سایر منابع:
سایر خبرها
برنامه ای که باید سر تا پایش را طلا گرفت
به سر داشتن از سخنان ناشایست افراد بیماردل در امان می مانم یواشکی روسری بزرگ مشکی (چون خودم روسری بزرگ نداشتم) مادرم را برداشتم و سر کردم و تصمیم گرفتم محجبه شوم. مادرم از من خواست اگر می خواهم این طور باشم باید همه جا این طور باشم و من هم پذیرفتم هرچند در مهمانی ها مورد تمسخر هم واقع می شدم اما راهم را انتخاب کرده بود و تنفرم از چادر هم کم و کمتر شده بود. این بانوی بزرگ اما 16 ساله از
مرید حاج همت
ها هستند که بچه هایی دادند از بچه من رشیدتر، بسیجی هایی از بچه من جوان تر. به جوانی عبدالله، به جوانی فرزندانت هرچه زودتر دل همه مادران را شاد کن. بچه مرا هم به من برسان. خدا می داند دیگر طاقت ندارم. خیلی کم صبر شدم. ناراحتی قلبی و مریضی های دیگر گرفتم و همه اینها به خاطر چشم به راهی است. حدودا یک هفته بعد از آن، خواب امرالله را دیدم. گفتم مادر پس تا الان کجا بودی؟ گفت من وسط پنبه بودم
3 روز شهید بودم!
چطور شد که باز هم به جبهه برگشتید؟ برادرم دائماً به جبهه می رفت و با اینکه زن و بچه هم داشت، یک ماه تهران بود و چند ماه جبهه. در نهایت هم سال 62 در طلاییه و در عملیات خیبر شهید شد. آن زمان پسرش 9 ماهه بود. توصیه می کنم همه مردم حتماً به عنوان راهیان نور بروند و طلاییه را ببینند. واقعاً طلاست. بعد از شهادت ایشان دیگر جنون گرفتم. سال 63 خانواده پرسیدند چه مشکلی داری؟ گفتم دارم
فقط گاهی می شود با رئیس جمهور شوخی کرد
کارگردان باشی و هم در کار خودت بازی بکنی. مگر این که حضور در مقام بازیگر آن قدر کوتاه باشد که ذهن شما را منحرف نکند، در غیر این صورت من حتی نمی توانم تصورش را بکنم که یک کارگردان نقش اول فیلمش را خودش بازی کند و به نظرم این یک فاجعه است. در یکی از برداشت ها وقتی داشتم از پله ها پایین می آمدم و با حاج زینی و صفا رو به رو شدم، بعد از این که دیالوگم را گفتم حواسم به بازی آتیلا و لباسش پرت شد و
مرجع تقلیدی که پدرش اورا وقف امام زمان کرد
بدهم (حالا اسلحه خودش داشت یا طرف به او داد دقیقاً یادم نیست) من آمدم، اول رفتم حرم حضرت معصومه(علیها السلام) ناگهان منقلب شدم و به قلب من افتاد که این چه کاری است که من می کنم آیا خدا از این کار راضی است؟! دگرگون شدم و گفتم بیایم و جریان را به شما خبر بدهم تا مراقب و مواظب باشید. این را گفت و خداحافظی کرد و رفت. نماز باران سال 1375، ایران دچار فاجعه خشکسالی سخت و کم سابقه ای
ناشناس ماند چون بر نفسش سوار بود
دیدمت و دوباره خاکت می کردم. محمدرضا در کنار مجروحیت هایش در عملیات والفجر 8 و 10 از ناحیه ریه شیمیایی شده بود. مظلومیت محمدرضا روحیه فوق العاده عجیبی داشت. بعد از پایان جنگ تا الان به او التماس می کردم که پیگیر مسائل جانبازی ات باش ولی از هر چیزی که به خودش مربوط می شد اجتناب می کرد. می گفتم خاطرات مربوط به جنگ را بنویس که می گفت مگر من برای خودم رفتم که در رابطه با خودم
خبری که امیرالمومنین از معراج نبی آورد
. یعنی حاکمیّت همه این ها را داشت. خیلی جاها در اختیار پدر سلمان بود، چون ایران قدیم خیلی بزرگ بود. اسم خود حضرت سلمان هم روزبه بود. می گوید: من همه این ها را رها کردم و برای شما آمدم و پدرم وقتی فهمید من آمدم، نقشه کشتن مرا کشید منتها دلش برای مادرم می سوخت و او مانع می شد و من هم فرار کردم به سرزمینی به نام ارزن رفتم. می خواستم در آن جا استراحت کنم، خوابم برد. بعد بلند شدم و برای شستن
