سایر منابع:
سایر خبرها
تعادل زمامداری آیت الله رفسنجانی از نگاه محمدرضا لطفی+عکس های منتشر نشده
... - من اصلا زمانی برای همیشه به ایران آمدم که هنوز انتخابات نشده بود. بعد هم اصلا چه ربطی دارد؟ من همه ی این سال ها می خواستم به ایران بیایم. اولین بار هم سال های 72-73 بود؛ اما پاسپورت نداشتم. آن زمان می خواستم پاسپورت بگیرم که به آلمان بیایم و پسرم امید که با گروه کامکارها به آنجا آمده بود را ببینم. به سفارت ایران رفتم که پاسپورتم را بگیرم. گفتند که شما اقامت ندارید و نمی
از به پرواز درآوردن جنگنده میراژ بدون هیچ کتاب آموزشی تا اورهال فانتوم پس از 15 سال
ارزیاب را زیر نظر اساتید قهرمان هشت سال دفاع مقدس فرا گرفتم . ضمنا به مدت چند سال در گردان آموزشی پیشرفته این پایگاه (سی سی تی اس) به عنوان معلم خلبان و آموزش اولیه (یو پی تی) خلبانی فعال بوده و سپس به پایگاه هوایی مشهد رفتم، بعد از آن با گذشت چند سال خدمت در این منطقه ، وارد دوره های دافوس شده و به جهت اخذ مدرک کارشناسی ارشد به تهران آمدم. پس از دریافت مدرک ، جهت راه اندازی
خواب آشفته زنان کارتن خواب
بشناسانند و آنها را از عوامل آسیب زا دور کنند. کودکی که در محیط های آسیب زا رشد می کند و بزرگ می شود بیش از سایر هم سالانش می تواند در معرض آسیب های اجتماعی قرار بگیرد؛ خانه شان اطرف دروازه غار بود. کارتن خواب ها، مواد، تزریق، فقر و زخم؛ منظره ای که همیشه از راه مدرسه تا خانه همراهش بود و حتی تا خانه هم تعقیبش می کرد. تا پای گاز آشپزخانه؛ تصویر پدر و مادر و دود ی غلیظ که از گلو بیرون می دادند و
17 ربیع و 17 مشخصه از مشخصه های پیامبر اسلام (ص)
اذا اراد ان یخرج الی اصحابه"، وقتی می خواست نزد مسلمانان و رفقا و و دوستان خود برود، حتماً عمامه و محاسن را مرتب و تمیز می کرد، بعد بیرون می آمد. نظافت و تمیزی او زبانزد عام و خاص بود، لباس تمیز، بهداشت خوب، سر و صورت بسیار عالی بود. لباس سفید می پوشید، عطر می زد، در خانه محمد(ص)، محلی بود که او همیشه در آنجا خود را عطر می زد. شخصی روایت می کند که من بچه بودم وقتی نزد پیامبر (ص ) می آمدیم و
بختیاری: می خواستم قهرمان شوم نه چوپان
حمیدرضا بختیاری کشتی گیر 16 ساله ملایری زیر نظر سعید گودرزی به صورت حرفه ای کشتی را فرا گرفت و هر روز پیشرفت کرد به گونه ای که در تمامی مسابقه های استانی عنوان اول را به دست می آورد، چیزی که به گفته خودش به مذاق مسئولان کشتی شهر همدان خوش نمی آمد. "آن ها دوست نداشتند یک دهاتی بیاید و کشتی گیران شهرشان را یکی پس از دیگری شکست دهد. حتی در یک دوره پیش از مسابقه فینال گفتند باید دوباره وزن کشی کنی شاید از دیگران سنگین تر باشی که اینقدر راحت شکست شان می دهی!" جلوتر آمد و گویی به رویاهایش نزدیک تر م ...
پرویز فیلم سیاسی تاریخ مصرف دار نیست/ یک جراحی خونسردانه
دارد و حتی عصیان و خشونت را هم نقد می کند. شما اگر فیلم را درست ببینی رفتار پرویز را تایید نمی کنی. این فیلم یک جراحی خونسردانه از موقعیت و شرایط تاریخی است. آرمند: ما وقتی فیلم را در نروژ نمایش دادیم که به تازگی فردی با حضور در اردوگاه بچه ها آنها را به رگبار بسته بود. مخاطبان فیلم می گفتند گویی شما پرویز را برای این فرد ساخته اید. هفتوان: من در گذشته دور عاشق چه گوارا بودم
عماد طالب زاده: هیچ کس رقیب من نیست (2)
های ما خودشان کارهایشان را میکس و مستر می کردند اما بعد از آمدن سیروان این کار تبدیل به تخصص شد و آدم هایی وارد موسیقی شدند که به شکل تخصصی به میکس و مسترینگ پرداختند. خود تو از خانواده ای آمده ای که سابق بر این یک خواننده یعنی برادرت را به موسیقی تبدیل کرده بود. البته سال ها زمان می برد تا او در موسیقی ما چهره شود ولی تو به نظرم در زمان مناسب کارهایت شنیده شد و به شهرت رسیدی.
