سایر منابع:
سایر خبرها
باید هیات دولت روحانی پالایش شود/ برخی از دوستان اصلاح طلبان ما به شعارهای انقلاب کمتر توجه دارند/ شورای ...
است. این افراد همان کسانی هستند که خانم دانشور مطرح کرد برای قرار گرفتن در لیست شورای شهر باید نفری دو میلیارد به آنها پرداخت شود؟ آن بحث پرداخت به شخص نبوده است. البته انتقادها هم فقط به این مساله خلاصه نمی شود بلکه موارد دیگری هم بوده اما این چند نفر ناچار هستند که این کارها را بکنند. درخصوص انتقادهایتان به شورای سیاستگذاری اصلاح طلبان اشاره کردید که به خاتمی نامه ای
کار گروهی در کرمان افتضاح است
شاپ. گفت: برام قهوه میخری؟ گفتم حالا شما بیا بیرون. به کافه طهران رفتیم. عده ای در یک گوشه ی کافه درحال بحث کردن درمورد مسائل روز دنیا وماوراء طبیعه بودند وجوری صحبت میکردند که انگار واقعا در سال دو هزارو دوازده دنیا نابود شده وما الان دربعد سوم مکانی وزمانی زندگی میکنیم وخبر نداریم دنیا نابود شده است. با فاصله از آن ها نشستیم صالح با همان لبخندهای ملیح همیشگی اش دوباره قهوه را به یادم
قمار با یک کلیک/ادمین هایی با درآمد میلیاردی/اینجا همه جور شرط بندی هست
آن وارد بازی می شوی، بستگی دارد. میزهای سنگین بالای یک میلیون تومان است، اما میزهای 50 و حتی 20 هزار تومانی هم وجود دارد. وقتی وارد بازی می شوی، یک نفر هم به صورت اینترنتی پول بچه ها را جمع می کند. پس از پایان هر دور از بازی، پول ها به آخر هفته به حساب برنده واریز می شود. او ادامه می دهد: من چند سال است که این بازی را انجام می دهم و تاکنون هیچ مشکلی برای دریافت یا پرداخت پول نداشتم. البته
توصیه رزمنده ایرانی به مبارزین فلسطینی درباره موساد
مستأصل مانده بودم که چه کنم؟! بلد نبودم حتی بگویم آب می خواهم یا گرسنه هستم. خیلی سختم بود با ایما و اشاره چیزهایی به شهروندان آنجا بفهمانم. بعد از چند روز با یکی، دو نفر از سوری ه ا آشنا شدم. یکی از آن ها به نام ابوجهاد ، مرا با تشکیلات فتح آشنا کرد. وارد این تشکیلات شدم و در حموریه سوریه آموزش دیدم. در آن جا بود که با عباس شفیعی هنجنی آشنا شدم. به همراه عباس رفتیم لبنان و در اردوگاهی
ماجرای نیمه شب تابستان/ روایت متفاوت زاکانی، الله کرم و ناطق نوری
راحتی با همدیگر ارتباط داشتند... وقتی مطمئن شدم که جریانی به نام حزب الله و گروه های شناخته شده حزب الله در برنامه امروز حضور ندارد، محوطه دانشگاه را ترک کرده و راهی نماز جمعه شدم. اما بعد از نماز جمعه خبر رسید که هنوز آشوب ها فروکش نکرده است. شایعه های اولیه ای مبنی بر کشته شدن چندین نفر، در بین دانشجویان پیچید ولی آن طور که بنده مشاهده کردم اگر قرار بود کسی کشته شود، باید از نیروهای انتظامی کشته
رفاقت واقع بینانه زن و شوهر در دوام زندگی موثر است
مراحل اداری هم طی شد و بنا بر یک نقض عهد و پیمان استاندار وقت از این سمت پشیمان شدم و از آقای محتشمی که وزیر کشور بودند خواهش کردم از این تصمیم منصرف شوند بعد از چند ماه در خرداد سال 68 به سمت معاون سیاسی اداری استانداری لرستان گمارده شدم. تا نیمه های سال 71 مدت کوتاهی هم سرپرست آن استانداری بودم و بعد تا سال 74 به استان همدان منتقل و معاون آقای خرم شدم که ایشان بعدها وزیر راه و ترابری شدند. از سال
