سایر منابع:
سایر خبرها
جنون پسر جنایتکار تائید شد
بازجویی به قتل سه عضو خانواده اش اعتراف کرد. متهم گفت: هفت سال قبل به دختری علاقه پیدا کردم اما همان سال برادرم که 17 ساله بود در درگیری به قتل رسید. پس از این هر وقت از مادر و پدرم خواستم تا به خواستگاری دختر مورد علاقه ام بروند به بهانه مرگ برادرم قبول نکردند تا اینکه چند روز قبل فهمیدم عروس شده است. من از اینکه خانواده ام به خواستگاری او نرفته بودند عصبانی بودم و به همین دلیل
خاطرات دوران کودکی رئیس جمهور در شهر سرخه
ها و نکات جالب توجهی است. حسن روحانی با بیانی شیوا و شیرین به بازگویی خاطرات خود پرداخته که در ادامه بخشی از این خاطرات از زبان وی نقل می شود. درس بزرگی که روحانی از پدر آموخت برخی از خاطرات کودکی من، مربوط به نحوه برخورد پدرم با من است که بسیار متفاوت با برخورد مادرم بود. مادرم خیلی مهربان و عاطفی با ما برخورد می کرد، ولی پدرم این چنین نبود. در دو، سه سالگی، یک بار مادرم از
امام باقر علیه السلام ، شکافنده علوم الهی
مطابق نام من باشد زیارت می کنی، وقتی او را دیدی، سلام مرا را به او برسان و به این سفارش من حتماً عمل کن و سهل مگیر. در تاریخ یعقوبی، دنباله این حدیث چنین آمده است: وقتی جابر به سنین پیری رسید و مرگ خود را نزدیک دید، پیوسته می گفت، ای باقر ای باقر، کجایی. تا اینکه روزی آن حضرت را دید و خود را به وی رسانید، درحالی که دست و پای حضرتش را می بوسید و می گفت: پدر و مادرم فدای تو که شبیه پدرت رسول
مصاحبه با علی مشهدی یا علی مسعودی
. البته از 13 تا 6 تا به ثمر رسیدیم. البته خواهر بزرگم چندسال پیش فوت کرد و 5 تاشدیم. آن موقع ها این مرگ و میرها برای بچه ها عادی بود. الان خیلی غیر عادی به نظر می رسد. من هم در طول سفر تهران پدرم به دنیا آمدم اما بلافاصله برگشتیم مشهد. خانه ما انگار آفت فقط به پسرها می زد. برای همین من برادر ندارم. پدرم نمی گذاشت شب ها تشک بیندازم! پدر آقای مشهدی همیشه دوست داشت پسرش پزشک شود
اتفاقات شنیدنی در مورد خاکسپاری شهید اصغری/روایتی از مادر شهید بودن
این مدت خواست خود شهید بوده است. همراه ایشان انگشترشان، چند دانه تسبیح و سربند لبیک یا خمینی و پلاکشان بود. در جستجویی قبر دسته جمعی را پیدا کرده بودند که 82 شهید در آن بود و تنها دو پیکر پلاک داشتند که یکی اصغر آقا بودند و دیگری از شهدای تاکستان قزوین. به گفته فرمانده گروه تفحص، عراقی ها پلاک های شهدا را بر می داشتند، و این دو شهید چون در انتهای قبر دسته جمعی بودند، عراقی ها پلاک هایشان را پیدا
ماجرای سوال رهبر انقلاب از پدر شهید جهان آرا
حاج آقا همیشه به روی مردم باز بود. چند سال اخیر، بعد از فوت مادرم، من با حاج آقا زندگی می کردم. در مسجد و محله، همه حاج آقا را می شناختند. هر کس مشکلی داشت به او می گفت. می گفت خدا همه اش گفته "به مردم کمک کنید." هیچ چیز برای خودش نمی خواست. هر کس ضامن می خواست، حاج آقا ضامنش می شد. اگر فردی درِ خانه می آمد، اما حاج آقا خودش پولی نداشت که به او کمک کند، زنگ می زد به مؤسسات خیریه و به افراد دیگری
