سایر منابع:
سایر خبرها
گفتگوی خواندنی با ایرانی جداشده از پ ک ک
، پنج روز به سوریه منتقل شدم. در این مدتی که در قندیل بودم متوجه ارتباط سازمان با گروه تروریستی پ ک ک شدم. وقتی متوجه این ارتباط شدید چه واکنشی نشان دادید؟ من آمده بودم که با تروریستها بجنگم نه اینکه در دامن گروه های تروریستی دیگر گرفتار شوم اما راه خروجی هم نداشتم. اگر هم قصدی برای خروج از موقعیت خودم داشتم نمی توانستم؛ چون نیروهای سازمان می گفتند که تو به اردگاه ما آمدی و
حبس خانگی به خاطر هدیه سالگرد ازدواج!
قبل از حبس کردن او در خانه، همسرم با ناراحتی به من گفت گردنبندش را 2 جوان موتورسوار از گردنش دزدیده و فرار کرده اند. با این حرف به شدت عصبانی شدم. همان چیزی که می ترسیدم سرم آمده بود و من فقط همسرم را مقصر این اتفاق می دانستم. برای همین با او درگیر شدم و دعوای ما بالا گرفت. من هم که کنترلم را از دست داده بودم، او را کتک زدم. فردای آن شب، صبح زود همسرم وسایلش را جمع کرد که برای همیشه به
آرشیوخبر:پیش بینی اکونومیست از آینده صنعت خودرو/چالشی به نام کیفیت/میزگردی درباره مصائب و موانع تولید ...
سازی، اگر مطلبی دارند، بفرمایند. آرش محبی نژاد: ببینید در جامعه ما هنوز نسبت به مقوله کیفیت مانند خیلی از مقولات دیگر اصلا به مفهوم آن پرداخته نشده است. کیفیت آن چیزی است که مردم برای آن هزینه مشخصی پرداخت می کنند. در صنعت خودرو استاندارد همان چیزی است که همه خودروها از یک خودرو چهار هزاردلاری گرفته تا یک مرسدس بنز و یک خودرو 250 هزار دلاری، آن را رعایت می کنند. خب پس چه می شود سطح
سرگذشت زنی که شوهرش را کشت
مقداری بنزین هم روی جسد پاشیدیم،آن را آتش زدیم و بلافاصله با سرعت از محل دور شدیم.صبح روز بعد هنگامی که بچه ها سراغ پدرشان را گرفتند به آنها گفتم که پدرتان برای تعمیر ماشین بیرون رفته است، دست و پایم را گم کرده بودم نمی دانستم چکار کنم، سعی کردم به خودم مسلط شوم و با حفظ خونسردی به کلانتری مراجعه و اعلام نمودم همسرم شب گذشته از منزل خارج و تاکنون مراجعت ننموده است. سه روز بعد ماموران پلیس آگاهی
استاد صمدی آملی: حضرت مسلم(س) چگونه به شهادت رسید؟/ شور هیجان عزاداری ها باید همراه با معارف دینی باشد
، دم در مسجد سی تن شد تا به باب کنده بیاید؛ 10 نفر شد. چون از مسجد به حیاط می آیی چند باب مختلف دارد. مثلا یک باب، باب طایفه ی کنده است. باب دیگر باب طایفه ی اسد است. پس تا از مسجد بزرگ کوفه بیرون شد و به طرف بابی که به خیابان کنده باز می شد بیاید، همه رفتند و تنها 10 نفر ماندند. و سپس چون از آن باب بیرون آمد،کس نبود. پس ببینید مسجد پر جمعیت بود و همه نماز مغرب را با مسلم خواندند، هنگامی
این دل شده هیأت اباعبدالله(27)/صدای گریه تان پیر کرده عالم را
