سایر خبرها
روشنفکر یعنی جلال، روحانی یعنی طالقانی
روحانی که امام دل خون از ایشان داشت و آخوند آمریکایی خطاب شان می کرد. آری! سخن بر سر جلال و طالقانی است. یکی ما را به اینجا رساند که بنویسیم؛ روشنفکر داریم تا روشنفکر! و دیگری ما را بدین جا رساند که بگوییم؛ روحانی داریم تا روحانی! فی نفسه، نه روشنفکر بودن ملاک است و نه روحانی بودن معیار که جلال چند صباحی ولو به اجبار پدر درس حوزه خوانده بود و طالقانی ولو به جبر روزگار غیرمرتبط با محافل
میرکریمی: از خودم خجالت می کشم
خوشم آمده بود و دوست داشتم کارگردان آخرین پرواز را ببینم . بعد از مدتی انتظار دیدم کارگردان جوانی با ریش جلو آمد و سلام کرد . در این زمان بود که برای اولین بار با احمدرضا درویش آشنا شدم و این آشنایی تا امروز برای من پابرجا مانده است . وی ادامه داد : فیلم های درویش برای من دنیایی حرف دارد . همیشه با کیمیا گریه کرده ام و معتقدم که فیلم دوئل بنیان جدیدی در سینمای جنگ بود و توانست نگاه
پدر بی رحم 30 سال دخترش را قربانی اعمال پلید خود کرد + تصاویر
می داشت . پس از آن مرا به خانه ای در ” کورن وال ” در نزدیکی ” سالتاش ” برد و در آنجا حبس کرد من که مانند یک کنیز و برده به جای مدرسه رفتن مجبور به آشپزی و تمیز کردن خانه بودم تا شب که او به خانه باز می گشت و مرا مورد اذیت و آزار قرار می داد . پس از یک سال هنگامی که یکی از همسایه ها خبر گم شدن ” بوبی ” را در سال 1990 در یک خبر ویددیویی در تلوزیون دید او را شناخت و با پلیس تماس
خاطرات شکلاتی حمید رسایی از ابوذر زمان +عکس
به گزارش سرویس فضای مجازی پایگاه اطلاع رسانی دیارمیرزا حمید رسایی در آخرین پست اینستگرامی خود به سالروز درگذشت آیت الله طالقانی اشاره کرد و در مورد ایشان نوشت: امروز سالروز ارتحال این مرد بزرگ است. سید محمود طالقانی، کسی که امام امت(ره) لقب ابوذر زمان را به او داد. در کودکی منزل ما فقط چند خانه تا منزل این روحانی زاهد اهل سیاست فاصله داشت. البته امروز هم منزل ما در همان نقطه قرار
بخش های خواندنی کتاب دختر شینا
جالباسی برداشت. ماتم برده بود. گفتم: کجا؟! گفت: می روم بچه ها را خبر کنم. امام دارد می آید! گفتم: پس شام چی؟! من گرسنه ام. برگشت و تیز نگاهم کرد و گفت: امام دارد می آید. آن وقت تو گرسنه ای؟! به جان خودم من اشتهایم کور شد. سیر سیرم. .... خیلی از شب گذشته بود که باصدای در از خواب پریدم. صمد بود. صبح زود که برای نماز بلند شدم. دیدم دارد ساکش را می
هشداردهنده ترین آیه در قرآن چیست؟
نمی کردم فلان و ...، این اخلاص نیست، تمام است. من نبودم، یکی دیگر. مگر خدای متعال بند به بنده قرهی است. ما فکر می کنیم بله، من بودم، درست شد و اگر نبودم، نمی شد. پروردگار عالم بسته به من نیست. من بسته به خدا هستم. عرض کردیم در همین سوره بقره، آیه 127 می فرماید: وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعیلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا آن موقعی که ابراهیم خلیل و فرزندش
اعتیاد در زنان، دروازه ظلمات خانواده