اولش تنهایی، و آخرش هم تنهایی است
/> اتفاقا پدرم باهام دعوا کرد و مرا از خانه بیرون کرد و من مدتی در خانه ی عمه و خاله ام خوابیدم. پدر و مادرها اینکه فرزند کسی مُطرب باشد را بد می دانستند. پدرم گفت به خانه راهت نمی دهم. تو نباید ساز بزنی، برای من عیب است. من گفتم من باید ویولن یاد بگیرم، حتی اگر مرا بکشی هم باید بگیرم، اگر ویولن نزنم دیوانه می شوم. از خانه بیرون زدم. خلاصه مادرم پا در میانی کرد و پدرم کوتاه آمد. بعد دیگر ویولن شد مونس
دویست اسیر و یک اسلحه
راه افتادیم. اسرا را حرکت دادیم. من جلو بودم و اسرا با دست های بسته پشت سر من و بچه ها هم آخر صف به دنبال آنها بودند. هرچقدر که از خط دورتر می شدیم هم عراقی ها دل و جرأت پیدا می کردند و جسورتر می شدند و هم دلهره ما بیشتر می شد. پیش خودم فکر می کردم اگر به ما حمله کنند کارمان تمام است. شرایط بغرنجی بود. چهار نفر بودیم با یک تفنگ سالم و چند فشنگ که دویست کماندوی قبراق اما ترس
مهمترین دلایل حضور کودکان در شیرخوارگاه
داده بودم به خانم کالیراد می سپارد. شش سالگی و خداحافظی با شیرخوارگاه از اتاق بیرون می آیم و به همراه خانم کالیراد در داخل راهرویی طولانی برای دیدن بچه ها حرکت می کنیم. نرسیده به اتاق کودکان صدای موسیقی به گوش می رسد. هر چقدر به سمت اتاق می رویم صدای آهنگ بلند و بلندتر می شود. خانم کالیراد درب اتاق را باز می کند و می گوید: اینجا کودکان سه تا شش سال نگه داری می شوند. جلوی
جنایت عشق یک طرفه
را از دست مقتول گرفتم. حتی کف دستم هم به خاطر همین موضوع بشدت زخمی شد. چرا به آن محله رفتی؟چون فرشته جواب مرا نمی داد نگرانش بودم، من هم برای دیدنش به محله آنها رفتم. رابطه تو با فرشته در چه حد بود. آیا با هم رابطه پنهانی هم داشتید؟هرگز، حتی می خواستم با او ازدواج کنم. پس دلیلی نداشت رابطه پنهانی داشته باشیم. من او را قلباً دوست داشتم. چند نفر در درگیری شرکت داشتند؟4 یا 5 نفر
این زن آواره به شوهرش دارو خوراند و او را با همدستی مرد کثیفی کشت و حالا.....
فریب خوردم او در زمان آشنایی اش ادعا کرد مطلقه است و وقتی من به نیلوفر دل بستم فهمیدم شوهر دارد و همین باعث شد دست به قتل یزنیم . وی درمورد شب جنایت گفت:وقتی وارد خانه نیلوفر شدم مسعود نیمه بی هوش بود اورا خفه کردم بعد جسدش را داخل حیاط پشت ماشینش گذاشتم قرار بود سمت تهران ببرم و در آنجا سربه نیست کنم اما ترسیدم و در حاشیه شهر او و ماشینش را اتش زدم و به نیلوفر گفتم جسد را در نزدیکی تهران رها
مجاهدانی که از غرب اروپا تا شرق آسیا به عشق انقلاب اسلامی آمدند
دیدن مظلومیت سربازان خمینی دست یاری به سوی ایران دراز کردند و با پوشیدن لباس رزمندگی مقابل تهاجم دشمن ایستادند. دفاع مقدس نقطه عطفی پررنگ در زندگی انسان هایی شد که وجودشان به دنبال کشف حقیقت و دست یافتن به معرفت بود. آنها نتوانستند مقابل ناحقی و ظلمی که بر ایرانیان می رفت، ساکت بنشینند و به هر طریقی خودشان را به جبهه ها و رزمندگانش رساندند. این نقطه وصل، شروع یک زندگی تازه برای همه آنان بود. آنها که
بررسی آلبوم بزم بی جانان اثر تازه پدرام درخشانی با حضور رامین بهنا ، کوشان حداد و پویا سرایی
