سایر منابع:
سایر خبرها
شب پیرمردها/ خدا کند حاج احمد برگردد/ سرودی که ضد انقلاب را عصبانی کرد
دوجهت: اول اینکه شایسته گرامیداشت هستند و در ثانی به خاطر اینکه فهمیدم به غیر من هم کسانی هستند که قدر ایشان را می دانند. چون فکرمی کردم فقط من قدر ایشان را می دانم. استاد اخلاقی غزلی با مضمونی مربوط به فضای میبد و خواجه رشید الدین میبدی صاحب کشف الاسرار خواند. مطلعش این بود: در این دقایق موزون، که زندگی تپش عاشقانه کلمات است سکوت بال گشوده ست، و شب شروع نماهنگ دلنواز حیات
کبادالوک (پسرک عرب)
، سفید سفید شده بود. کارگزاران سلطان دریافتند که این سفیدی، که آنان آن را کف دریا پنداشته بودند، کف نیست بلکه تکه های کاغذ است که درویش آنها را به روی آب می اندازد. آنان با حیرت نگاهی به یکدیگر کردند و شانه های خود را بالا انداختند. سپس رو به درویش کردند و گفتند: -روز بخیر درویش، این چه کاری است که می کنی؟ درویش نگاه مبهمی به آن دو انداخت و دوباره کار خود را از سر گرفت. گفتی دلش نمی خواست
شب پیرمردها!/ خدا کند حاج احمد برگردد/ سرودی که ضد انقلاب را عصبانی کرد
کردید! تبسم به لب جمع نشست. محمدکاظم کاظمی هم شعر خواند. شعری درباره کودکان کار خواند و دوباره در جمع به خاطر اتفاقات مثبتی که اخیرا درباره مهاجران اتفاق افتاده تشکر کرد: به نوجوانان کارگر هموطنم دیدمت صبحدم در آخر صف ، کولة سرنوشت در دستت کوله باری که بود از آن پدر، و پدر رفت و هِشت ، در دستت گرچه با آسمان در افتادی تا که طرحی دگر دراندازی باز این فالگیر
طعم خوش زندگی در محوطه زندان رجایی شهر - نفس هایی که بعد از خطبه عقد دوباره به شماره افتاد
گریه می کرد، حالش بد شده بود، خانم- خ که برای ملاقات با برادرش هم آمده بود در جریان مشکلات من قرار گرفت و شماره ای بین ما رد و بدل شد و فردای آن روز بامن تماس گرفت و وکیلی به من معرفی کرد. پس از چندین بارصحبت کردن به یکدیگر علاقمند شدیم.سرانجام خانم - خ از من خواستگاری کرد، هیچ علاقه و امیدی نداشتم و در ابتدا مخالفت کردم و بعد از مدتی هم که راضی شدم از او خواستم که بیرون از زندان ازدواج کنیم و
مسعود فراستی: من حکومتی هستم!
طور نیست که از اول تصمیم بگیرند تفکرات مشعشع شان را امتحان کنند و بعد هم به منِ مخاطبی که مخاطب سنیما و جعبه جادو هستم تحمیل کنند. این گونه نیست. به نظرم هر کسی که برای مخاطب فیلم نمی سازد، دنبال کار دیگری برود. این تعریف سینماست یا تعریف شما؟ این تعریف سینماست. اصلاً سینما با مخاطب شکل گرفته است. اما مصاحبه برخی از کارگردان ها را که می خوانیم، با افتخار می گوید فیلم
حرف های بی پرده رامبد جوان
هایی که می خواهی را دارد و سلیقه اش هم با برنامه جور است. برنامه به مرور زمان یا شاید از همان ابتدا یک یونیفورم و هویت بصری پیدا می کند. دفعات بسیاری اتفاق افتاده ما از آدم ها خواهش کردیم برای پلی بَک ها کارکرده اند، بعد متوجه شدیم نمی شود، هزینه اش را هم پرداخت کردیم اما آن پلی بَک را کنار گذاشته ایم، دلیلش این بوده که به درد بافت کلی برنامه نمی خورده است. مسئله ی دیگر این است که آدم هایی که بلد
روایت تلخ معصومه از طلاق تا کودک آزاری!!