ازدواجش در سن پانزده سالگی بوده است. مثل اینکه اصلاً نیازی به سؤال کردن من نیست، خودش شروع می کند، تند تند حرف می زند، به طوری که گاهی در نوشتن از او عقب می افتم ... بدبختی من از خانه پدرم شروع شد، از اعتیاد پدرم. او مواد می کشید و مادر بیچاره ام صبح تا شب درخانه مردم کارگری می کرد. کمبودهای خانه پدری مرا بر آن داشت که زود ازدواج کنم. شوهر اولم را خیلی دوست داشتم، اما بعد از مدتی
فرزندم با پول روضه مرا به زیارت امام رضا (ع) برد تا حلالش کنم
داد به مکانی مقدس هجرت کند و به روستای امامزاده ابراهیم (بابا بزرگ) رفت و تا پایان عمر در میان مردم به ترویج آموزه های دینی پرداخت و در محوطه حرم به خاک سپرده شد . *از فرزندان شهیدتان بگویید؟ 6فرزند پسر و2دختر، سید ابوالحسن موسوی فرزند بزرگم بود سال 1336 به دنیا آمد، سال 1354 بود جهت فراگیری علوم دینی به حوزه علمیه خرم آباد رفت و از محضر شهید محراب آیت الله مدنی کسب فیض کرد و
مادر افسرده، 2 کودک خردسالش را سر برید!
جسد پسر نوزاد و خواهرش به پزشکی قانونی و متهم به قتل و شوهرش به پلیس آگاهی منتقل شدند. همسرم قاتل است ابتدا پدر خانواده در اظهاراتش گفت: صبح که خانه را به قصد رفتن به محل کارم ترک کردم، همسرم و بچه ها کنار هم خوابیده بودند. ظهر که به خانه برگشتم کسی در را باز نکرد. در را با کلیدباز کردم و وارد خانه شدم. چند بار همسرم را صدا زدم اما پاسخی نداد. دلهره عجیبی داشتم. به سمت اتاقی
اعتراف دختر پسرنما به سرقت از مسافران
معرفی کرد. او که به خاطر عذاب وجدان با مراجعه به کلانتری 111 تهران خودش را معرفی کرده است، در مورد زندگی اش گفت: چند سال قبل پدر و مادرم را از دست دادم و هیچ کسی را ندارم. طلبکاران پدرم هرچه از او مانده بود از من گرفتند. چون سرپناهی نداشتم، شب ها را در خیابان ها، پارک ها و ایستگاه های اتوبوس می گذراندم و روزها گدایی می کردم. چند سالی را به همین وضعیت گذراندم تا این که سنم بالاتر رفت و
طالب لو: رامبد جوان زرنگی کرد
بعد از برنامه تماس نگرفت که گلایه کند؟! نه، مشغول بوده و نتوانسته تلفن قبل از برنامه مرا بردارد. بعد از پایان خندوانه اتفاقاً به منزل پدرم رفتم و... البته برنامه ضبط شده بود و با یک روز تأخیر پخش شد. حرف های دلی جالبی در این برنامه زدی. خودم هم باورم نمی شد این صحبت ها را انجام داده باشم. بعضی از حرف ها را تا به حال نزده بودم. همسرت بابت این حرف ها شاکی نشد؟
حرفهای تکان دهنده یک دختر خیابانی +عکس
لبانش پاک نشد، جواب داد: نه، نترسیده بودم. اون زمان از لحاظ روحی اون قدر داغون بودم که دیگه چیزی برام مهم نبود. حتی اولین مشتری اش را هم به خاطر دارد. یک پیرمرد بالای 50 سال. - از اون کار 30 هزار تومن گیرمون اومد. فکر کن، سال 85 بود، 30 هزارتومن واسه ما خیلی پول بود. منوی کافی شاپ را به دستش می دهم. می گوید رژیم است. از رژیمش هم برایم تعریف می کند که پیش دکتر فلانی
کابوس های وحشتناک رهایم نمی کند
زن 33 ساله ای که در جنایتی هولناک 2 فرزند دختر و پسر خردسالش را پس از خوراندن قرص های خواب آور به قتل رسانده بود، هنگام بازسازی صحنه جنایت در حضور قاضی ویژه قتل عمد گفت:دیگر از این وضعیت خسته شده بودم و نمی توانستم به تنهایی از آنان نگهداری کنم!! به گزارش خراسان، این زن جوان که هم اکنون به دستور قاضی سید جواد حسینی در بیمارستان روانپزشکی مشهد بستری است توسط کارآگاهان اداره جنایی پلیس
