تماشای دربی به ورزشگاه می رفتم. اگر زندانی نبودی، به تماشای دربی می رفتی آن هم این دربی که تشریفاتی است؟! چراکه نه؟ حتماً می رفتم ورزشگاه. دربی به هیچ وجه تشریفاتی نیست... حتی همین امسال که استقلال و پرسپولیس بدترین نتایج تاریخ خود را گرفته اند، بازی شان حساس است. دو تیم می خواهند تمام ناکامی ها را پشت 3 امتیاز این بازی مخفی کنند. من هم اگر بودم، حتماً می رفتم و این بازی را از
کنی من زن و بچه ام را رها می کنم. برای زهرا خانه ای در قم تهیه کردم و اثاثیه اش را جمع می کنم. و بعد از مدتی به راحتی منزل را گرفتیم و در آنجا ادامه تحصیل دادم و بعد از آن به تهران برگشتم و دبیری را شروع کردم و اکنون نیز مدیر یک مدرسه هستم. گفت و گو از مونا معصومی انتهای پیام/
از شهر قمشه هجرت کند. البته در آن زمان در قمشه استادان بزرگ علمی و ادبی زندگی می کردند اما پدر تصمیم گرفته بود از علمای دیگر هم استفاده کند. خودش تعریف می کرد که بعد از وفات پدر و مادرش، برادر بزرگی به نام حسینعلی داشت که مانع از رفتن او می شد اما یک روز صبح پارچه کوچکی برداشت، کمی نان و ماست در آن گذاشت و مانند بقچه بست و روی دوش اش گذاشت و با پای پیاده به سمت اصفهان حرکت کرد. به
خاطرات گلفاند در تاریخ 25 آوریل، یعنی زمانی که به برلین رسیده بود، نوشته شده است. گلفاند سوار بر دوچرخه در کنارۀ رودخانۀ "اسپری" مشغول دوچرخه سواری بود (این اولین باری بود که سوار دوچرخه می شد) که به گروهی زنان آلمانیِ چمدان و بقچه به دست می رسد. او به آلمانی دست و پا شکسته، از آنها پرسید که کجا می روند و چرا خانه هایشان را ترک کرده اند. او نوشته است: "آنها با چهره های هراسان به
به گزارش شفا آنلاین ،افسردگی، خستگی، دلهره، اضطراب، عصبانیت، بی حوصلگی، کسالت، بی قراری، کم آوردن و بُریدن و حال نداشتن. . . این صفات آشنای امروزی را حالا از هر مرد و زن، پیر و جوان و حتی کودک و نوجوانانی می شنویم. برای از بین بردن این حالت ها روش های مختلفی وجود دارد اما از دیدگاه طب ایرانی می توانیم به کمک خوردنی ها و نوشیدنی هایی ساده، برای رفع این مشکلات به راه حل هایی کاربردی برسیم و با
این بیست وچند ساعت، چیزهای زیادی در ذهن من تغییر خواهد کرد، آدم هایی تصویرشان دگرگون خواهد شد؛ یحیی یوسفی، علیرضا نوری و من که تا مرز مردن رفتم، ماندم و برگشتم. یحیی و علیرضا در هنرستان صنعتی زنجان هم کلاسم بودند. یحیی در مدرسه روزنامه ی کار می فروخت. به چپ بودنش مشکوک بودند و از ما، بچه های انجمن اسلامی، گواهی خواستند که روزنامه ی چپی ها را می فروشد. من و چند نفر دیگر گواهی را امضا