گفتگوی جنجالی کفاشیان با رضا رشید پور
جلوی بچه ها دعوا نکنیم. زمانی که بچه بودم و پدر و مادرم دعوا می کردند عصبی می شدم و به همین دلیل خواستم که فضای آرامی برای بچه هایم فراهم کنم. سپس عکسهایی به علی کفاشیان نشان داده می شود. رشید پور: درباره افشین قطبی چه نظری دارید؟ کفاشیان: مربی تیم ملی بود که زبانش بهتر از عملکردش بود.او روابط عمومی قوی داشت.صحبت هایی که می کرد قشنگ بود.روابط عمومی اش بهتر از قدرت
روی سنگ قبرم بنویسید: ابوالقاسم خزعلی دوستدار آیت الله خمینی
پدرم غلام رضا و مادرم ربابه و جدّم مرحوم حاج عبدالکریم و برخی دیگر از بستگان به مشهد مهاجرت کردم. بعدها بستگان ما به بروجرد برگشتند؛ ولی پدر، مادر، برادران، خواهران و بنده در مشهد ماندیم. در بروجرد که بودم به مکتب خانه سیّد جعفر شیرازی که معلّم خوبی بود، می رفتم. وقتی به مشهد آمدم در یکی از مدارس، آزمونی از من به عمل آمد و در کلاس چهارم مشغول به تحصیل شدم و تا کلاس ششم ابتدایی را در مشهد
فقط به برافراشته شدن پرچم ایران در برزیل می اندیشم
رشته ورزشی دیگری او را حمایت می کنم. درست مثل پدرم که مرا حمایت کرد تا امروز بتوانم گامی برای ورزش کشورم بردارم. الهه احمدی بعد از المپیک ریو باز هم تیراندازی می کند یا تفنگش را بوسیده و کنار می گذارد؟ بعد از المپیک باید در این خصوص تصمیم گیری کنم. شاید تغییراتی در زندگی ام ایجاد کردم، شاید طلا گرفتم و راهم را ادامه دادم، شاید هم تصمیم به استراحت گرفتم، اما از الان نمی دانم
روایتی از تلاش آیت الله خزعلی برای اصلاح فرزندش
در مقابل هر کجروی از خط ولایت موضع می گرفتند و ایستادگی می کردند. ایشان نظرش این بود که ما باید برای مقام ولایت راه باز کنیم. راه ولایت برای ایشان اصیل ترین ومهم ترین راه بود." دکتر خزعلی افزود :"ایشان تاکید داشتند راضی نیستم فرزندم ( مهدی ) در تشییع جنازه من و یا بر سر قبر من حضور پیدا کند. حتی در وصیت نامه اول شان تصریح کرده بودند که من می دانم فرزندم به خاطر مشکلات اقتصادی به این وضع
پایداری خانواده بر پایه اندیشه آیت الله جوادی
عَامَینْ ِ أَنِ اشْکُرْ لیِ وَ لِوَالِدَیْکَ إِلیَّ َّ الْمَصِیرُ((لقمان/14). در این آیه پس از گرامی داشت مقام پدر و مادر، جداگانه از رنج مادر یاد می کند؛ ولی از پدر و وظایف او مانند تأمین هزینه های زندگی خانواده سخنی نیست. حضرت موسی(ع) برادرش هارون را با تعبیر: )یَا بْنَ أُمَّ(ای پسر مادرم! (طه/94) خطاب می کند و از عناوین دیگری مثل برادر یاد نمی کند و شاید نکته اش در این باشد که غضب و
اگر شهید شدم دستانم را از تابوت بیرون بگذارید/ اهمیت به بیت المال در حد یک تماس تلفنی
به بسیج بود. به عنوان مثال پدر من کاسب محل بود. شهید ثامنی یک روز به مغازه می رود و پدرم را متقاعد می کند که به عضویت بسیج دربیاید. وی همه را مجذوب خود کرده بود و از این فرصت استفاده می کرد و همه در امور مذهبی مشارکت می داد. مثلاً روزهای جمعه هرهفته همه بچه ها و بزرگترها را جمع می کرد و دسته جمعی به نماز جمعه می رفتیم. انتهای پیام/