/> آیا نمیرسند به تو این هوارها ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن خیری ندیده ایم از این اختیارها باید برای دیدن تو "مهزیار" شد یعنی گذشتن از همگان "محض یار" ها دیگر برای تو صدقه رد نمیکنم بیهوده نیست اینکه گره خورده کارها یکبار هم مسیر دلم سوی تو نبود اما مسیر تو به من افتاد بارها شب ها بدون
گپ اس ام اسی بزرگمهر حسین پور با سینا حجازی
لذت برد. شاید تعبیر بهتر این باشه که سینا صدای ذهن اوناس و من هم شب کنسرت خودم رو روی یکی از همون صندلی ها می دیدم. وگرنه هیچ فرقی بین من و اونا نیست. ب: بر می گردم به سوال قبلی. این رو واقعا ازت می خوام از ته قلب و واقعی بگی. نه که حالا قبلیا نبود... اما حس بگیری و بگی. اگه یک آهنگی بسازی و تو یه کنسرت ازش رونمایی کنی. یعنی بیای و برای اولین بار بخونیش و خودت خیلی خیلی باهاش حال کرده
آیا می دانید آلپاخ کجاست؟
به طور موازی تشکیل می شد. شرکت کنندگان از میان سمینارهای صبح یکی و از میان سمینارهای بعدازظهر نیز یکی را انتخاب و به مدت یک هفته در آن شرکت می کردند. هر سمینار توسط 2 تا 4 استاد ارایه می شد که از دانشگاه های مختلف دعوت شده بودند. در این میان، یک سمینار بود به نام مذهب و نابرابری؛ علت یا چاره؟ که جمعیت زیادی را به خود جلب کرده بود. از آن جا که من هم علاقه مند بودم با دیدگاه های دیگران نسبت به این
اشعار شب اول محرم؛ حضرت مسلم(ع)
اصغر پی تیر سه پرند یک نفر نیست بگوید چه گناهی دارد؟ تو به همراه خودت اهل و عیالی داری کوفه اما سر راه تو سپاهی دارد قصد دارند عزیزان تو را خوار کنند پس نیا، که حرمت عزت و جاهی دارد بیشتر از همه دلواپس زینب هستم بین این قوم مپندار پناهی دارد الغرض اینکه بساط همه جور است نیا سهمت از بیعتشان کنج تنور است نیا (مصطفی
مصاحبه با حامی
دنیای موسیقی را ترک کنم، از کارنامه هنری خودم راضی هستم. یعنی ممکن بود که آن آلبوم اول و آخرتان باشد؟ نه به هیچ وجه. من خیلی آدم مبارزی هستم و سماجت دارم. من حتی در فوتبال هم همین طور هستم! من در تیم هنرمندان هافبک وسط بازی می کنم و همه به من می گویند تو چقدر در زمین می دوی! من از خط دفاع حریف شروع می کنم به پرس کردن و خیلی می دوم. بعضی وقت ها پشتم را نگاه می کنم و می بینم بچه
جشن عروسی میان کارتن خواب ها +عکس
و غذا بین کارتن خواب ها پخش میکنیم. 8 ساله که زنان و دخترانی را در خیابان ها دیدم که به خاطر بی کسی تو همین خیابون ها جون دادند و از دست رفتند. عروس جوان احساساتی تر میشه و ادامه میده: همه دخترها تو بچگی هاشون آرزوی عروس شدن دارند. وقتی دختری تو 21 سالگی کارتن خواب میشه یعنی از همه چیزش گذشته، حتی بدنش، یعنی تمام آرزوهاشو خاک کرده...اما ین ها زنده اند،نفس میکشند پس حق زندگی کردن، شادی
بالاترین ظلم، ظلم به خود است/ باید دائم در پناهگاه الهی باشیم