نترس ! عام یعقوب اینجاست
تا 3 صبح نگهبانی با بنده بود، آن شب احساس کردم شرایط منطقه طور خاصی است. کمی که دقت کردم، به نظرم رسید دشمن از روی خاکریز به سمت ما جهت گرفته است، سریع رفتم و عام یعقوب را صدا زدم و قضیه را با ایشان در میان گذاشتم. شهید صیدی انگار که متوجه ترسم شده بود، بدون اینکه به رویم بیاورد مقداری خاک در داخل لیوان آب ریخت و به عنوان آب طلا به من داد وگفت: آب طلا بخور، حالت بهتر بشه. شهید یعقوبعلی صیدی در همه
نامه پرحاشیه جعفرزاده به اشجری
مدعی بود توان پرداخت هزینه های درمان پدر و مادر شهید و جانباز و آزاده و... ندارند اما هزینه های مراسم و مجالس شما را تامین میکرد و از سکه های سخران گرفته تا بادکنک هایی که به هوا می رفت از پول دارو و درمان خانواده های معظم شهدا و ایثار گران بود و سوالی که بی جواب میماند اینکه ان موقع دلتان برای این خانواده نمیسوخت ؟ که با مشکلات عدیده دست و پنجه نرم کنند اما شما مجالس آن چنانی برپا کنید؟ با تاکید بر
جوان تر که بودم نیکبخت الگویم بود
شوخی های حنیف بگو... او که در کل خیلی شوخ طبع است و این موضوع در این چند روز تمرین به من ثابت شد. امیدوارم همه ما در کنار هم سال خوبی را پشت سر بگذاریم. 90: به این اتفاق خوش بینی؟ چرا که نه؟ خوشبختانه کادر فنی کارآمدی در تیم حضور دارد و مسئولان تلاش می کنند چند بازیکن دیگر را هم جذب کنند تا استقلال همانی شود که هواداران انتظار دارند. امیدوارم هواداران هم در فصل پیش رو با سکوها
من و رحمتی به ظاهر با هم دوست هستیم اما فقط خدا از دلمان خبر داد
به گزارش پایگاه 598 به نقل از کاپ، رضا عنایتی درباره تمرینات تیم سیاه جامگان در سرعین اظهار داشت: همه چیز خوب پیش می رود. فکر می کنم اگر سه بازیکن دیگر بگیریم،تیم کامل می شود و برای حضور در فصل جدید آماده می شویم. وی درباره اینکه آیا در سیاه جامگان شرط بازوبند را گذاشته بود گفت:نه،من با سیاه جامگان هیچ شرطی نگذاشتم و حتی سفید امضا کردم.عباسی گفت خودمان می دانیم ارزش رضا عنایتی چقدر
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (139)
داشت ازتون تعریف می کرد بعد یهو وسطش گفت اما همون موقع یکی بزنین تو دهنش. هم واسه خودش خوبه هم واسه خودتون!! 11. دقت کردین روزایی که بابای آدم خونه ست حتی اگه وسط هفته باشه آدم فکر میکنه جمعه ست. 12. نمیدونم چرا مزاحم هرکی که میشی میگه من تو مخابرات آشنا دارم! نمیدونم یکی تو مخابرات هست که با همه دخترا آشناست! 13. زندگی به من آموخت که: تنها چیزی که با گذشت زمان
هر کاری می کردم گلوله شلیک نمی شد
ایستاده بود تا کسی وارد نشود. رفتم جلو. گفت: میدان (مین) باز نشد. گفتم: رمز گفته شده و ما باید بریم! دیدم گوش نمی کند. خیلی محترمانه یقه اش را گرفتم، بلندش کردم، گذاشتمش کنار. گفت: تو بچه های مردم را می بری می کشی! گفتم: اول من خودم می روم. قصدم این بود که اگر رفتم روی مین، غلتی بخورم روی مین که دست کم چند تا مین را بتوانیم خنثی کنیم. شکر خدا، وقتی رفتم، هنوز این دو نفر تخریب چی، تو میدان، مین ها را