حدودی التیام یافته و مادرش مدعی است نامادری او را شکنجه کرده است، کارکنان بیمارستان برای او جشن تولد گرفتند تا وی به تنها آرزویش برسد. در یک قدمی مرگ شامگاه دوازدهم خرداد ماه بود که اورژانس معصومه را به بیمارستان تهرانپارس منتقل کرد. او به دلیل ضربه ای که به سرش خورده بود وضعیت وخیمی داشت. به همین دلیل نیم ساعت بعد در شرایطی اضطراری به اتاق عمل منتقل شد. شیدا آقایی، کارشناس بیهوشی
افراد مشهوری که در مراسم هفتم حبیب شرکت کردند+ تصاویر
مراسم یادبود هفتمین روز درگذشت حبیب محبیان در مسجد جامع شهرک غرب با حضور جمعی از هنرمندان و دوستداران وی برگزار شد. در این مراسم حمیدرضا نوربخش مدیرعامل و جمع دیگری از اعضای خانه موسیقی حضور داشتند. همچنین از چهره های شاخص حاضر در این برنامه نیز می توان به مهدی یراحی، داریوش ارجمند، سعید شهروز، امیر و امید تاجیک، یاحا کاشانی، مجید خراطها، محمد چناری، ناصر و مصطفی پاشایی، محمدرضا
سیاه پوشان ختم حبیب / عکس
خود را به ساختمان مسجد رساندند و آنهایی که نتوانستند بیایند، هفتمین روز درگذشت حبیب را به شیوه های اینترنتی و تلگرامی، گرامی داشتند. حبیب، خواننده عجیبی بود، سبک او در لباس و آرایش موهایش، بی شباهت به موزیکی که می خواند، نبود؛ بی تکلفی در آن موج می زد و این از خصوصیات خوانندگان دهه چهل و پنجاه ایران است که سوپراستارهای مردم بودند نه رسانه ها و تلویزیون و حبیب دقیقاً این طور بود. پیراهنی ساده
بغضی که 26 ساله شد
زلزله در قزوین هم احساس شد و عمه ما را به بیرون از خانه برد. نمی دانستم در رودبار چه اتفاقی افتاده و البته همه ندانستن ها برای نرگس بود. هیچ کس به من نگفت چه اتفاقی افتاده و تنها پچ پچ های عمه و بچه هایش را می دیدم. آن زمان رسانه قوی نبود و من هم در عالم بچگی به فکر بازی بودم و تلویزیون نگاه نمی کردم. بعد از گذشت چند روز، به همراه خانواده عمه به باغ رفتیم و تمام روز را با هم سن و سالانم
شهاب مرادی: جوانان ما عشق ورزی بلد نیستند
تنوع طرفدار و مخاطب کلا زندگی اجتماعی سختی دارید؟ من این مساله را پذیرفته ام. بیشتر از اینکه بخواهم ارزیابی کنم شهرت سخت است یا آسان، دلپذیر است یا دل آزار، آن را پذیرفته ام. تاحالا پیش آمده که حوصله نداشته باشید و بخواهید از این مساله فرار کنید؟ گاهی آدم یک کار اورژانس دارد. مثلا بچه بغل آدم است، حالش بد شده، روی لباسش بالا آورده... اتفاق افتاده در این حالت داشتم
صف توزیع سبد کالا باز هم قربانی گرفت
بین ازدحام جمعیت فشارش افتاده و از حال رفته بود. هر چند داستان دعوا ، کتک کاری و مرگ در محل توزیع سبد کالا دارد به داستانی تکراری تبدیل می شود چرا که چندی پیش نیز پیرمرد 60 ساله کرمانشاهی در محل توزیع سبد کالا در گذشت.
جوان 32 ساله پر کشید تا 7 بیمار به زندگی برگردند
می کنند. حامد در آمبولانس بیهوش بود اما ناگهان حالش وخیم می شود و بلافاصله او را به بخش مراقبت های ویژه منتقل می کنند. خلاصه بعد از بستری کمیسیون پزشکی تشکیل شد و پزشکان اعلام کردند به علت پارگی عروق مغز، خونریزی شدیدی اتفاق افتاده و او مرگ مغزی شده است و تنها با کمک دستگاه می تواند حداکثر دو هفته زنده بماند. شنیدن این واقعیت برای مادرم که بعد از شهادت پدر سعی می کرد با من و حامد تنهایی اش را