سایر منابع:
سایر خبرها
... . - چی تعارف کرد؟ - شیشه. - تو چرا کشیدی؟ مگه نمیدونستی شیشه ست؟ - نه، یعنی می دونستم شیشه ست، ولی گفت اعتیاد نداره. واسه اینکه از چشمش نیفتم، مصرف کردم. وقتی کشیدم حالم دست خودم نبود. برگشتم خونه، دیگه دختر نبودم. به کسی نگفتم. چند بار دیگه رفتم پیشش، همون اتفاق افتاد. اوایل شادم می کرد ولی دیگه جواب نمی داد. گوشه گیر شده بودم. بعد از یه مدتی وابستگیم
ساواک به خانه ایشان حمله می کنند و همسر ایشان فرزندشان را سقط می کنند و جریان هایی از این دست که بگذریم. - با این حال شما پذیرفتید؟ بله - از زندگی خود با احمدآقا تا پیروزی انقلاب بگویید این سؤال خیلی کلی است و 7، 8 سال را شامل می شود اما سعی می کنم در چند عنوان کلی جواب شما را به اختصار بیان کنم. اول بعد علمی ایشان است. احمد بعد از اینکه دیپلم گرفته بود به
- اسید دارید؟بله.- چند؟بستگی داره...- به چی؟می خوای فقط پوست رو بسوزونه یا چشم و چال رو هم کور کنه؟حالا... چند؟مفت! 4 لیتری ببری 5 هزار تومن برات تموم میشه. ناصر خسرو را که پایین می روی، همینطور هر 10 - 15 قدم صدای دارو، دارو را می شنوی؛ می رسی به کوچه خدابنده لو ، راسته مواد شیمیایی فروش ها. داخل مغازه کوچکی نبش کوچه، محمدحسین مردی 35 - 36 ساله کمی چاق با موهای پرپشت، صورتی تراشیده و پیراهنی
/> * چه سالی ازدواج کردید؟ همسرتان را خودتان انتخاب کردید یا برایتان انتخاب کردند؟ اواخر سال 53 بود که ازدواج کردم. همسایه ای داشتیم که با مادرم در این رابطه صحبت کرد. مادرم نیز اصرار داشت که من ازدواج کنم، دور و برم هم آن زمان به اندازه کافی شلوغ بود. در نهایت هم زن گرفتم. * یعنی در واقع از شما خواستگاری کردند. بله دیگر. * به هر حال قیافه تان نیز خوب است
فرزندشان را سقط می کنند و جریان هایی از این دست که بگذریم. با این حال شما پذیرفتید؟ بله از زندگی خود با احمدآقا تا پیروزی انقلاب بگویید این سؤال خیلی کلی است و 7، 8 سال را شامل می شود اما سعی می کنم در چند عنوان کلی جواب شما را به اختصار بیان کنم. اول بعد علمی ایشان است. احمد بعد از اینکه دیپلم گرفته بود به دروس حوزوی روی می آورد. البته این را هم بگویم
به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس از بندرعباس، بخش دوم خاطراتی از زندگی شهید "اسماعیل عبدالصمدی" را در ادامه می خوانید: گذشتن از تئاتر "وسوسه های شیطانی" و رفتن به جبهه شب از نیمه گذشته بود و تیم تئاتر اسماعیل دست از تمرین بر نمی داشت، آقای رمضانی نویسنده نمایش نامه، نشست کنار ستون و به خودش کش و قوصی داد و گفت: اسماعیل پرده های نمایش چی شد؟ اسماعیل از روی سنی که با دو
: البته حواس تان باشد که او در واقع دارد پول دارویش را می دهد نه مواد. عضو شورای سه نفره ادامه می دهد: یه بار آقا کیانی پولم داشتم، رفتم یه سوپرمارکتی، یارو نذاشت برم توو. هر چی گفتم داداش من پول دارم یه بسته نون می خوام و یه پاکت سیگار، نداد. گفت برو بیرون. بوی گند میدی. مشتری ها رو می پرونی. در اتاق پر از پرونده هایی است که مشخصات ساکنین سرای امید را درج کرده است. نگاه که
: اَه شما بودید؟ ببخشید شماره شما رو َسیو نکردم به شماره های ناشناس هم جواب نمیدم! خندهٔ بلندی کرد و به خانمش گفت: یعقوبی انتقام صبح را گرفت گفتم: حالا از درد من در این یک ماه خبر شدید؟ آقای افخمی گفت: من از طرف خودم قول می دهم هر وقت زنگ زدی جواب بدهم البته بقیه هم قول دادند وتا امروز که عمل کردند. ظاهرآ سختی کار همان بار اول بود. راه افتادیم طرف سینما که برنامه آنجا برگزار می شد ودیر هم