آیس پک؛ از تلخی ورشکستگی تا شیرینی بستنی
دیگر باید با ثروت، رانت یا پشتوانه پدری پیشرفت کنند، من برعکس فکر می کردم و نمی خواستم از فامیل کمک بگیرم یا به کسی رو بیندازم. دلم می خواست خودم شروع کنم و این شاید یک مشخصه فردی باشد. در دورانی که خیلی بی پول بودم و حتی پول کافی برای رفتن به دانشگاه نداشتم، باز هم به کسی رو نمی انداختم و بعضی از راه ها را پیاده و یا با اتوبوس می رفتم. هیچ وقت کار را عار نمی دانستم و شاید الان یکی از عمده
تختی از زبان دوستانش
ببینم. راه دور بود. هر وقت پیش او می رفتم اطرافش خیلی شلوغ بود و ایرانی ها به دیدنش می رفتند. او به من محل نمی گذاشت که به تختی گفتم من ملاقاسمی ام. تختی گفت تو همیشه پیش من هستی، من الان باید جواب این بچه ها را یکی یکی بدهم که به اینجا آمده اند. در همان زمان پسری بود که گفت باید تختی به خانه مان بیاید. وقتی تختی خوب شد به خانه آنها رفتیم. من 80 دلار پول داشتم که پیش از رفتن به آمریکا داده بودم به
گفت وگوی جالب با بانوی پولادین ایران
خانه فرستادند تا پیش زنی به نام آجی ملا، خواندن یاد بگیرم. یک روز آجی ملا جلوی چند تا از بچه ها کاغذ سفیدی گذاشت و به من کاغذی نداد. بعد وقتی قیافه مات و متعجب من را دید گفت "پدرت سپرده تا به تو فقط خواندن یاد بدهم! فقط خواندن!" وقتی فهمیدم اجازه یادگیری نوشتن را ندارم، آتش به دلم زدند. پُر شدم از سوال. با چشم اشکی آمدم خانه. رو به پدر و مادرم کردم و گفتم شما گفتید آجی ملا به من نوشتن
سقوط آزاد بورس به کانال 67 هزار
و وعید کلاه رفت به ناچار اول صبح 70% همه دارای سهام رو فروختم قبل از اینکه صف فروش بشه و کسی نخره ! و تغریبا الان 25 میلیون تومن که اگه میزاشتم تو بانک بعد از 2 سال میشد 35م تمام نه استرس نه جوش نه حرص ! ولی الان کلا 12800 دارم این یعنی چی !!!! هر روز -5 % ای وای من کسی به دادما نرسید.... خوش به حال رییس بورس با اومدنش شاه کار کرد ما رکورد زدیم آورین
از دوستی در تانگو تا سرقت میلیونی
رفتم. وقتی به هوش آمدم، سردرد عجیبی داشتم آنجا بودکه متوجه شدم پرستو بعد از بیهوش کردن من خانه را ترک کرده است. برای همین حدس زدم که با این شگرد نقشه ای در سرداشته است برای همین به جست و جو در خانه پرداختم و وقتی به اتاق خواب رفتم با به هم ریختگی کمد مادرم روبه رو شدم. آنجا بود که فهمیدم پرستو، همه طلاهای مادرم، سکه ها و دلار ها که در حدود 50میلیون تومان ارزش داشت را به سرقت برده است.
راکی ایران چرا ویلچرنشین شد؟
آن باشگاه به گداخانه تبدیل شده بود. هر کسی که برای کمک گرفتن می آمد به او کمک می کردم و حتی اگر لازم می شد به هر کسی رو می انداختم تا مشکل او حل شود. آن زمان همسرم در کنار ما نبود و مجبور بودم دخترم را ساعت 18 تحویل بگیرم، چون پرستارش آن زمان خانه را ترک می کرد. به خاطر این مشکل باشگاه را آن ساعت ترک می کردم و به دوستانم می سپردم که متاسفانه همان افراد باعث شدند باشگاه بیلیاردم آرام
"ایران از واردات گاز ترکمنستان خودکفا شد"
قانونی قابل پیگیری است. از 6 سال گذشته تاکنون واردات گاز طبیعی توسط ایران از ترکمنستان فراز و فرودهای متعددی در این مبادله بین المللی گاز به وجود آمده به طوری که در این مدت ترکمنستان سه بار به طور رسمی شیرهای صادرات گاز به ایران را بسته است. اگه مردم وعظ اقتصادیشون بهتر میبود و میتونستن خانه های استاندارد داشته باشن مصرف گاز خانگی نصف میشد الان تو هر خونه ای 2 تا 3 تا بخاری و
ما نگهبان خلیج فارس بودیم/ داستان لیلی و مجنون
... علی (شهید علیرضا یاسینی) هم امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز. دیشب یک سر رفتم آن جا. علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان. از آنجا تلفن زد. من تازه از ماموریت برگشته بودم و می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن. علی گفت: مهرزاد مریضه و پروانه دست تنهاست. قول گرفت که سر بزنم. گفت: نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت.
