است که برای عکاس اهمیت دارد تا اینکه بخواهد به کادر بندی یا جنبه های زیبایی شناختی توجه کند. نظر شما در این باره چیست؟ من قبل از اینکه استخدام شوم؛ یک عکاس تجربی بودم. من سال 55 استخدام ایرنا شدم؛ در قسمت لابراتوار بودم و هفت سال در آن قسمت کار کردم. در دوره انقلاب خیلی کم، شاید با دوربین خانوادگی عکاسی کردم و قابل بیان نیست. با شروع جنگ امام (ره) که فتوی دادند؛ من به عنوان یک
کنیم. ما از فنون نظامی سر در نمی آوردیم تا درستی یا نادرستی حرف های آن ها را تشخیص دهیم، دوان دوان به سمت پلیس راه افتادیم، ناگهان مسیر ما زیر باران گلوله های دشمن قرار گرفت بنابراین قادر به حرکت نبودیم. جنگنده های عراقی سر رسیدند و منطقه اطراف ما را بمباران کردند. به زمین چسبیده بودم، دیدم بمب ها چگونه زمین را شکافته و سنگ و خاک را از دل زمین بیرون می کشند و به هوا پرتاب می کنند. پس از
تفریحات می کردم. در دوران آموزشی سربازی هم منشی گروهان خودمان بودم. بعد از آموزشی، محل خدمتم یک کارخانه ساخت تسلیحات نظامی در غرب تهران تعیین شد. هر روز صبح ساعت 5 صبح با سرویس می رفتم کارخانه و ساعت 2بعدازظهر برمی گشتم خانه. کارم یک سال سوراخ کاری لوله خمپاره 120بود و سال دوم را در قسمت کنترل کیفیت کارخانه بودم. 2ماه آخر خدمت سربازی را هم یکجا به مرخصی رفتم. در همان روز های اول مرخصی
با اصابت خمپاره ای به عقب ماشین شهید شد و من هم کمی مجروح شدم و به همین دلیل به تهران برگشتم. وی ادامه داد: در راه بازگشت در قطار از غواص های مجروح شنیدم که جواد چریک هم شهید شد گفتم کدام جواد گفتند شاعری و اولین نفری بودم که خبرشهادت جواد را برای خانواده شهید آوردم و توفیقی بود که اکثر شهدای محل را دفن می کردم و جواد شاعری را هم خودم دفن کردم. در بخش دیگری از این برنامه
طول دوران دفاع مقدس مردانه با دشمن دست و پنجه نرم کردند، به نحوی که با به غرش درآمدن سلاح ضد هوایی در همان ساعات و روزهای اول جنگ، به خلبانان عراقی ضرب شصت محکمی نشان دادند و تعداد بی شماری از هواپیماهای دشمن را ساقط کرده و یا مورد اصابت قرار دادند. من نیز دوش به دوش سایر رزمندگان و به عنوان عضو کوچک پدافند زمین به هوا، در اکثر مناطق عملیاتی، از جمله دزفول، عین خوش، دهلران، خارک، گوره و
کربلا بودم، فرمانده گروهان ما شهید غلام رضا فلاح نژاد، جانشین او آقای زارع و معاونش آقای حسین کریمیان بود، یکی از خاطراتی که می توانم برای تان تعریف کنم مربوط می شود به یک کالیبر عراقی که ما را سخت مورد هدف قرار داده بود. سردار شهید غلام رضا فلاح نژاد که بعدها در عملیات نصر 4 به شهادت رسید، رو کرد به بچه ها و گفت: کسی می تواند این کالیبر را خفه کند؟ من داوطلب شدم و گفتم: من این کار را می