دادند. البته بعضی بچه ها گوش نمی کردند و می رفتند آنجا نظافت می کردند که منجر به درگیری می شد. برای همین یک روز ماه رمضان بود و توالت های ما را خالی نکرده بودند و پر شده بود و ساعت پنج بعد از ظهر هم ما را داخل آسایشگاه کردند تا فردا صبح و دستشویی هم نداشتیم و همین باعث درگیری شد. یک نفر به نام آقای حسین پور که الآن کارمند شهرداری است و یک تعداد دیگر را بردند داخل سلول و این ها را روزها می
غذایمان را نصف می کردند تا بچه ها اذیت شوند. آن روز همراه شما چند نفر دیگر اسیر شدند؟ آن روز من تنها اسیر شدم. از ناحیه پا زخمی شدم و بعد به اسارت درآمدم. مرا که اسیر کردند چند بار پشت دیوار بردند، چشمم را بستند، گلنگدن تفنگ را کشیدند و گفتند الان تو را می کشیم. می گفتند باید خبر بدهید فرمانده سپاهتان چه کسی است. من خودم را به عنوان یک غیرنظامی معرفی کردم تا اطلاعی ندهم. آن اوایل
کردم. در این عملیات ما دو شب، آن طرف آب بودیم و بعد به خاک خودمان برگشتیم. در بحث جنگ هم شیطنت های خاص خودم را داشتم. افرادی که می گویند که اگر الآن جنگ شد، آیا بچه ها مثل آن روز می روند تا بجنگند و از کشور دفاع کنند؟ من می گویم بله، این جوانان هم می روند و وارد جنگ می شوند و به نحو احسن هم جنگ می کنند و برای نظام و مملکت خود جانفشانی می کنند. خب من خیلی شیطنت می کردم؛ سه شنبه
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس ، جماعت الاربعین یا عامدین نظام خمینی نام گروهی 42 نفره از اسرای پاسدار و بسیجی ایرانی است که در طول مدت اسارت با شیوه مبارزاتی خود توانستند بارها و بارها عراقی ها را به زحمت بیندازند. آنها در موارد متعدد با سرپیچی کردن از دستورات عراقی ها که سعی داشتند تصویری موجه از خود را به نمایش بگذارند توانستند تا روزهای آخر اسارت هم
بگیریم، آن قدر آب منبع داغ می شد که نمی توانستیم به آب نزدیک بشویم، دوش گرفتن ما هم به نیمه های شب موکول شده بود. از زمان مجروحیت خودتان بگویید. همان طور که گفتم ما را برای انجام عملیات به سومار بردند، درست وقتی به سومار رسیدیم، عملیات کربلای چهار در جنوب انجام گرفت که موفقیت آمیز نبود 4/10/65 من آن وقت 23 ماه از خدمتم می گذشت، دو ماه بود که به مرخصی نرفته بودم، یک روز آمدند به
او را همراه با معاونان و همراهانش اسیر کرده اند. بعد از مدتی نیز گفتند شهید تندگویان بر اثر شکنجه شدید عراقی ها، دچار خونریزی داخلی شده و در بیمارستان بستری است البته آن ها احتمال شهادت او را می دادند. اسم آن دو سرباز شیعه، کریم و منیر بود. خلبان ایرانی مشخصات مرا به صلیب سرخ داد/ حضور زنان و دختران ایرانی در بین اسرا بعد از چند ماه، یک روز که مرا برای بازجویی می بردند در بین راه یک
/> گفت: بچه دشت مغان ام. خدمت سربازی را در پادگانی نزدیک مریوان می گذراندم. یک روز غروب سوار مینی بوسی شدم که از پادگان بروم سمت مریوان. بین راه، یکهو دو نفر از مسافرها اسلحه شان را به طرفم گرفتند و گفتند: ساکت باش مسافرهای دیگری که سوار مینی بوس بودند، همه شان مسافرنما و جزو گروهک کومله ها بودند. همه پیاده شدند. من و آن دو نفر و راننده توی مینی بوس ماندیم. شب رسیدیم به یک روستا. مرا بردند در یک
فرزندان بافق در آن عملیات اسیر شدند. از شب 21 تا ساعت 9 الی 10 صبح روز بعد محاصره بودیم و سپس اسیر شدیم. افق کویر بعد از اسارت به شما چه گذشت؟ حدود هفت سال و نیم اسیر بودیم. نیروهای دشمن بعد از اینکه ما را به اسارت در می آوردند با هلهله و تیراندازی هوایی خوشحالی خودشان را بروز می دادند؛ حدودآً تا ساعت 4 عصر دستور رسید که ما را از آن منطقه منتقل کردند، در آنجا یک دستگاه لودر کار
. خودشان بودند و مناجات ها و نمازهای جماعتشان و نمازهای شب شان. به همین دلیل آنها در اسارت یکپارچه خدایی شده بودند. اسارت حاج اقا ابوترابی یکی از معجزات الهی بود که از نظر معنوی در اسرا تاثیر می گذاشت و دیگری ذات پاک خودشان بود که بچه های روضه، سینه زنی، مناجات، ماه رمضان بودند و همه این امور اثر داشت. با تمام این ویژگی های معنوی به اسارت رژیم بعثی عراق درآمده بودند. اما هدایت حاج آقا