از هر طریقی وارد می شود. ما مگر چقدر عمر می کنیم؟ مثلاً صد سال عمر می کنیم، اوّلاً خیلی از این عمر را در خواب هستیم، 15 سال هم که بچّه بودیم، در جوانی هم که در جهل بودیم، بعد هم تجربه نداریم، فرمودند: التجربة فوق العلم . امّا شیطان ملعون و رجیم، تجربه زیادی دارد. او حتّی انبیاء را هم خواسته زمین بزند. أبانا آدم و أمّنا حوا را هم وسوسه کرده است، فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ عَنْها . من و تو خیلی کوچک
مردی که زندگی اش را در قمار باخت
ایران و عمان هم شروع شده و برخلاف انتظار باز هم شرط بندها مشغول به کارند. سعید 700 هزار تومان بر سر برد ایران با محسن شرط بسته و در طول بازی دائم با هم کل کل می کنند. خرده پاها اما بر سر تعداد کرنر و شوت در چارچوب دروازه آن هم با رقم های پایین تر شرط می بندند. قهوه چی حواسش به همه هست. زیرچشمی نگاهمان می کند که مبادا برایش شر بشویم. هنوز 50 دقیقه به پایان بازی مانده که سعید با خنده می
گلچین شب اول محرم کربلایی حمید علیمی
/> گل زهرا ، گل زهرا ، گل زهرا ، گل زهرا چو هوای صید کردی که ره فرار دارد چو هوای صید کردی که ره فرار دارد به هزار چاره آخر شدم ای صنم ، شکارت به هزار چاره آخر شدم ای صنم ، شکارت ز تو جان به در نبردم ، که فسونگریست شغلت ز تو دل کجا توان برد ، که دلبریست کارت ز تو دل کجا توان برد ، که دلبریست کارت به میان جبر و جمعی
علی مشهدی:من 14 سال پیش خیلی دلم شکسته بود...
کنند؟ دادا را که دیگر همه بچه های سینما می شناسند. تنها بچه ای است که همه او را می شناسند. با سرویس می رود مدرسه و می آید. سر سریال ها و کارها هم او را با خودم می برم. این بچه از همان اول گرایش عجیبی به من داشت. دو سالش بود که او را می آوردم خانه خودم و اصلا یاد مادرش هم نبود. یکی از گیرهایش این بود که یکدفعه گریه می کرد. می گفتم چه شده؟ می گفت دایی تو پیر بشوی می میری؟ من به او
خلیلی: فوتبال توی خون چپ پاهاست
خانواده نوروزی، هانی از مدارس فوتبال پله به پله بالا بیاید. تو هم که طبق معمول گل زدی. خب دیگر، در این بازی باید گل می زدم. کارم گلزنی است و همه از من انتظار دارند که گل بزنم. چرا فوتبالت اینطوری تمام شد و پایان خوشی نداشت؟ طوری تمام شد که خودم هم انتظارش را نداشتم. خیلی تلاش کردم که پایان خوشی داشته باشد اما آخرش خوب نشد. دست تقدیر بود.هر طور تلاش کردم مشکلی سر راه من سبز
گلچین شب هشتم محرم حاج محمود کریمی
اشک من است جسم تو تکثیر کرده است یا این که ریخته است به دور پدر پرت خون لخته مانده بین گلویت نفس بکش یک سرفه کن که باز شود راه حنجرت تو بر عبا بخواب و برو من و عمه ات می آوریم خیمه بقایای پیکرت برخیز و رو به حرمله ی بد گهر مده پنجاه سال زحمت من را هدر نده بالا بلند بابا گیسو کمند بابا اگه تو
عروسی خوبان میان کارتن خواب ها
