سایر منابع:
سایر خبرها
محمدرضا را از دکمه لباس شناسایی کردم
را از همان دوران کودکی در او می دیدیم. به عنوان مثال 9 ساله بود که تعطیلات تابستان به خیاط خانه نزد شوهرخواهرم می رفت و کار می کرد. پول هایش را جمع می کرد و به افراد نیازمند کمک می کرد. برای خوشحال کردن مادرم از تکه پارچه هایی که در خیاطی بلااستفاده بود، جا چاقویی می دوخت. به یاد دارم یک بار به میهمانی رفتیم. هنگام بازگشت از مادرم مقدار خرج آن شب میزبان را پرسید. مادرم گفت
زندگی یامامورا از کیوتو تا فکه + عکس
مسجد نزدیک منزل مان به استقبال امام خمینی (ره) رفته بود. من و دخترم هم خیلی دلمان می خواست که به استقبال برویم. به همین دلیل صبح خیلی زود از خانه بیرون رفتیم تا به فرودگاه برویم. اما شنیدم که امام (ره) به بهشت زهرا(س) می روند و همه مردم تهران هم که اشتیاق دیدار با امام (ره) را داشتند، به استقبال رفته بودند. به همین علت بود که با دخترم راه افتادیم تا بتوانیم با ایشان دیدار داشته باشیم. اما آن روز
گفت و گوی فوتبالی با نیوشا ضیغمی
گیرد. قطعا فوتبالی هستید، درست است؟ چطور؟ شواهد چنین نشان می دهد. البته زیاد درباره فوتبالی بودنم حرف زده ام ولی علاقه مندی ام بیشتر به بعد از ازدواج بر می گردد. احتمالا وقتی در خانه پدر بودید از آن دخترهایی تشریف داشتید که پشت هم به پدر گله می کردید که چقدر اخبار و فوتبال، ما هم تلویزیون می خواهیم، درست است؟ دقیقا چنین بودیم. حال که
2 جنایت، 2 روایت
. این بار بی گناهم حمید متولد سال 69 است و می گوید به خاطر شرکت در نزاع منجربه قتل و به عنوان مظنون به قتل در بازداشت است. با توجه به گفته شاهدان و مدارک موجود تو متهم به قتل هستی. این اتهام را قبول داری؟ نه. من بعد از آزادی از زندان تغییر شیوه داده بودم. چرا زندان بودی؟ به خاطر قتل. یعنی این اولین بار نیست که به اتهام قتل بازداشت می
اجیر شدن آدمکش از سوی یک زن توطئه گر
رسیدم تخته فرش را که جسد لابه لای آن پیچیده بودم داخل کانال آبی انداختم و برگشتیم در بین مسیر ناصر که متوجه جسد شده بود تلفنی موضوع را به پلیس اطلاع و مرا تحویل مأموران داد. مریم همسر اسماعیل نیز در اعترافاتش گفت: شوهرم خیلی خسیس بود به همین خاطر از او جدا شدم اما چون پسرعمه ام بود با میانجیگری بستگان و به خاطر پسرم با او دوباره ازدواج کردم. یک روز تلفن خانه مان به صدا درآمد
قاتل دختر6 ساله، پسرعمویش بود
بازجویی های فنی قرار گرفت. جزئیات جنایت او در اعترافاتش گفت: چند سال قبل پدرم فوت کرد و مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد. با این حال من با خانواده عمویم زندگی می کردم و مثل فرزندشان بودم. از 2 ماه قبل نزد مادرم رفتم تا با او زندگی کنم ولی باز هم به خانه عمویم رفت وآمد داشتم تا اینکه روز حادثه فکری شیطانی به سرم زد و تصمیم گرفتم دختر عمویم را بدزدم و او را به قتل برسانم. به این
قتل پدر به خاطر پیامک های عاشقانه!