تجاوز به دختر 8 ساله در دستشویی مدرسه یک روستا
عهده گرفت و مرا از زادگاهم به روستای چهل من سنگ آورد. در اینجا بزرگ شدم و اهالی به من کمک می کردند. در کودکی چند بار قربانی آزار و اذیت شدم اما به خاطر ترس موضوع را به کسی نگفتم تا این که یک سال قبل ازدواج کردم و همسرم چهار ماهه باردار است. همیشه حس حقارت داشتم و نمی دانم چرا دخترک را ربوده و مورد آزار و اذیت قرار دادم. شاید تاثیر همین آزار و اذیت ها باعث این کار شده باشد. از کار خود
پیرزن تنها را چه کسی کشت؟
بودم و ناچار شدم از کوکب که رابطه خوبی با هم داشتیم مبلغی پول قرض بگیرم. قرار بود آن مبلغ را زود پس بدهم، اما مشکلات مالی باعث شد نتوانم به عهدم عمل کنم. از طرفی کوکب برای گرفتن طلبش مرتب مرا در فشار می گذاشت و همین امر باعث شده بود با هم دچار اختلاف شویم، تا اینکه روز حادثه به خانه او رفتم و وی را بعد از کمی جروبحث به قتل رساندم . نفیسه چند روز بعد از اعتراف به جنایت حرف هایش را پس گرفت
امامزاده سریال تنهایی لیلا کجاست؟ + عکس
این امامزاده می داند. محسن عابدینی امامزاده را با لفظ آقاسید خطاب می کند و می گوید: این آقا سید خیلی کارها برای من کرده است و من هم خیلی دوستش دارم. شفای پیرمردی که استخوان پایش خرد شده بود از او درباره کرامات امامزاده می پرسم. می گوید: در زمان گذشته که ایزوگام و قیرگونی به این شکل وجود نداشت مردم برای استحکام سقف خانه هایشان خاک و شن و ماسه را با دستگاهی به نام غلطان روی پشت
نفیسه روشن: زندگی را در سفر دوست دارم
به سفر بروم البته تور مزایای خاص خودش را دارد اما این مزایا شاید بیشتر به درد افرادی با سن و سال بالاتر بخورد که زمان دقیق خواب و غذایشان و رفت و آمد مرتب برایشان از اهمیت بیشتری برخوردار است و دوست دارند در سفرهایشان نیز نظم وجود داشته باشد. اما برای جوانان و بخصوص افرادی که مشتاق به سفر هستند این موارد خیلی مهم نیست مثلا ما اگر ناهار هم نخوریم بالاخره عصرانه یک چیزی می خوریم و بهم ریختن نظم خوابمان آنقدرها اذیت مان نمی کند.
مجری نیمرخ سکوتش را شکست
شد و 5400 نفر در آن حضور پیدا کردند و حدود 4 نفر هم پذیرفته شدند که فکر می کنم الان از میان کسانی که پذیرفته شدند من و یک نفر که اکنون گوینده خبر رادیو است باقی مانده ایم. بعد از آن بود که دوباره تست دادم و در سال 73 برای نیمرخ به کارگردانی محمد حسن زاده انتخاب شدم. درباره سبک هم باید بگویم من خیلی دوست نداشتم مثل بقیه اجرا کنم و علاقه مند بودم اجرای متفاوتی داشته باشم. در اجرای آن
از نویسندگی رادیو تا ترجمه قرآن به زبان کرمانجی
/> سین: ایده ترجمه قران به کرمانجی از چه زمانی به ذهن شما آمد؟ جیم: سال 61 که به عنوان نویسنده وارد رادیو شدم در برنامه های ماه رمضان به صورت موردی برخی شبها یک صفحه یا چند آیه قران ترجمه می کردم. به ذهنم رسید خوب است تمام قران را ترجمه کنم زیرا قران که می خواندم، با معنی می خواندم و درک معنی برایم خیلی مهم بود. و از آیات قران در صحبتها و سخنرانی هایم برای محافل استفاده می کردم. از
علی اصحابی: اخلاق، هنرمند را ماندگار می کند، همین و بس...
