عرض ارادتش سر و دست و تن سپر بلا یم خون بهشت شهادتش مه و سال و هفته و روز و شب همه لحظه های ولادتش زده خیمه در یم سرخ خون شده مرد سنگر ابتلا تو طواف دور عمو کنی ملکوت گرد به طواف تو نگه حسین به قامت و نگه حسن به مصاف تو دل عمه و جگر عمو شده شمع بزم مصاف تو تو شهید عرصه ی کربلا تو حسین را علی اکبری عمویت به جای
زدند، پرسیدم: کجا شهید شد؟ مرا بردند دویست متر جنوبی تر از محل آن سنگر و زمین را نشان ام دادند. زیر نور رنگ پریده ی مهتاب، قیفِ انفجارِ به جا مانده و زمین سوخته و زیر و زبَر شده ی اطرافش را دیدم. کاملا مشخص بود که موشک کاتیوشا، با چه ضربِ مهیبی آن جا فرود آمده. چند قدمی کنارتر، در یک گودال کوچک، خون زیادی جمع شده بود. به زحمت خم شدم، کفِ دست راست ام را جلو بردم و زدم به لُجه ی خونِ سرخ
دوستان نزدیک حاج حسین بود که شهادتش برای او سخت آمد. شهید همدانی خاطره آن روز را در کتاب مهتاب خین اینگونه روایت می کند: ... کنار سنگر که رسیدم، دیدم اسماعیل شکری موحد، دو زانویش را محکم در بغل گرفته و یک گوشه مچاله شده، همانطور که چمباتمه نشسته بود، سرش را بلند کرد و زُل زد توی چشمهای من، صورتش خیس اشک بود و از شدت بغض در گلو مانده، چانه اش بی اختیار می لرزید. نمیدانم در آن
بغل گرفته و یک گوشه مچاله شده، همانطور که چمباتمه نشسته بود، سرش را بلند کرد و زُل زد توی چشمهای من، صورتش خیس اشک بود و از شدت بغض در گلو مانده، چانه اش بی اختیار می لرزید. نمی دانم در آن لحظات، این چه صبری بود که خدا به من داد. حتی نَم اشکی هم به چشم هایم نیامد، برگشتم از بچه هایی که دور من حلقه زدند، پرسیدم: کجا شهید شد؟ مرا بردند 200 متر جنوبی تر از محل آن سنگر و زمین را