سایر منابع:
سایر خبرها
قرارداد با عزرائیل!!!
این شوهر بنده هم شده حکایت آن مشاور رادیو! با کنجکاوی پرسیدم: مشاور رادیو؟ قضیه چیه عمه؟!!! عمه آهی کشید و گفت: امروز زنگ زدم به مشاور رادیو بهش می گم من 60 ساله که دارم با همسرم زندگی می کنم. اون هیچ چیزی رو توی زندگی جدی نمیگیره! مشاوره برگشته می گه: شما که 60 سال ساختی و صبر کردی، دو سه سال دیگه هم صبر کن یکی از شماها میمیره مشکل حل میشه !!! من که از شدت خنده
احمد توکلی: مخالف نخست وزیر شدن ولایتی بودم/اصولگرایان به آزادی و نقش مردم کم اهمیت می دهند
می زدم. به خانه شان رفتم و دفتر را جلویم گذاشتم. حرف زدم و هرچه سعی کردم که مطلب را بگویم نتوانستم. رویم نشد. به نظر نمی آید آدم خجالتی ای باشید! آدم کم رویی نبودم، اما هرچه کردم نشد. خداحافظی کردم و مرا تا بالای پله ها مشایعت کرد. نزدیک آخرین پله که رسیدم، به خودم نهیب زدم که مرد حسابی تو برای خواستگاری آمده ای! برگشتم گفتم خاله جان من آمده ام از بهیجه خواستگاری کنم. گفت
چگونگی خنثی شدن کودتای نوژه از زبان کودتاگران
نیم ساعت بعد در حال برگشتن بودم که نعمتی را دیدم. گفت: که تعدادی پاسدار به داخل پارک آمده اند و من به همه ی خلبان ها گفتم که از این جا بروند و اول خیابان آریامهر غربی سابق بایستند، تو هم جلوی پارک باش... مشغول بررسی اتوبوس و شماره ی آن از جلو بودم که راننده ی اتوبوس به من نزدیک شد و گفت : شما بیژن هستید؟ گفتم : بله و پرسیدم : شما را آقای مهندس فرستاده است؟ گفت: بله... تیمسار محققی و نعمتی و زمانپور
تجاوز گروهی در روز عروسی به عروس جوان!
بودند؛ تا اینکه ماجرای مرا شنیدند. به تونی گفتند " نمی توانی با او ازدواج کنی. این زن نفرین شده است." پدرشوهرم در مراسم ازدواج حاضر نشد. 800 نفر مهمان داشتیم که اکثراً از روی کنجکاوی آمده بودند. سه سال از اولین ازدواجم می گذشت و بسیار ترسیده بودم. در حین مراسم بی اختیار اشک می ریختم و از خدا خواستم همسرم را از من نگیرد. یک سال پس از ازدواج، احساس مریضی کردم و نزد پزشک رفتم. در کمال تعجب گفتند باردار هستم. به دلیل زخم رحم، حاملگی پرخطری داشتم. اما همه چیز خوب
بیماری نادر کیمیا علیزاده/ الهه جون اسم مستعار پسرخاله ام بود که با همسرم رابطه داشت! / مخفیگاه همسران ...