ابطحی: اهل قلیان و Angrybirds هستم/ گاهی جیغ می زنم/ از تلخ ترین روز زندگیم نپرسید
/> بعضی وقت ها که مشغول کار هستم افرادی به سمتم می آیند و می پرسند "شما ابطحی هستید؟" در این زمان من می گویم "خیر، همیشه مرا همیشه با آن بنده خدا اشتباه می گیرند". یک دفعه در مترو وسط بازی Angrybirds یک نفر از من پرسید که "شما ابطحی نیستید؟" من در جواب گفتم "این مرتیکه کیه که منو با اون اشتباه می گیرند؟!" با این پاسخ من و با ظاهری که داشتم، آن فرد شروع به فحش دادن کرد و گفت "ابطحی اهل
همه منتظر "بله" اوباما/ معجزه اصولگرایی و درد مشترک/ گزینه لگد به میز مذاکره
کنندگان ایرانی گفته بودند با توجه به همه آنچه به آن دست یافته ایم، اگر یک گام هم تا توافق خوب فاصله داشته باشیم، توافق نمی کنیم. تا 13 جولای که جدیدترین ضرب الاجل مذاکرات است، دقیقه ها کند پیش خواهد رفت. دقایقی که ممکن است به نام توافق قرن یا شکست دیپلماسی ثبت شود. "راهپیمایی روز قدس با چاشنی هسته ای " عنوان گزارش شرق از روز قدس است: مراسم راهپیمایی و بزرگداشت روز قدس، روز گذشته در
محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (3)
چه کنم. ترقه ها و تفنگ را گذاشتم و با بعض از مغازه بیرون آمدم. همان روز و از این مرد یاد گرفتم که چطور آدم ها را ببخشم و گذشت کنم. از فردا باز هم رفتم سر کار. پس در نهایت درس را ول کردید و بیکار می چرخیدید. بله. مادرم از وضعیت من اصلا راضی نبود. بیچاره ها نمی دانستند با من چه کار کنند. گفتم که من اصلا بچه شر و شوری نبودم. فقط توی هپروت خودم بودم. به هیچ کدام از سوالهایم جوابی
این یک رمان پلیسی نیست زندگی خودمان است/ سفر به رودخانه مرموز
ماند، تا چند سال قبل که در پی آشنایی با نشر جهان کتاب و مجموعه نقاب متوجه شدم این دوستان در پی انجام چنین کاری هستند و تا آن زمان تعداد قابل توجهی هم آثار ادبی/سینمایی بیرون داده بودند. گرچه اغلب کارهای دوستان در حوزه ادبیات اروپا و مشخصا فرانسه بود. از این رو آن فکر و تلاش قدیمی در من جان تازه گرفت و باعث شد فهرستی از نویسندگان مهم و معتبر روز امریکا - جایی که در آن زندگی می کردم و
سوریه برود فلسطین و قدس هم می روند/ کسی نمی تواند با فلسطین باشد اما با ایران نباشد
فلسطین با وجود تهدیدهای نظام اقدامی ارزشمند است نصرالله با اشاره به ایستادگی ملت بحرین در برابر نظام حاکم گفت: مردم بحرین با وجود تهدیدهای داعش و مشکلات فراوانشان و هم تهدیدهای نظام بحرین، حمایت آنها از فلسطین و شرکت در مراسم روز قدس اقدامی ارزشمند است امروز اجازه دهید در روز جهانی قدس در باره اسرائیل غاصب قدس سخن بگویم همچنین می خواهم درباره اوضاع منطقه و در آخر درباره لبنان صحبت کنم
انتخاب های سخت (14)
فاصله داشتیم، احساس اطمینان کردم که اوضاع بر وفق مراد پیش می رود. حتی اگر راه حل ما به تصویب نمی رسید، راه حل های دیگر هم مصوب نمی شد و من فکر می کردم از هم پاشیدگی سازمان بر سر این موضوع غیرمحتمل است. به سمت فرودگاه رفتم و از تام خواستم که من را از نزدیک در جریان امور قرار دهد. هنگامی که سوار خودرو می شدم به او گفتم کامل برایم توضیح بده. چند ساعت بعد، تام به من زنگ زد و گفت به نظر می رسد توافق
