کلیک که برای هر چیز به اندازه یک لحظه کلیک کردن وقت و توجه صرف می کند، رادیو کجای ماجراست؟ میانه این همه تصویر و این همه رقابت برای خوراندن تصاویر، آیا رادیو می تواند کماکان در میدان رقابت رسانه ها بماند؟ این حرف مثل این می ماند که بپرسید ما که چشم داریم، گوش می خواهیم چه کنیم؛ همان قدر سؤال عجیبی است. بودن رادیو و ادامه حیات رادیو با وجود کمترشدن مخاطبانش، اصلا به این معنا نیست که رادیو باید
برده، دیگر چشم و گوشی برای دیدن و شنیدن نداشته باشد، سخت است... روز جهانی نابینایان امسال هم رسید، اما بازهم دست و پنجه نرم کردن نابینایان با مشکلات خود بر تاریک تر شدن دنیای اطرافشان اضافه شده است... هر زمان که حرف از مشکلات جامعه نابینایان می شود شاید همه ما به عدم یکسان سازی معابر، نبود رمپ و آسانسور در برخی ساختمان ها و ... فکر کنیم اما در عین ناباوری مشکل بزرگ این افراد
نویسنده باید طوری باشد و داستان به نحوی روایت شود که مخاطب جذب داستان شود؛ اما من احساسم بعد خواندن این کتاب این بود که کتاب یک دفعه تمام می شود و قصه ها ناتمام مانده است. احساس کردم داستان زود تمام شد. جعفری گفت: یک نکته دیگر اینکه قسمت های آخر داستان که داوود و شخصیت اصلی همدیگر را می بینند، اتفاقات پشت سر هم و سریع شکل می گیرد، از قصه برگشت داوود تا مجروحیت دوباره و دیدن انگجی، و به
نماینده کل مردم شهر شده ام و باید به بهترین نحو حرف و خواسته همه را فریاد بزنم. پانزده سالم تمام شده بود، برای پسر ها این سن اسمش هم زیباست، اینکه قد بندگی ات به اندازه ای بلندشده است که دیگر به طور رسمی تحویلت می گیرند و تکلیفت می دهند، خیلی ارزشمند است. همان سال ها بود که پدر ومادرم تصمیم گرفتند دوسال آخر دبیرستان را به تهران بیایم. در آن زمان تفاوت سطح در مدارس تهران و
عرصه ی جدال علیست هست هوشیار و پای تا سر چشم بسکه چشمان او بصیرت داشت چشم زیباش خورد آخر چشم اشک تا بست راه دیدن را حرکت تیغ گم شد اندر چشم دست افتاد و مشک سالم ماند داشت امید بهر اصغر چشم مشک شد پارهامیدش ریخت شد خراب آرزوی او در چشم تیر ها از کمان رها که شدند باز شد در تمام پیکر
خیال چشمان خاموشش دنیایی از رنگ بودن را بر بوم خیال نقاشی می کرد! عصای سفید چشمانش دنیارا به رقص باد در می آورد! امان از این چشم ها ،چشم های دهن لقی که دو دو در میان حدقه ی چشم در سکوت ،بدنبال قاصدک یافتن است .... حنانه اولین موهبت و هدیه خداوند در خانواده ای 4 نفری است. خانواده ای که رنگ تو می توانی را در رگ و پی زندگی نقش کردند. چرا که پدر بزرگ وی “بنیانگذار
دردهایش می گوید. او سال هاست که عادت کرده با سیلی صورت خود را سرخ نگه دارد. آرزویی که محو شد حلقه اشک در چشمانش می لرزد و او سعی می کند مانع سرازیر شدنش شود. می گوید: همیشه دلم می خواست درس بخوانم و دکتر شوم. اما در 13سالگی ازدواج کردم و تمام رؤیاهایم یکباره رنگ باخت. اگرچه بعد از ازدواج با وجود مشکلات زیاد درسم را ادامه دادم اما هیچ وقت نتوانستم به آرزویم که دکترشدن بود