سایر منابع:
سایر خبرها
مازندران را مازندرانی باید بسازد
، زیاد می شود، گفتم با هم برویم شورا ، پنجهزار متر زمین جوگی مله را برای ارشاد بگیریم که مجتمع بزرگ فرهنگی استان بشود، دکتر گفت وقت قبلی داری؟ قبلاً آنها را آماده کردی؟ نامه از شهرداری داری؟ گفتم من آزاد هستم، همه به من کارت سبز می دهند که پشت دفتر آنها معطل نشوم، اینجا شورای شهر است، بیشتر از بقیه به من محبت دارند، و مارفتیم و بعد در آنجا اعضا ی آن روز شورای شهر گفتند ما امضا می کنیم، تو هر چی
ابوطالب مظفری: بایکوت، پنهان کاری و ترس، رابطه ایرانی ها و افغانستانی ها را غیرطبیعی کرد
نام دارد. گفته بودی پادزهر نیش همسفرانم را شعری بگو حالا به تو بیندیشم یا به زخمهای متعفن کابل و کرمهایی که از ساق پا هایم بالا خزیده اند و قصد فتح تنم را دارند به جسدی در حال پوسیدن مانندم که گورکنان، تاریخ دفنش را اشتباه کرده باشند تو مسافر ناگزیر بادهای غریب من باشنده ناگزیر
چشمان عقاب خار چشم ضد انقلاب بود
به گزارش دفاع پرس ، یگان صابرین نیروی زمینی سپاه پاسداران در سال 90 با هدف حفاظت و صیانت از مرزهای کشور و پاکسازی ارتفاعات مرزی مثل شیخان، جاسوسان، حاج ابراهیم، مریوان و قندیل که آلوده به وجود ضد انقلاب بود، تشکیل شد و تا به امروز با رشادت و شهادت نیروهایش همچون دژی محکم از مرزهای شرقی و غربی کشور محافظت می کند. از دیگر اقدامات کارآمد نیروی زمینی سپاه در منطقه شمالغرب می توان به ایجاد
احمدم با تیر پهلو در سالروز شهادت حضرت زهرا(س) گمنام دفن شد
دادند بازهم آرام بودم. "احمد" خیلی خوب، ساده، پاک و شجاع بود. همیشه به خواهرش "معصومه" می گفت هیچ وقت پیش مردم نگویی من بابا ندارم و تمام خواسته هایت را به من بگو. خیلی سختی کشیدم اما هیچ وقت نگذاشتم بچه هایم سختی بکشند و به خدا گفتم آنقدر به من توان بده تا جان در بدن دارم بچه هایم را سالم تحویل جامعه بدهم. 26 ساله بودم که شوهرم فوت کرد و سخت کار می کردم و الان به تک تک
هدیه برای دوستی که دلت برایش می تپد +عکس
/> در بخشی از این کتاب آمده است: داخل سنگر کنار یکدیگر دراز کشیدیم. سقف آنقدر کوتاه بود که حتی نمی شد به راحتی نشست. شروع کرد به خنده و با خوشحالی گفت:امروز من میرم. گفتم :اول بگو ببینم این مسخره بازی چیه که از صبح درآوردی؟ مگه تو نبودی که همش می گفتی بیا عکس بگیریم، ولی حالا که من میگم عکس بگیریم، حضرتعالی ناز می کنی؟ که چی من رو جلوی بچه ها ضایع کردی؟ یک دفعه پرید و
خاطرات خنده دار و جالب اردیبهشت 94
از کنار ترمینال رد میشدم راننده داد زد تهران تهران ن ن ن آقا میری تهران ؟؟ منم تو دلم گفتم اوفی ی ی ببین چه خوش تیپم فکر کرده بچه تهرانم میپرسه میخوام برم تهرانم ^_^ گفتم نه داش کصافط برگشته میگه : به قیافت هم نمیاد بری تهران 0 _o خاطرات خنده دار و جالب اردیبهشت 94 آغا یبار نشد بخوام بامخاطب خاصم صحبت کنم و ازتوکوچه صدای نون خشکی و دمپایی پاره و میوه فروش و سبزی
حاج عبدالله والی که بود، بشاگرد کجاست؟
ابتدای دهه ی هشتاد است. ده سالی از اولین دیدار گذشته است. با یکی از مدیرانِ صدا و سیمای دکتر لاریجانی رفته ایم خدمتِ حاج عبدالله. و البته آن چنان که در صحبتم برای طلابِ مدرسه ی امام علی گفتم، نرفته ایم بل مشرف شده ایم بشاگرد. کلی برنامه ریخته ایم برای کمک رسانی. انتقالِ فرستنده ی رادیو معارف از جاسک به بشاگرد، اهدای کتاب، اهدای فیلم... از خودِ حاج عبدالله خبری نیست. تماس می گیرد و عذر می خواهد.
در افغانستان از دوربین بیش از اسلحه می ترسند
سینما آن قدر پیشرفته نیست و حتی تصور این را نداشتیم که بازیگر بشویم. ما در سینمای افغانستان کمبود بازیگر داریم. یک روز عتیق رحیمی یکی از کارگردانان جوان سینمای افغانستان به من گفت این قصه هایی را که نوشتی چه کسی می خواهد بازی کند؟ به او گفتم شاید روزی خودم بخواهم این نقش ها را بازی کنم، او به من گفت که من در تو استعداد بازیگری را می بینم. یعنی جرقه بازیگری در سینما بعد از این صحبت ها در
روزنامه را بیشتر از پزشکی دوست داشتم
بگیرند. در یک دوره یک سال و نیم هم در اطلاعات کودکان مشغول کار بودم و تمام حواسم به آن مجله بودم. بنی احمد در پایان صحبت هایش بیان کرد: بعد از سال ها کار روزنامه نگاری در روزنامه های مختلف وقتی در روزنامه اطلاعات مشغول کار بودم زمانی رسید که حوصله ام سر رفته بود و همه کارهایم را کرده بودم و می خواستم از روزنامه اطلاعات هم بروم که اصرار کردند که بمانم و من هم گفتم پس من می خواهم به سرویس
ماجرای مداحی عبدالرضا هلالی برای "سه جوان مست"
پیاده بشی. گفتم من همینجا باید پیاده شوم! منزلمان اینجاست. گفت: اصلا، مگه دست خودته؟ تو نوکر امام حسینی... اصلاً مست بودند! دیدم زیاد بخواهم با اینها بحث کنم اوضاع بدتر می شود، گفتم مخلص شما هم هستیم. گفت: تا نخونی نمی ذارم پیاده بشی! گفتم من واقعا نمی توانم بخوانم. ( ماشاالله از این درشت اندام ها هم بود ) رفتیم جادۀ فشم، یادم است که اون موقع شارژ باتری موبایلم هم تمام شده بود، گفتم خدایا
هیچ چیز کمیاب تر از یقین نیست/ راه تحصیل یقین
فسخته. [59] به حضور امام صادق(ع) رسیدم و درباره ی شیعه و گفته ها و عقاید آنان سخن گفتم. حضرت فرمود: ای عبدالعزیز! همانا ایمان دارای ده درجه است، همانند نردبان، که باید از آن پله پله بالا رفت. نباید کسی که در درجه ی اول است به کسی که در درجه ی دوم قرار دارد، بگوید تو ایمان نداری! و نباید کسی که در درجه دوم است به کسی که در درجه ی سوم قرار دارد بگوید تو ایمان نداری، و همین طور تا