هیچ فرقی ندارد. یادم نمی آید که اول من این پیشنهاد را دادم یا همسرم. یک روز حرفش را زدیم و امشب این تصمیم را عملی کردیم. هشت سال پیش ما با مؤسسه طلوع بی نشان ها آشنا شدیم و هشت سال است که ما زندگی این آدمها را در گوشه وکنار شهر دیده ایم. ما معتقدیم که همه آدم ها حق زندگی دارند و شادی حق همه است از طرفی تمام دوستان ما یا یاوران مؤسسه طلوع یا کارتن خواب های بهبود یافته این مؤسسه هستند. این بود که ما
هنر ایرانی با شیب تند رو به انهدام است/ می ترسند مردم با کتاب گمراه شوند
ها. بین 47 تا 58 که روزنامه نگار بودم، حرفه ام اقتضا می کرد که به تمام حوزه های هنری و رسانه های مختلف هنری هم آشنا باشم و هم روند تکاملی آن را دنبال کنم. در واقع در آن دهه هیچ حادثهٔ مهم هنری در زمینه های مختلف نبود که من با آن آشنا نبوده و پیگر کار نباشم. اخص روی نقاشی بیشتر مطالعه می کردم ولی با سینما، تئا تر، باله، اپرا و معماری آشنا بودم. می دانستم که در این حوزه ها چه خبر است. بعد از انقلاب
معرفی استعداد برتر فوتبال سراب از سوی روزنامه گاردین انگلستان
شنیدی؟ بله ، دراین چند روز ، همه با من درباره این خبر حرف می زنند. از تمام لطفی که به من شده ممنونم اما این فقط یک نوشته است. باید سعی کنم در زمین خودم را ثابت کنم. استعدادهای زیادی داشتیم که با یک تعریف ، مغرور شدند و فوتبال شان تمام شده. راستش من هم به همین دلیل است که می گویم تمام تمرکزم روی بازی ام خواهد بود و فقط از این گزارش خوشحال شدم و سعی می کنم انگیزه
ازدواج با جانباز آرزوی دوران نوجوانی ام بود/ بعد از خواستگاری با هیچ کس مشورت نکردم تا پشیمانم نکنند
کردند تا نگران نشوند، این حرف برادرم را باور نمی کردم. دو روز آن خبر را در سینه داشتم و هیچ خبری از پدر نبود. در آن دو روز، پیش از خواب پدرم را با مجروحیت در ذهنم تصور می کردم و با خودم می گفتم آیا دوباره می تواند روی پاهایش بایستد؟! نمی توانستم پدرم را با جانبازی تصور کنم و با این فکر و خیال ها به خواب می رفتم. اعضای خانواده منتظر پدرم بودند. هنگامی که صدای در آمد، همه به جز
گلچین شب سوم محرم حاج محمود کریمی
/> خوردم زمین شبی بین من و نگاه تو افتاد فاصله من فکر میکنم ظلمی که زجر کرده نکردست حرمله دندان من شکست ایینه کلام پریشان من شکست دریافت فایل آخی چقدر زخمیه چشمات بمیرم برات آخی چقدر خونیه لبهات بمیرم برات آخی شبیه خودم پریشون و پر خون موهات بمیرم برات حالا بعد از اون همه عذاب توی آغوشم یکم بخواب به چش کسی
خوبی ها را باور می کنم!
/> ای بد نیستم. دارم ساحل را جارو می زنم. بالاخره یک نفر باید این جا را تمیز نگه دارد. وگرنه همه جا نامرتب و کثیف می شود. نگاه کن ببین آن طرف چقدر کثیفم؟ آن طرف را ببین پر از شن شده است. خیلی زیبا و قشنگ می زنی. خیلی به دل می شینه. تا الان چنین صدای زیبایی را نشنیده بودم. دوستم حتما از نواختن تو لذت می برد. می شه ازت خواهش کنم در ازای گرفتن مقداری پول برای او، همین جا یک قطعه کوچک اجرا کنی؟
قصه تلخ قاچاقچی و دخترم!