تو نداره می افتند که به رزومه کاری ام در سال 1384 باز می گردد. به نظر خودت افت نکرده ای؟ نه. من چند سالی کم کارتر بوده ام و مشغول ساخت آلبومم بودم، اما خب یک سری مسائل پیش آمد که نباید پیش می آمد و این مسائل موجب شد وجود در بازار موسیقی کم رنگ تر بشود. تو شروع فعالیتت هم زمان با خواننده های پرطرفدار امروزی بود اما خب می بینیم کمتر از آنها دیده می شوی، چرا؟
12 هزار نفر برای کمک به عتبات قالی می بافند
هر نفر می رسید. توحیدی در مورد نحوه آشنایی اش با کارگاه می گوید: زمانی که شنیدم قرار است این چنین کارگاهی راه اندازی شود خیلی خوشحال شدم و به چند نفر دیگر نیز که می شناختم موضوع را گفتم و همراه آن ها با هم کار را شروع کردیم. از او می پرسم زمانی که قالی می بافتی چه حاجت و نیتی داشتید؟ می گوید: تمام مدتی که پای دار بودم فقط برای شفای مریضان و سلامتی امام زمام عج دعا می کردم
معرق، هم نشینی چشم نواز قطعه های رنگی در دماوند
. عمویم نجار است. من کارهایش را می دیدم، از چوب خوشم می آید. اگرچه نقاشی من خوب است اما کار با چوب را ترجیح می دهم. نجمه کرمانی هستم، لیسانس زیست شناسی. چون خواهرم به مرکز می آمد من هم علاقه مند شدم. دوست دارم در این رشته معروف شوم و شاگردان زیادی هم داشته باشم. استادم خوب درس می دهد و آموزش او راضی کننده است. نجردی هستم، دیپلم و خانه دار. من کلاس های دیگر را هم آمده بودم. دوست
نسلی که منجمد می شود
هایی که ازدواج کرده اند نسبت به افراد مجرد به مراتب از نظر قانونی آسان تر است. میز دو نفره هزینه اش از صندوق امانات کمتره حرف زدن از هزار در، بار اول هیچ کدام مان نیست. یک بخش آن کشید به آینده نزدیک و کار و درس و ازدواج. این مواقع باید گفت ان شاءالله. بخش دیگر کشیده شد به میز دو نفره در کافه پاتوق من. سال های سال است نگار از چهار قلوهایی حرف می زند که باید خانه اش را شلوغ کنند. به
روزی که به موصل آمدیم / جمله ای که تا آخرین روز اسارت دل ما را گرم کرد
سال 1360 در عملیاتی که قرار بود شیاکوه را بگیریم، به اسارت دشمن درآمدم. چند مرتبه به جبهه رفتید تا این که اسیر شدید؟ نخستین بارم بود، زیاد هم از مسائل نظامی و نظامی گری باخبر نبودم، ولی خُب امام خواسته بود، حرف امام برای مان واجب الاجرا بود، الان هم است، آقا بگوید جان بدهید، می دهیم، ما سرباز ولایت هستیم، هر چه ولایت بگوید، به روی چشم های مان می گذاریم. چه شد اسیر
اعترافات تکان دهنده زن تاجیکی فراری از داعش
سختی می توانم بنویسم و بخوانم. پدرم معلول و مادرم خانه دار است. پدر و مادرم توانایی مالی نداشتند که من و دیگر خواهران و برادرانم را به مدرسه بفرستند بطوریکه هیچ کدام از اعضاء خانواده ما حتی دیپلم دبیرستان هم ندارد. چون شوهرم کارگر بود برای کسب درآمد و زندگی بهتر به شهر "کراسنادار" روسیه مهاجرت کردیم. ما یک سال در روسیه زندگی کردیم تا اینکه یک روز تلویزیون جنگجویان داعش را در حال نبرد نشان داد و