سؤالی که متهم فتنه از سران تأثیرگذار پرسید
شیطنت و بی فکری بروز کرده و به دلیل نابخردی و ناآگاهی برای امنیت کشورم مضر تلقی شده است در این اتفاقات من هیچ گاه آشوب نکردم؛ دست روی کسی بلند نکردم؛ به جایی خسارت نزدم؛ به کسی آسیب نرساندم و هیچ گاه قصد این کار را هم نداشته ام از بابت این که نتوانسته ام جلوی حس کنجکاوی خودم را بگیرم و ناآگاهانه بدون اطلاع تابع احساسات ماجراجویانه شدم و به خاطر اشتباهاتم از رهبر کشورم، مردم حماسه آفرین و همه کسانی
کافی شاپی به سبک مدرن و طلبگی
بندرعباس اما بیشترین اقامتم در شهرهای قم ، اصفهان و سنندج بوده است. در دوره دبیرستان به طلبگی علاقه داشتم و چند ماهی درس طلبگی خواندم . در دانشگاه علوم اقتصاد خواندم و بعد از گرفتن کارشناسی اقتصاد مجدد به علوم دینی و طلبگی روی آوردم . شروع طلبگی از شهر قم بود و اکنون در شهر اصفهان به این مهم مشغول هستم و نزدیک به شش سال است که ازدواج کرده ام . سین: خب چه شد که به طلبگی علاقه مند شدید و
بچه هایی که آرزوی برگشت به خانه دارند!
بتواند با دست خالی توی این یک سال پول خرید یک خانه را جور کند. رقیه هم آرزو دارد، خیلی زود برود خانه خودشان، می گوید: شب ها که می خواهم بخوابم، دلم می خواهد کنار مامانم باشم. هستی از معلمش دلخور است از بین همه دختربچه های پرورشگاه دیلمقانی بیش از همه هستی به دلم می نشیند، هستی چشم های درشت عسلی رنگی دارد، مثل خیلی از کرمانی ها گندم گون است، اما بر خلاف هم سن و سال هایش
نامه منتشر نشده شریعتی به همسرش
آینده فرصت های شیرینی برای گفتنش دارم تا آنکه به تهران بردند. از تهران که آزاد شدم دیگر یارانم همه از ترس مرا رها کردند. حتی از آن همه پنج نفری به همکاری با من حاضر نبودند. از آن پس ، احساس کردم راه به سوی تلاش و مبارزه هم بسته است. آری پوران ، تو مرا تنها گذاشتی و مردم هم منو تنها گذاشتند. من دیگر هیچ بهانه ای برای زیستن خود پیدا نمی کردم. جز سیگار کشیدن و و به خیال فرو رفتن و بیهوده کتاب خواندن
عبدالله نوری دلایل، منطق و چگونگی تغییر نگاه خود به سیاست را توضیح داد؛ قبل از زندان و بعداز 88
بعد، تا وقتی سر از برخی رسانه ها در می آورد، گویی همه چیز از دست رفته است. بعد وقتی به واقعیت قضیه و شرایط داخلی نگاه می کنیم، می بینیم همه چیز هرچند با اشکالات سرجای خودش است. در طرف مقابل هم همین طور است. خط افراط طرف مقابل که مع الاسف تاثیرگذار هم هست واقعا نگران کننده است و آسیب جدی به منافع کشور و مردم می زند. خطبه آقای جنتی در ارتباط با درگذشت ملک عبدالله برای من تاسف آور بود. چطور در تریبون
زن خیانتکار مرد مورد علاقه اش را وادار به قتل همسرش کرد/ زنده ماندن پدر بی گناه یک معجزه بود
تحقیقات مقدماتی انجام شده از متهمین هر دو از محل حضور فقدانی و اوضاع و احوال او اظهار بی اطلاعی کردند و علت حضور خود در باغ را آشنایی قبلی و ترس "مریم.ر" از مأمورین و پناه آوردن به "احد.ش" بیان کردند. بازجویی های متعددی از هر دو متهم انجام گرفت، اما همچنان موضوع سربسته باقی مانده بود؛ در این حین صدای گریه کودکی از داخل بازداشتگاه همه را متوجه خودش کرد، بچه ها را که در داخل بازداشتگاه تازه
پزشکان از ترکش چسبیده به قلبم حیرت کردند/ شب کودتای نوژه ازدواج کردم!