که رفتار پدرم تغییر کرده بود و مرتب مادرم را کتک می زد. من و محسن نیز از این موضوع خیلی ناراحت بودیم تا اینکه مدتی پیش متوجه شدم پدرم از طریق پیامک با یک زن در ارتباط است، موضوع را به مادرم گفتم تا اینکه صبح روز حادثه خواب بودم، با صدای فریاد پدرم بیدار شدم دیدم برادرم با چاقو به جانش افتاده است. پس از قتل با کمک برادرم و مادرم جسد پدرم را داخل خودرویش گذاشتیم و به بیابان های اطراف
قتل فجیع یک زن در برابر چشمان دخترش
مشغول به کار بودم اما از حدود چهار ماه پیش بیکار شدم. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا با سرقت، هزینه های خودم را تأمین کنم. با اطلاع دقیقی که از وضعیت زندگی برادرزنم داشتم، تصمیم گرفتم تا به هر شکل ممکن طلا و جواهرات آنها را سرقت کنم. وی افزود: روز جنایت به خانه برادرزنم و خانواده اش رفتم. پسر قربانی در داخل کوچه با دوستانش بازی می کرد و به همین خاطر در ورودی ساختمان باز بود. خودم را به
توطئه خانوادگی برای قتل پدر خانواده
عصبانی شوم و تصمیم به قتل او گرفتم. روز حادثه برای اینکه پدرم را بکشم، وقتی که صبح زود بیدار شد اول با پارچه ای که دور گردنش پیچیدم بی حالش کردم و در همین حین ضربات زیادی بر بدنش زدم که همین ضربات هم باعث مرگش شد. مادر و خواهرم در این قتل نقشی نداشتند و آنها برای اینکه به من کمک کنند قبول کردند در قتل حضور داشته باشند. بعد از قتل هم جسد را جایی بردیم و مدعی شدیم پدرمان گم شده است . بعد
قتل مادر مقابل چشم فرزند
حال بازی کردن با دوستانش بود و به همین علت درب ورودی ساختمان باز بود. خودم را به واحد آپارتمانی محل زندگی مقتول رسانده و زنگ خانه اش را زدم؛ پس از باز شدن در خانه توسط مقتول، قصد ورود به خانه را داشتم که مقتول مانع شد اما من با قرار دادن پا در میانه در، مانع از بسته شدن آن توسط مقتول شدم؛ در همین زمان مقتول شروع به داد و فریاد زدن کرد و من نیز در حالی که بسیار ترسیده بودم با چاقوی همراه خود چند
داستان زن سرگردان در شهر
قربانی طلاق پدر و مادرش است و زندگی خودش نیز به شکست انجامیده است. وی ادامه داد: پدرم راننده کامیون بود و مادرم خانه دار. آنها هیچ تفاهمی نداشتند و ازدواج اجباری شان با طلاق خاتمه یافت. پس از مدتی پدرم با زن دیگری ازدواج کرد و من زیر دست نامادری سختگیر و انتقامجو بزرگ شدم. 14 ساله بودم که برایم خواستگار آمد. من هم به اصرار خانواده تن به ازدواج اجباری دادم ولی از چاله به چاه افتادم. شوهرم
قتل مادر مقابل چشمان دختر 10ساله
در کوچه، در حال بازی کردن با دوستانش بود و به همین علت درِ ورودی ساختمان باز بود. خودم را به واحد آپارتمانی محل زندگی مقتول رساندم و زنگ خانه اش را زدم. پس از بازشدن درِ خانه توسط مقتول، قصد ورود به خانه را داشتم که او مانع شد، اما من با قراردادن پا بین در، مانع از بسته شدن آن شدم. در همین زمان مقتول شروع به داد و فریاد کرد و من نیز در حالی که بسیار ترسیده بودم، با چاقوی همراه خود، چند
قاتل زن جوان دستگیر شد
صحنه جنایت، از جمله دو فرزند( دختر 10 ساله و پسربچه 6 ساله) و همسایه طبقه بالایی مقتول پرداختند. پسر مقتول در اظهارات خود به کارآگاهان گفت: در حال بازی کردن در داخل کوچه بودم که عمو سیاوش به سمت خانه ما رفت و وارد ساختمان شد. دختر مقتول نیز که در زمان درگیری در داخل خانه حضور داشت و شاهد صحنه چاقو خوردن مادرش بود به کارآگاهان گفت: به همراه مادرم در داخل خانه بودیم که عمو
وسوسه شدم
با انگیزه سرقت دست به جنایت زده است. از سوی دیگر مشخص شد سیاوش چند سال قبل خواهر شوهر مقتول را صیغه کرده و به این خانه رفت و آمد داشته است و روز حادثه هنگام سرقت با مقتول درگیر شده و بعد از قتل او مقابل چشمان دختر 10 ساله و پسر شش ساله اش، از محل حادثه گریخته است. پس از شناسایی قاتل، مأموران راهی خانه متهم شدند اما دریافتند وی به مکان نامعلومی فرار کرده است. سرانجام مأموران پلیس پس از گذشت 10 روز
سعید دبیری: زمانی که می خواستم مزد زحمات سی ساله ام را بگیرم ممنوع الکار شدم!
. یک معلم خصوصی ارمنی داشتم و روزهایی که پدرم نبود با پول هایی که جمع کرده بودم هفته ای یکی، دو روز به خانه ما می آمد. تا اینکه پدرم متوجه شد. همان موقع در کلوپ لیدو هم گیتار می زدم و این شرایط برای خانواده من قابل قبول نبود. درواقع دیگر در آن خانه جایی نداشتم. در خیابان جمهوری یک اتاق از یک آپارتمان را اجاره کردم و به مدرسه عالی روزنامه نگاری دکتر مصباح زاده رفتم و اما بعد از دو سال به خاطر موزیک