بازوبند را روی بازوی من می بست. آن زمان بود که از او اجازه بگیریم اما الان نیست که اجازه بگیریم. تو را به خدا به من نگویید که کاپیتان پرسپولیس هستم، کاپیتان هادی است و بس. ما بازی های آینده را می بریم تا دل هواداران و روح هادی را شاد کنیم. می رویم قهرمان شویم تا پسرش با بازوبند بیاید و کاپ را بالای سر ببرد. محمود خوردبین: من هنوز این اتفاق را باور ندارم و به طور حتم تا سال ها هم این موضوع را
بعد مکث می کند. قنبرپور می پرسد: چرا؟ چیزی شده؟ که هادی حرف هایش را با این جملات ادامه می دهد: آقا فشار زیادی روی دوش من است. دیگر تحمل این همه باخت را ندارم. شب ها تا صبح خوابم نمی برد. همه اش فکر و خیال. مردم انتظار دارند، دوست ندارند ببازیم. ما هم که بد نتیجه می گیریم. نمی دانم چطور با این همه فشار کنار بیایم. گاهی وقت ها می خواهم اصلا کاپیتان نباشم تا این همه فشار از روی دوش من
کاپیتان اول در پرسپولیس حضور دارید. شاید سال های قبل هم بازوبند کاپیتانی را می بستید اما الان کاپیتان اول تیم شما هستید. در این باره صحبت کنید؟ واقعا برای من افتخار است فکرش را هم نمی کردم روزی به این جا برسم و کاپیتان پرسپولیس شوم. واقعا برایم افتخار است که کاپیتان پرطرفدارترین تیم آسیا باشم و بازوبند این تیم به من رسیده باشد. مسئولیتم واقعا زیاد است چون توقعات زیاد است. من همه تلاشم