خودم گفتم اگر می توانی این راه را تنهایی بروی، برو! کار سختی هم بود و باعث شد یکدفعه وارد فضاهای نرم افزاری شوم؛ البته قبلاً هم در آلبوم شب های تهران با سعید شنبه زاده یک سری کارهای الکترونیک انجام داده بودم. یک باره وارد دنیایی شدم که همیشه از ورود به آن می ترسیدم چون می دانستم خیلی از این جریان عقب هستم. ولی پای آن ایستادم. بهنا: من معتقدم که این کار را بلدی؛ شاید به عنوان یک تکنسین این
بیشتر دختران وزنان از ترس آبرویشان هرچه می گفتم گوش می کردند
رفتاری بسیار مؤدبانه داشت. کمی که گذشت، راننده سر حرف را باز کرد و از سردی هوا گفت تا مسائل سیاسی و اقتصادی و آنقدر گفت تا اینکه توانست دل من را به دست بیاورد. آیدا با بغض اظهار داشت: آنچنان محو سخنان هوشمندانه آن مرد قرار گرفته بودم که برخلاف تصمیم اولیه ام که می خواستم فقط تا مرکز شهر بروم اجازه دادم تا من را نزدیک خانه مان برساند. هنگام پیاده شدن، مرد کارت ویزیتی به من داد و خودش را دکتر
طنز؛ زندگی خصوصی خانواده شین
: داداش معتاد شده؟ بابابزرگ گفت: نچ. خیلی بدتر. هرچی آتیشه از گور این ورپریده بلند میشه. واسه من عنرعنر بلند شده رفته طنزنویس شده. گفتم: خب، شده باشه. مگه چیه؟ بابابزرگ گفت تو هم تنت میخاره ها. میام برات ها. جواب دادم: اتفاقا نه، قربانِ شما. قبلا صرف شده. فقط میشه به من بگین چرا چون طنزنویس شده انداختینش تو دام؟ بابابزرگ گفت: چون بزرگی گفته: اگر جلوی صفحه طنز نشریات را بگیریم، برخی مسائل حل می شود. منم
ماجرای دختر مسیحی و پسر ایرانی
برعهده می گیری و دیگر به راحتی نمی توانی در جامعه حضور داشته باشی، ولی من تصمیمم را گرفته بودم. حجاب مایه آرامشم شد خادم در ادامه گفت: فردای آن شب حجاب پوشیدم و با لباس اسلامی و محجبه از خانه خارج شدم، نخست نوعی اضطراب و دلهره داشتم ولی همین که گفتم توکل بر خدا نوعی آرامش و نیروی قوی مرا در برگرفت و من با کمال آرامش و اعتماد به نفس از منزل خارج شدم. از همان روز نماز خواندن را شروع کردم و
اجازه ندهیم شهدا در روزنامه ها دفن شوند/ شهید احدی، چمران بسیج است/ بگو ببارد باران بر اساس واقعیت است
اهواز برگشته است. رضا که حساسیت پدرت نسبت به جبهه رفتن تو را می دانست، خودشیرینی کرد. دست تو را در دست پدرت گذاشت و گفت: ببین حاجی! من نذاشتم احمدرضا بره جبهه، برش گردوندم. تو که تا آن زمان ساکت بودی به چشم های رضا نگاه کردی و گفتی: نه بابا، چی می گی رضا؟خدا نخواسته، مشیّت نبوده. او را به کناری کشیدی و فرمان امام مبنی بر خالی نماندن جبهه ها را گوشزد کردی و از او قول گرفتی که در هر شرایطی
اقدام کثیف پسر پورشه سوار برای دختر پورشه سوار/آشنایی در کورس شمال تهران برای کاملیا شوم بود
کشید به سمت ماشینش برد. وی ادامه داد: او مرا به داخل ماشین انداخت و حرکت کرد. دوستانم که شوکه شده بودند، پلیس را خبر کردند. در آن لحظات وحشتزده از او می خواستم که رهایم کند اما دستبردار نبود و مرتب فحاشی می کرد. او آرام و قرار نداشت. حتی مرا کتک می زد و مدام می گفت چرا بدون هماهنگی با او، دوستانم را سوار ماشینم کرده ام. دختر جوان ادامه داد: در نهایت کنار خیابان توقف کرد که خوشبختانه پلیس
عاقبت شوم دوستی با خانم منشی/یکی باید کشته می شد