5 سال اخیر ادبیات داستانی مدیون سید مهدی شجاعی و نیستان است
نوشته ای جدید به محمد احمدزاده، از هنرمندان همیشه همراهش گفته است: محمدعزیزم!روزهای بدی است. دوست داشتم طور دیگه ای تولدت رو تبریک بگم. اماحال خوشی ندارم. توخوب میدونی حال واحوالم رو. اما حالا که باتو ندار شدم. همه هستی ام رو تومیدونی. و رنج بر احوال منی.بهت میگم پسرخوب. رفیق من. دل به نوشتن ببند و بس. باقی این دنیا برای من و تو راهی جز این ندارد. ما فقط نویسنده ایم. فقط. یادبگیر جز نوشتن و آرمانش
پس از اعتیاد، اختیارم دست خودم نبود
گریه نکند.) اعتیادم که در آن زمان بسیار قوی شده بود همسرم به من گفت بهروز برو. دیگر کسی تو را نمی خواهد. از خانه جدا شدم و رفتم. تازه بعد از آن بود که فهمیدم چقدر خار و ذلیل شده ام. چقدر از خودم و اصالت خانوادگی ام دور شده ام. پدر من حتی سیگار هم نکشیده بود. (مقاومتش درهم شکست. تلاش می کرد گریه اش را نبینم. چند دقیقه طولانی سکوت کردیم.) چه شد که تصمیم گرفتید شیشه را کنار
از جنبه های دراماتیک تاریخ تئاتر انقلاب تا نشانه شناسی دیوار
بچه ها گیر بیاورم؟ نگاه کردم و دیدم این مغازه های قصابی، وقتی گوسفند را ذبح می کنند، پشم آن را بیرون مغازه می گذارند. دیدم هم پشم مشکی داریم، هم پشم سفید داریم. می رفتم و اینها را با یک زحمتی جدا می کردم و می شستم. چند روز توی آب داغ می گذاشتم که کاملاً بهداشتی بشود. بعد اینها را در آفتاب می گذاشتم تا خوب خشک بشود. بعد دوباره خشک شده ی اینها را، شانه می زدم که نرم بشود. آن وقت ریش یک شخصیت جوان
چهره ها در شبکه های اجتماعی (61)
نداشت، گوشی ات را عوض کن و آیفون 6 بخر. توصیه مان تمام شد. برویم بعدی! سلفی آزاده صمدی که آن را برای "روباه" ها گرفته است! قضاوت با خودتان. سیما تیرانداز و رفقای دبیرستانی، همین الآن یهویی! به فکر راه انداختن یک کمپین و یا جمع آوری امضای چند میلیون نفری یک طومار برای اندیشه خانم فولادوند هستیم که تو رو سر جدّت ژست و تیپ ات را عوض کن! این عکس دو نفره برای
پدرم نیروی دریایی بعث عراق را نابود کرد/ ماجرای گرفتاری من و خواب فرمانده کل ارتش
/> حدود دو سه هفته بعد از شهادت پدرم، افرادی به در منزل ما آمدند و گفتند از صدا و سیما می خواهند بیایند خانه شما، اگر عکسی از پدرتان دارید آماده کنید و اگر می خواهید به پدر و مادر شهید هم بگویید بیایند. ساعت حدود 7 شب بود که در خانه ما را زدند. اما ناباورانه دیدیم حضرت آقا دم در هستند، وارد شدند و متأسفانه چون فکر می کردیم از صدا و سیما می خواهند بیایند، پدربزرگ و مادر بزرگم حضور نداشتند.
چاقوکشی در طبقه هفتم پاساژ علاءالدین!
سابقه تخلفات علاءالدین و مبنای حکم کمیسیون ماده صد توضیح دادند. بعد هم کاورهای شبرنگی به رنگ قرمز با کارت هایی بین ما توزیع شد که روی آن کلمه خبرنگار نوشته شده بود و هشدار دادند بدون این کاورها و کارت ها، نه تنها نمی توانیم وارد پاساژ شویم، بلکه امکان دارد هر بلایی سرمان بیاید. ساعت حدود 12 بود که در ماشین های جداگانه به ساختمان دیگر شهرداری در زیر پل حافظ، دو کوچه بالاتر از علاءالدین