که متاسفانه براثر تیر اندازی گروگانگیر، دختر خانواده قطع نخاع شد من بسیار متاثر شدم از اینکه گاهی که با دست باز می شود چرا با دندان باز کنیم شیرین ترین خاطره این بود که مردم بعد از پیروزی تیم فوتبال از ورزشگاه آزادی تا میدان نور سردست مرا بردند و پلیس را سهیم در این پیروزی می دانستند درسال 82 نیز فضای دانشجویی و خوابگاه را به گونه ای مدیریت موفق به مدیریت شدیم که خون از بینی هیچ کس نیامد دانشجویان
مشکلاتی که شما مطرح کردید؛ از درخواست تعیین تکلیف برای جریمه زیر دیپلم ها تا جنایتی به نام کاشت چمن!
خرید با گذشت این همه سال شهرداری شاهین شهر حاضر به دادن پروانه ساخت نشده و می خواد این زمین هارو به مالکیت خودش دربیاره و هرچند سال یک بار به بهانه طرح جدید مردم رو می پیچونه آیا واقعا 32 سال زمان کافی برای مشخص شدن طرح شهرداری نبوده؟ آیا سرمایه مردم و ملک مردم برای شهرداری شاهین شهر مهم نیست ؟ خواهش می کنم این مورد رو بررسی کنید ما که تهران نیستیم ولی شما خواهشا از یه وزیر سوال کنید که تو این کشور
مبانی ویرایش و درست نویسی/ ظلم به واژه ها آغازگر ظلم های بزرگ در تاریخ بشر!
نامفهوم است ، تا نویسنده متوجه شود آنچه مدّ نظرش بوده نتوانسته در این پاراگراف انتقال دهد. سؤال: منظور شما این است که متن به سمت ساده شدن پیش رود؟ استاد : خیر، بحث سادگی نیست. در بحث ویراستاری نباید به سبک نویسنده دست بزنیم. شما چون خودتان دست به قلم هستید، کم و بیش کتاب خوانده اید؛ دیده اید که سبک های نویسندگان متفاوت است. همه دارند فارسی می نویسند، مثلا شهید بهشتی سبکی دارد
بنیاد در آینه مطبوعات
احتمالا چین و چروک های پیشانی و صورتش، با غم شهادت رضا بیشتر هم شده حرف های عباس را اینگونه ادامه می دهد: یک ماهی از رفتنش گذشته بود، وقتی برگشت و ماجرای سوریه را تعریف کرد گفتم دیگر نمی گذارم بروی. خندید و چیزی نگفت اما از دفعه بعد آمدنش سه ماه طول می کشید. یکی از همان دفعاتی که آمد اصرار کردم برای دامادی اش. 28 سالش شده بود اما همه چیز را به شوخی رد می کرد و می گفت چشم مادر جان به فکر ازدواج هم
ابطحی: یکی از من پرسید که "شما ابطحی نیستید؟" من گفتم "این مرتیکه کیه که منو با اون اشتباه می گیرند؟!"
وقت ها که مشغول کار هستم افرادی به سمتم می آیند و می پرسند "شما ابطحی هستید؟" در این زمان من می گویم "خیر، همیشه مرا همیشه با آن بنده خدا اشتباه می گیرند". یک دفعه در مترو وسط بازی Angrybirds یک نفر از من پرسید که "شما ابطحی نیستید؟" من در جواب گفتم "این مرتیکه کیه که منو با اون اشتباه می گیرند؟!" با این پاسخ من و با ظاهری که داشتم، آن فرد شروع به فحش دادن کرد و گفت "ابطحی اهل فتنه است".