دیگر در جهان وجود دارد. به هیچ عنوان پادکست ذیل شبکه های اجتماعی نیست. پادکست شخصی تر از این حرف هاست. پادکست و چنل بی، باید شبیه منِ علی بندری باشد. من اینستاگرام ندارم زیرا رسانه من نیست و من زیاد به آن علاقه ندارم. به همین دلیل پادکست من در اینستاگرام خیلی فعال نیست و حواسم هم هست که جای پادکست، داخل اینستاگرام نیست. شاید اگر فقط به خاطر چنل بی بود، توئیتر هم نداشتم و آن را رها می کردم و فقط
حتی با فحش و ناسزا هم می توان به آن رسید ولی محبوبیت یک داستان دیگری دارد و اثبات آن هم حضور خود شما در تلویزیون بعد از خندوانه. هنوز یادمان نرفته است که در اواسط تابستان امسال سریال آخر خط هر شب بر روی آنتن شبکه 3 رفت و علی صبوری نقش اصلی آن سریال بود ولی نه تنها سریال پرمخاطبی نشد حتی بینندگان در حد معمول هم از آن استقبال نکردند. در صورتی که قرار بود این نقش آفرینی با مدد از فالورها
، فقط خداحافظی طولانی را با هم کار کرده بودید؟ بله. خداحافظی طولانی هم قرار بود داستان بلندی باشد که نشد. از قضا خیلی دلم می خواست آن را خودم بسازم، اما پیش نیامد. فیلم نامه مراحلی را گذراند تا به دست فرزاد موتمن رسید. اسم اولیه اش هم چیز دیگری بود و آقای مؤتمن اسم خداحافظی طولانی را روی آن گذاشت. خداحافظی طولانی مرا به شدت خوشحال کرد و یکی از دلایل اش این بود که شما به عنوان
بودم و کودکی ام در روستا سپری شد و همیشه با حیوانات دوست و مونس بودم، از آنها ترسی نداشتم و به همین دلیل زمانی که با حیوانات وحشی روبه رو می شدم فرار نمی کردم و سعی می کردم با نزدیک شدن به آنها این حس را به آنها منتقل کنم که من دوست آنها هستم، از همان کودکی علاقه زیادی برای کمک کردن به حیوانات زخمی داشتم. بارها در کوه با روباه یا عقاب زخمی روبه رو می شدم و از خانه برای آنها مخفیانه غذا
کننده یا تلویزیون بوده، از آن بی خبر هستم. در حد شنیده می دانم اما چون شنیده ها مستند و مستدل نیست، به خودم اجازه نمی دهم درباره اش صحبت کنم. خودتان به دنبال برقراری این تعامل نبودید؟ کاوری: من به عنوان کارگردان به این مجموعه وارد شدم و حقم این بود که با نویسنده برای ساخت این اثر تعامل داشته باشم اما ظاهرا آقای فرهادی آنقدر دلخوری داشت که حاضر نشد در فضای ساخت حضور پیدا کند
به گزارش جماران؛ رضا امیرخانی در یادداشتی تلگرامی نوشت: 1-چند روزی پیش از فوت، پیامک زدم. دوستِ بزرگ واری توصیه ام کرد که تماس بگیرم. دوست نداشتم تماس بگیرم در بیمارستان. اولا آن صدای شادان را نمی خواستم طور دیگری بشنوم و در ثانی به گمان م صلاح نبود بیمار ریوی را به سخن وادارم. دیروقت پیامک زدم. دقایقی بعد، یازده شب دکتر اژه ای تماس گرفتند... با همان لهجه ی شاد اصفهانی:
ساعتِ دیواری. دریافتم، باید! باید! باید! دیوانه وار دوست بدارم!... فروغ آن چنان عاشق، واله، شیدا و شیفتهٔ شعر بود که همه چیز را جز شعر فراموش کرد. در چهاردیواری زندگی پرالتهاب و اضطراب آلودش، دوست نداشتند او شعر بگوید، سر زبان ها بیفتد، نامش از خانه ای که بارها آن را زندان نامیده بود به بیرون پر بکشد، در شب های شعر شرکت کند، در انجمن های ادبی ظاهر شود و
دلگیرم را در سال 90 منتشر کردیم، در عرض یک هفته 600 هزار شنونده داشت. این ترانه از من معروف تر شد به طوری که من الان باید ثابت بکنم که من این ملودی را ساختم و خواندم و به قولی یک شبه خواننده نشدم. من در این عرصه کار کردم، منتها حرفی راجع به آن نزدم چون می دانستم این جبهه وجود دارد اما چون حوصله برخورد با این اعتراض ها را نداشتم کار خودم را انجام دادم. همین موضع هویت موسیقی من را تحت تاثیر قرار نمی