همسران انتحاری شان خبر داد. داعش بعد از آزادی موصل کجا می رود؟ از یک سو آمریکا به دنبال جایگزین برای داعش در عراق است و از سوی دیگر داعش احتمالا با تمرکز بر حضور در مناطق صحرایی، خود را تقویت خواهد کرد. الهه جون اسم مستعار پسرخاله ام بود که با همسرم رابطه داشت! :مرد 43 ساله ای که متهم است پسرخاله اش را با یک نقشه شوم به قتل رسانده در اعترافاتی تکان دهنده راز این جنایت
نجات مادر و پسر از قصاص
نشود به دروغ گفتم که من نقشه قتل همسرم را کشیدم و با چاقواو را کشتم. مژگان - دختر خانواده - هم به قضات گفت: مدت ها بود که رفتار پدرم تغییر کرده بود و مرتب مادرم را کتک می زد. من و محسن از این موضوع خیلی ناراحت بودیم تا اینکه متوجه شدم پدرم از طریق پیامک با یک زن در ارتباط است. صبح روز حادثه خواب بودم که با صدای فریاد پدرم بیدار شدم و دیدم برادرم با چاقو به جانش افتاده است. پس از قتل
حبس، مجازات مادر و پسری که پدر خانواده را کشتند
بین او و همسرش شده است. به این ترتیب ظن مأموران نسبت به نرگس بیشتر شد و او به اتهام قتل بازداشت شد و به مأموران گفت: مدتی قبل متوجه روابط پنهانی شوهرم با زنی دیگر شدم. همسرم همیشه من و فرزندانم را آزار و اذیت می کرد. شب حادثه با همسرم درگیر شدم و نزدیک صبح، همراه با پسر 15ساله ام مجید و دختر 19ساله ام ساناز شوهرم را با چاقو به قتل رساندیم؛ اما در ادامه تحقیقات، مجید مدعی شد او مرتکب
ساخت یتیم خانه درگذشت از قاتل
4 مرد که در جریان پرونده های جداگانه مرتکب قتل شده بودند، با تلاش قاضی محمدشهریاری، سرپرست دادسرای امور جنایی تهران از پای چوبه دار به زندگی بازگشتند. اولین متهم، مرد 34 ساله ای است که هشت سال قبل به اتهام قتل همسرش بازداشت شد. متهم که اعتیاد شدید به مصرف مواد مخدر داشت، در شرح ماجرا گفت: شب حادثه همسرم بر سر مصرف مواد با من مشاجره کرد. من عصبانی شدم و گلویش را فشار دادم تا ساکت شود
قتل پسردایی برسر پول جوجه کباب
سپهر، متهم 23 ساله بازداشت شد.او به جرمش اعتراف کرد و گفت: پدر بزرگم در لواسان زندگی می کند و هر سال سیزده بدر به خانه او می رویم. امسال هم مثل هر سال قرار بود به آنجا برویم. شب گذشته با آرمین تماس گرفتم و با هم قرار گذاشتیم برای ناهار سیزده بدر جوجه بخریم. صبح امروز چند کیلو جوجه خریدیم و همراه خانوده ها به منزل پدربزرگ رفتیم. با هم ناهار را آماده کردیم و خوردیم. بعد از ناهار پدربزرگ سهمی از پول
دورهمی های مرگبار
این پرونده ها درحالی به بازپرس های کشیک قتل مخابره می شود که رنگ و بویی از خودکشی در آنها کمتر دیده می شود و به عنوان مرگ های مرموز تحت تحقیقات فنی و پلیسی قرار گرفته اند. دختران نوجوانی که معمولا میهمانی های شبانه شان به سقوطی عجیب و مرموز ختم شده است. ساعت 30: 08 سه شنبه 6 تیرماه امسال بود که 2 پسر جوان و یک دختر که در طبقه سوم ساختمانی پس از بزم شبانه به خواب رفته بودند، با صدای کوبیدن در خانه
وقتی خبر اعزام دوستانم را می شنوم حسرت می خورم/ برای امروزی ها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم ...
شهدای افغانی بوده و من در آن لحظه در اتاق عمل بودم . بعد از انجام عمل جراحی در حلب، به دمشق رفتم و از آنجا با همسرم تماس گرفتم؛ او به من گفت برای شما اتفاقی افتاده؟ گفتم نه اتفاقی برای من نیافتاده؛ گفت: ولی آقاسید خیلی ناراحت بود و گمان کردم برای شما اتفاقی افتاده ؛ من هم گفتم سید دیروز تمام کرد ! گفت نه سید سالم است و زنگ هم زده بود؛ من هم تازه با همسر سید حرف زده ام و نگرانی از بابت
بازخوانی یک جنایت/ قاتلی که مدال افتخار گرفت!
بدهی ها با اندکی سرمایه به تهران آمدیم. مجبور شدم در آن سن در سفارت آمریکا آبدارچی شوم. در این بین توانستم دیپلم بگیرم و دوره زبان انگلیسی را بگذرانم. بر اساس قرعه کشی از خدمت سربازی معاف شدم و چون سواد داشتم مرا به کتابخانه سفارت فرستادند و در آنجا کتابداری را یاد گرفتم برای همین توانستم لیسانس کتابداری را در عرض دو سال از دانشگاه تهران بگیرم. در کتابخانه پارک شهر مشغول کار بودم که در حین موضوع
انتقام از دزد ناموس با تزریق سیانور / قاتل در پلیس آگاهی مشهد اعتراف کرد
سال پیش با پسرخاله ام رفاقت صمیمانه ای برقرار کردم تا این که به رفت و آمدهای او به منزلم، زمانی که من سرکار بودم بسیار مشکوک شدم و با بررسی پیامک های گوشی تلفن همسرم، پی به ماجرایی شرم آور بردم. وقتی همسرم را تحت فشار قرار دادم و حقیقت را فهمیدم، دیگر همه حقارت ها و عقده های روانی ام سر باز کرد. این گونه بود که با نقشه قبلی پسرخاله ام را به خانه کشاندم و بستن دست و پایش به تخت خواب با تزریق سیانور او را به قتل رساندم اما ای کاش... ماجرای واقعی با همکاری آگاهی خراسان رضوی. این اخبار را از دست ندهید: اخبار زیر را از دست ندهید: ...