عاشق اسلام از اندلس تا قم
المللی دریافت کردم که این مدرک از معتبرترین مدارک در زمینه هوش مصنوعی است. بعد از آن به اسپانیا برگشتم و وارد بخش خاورمیانه کمپانی IBM شدم. در همان زمان به یک نرم افزار درباره رفتارهای انسانی دست یافتم. بعد از آن پروژه های مختلفی را درباره عامل انسانی کار کردم. چون به انسان ها و رفتارهایشان علاقه داشتم. به سراغ رشته پزشکی رفتم و در کنار کارم به مدت 6 سال این رشته را خواندم و به پایان رساندم.
بازداشت یک نویسنده سینما به اتهام آدم ربایی
که با رضا دوست است. آنها با هم رفت و آمد کاری دارند. وقتی اوایل مردادماه متوجه ناپدید شدن ناگهانی همسرم شدم با رضا تماس گرفتم و احوالش را جویا شدم. او گفت همسرم پرونده امنیتی دارد و برای حل آن به جای امنی رفته است. من خیلی ترسیدم. از حرف رضا تعجب کرده بودم و مدام با او تماس می گرفتم و می خواستم تا جای مسعود را به من بگوید اما او هر بار یک بهانه ای می آورد تا من نتوانم همسرم را ببینم تا اینکه پس از
نگاهی به زندگانی یک روشنفکر مبارز و یک روحانی بارز
دادم که در اولین فرصت سراغش بروم و با هم به خانه یا کلبه ای که می گفت برویم اما متاسفانه چیزی از این ملاقات نگذشته بود که آن خبر تاسف آور را شنیدم . حقا که جلال یک نویسنده متعهد بود و قلم برایش 2 کارکرد داشت؛ هم پایی جهت حرکت، هم توتمی من باب برکت . می گفت اگر می خواهی بفروشی، همان به که بازویت را، قلم را هرگز! و اینچنین، حتی آن زمان هم که خودش را گرفتار مکاتب مادی کرد، باز آزادگی خود را و
طالقانی؛ طلایه دار مقاومت و آزادی
بودند و ما روی زمین نشسته بودیم. پدر را پیش ما آوردند. در آن زمان من حبس ابد گرفته بودم. من و هم پرونده ایم پس از نماز و نهار. در اتاق باز شد و ناگهان دیدم که چند نفر تیمسار و سرهنگ وارد شدند و تعظیم و تکریم کردند، چون می خواستند که از پدر نامه و یادداشت علیه مجاهدین بگیرند که البته ایشان با وجود انتقاداتی که به سازمان داشت، نداد. پدرم از جایش تکان نخورد. نه چیزی گفت و نه بلند شد، فقط به آنها نگاه
برادر قاتل هشت سال خود را قاتل معرفی کرده بود
عینی در درگیری حضور داشتند. با آغاز بازجویی ها یکی از متهمان به نام مسعود به قتل اعتراف کرد و درباره روز حادثه به کارآگاهان گفت: مدتی بود که فکر می کردم خواهرم با پسری غریبه ارتباط دارد. وقتی موضوع را با خواهرم در میان گذاشتم متوجه شدم چنین چیزی نیست و آن پسر برای او مزاحمت ایجاد کرده است. با برادرم تصمیم گرفتیم سراغش برویم و درس عبرتی به او بدهیم. به محله شان رفتیم اما تا به آنجا