نباش. او مایا را شسته بود و غذایش را هم داده بود. ابو شهاب گفت که مایا خوابیده است. ابو شهاب به زیزیت نگفت که الان در کدام شهر ایتالیا هستند، اما به مایا اطمینان داد که حال دخترش خوب است. او حتی با گوشی از مایا عکس گرفت و برای زیزیت فرستاد. او گفت: من هم بچه دارم و از دختر تو مانند فرزند خودم مراقبت خواهم کرد. زیزیت می گوید: به نظرم مرد خوبی آمد. کمی خیالم راحت شد... من به
گفتگویی متفاوت با همسر آیت الله مهدوی کنی
آید همین است و بس. حتی آن شب که از زندان آزاد شدند که در منزل ما عده زیادی جمع شده بودند و از خوشحالی سر از پا نمی شناختند، باز هدفشان پایداری در حفظ انقلاب و آرمان های آن بود. در تمام مدت در نبود ایشان، به شدت در فشارهای روحی بودم. پدرم که فوت کرده بودند، برای شرکت در مجالس ایشان رفته بودم که مأموران به خانه ریخته بودند و بچه هایم در خانه بودند. وقتی برگشتم و اوضاع خانه را دیدم که همه جا را زیر و
رزمنده ای که درجه سرلشکری خالکوبی کرده بود!
فهمیدم قراره از سردار همدانی، رضا رهگذر و بنده تجلیل بشه، خیلی خوشحال شدم. خب در کنار قصه گوی ظهر جمعه بودن توفیقی بود. از اون مهمتر در کنار سردار همدانی. وقتی نام بنده را خواندند، برای گرفتن هدیه که به بالای سن رفتم، در گوش آقای رسولی دبیر جلسه چیزی گفتم که با روی باز و خندان پذیرفت. رفتم پشت میکروفون و گفتم: من می خوام هدیه خودم رو به پاس زحمات همسرم، خواهر شهید مظلوم مصطفی حسینی که این
یک داستان بلند درباره دختران ایران
! دیگر معطل نکردم و خودم را به کفشداری رساندم. میان دو نیروی متضاد گیر کرده بودم. یکی مرا به درون می کشید و دیگری به بیرون هل می داد. نگاهی به برگه ی زیارت عاشورا کردم. سعی کردم بفهمم فاطمه کجا را می خواند. احساس کردم که حتی صدایش را هم می توانم بشنوم . - الهم اجعنی فی مقامی هذا ممن تناله منک صلوات و رحمت و مغفره . کفش ها را گرفتم. کفش های خودم را گذاشتم روی زمین
رمز موفقیت ما دست هایمان است نه چشم هایمان
. او به من آموخت که چگونه با این افراد همدرد شوم. من با استفاده از تجارب خانم افشار و احساس خودم، اکسیری درست کردم تحت عنوان درد مشترک. در تمام صحبت ها و مشاوره ها بر این موضوع تأکید کرده و می کنم که من یک معلولم و تو یک معتاد، ما هر دو دارای درد هستیم، پس این ما هستیم که می توانیم به درد هم برسیم. وقتی کارم را شروع کردم، بیماران در بدو ورود به اتاق من، شگفت زده می شدند؛ چون من لوح و قلم را از خودم
حافظ خوانی در خون ایرانی هاست
حافظ در ادامه می خوانید. از سفرتان به ایران تعریف کنید. این سفر چگونه و با چه کیفیتی انجام شد و بعد از چند سال دوباره به ایران آمده بودید؟ 9 سال از آخرین سفرم به ایران می گذشت. در سفرهای قبلی برنامه ریزی دست خودم بود در حالی که این بار سفر من رسمی بود. برای نخستین بار به دعوت مرکز فرهنگی شهر کتاب به ایران سفر می کردم و بنابراین اجباراً از برنامه شخصی ام چشم پوشی کردم. در واقع همسرم
مروری بر مهمترین آثار اورهان پاموک به فارسی
کتاب سیاه می گوید: رمانی که در آن صدای خود را یافتم، کتاب سیاه است که در 1985 شروع به نوشتن نمودم. در سی و سه سالگی وقتی در نیویورک بودم سوال های جدی درباره خودم، اینکه کیستم، چه گذشته ای دارم و هویتم چیست از خودم پرسیدم. در اتاقم واقع در کتابخانه دانشگاه کلمبیا بی وقفه در حال خواندن و نوشتن بودم. احساس دلتنگیم به استانبول با علاقه ام به فرهنگ های عثمانی، ایران، عرب و مسلمان در هم آمیخت. در عین