زندگی های خاکستری
کشاند. اوضاع مالی ما خوب نبود و شوهرم رفت سراغ فروش مواد مخدر و شد کارچاق کن یک عده از مواد فروشان حرفه ای. یک روز به من گفت: بیا زندان و یک کیسه شیشه که در خانه پنهان کرده ام را بیاور تا در زندان بفروشم و چک ها را وصول کنم. قبلا شیشه ها را داخل خانه جاسازی کرده بود و من از مکانش بی اطلاع بودم. یک روز با مادرشوهرم به زندان رفتم؛ در حالی که یک کیسه شیشه با خودم به زندان آورده بودم. من احمق و ساده حرف
جزئیات جدیدی از قتل 3 کودک به دست مادر
گفت: نوه هایم هر روز به مغازه من می آمدند و تا شب با من بودند اما روز حادثه نیامدند و من نگران شدم چون هیچ وقت این اتفاق نیفتاده بود تا اینکه از همسرم خواستم به خانه دخترم برود و حال آنها را بپرسد. هنوز چند دقیقه بیشتر از رفتن همسرم نگذشته بود که دیدم اهالی روستا به سمت خانه دخترم می دوند. یکی از اهالی به من گفت برای دخترت اتفاقی افتاده و همسرت در حال شیون کردن است. من هم بلافاصله به سمت خانه دخترم
سیاهه جنایت های رژیم صهیونیستی ضد اسرای فلسطینی
تعریف می کرد: او من را تهدید کرد که خواهرها و مادرم را حاضر می کند و با آنها هم بستر می شود. در آن شب بازجوها مجبورم کردند نامه ای را بنویسم که شبیه به افرادی به نظر آیم که خودکشی می کنم. نامه خطاب به همسرم بود. سپس من را سوار بر خودرویی کردند و در مسیر من را به شدت کتک زدند تا اینکه به اردوگاه ارتش رسیدیم. در آنجا من را وارد زندان کردند و ضرباتی را به شکمم می زدند. آنها مرا با آتش شکنجه می کردند
راز کیارستمی شدن
باید بازی می کردم به من توضیح داد. صحنه، زمانی بود که من می بایست پسرم را از مادرش، (مانیا اکبری) برای آخر هفته تحویل می گرفتم. در حینی که من با پسرمان سروکله می زدم، مانیا اکبری به کیارسمتی گفته بود: چقدر کامران خوبی است؟ و عباس جواب داده بود: یک عمر است که دارد این صحنه را بازی می کند زیرا که من هم از همسرم جدا شده بودم و هر پنجشنبه غروب، باید می رفتم و فرزندم را از مادرش تحویل می گرفتم. این جریان
مردی که پایش را جا گذاشت اما پایمردی اش را نه!
کردم باید همدوش رزمنده ها در جبهه ها بجنگم. پدر و مادرم وقتی متوجه شدند مخالفت کردند اما با اصرار و به هر ترفندی که بود به جبهه رفتم. از آنجایی که شناگر خوبی بودم و از کودکی نیز در دریاچه ارومیه شنا می کردم، وارد تیم غواصی شدم و در جبهه جنوب به عنوان مسئول غواصان شروع به کار کردم. بعد از سه سال بر اثر تیری که به پایم اصابت کرد، مجروح شدم و به خانه بازگشتم. این بار نیز پدر و مادر مخالف بازگشت من به
زندگی پر فراز و نشیب طناز - در 19 سالگی سرکرده باند زورگیری شدم
خلاف نمی رفتم که حالا با این سن کم همه مرا به عنوان سرکرده یک باند تبهکاری بشناسند. من از طریق دختری که با او دوست بودم با چند مرد آشنا شدم و یک باند سرقت و زورگیری را تشکیل دادیم. از خانواده ات بگو ؟ پدرم معتاد و خلافکار بود. همین باعث شد زمانی که من چهار ساله بودم، مادرم مجبور شود با داشتن من و برادر کوچک ترم از او طلاق بگیرد، اما این همه ماجرا نبود، پدرم و مادرم هردو با