؟ - من نمی دانم. مونتاژ یعنی چه؟ - مونتاژ یعنی جمع و جور کردن. - نمی دانم. بار دیگر مرا با خشم سر جایم باز گرداندند. از سرنوشت آن 3 نفر دوستم هیچ اطلاعی نداشتم. حدود 7 یا 8 روز بود که از آنان بی اطلاع بودم. به یکی از پزشکان گفتم می خواهم بروم نزد دوستانم، اما دکترها گفتند: ما چنین اجازه ای نداریم. تو تحت معالجه ای. بعدا پیش دوستانت خواهی رفت. یکی دو روز بعد از این جریان، یکی از مقام های برجسته ناو که
را انجام می دهد. وی می گوید: درباره من به ماموران دروغ گفتند. برای همین مامور آمده بود که ما را هرطور شده از این جا جمع کند. اما رئیس شان مرا شناخت و مدارک را دید، وقتی هم من توضیح دادم متوجه شد، گزارش هایی که داده بودند کاملا کذب است. من اصلا باورم نمی شد که 8 شبانه روز آن جا بمانم و هیچ کس به روی خودش نیاورد. می گفتم بعد از 2 روز وقتی ببینند حق با من است، حقم را می دهند. حداقل یکی مدارکم را چک می
گذاشته به شهادت می رسد. این صحنه چنان شاهدان را تحت تأثیر قرار داده بود که به بچه های سپاه گفته بودند او یک روحانی بود، در حالی که شهید مظلومی روحانی نبود اما چهره نورانی اش در کنار کیفیت شهادتش همه را منقلب کرده بود. در ماجرای باز کردن چشم شهید در مزار و لبخندش شما هم حضور داشتید؟ بله، قبلش این را بگویم که شهید مظلومی هشت بار تشییع شد. اول در همان صور، بعد بیروت، سپس در بعلبک
کند و بغضش را قورت می دهد. عمرش را داده به شما آقای کمالی می گوید با آنکه بچه خراسان بوده است ولی از 8 سالگی برای کار جوشکاری با برادرانش به تهران می آمده. الان 17 سال است که تهران زندگی می کنم. تمام این محل من را می شناسند. من هر روز از میدان خراسان به اینجا می آیم. یک مترو و دوتا ماشین سوار می شوم،مسیر برایم طولانی است ولی فقط به خاطر مردم این محله می آیم. همه هوای من را
رضای خدا به جبهه رفتم. در ادامه گفت و گوی منتشر نشده تسنیم با این شاعر دفاع مقدسی را که در زمان سلامتی جسمانی او تهیه شده بود، می خوانید: تسنیم: آقای اسفندیاری، قدری از خودتان بگویید؛ از چه زمانی وارد حوزه شعر شدید؟ من شعر را در سال 1360 همزمان با روز شهادت برادرم علی اسفندیاری آغاز کردم، آن زمان 19-20 سالش بود. برادرم معاون سپاه سیستان و بلوچستان و فرمانده عملیاتی سپاه زاهدان
دانشگاه قم به تازگی ازسوی ستاد تفحص شهدا و از طریق آزمایش DNA احرازهویت شده و خانواده گرامی این شهید شناسایی شده اند. نوجوان اما پیر جوانمردی شهید ستار یکه زارع فرزند اسماعیل و متولد سال 1345 بود که در سال 62 به عنوان نیروی بسیجی از قزوین به مناطق عملیاتی جنگ اعزام شد؛ 17 سال بیشتر نداشت که ساکش بست و راهی شد و حتی مخالفت های سرسخت مادر و خواهرانش هم او را از این کار بازنداشت.
و کارکنان دانشگاه و ابراز محبت آنان به پدر و مادر شهید تا حد زیادی تردد و حرکت به سمت مزار شهید را با کندی مواجه کرد. ضمن آنکه بوی اسپند، ذبح قربانی، اهداء گل، برپایی ایستگاه صلواتی و نوحه خوانی هادی خادم در وصف شهدا، فضای اعزام رزمندگان اسلام را به زیبایی تجسم و تداعی می کرد. پس از طی مسافت 1200متری تا مزار شهید، اجتماع عظیم حاضران در مراسم همه منتظر لحظه دیدار خانواده شهید با فرزند
نمایشگاه فوق، عکاسانی که از گلزار شهدای مناطق عشایری عکس گرفته بودند، مظلومیت شهدای انقلاب و هشت سال دفاع مقدس را نشان دادند که این مهم، کاری جدید برای من بود. وی ادامه داد: عکس برداری از حضور مادران بر سر مزار شهدای شان، از جمله مادری که به تنهایی نشسته و چادر خود را روی عکس های دو فرزند شهیدش کشیده و عشق مادری اش را به نمایش گذاشته، برای بنده کار نوآورانه ای بود. معاون
منزل آن حضرت مجلس عزا و سوگواری برای امام حسین (علیه السلام) تشکیل می گردید و حاضران مصیبت آن حضرت را به هم تسلیت می گفتند (10). عبد الله بن سنان می گوید: در روز عاشورا به حضور امام صادق (علیه السلام) شرفیاب شدم آن حضرت را رنگ پریده و بسیار غمگین و گریان یافتم، علت آن را از امام پرسیدم، فرمود : امروز عاشوراست و در چنین روزی جد ما امام حسین (علیه السلام) شهید شده است (11).
چشم انتظار بازگشت فرزند وقتی که به دیدنش رفتم، مقابل در اتاق نشسته بود، پیرزن حال خوبی نداشت و می گفت: هر وقت کسی در خانه ما را بزند، ناخودآگاه عجله می کنم تا خود را به دم در برسانم، چند روز پیش وقتی که شتابان به سمت در رفتم از روی پله افتادم و دنده هایم دچار شکستگی شد، دکتر گفت استراحت کنم، اما من عادت کردم با صدای در بلند می شوم، انگار کسی به من می گوید، این بار دیگر حتماً خبری از
حتی کارت خبرنگاری را هم می توانند بسازند. من 24 ساعت در بازداشتگاه بودم. فردای آن روز خبر شهادت من را به ایرنا دادند و گفتند که هنوز جنازه ای هم از من پیدا نشده است. بعد از 24 ساعت من را به قرارگاه آوردند و دکتر خرازی گفت که ایشان یکی از نیروهای خوب ما هستند و چرا ایشان را دستگیر کردید؟ گفتند که نصفه شب در بیایان ایشان چه کاری می کردند؟ این عکس من هم قصه خیلی خوبی دارد. در این عکس با بچه