پرس و جو کردم متوجه شدم یک پسر جوان به نام حسین به خواستگاری او رفته است و به همین خاطر مریم تصمیم گرفته ارتباطش را با من تمام کند. وی ادامه داد: من که از شنیدن این ماجرا شوکه شده بودم شماره تلفن حسین را از موبایل مریم برداشتم و با او تماس گرفتم.حسین و دوستانش با من قرار گذاشتند. وقتی آ نها سر قرار آمدند دعوا را شروع کردند.حتی حسین و دوستانش سوئیچ موتور مرا برداشتند و با خود بردند. به
پیشنهاد رشوه 12 میلیارد تومانی برای واردات سیگار
/> با نفس واردات مشکل داشتید یا با برند این محصول؟ خیر اتفاقا اعتقاد دارم سرمایه گذار اگر منفعت نداشته باشد رغبتی برای فعالیت اقتصادی در کشور نخواهد داشت. اما مشکل این بود که این یک شرکت صهیونیستی بود و آورده آن به جیب اسراییل می رفت. پس با این شرایط چگونه قرار بود با ایران مراوده تجاری برقرار کند؟ همانطور که گفتم پیشتر، نهادهایی مثل اطلاعات و دستگاه دیپلماسی اعلام
گلخندی که تیم خیریه جراحان پلاستیک می کارند
بودم بچه ها به خاطر چهره کج و معوج و صدای نامفهومی که حروف را درست نمی توانم ادا کنم مسخره ام می کردند. به خاطر همین هم کنکور شرکت نکردم. کسی به حرف هایم گوش نمی دهد. هیچ کس مرا جدی نمی گیرد. از واکنش همکلاسی هایش می پرسم، از کنجکاوی شان از تعجب شان.می گوید که به کسی چیزی نمی گویم. جواب های آوین یک کلمه است. پدرش می گوید: همیشه همین طور است، بیرون از خانه با کسی حرفی نمی زند. هیچ حسی روی صورت آوین
دانش آموز دوم راهنمایی بودم که پسر همسایه مان مرا به اتاقک برد!
موادمخدر آشنا شدم. البته اولین بار زمانی که دوم راهنمایی بودم پسر همسایه مان در چناران مرا به داخل اتاقک منزلشان برد و آن جا مواد مصرف کردیم ولی با این وجود علاقه ای به مصرف مواد نداشتم. بعد از پایان تحصیلات در یک شرکت مشغول کار شدم و اواخر سال 79 ازدواج کردم. همسرم در یک مهدکودک کار می کرد که خواهرم او را برایم خواستگاری کرد. اگرچه از همان آغاز زندگی مشترک اختلافاتی با هم داشتیم ولی به زندگی
شیرین صمدی: خیلی از مجریان زن هزار حاشیه دارند! +عکس
. شما دقیقا از چه سالی کارتان را شروع کردید؟ از سال 83 با شبکه اصفهان کارم را شروع کردم، از سال 89 به شبکه یک سیما آمدم مجری ثابت این شبکه شدم و بعد از اجرای برنامه هایی مثل کتابخانه صبا ، روز ششم ، سیمای خانواده و این اواخر قاصدک را داشتم که کاملا مجری-بازیگر بودم، کاری که معمولا مجریان از انجام دادن آن وحشت دارند. بعد از آن هم که در عصر خانواده حضور داشتم، اجراهایم را خیلی
شاه: همه منتقدان را باید در توالت انداخت
افراد مذکور را برای مشورت احضار نکرده بود بلکه در خانه یکی از آنان جلسه ای با حضور عبدالله انتظام رئیس شرکت نفت، حسین علاء وزیر دربار، دکتر محمود مهران وزیر سابق فرهنگ و سپهبد یزدان پناه و یکی دو نفر دیگر به صورت محرمانه تشکیل می شود و تصمیم می گیرند در شرفیابی آینده به نحوی ایرادات خود را نسبت به فیلم سخنان شاه به وی ابراز نمایند. شاه پس از اطلاع از این قضیه برآشفته و با عصبانیت می گوید همه این افراد را باید در توالت انداخت و سیفون آن را کشید. چند روز بعد کلیه نامبردگان از کار برکنار و خانه نشین می شوند. ...