علما از ازدواج و همسرانشان می گویند
یکی از آن ها را برای من در نظر گرفته بود. البته من به آن منزل رفت وآمد داشتم، اما این نوهٔ خاله را به آن صورت ندیده بودم، چون مجلس روضه ای در همانجا بود، من در آن مجلس روضه شرکت می کردم و این در حدی نبود که برای خواستگاری دیده باشم. بعد مادرم با پدر و مادر و نوهٔ خاله که همسر فعلی من باشد صحبت کرد آن ها از خانوادهٔ رعیّت و باغبان و مستضعف بودند، پدر خانواده حدود یک ماه قبل دختر بزرگ تر را عروس
روم به شهر خود و شهریار خود باشم
گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد : دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق
از آمریکایی خواندن ظریف توسط یک وزیر و برگزاری جشن پیروزی برجام توسط جان کری تا عذرخواهی یک کمدین از ...
این حادثه ادامه داشت صبح دیروز پدر شهین به دادسرای جنایی آمد و از پسر جوان به اتهام ربودن دخترش شکایت کرد. او گفت: دخترم چند روز قبل از خانه فرار کرد اما پسر جوان او را فریب داد و در خانه اش زندانی کرد تا اینکه دخترم مجبور شد از پنجره فرار کند. او بعد از این مصدوم و به بیمارستان منتقل شد و در این چند روز تحت درمان بود تا اینکه امروز تیم پزشکی اعلام کردند دخترم بر اثر سقوط قطع نخاع شده است و دیگر توان هیچ حرکتی را ندارد به همین دلیل به دادسرا آمدم و از پسر خطاکار شکایت دارم.
بنیاد در آینه مطبوعات
به جهان گشود. وی دوره ابتدایی را با موفقیت و زیر سایه مهر پدر و مادری مهربان پشت سر گذاشت؛ در 16 سالگی مادرش را از دست داد. همان روزها وقتی مادرش او را تنها گذاشت، بعد از چند روز به دبیرستان نصرت ملکی مشهد که در آنجا تحصیل می کرد، برگشت. زنگ انشا بود؛ انشا هم درباره مادر . محمد رفت جلوی کلاس، پشت به تخته ایستاد و شروع کرد به خواندن. بی آنکه بخواهد، صدایش می لرزید و از چشم هایش اشک می ریخت. انشا
پاسخ درس آموز پدر شهید جهان آرا به سؤال رهبرانقلاب
مانده است. صدیقه جهان آرا می گوید: “درِ خانه حاج آقا همیشه به روی مردم باز بود. چند سال اخیر، بعد از فوت مادرم، من با حاج آقا زندگی می کردم. در مسجد و محله، همه حاج آقا را می شناختند. هر کس مشکلی داشت به او می گفت. می گفت خدا همه اش گفته “به مردم کمک کنید.” هیچ چیز برای خودش نمی خواست. هر کس ضامن می خواست، حاج آقا ضامنش می شد. اگر فردی درِ خانه می آمد، اما حاج آقا خودش پولی نداشت که به
چرا به امام زمان (عج) قائم گفته می شود؟!
کردم: یابن رسول الله (ص)! پس از شما کیست؟ فرمودند: من به فرزندم موسی وصیت کردم که او پس از من است. عرض کردم: و پس از موسی چه کسی خواهد بود؟ فرمودند: فرزند او علی است که رضا لقب گرفته است و پس از او فرزندش محمد و پس از محمد فرزندش علی و پس از علی فرزندش حسن و فرزند حسن، مهدی (صلوات الله علیهم اجمعین) سپس افزودند: پدرم از پدرش از جد خود از علی (ع) از پیامبر (ص) نقل