بد موقعی فهمیدم باردارم و دنیا روی سرم ویران شد
آمد چرا که همسرم، اعتراض هایم را با کتک پاسخ می داد. طولی نکشید که هیولای سفید بر زندگی ما چنگ انداخت و قدرت به صنعتی (شیشه) آلوده شد. از آن روز به بعد برای تامین مخارج سنگین اعتیادش دست به می زد. این درحالی بود که دیگر پولی برای خریدهای خانه نداشتیم. زندگی ما به سختی می گذشت تا این که تصمیم به جدایی گرفتم اما هنوز دادخواستم را تحویل دادگاه نداده بودم که فهمیدم باردارم و دینا روی سرم ویران شد. در
روایت یک مصرف کننده ماده مخدر؛ از چت کردن تا های شدن
خوردم که سرم را هم بالا نیاوردم. اصلا در جریان نبودم که اشتهایم چه قدر باز شده است. 6 ماه بعد، یک رول دیگر از یکی از بچه های دانشگاه گرفتم و مصرف کردم. حدودا چند هفته بعد هم، مبلغی از دوستم طلبکار بودم که به جایش یک پک گل داد. آن پک را شب ها توی پارک سر سیگار بار می زدم ولی گل خوبی نبود و اثر نداشت. یعنی من چت شدن واقعی را بعد از آن دفعات تجربه کردم. اولین بار کی چت شدی؟ دو
کی روش؛ یک مربی درخشان
ماموران ضد دوپینگ قبل از جام جهانی 2010: در این اتفاق چند چیز دخیل بود و من برای اولین بار در زمانی اشتباه در مکانی اشتباه بودم! ماموران کنترل دوپینگ ساعت 7 صبح وقتی که بازیکنان پیش از بازی با کیپ ورد در حال استراحت بودند به هتل آمدند. اگر شما جای من بودید چه می کردید؟ سپس در تعطیلات موزامبیک بودم که خبر از محرومیتم دادند. به دادگاه عالی ورزش شکایت کردم. در این راه هزینه کردم و شاید چندین سال پیر شدم
شهیدی که نحوه شهادتش را نقاشی کرد! +تصاویر
حامد شد. سردار همدانی هم چند ماه بعد یعنی 16 مهر همان سال در سوریه به شهادت رسید. یک دیدار و یک دنیا خاطره 26 آبان 94 ، تولد 25 سالگی حامد بود؛ روزی که خانواده اش قرار گذاشته بودند سرمزارش در گلزار شهدای وادی رحمت تبریز جمع شوند و میلادش را جشن بگیرند. اما این بار حامد برای خانواده اش یک هدیه ویژه داشت؛ ملاقاتی به یادماندنی که پدر حامد درباره اش به ما می گوید: دو
چرا عبدالعظیم حسنی عقایدش را به امام زمان خود عرضه کرد؟
گویم: امام و خلیفه و ولی امر بعد از پیامبر(ص)، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (ع) است و بعد از آن حضرت امام حسن (ع) .... و بعد از این بزرگواران، ای مولای من امام واجب الطاعه تو هستی، پس از آن امام علی النقی (ع) به جناب عبدالعظیم فرمود: بعد از من پسرم حسن امام است، لیکن مردم درباره امام بعد از او چه خواهند کرد. گوید: گفتم ای مولای من مگر جریان زندگی امام بعد از او از چه قرار است؟ فرمود: برای اینکه شخص
روایت عجیب از کهریزک
نگهبانان وقت با لوله pvc مورد ضرب وجرح قرار گرفته و به آنها فحاشی شده است. در این گزارش آمده است که متهمان در انظار عمومی مورد توهین های مختلف از نوع پوشش تا موضوعات دیگر واقع شده بودند و 123 نفر بازداشتی را در قرنطینه ای به مساحت حداکثر 65 متر به اضافه 37 نفر اراذل و اوباش، یعنی 160 نفر جا داده بودند، درحالی که جای کافی برای نشستن وجود نداشته است. ضرب وشتمی در کار نبود فودازی همچنین