سایر منابع:
سایر خبرها
درسی از جواد الائمه برای همسرداری
نمی دانم وقتی قرار است درباره امام نهم مطلبی بنویسیم حضرت را با کدام لقب بخوانیم. جوان ترین امام صفت زیبایی است، ابن الرضا (ع) هم برای ما ایرانی ها بواسطه علاقه شدید به پدر بزرگوارشان بسیار دلنشین است اما شاید همان لقب "جواد الائمه" از همه زیباتر باشد. امامی که در عین جوانی هم بخشنده بودند و هم دانشمند و چه ملاک هایی بهتر از اینها برای الگوبرداری جوانان و بهره مندی از سبک زندگی سراسر نور آن حضرت برای ما که در این روزگار، سخت نیازمند الگوهای عملی هستیم. در
صدای بابا گفتن فرزندش را هیچ وقت نشنید
مرتبه دست مادرش را ببوسد، مخلص او می شود. به قدری برای بزرگ ترها احترام قائل بود که شب ازدواج، هنگام بردن عروس از خانه پدرش، خم شد و دست و پای پدر همسرش را بوسید. در همه کارها توکل داشت اعتقاداتش چگونه بود؟ در تمام کارهای خود، بی چون و چرا به خدا توکل می کرد و به این موضوع خیلی پایبند بود. به قدری امر ازدواج برای احمد، مهم بود که اگر فقط یک هزار تومانی داشت و کسی برای
خبر شهادت پدرم را در راه کربلا شنیدم
پدرم پرسیده: بعد از این که شهید شدی، کجا رفتی؟ او هم گفته: بلافاصله به کربلا و بین الحرمین رفتم. محمدهادی به سفر اولش به کربلا اشاره می کند و می گوید: برای اولین بار به کربلا می آیم. آن سفر که به خاطر شهادت پدرم نیمه کاره ماند و حالا آمده ام تا در کربلا، سلام پدرم و همه مدافعان حرم را به آقا اباعبدالله علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام برسانم. این بار از طرف ستاد عمره و عتبات
روایتی از زندگی یک زن در خانه گلها
تیمسار حسن خواصی است، همسرم. همیشه در آرزوها و رویا هایم دنبال مردی بودم که مانند پدرم باشد. سال ها تیمسار را می شناختم، ما در یک محله زندگی می کردیم. تقریبا هر روز می دیدم با چه تشریفاتی به دنبالش می آیند و رفت و آمد می کند. حسن، همراه مادرش زندگی می کرد. فاصله سنی زیادی از هم داشتیم اما ازدواج کردیم. من او را بسیار دوست داشتم. زمانی که سال 79 در اثر سکته در بیمارستان بستری شد، به پای دکتر افتادم
دیدار رهبر، آرزوی خانواده شهید فرانسوی دفاع مقدس
جوانی در روزنامه پرس فرانسه فعالیت داشتم. همسرم که مادر شهید کمال است مسیحی بود به همین خاطر پسر من نیز مسیحی بود. دستمال سفیدی را میان انگشتانش به بازی گرفته است، هر از چندگاهی دستمال را به چشمانش نزدیک کرده و اشک گوشه چشمانش را پاک می کند؛ شاید حال که پدر شهید فرانسوی است احساس تکلیف می کند که مبادا دشمنان اشک چشمانش را ببینند. مترجم میان سکوت پدر و مادر شهید می گوید: کمال
17 ساله بودم که سایه شوم شوهر عمه ام بر سرم افتاد / او می خواهد من از شوهرم طلاق بگیرم و...
، رامین با شنیدن این حرف مانند اینکه منتظر باشد خنده ای کرد و گفت: من هم بد جوری عاشق تو هستم و نمی توانم بدون تو زنده باشم، او به من قول داد که عمه ام را به بهانه ای طلاق می دهد و بعد با من ازدواج می کند. من با قولی که او داده بود دلم امیدوار شد و کم کم ملاقات های پنهانی من و رامین ادامه پیدا کرد، یک روز که خواستگار برایمان آمده بود رامین با عجله به منزل ما آمد و یواشکی در آشپزخانه به
جزئیات اتهام یک قتل به روایت حمید صفت
کرد، هوشنگ در آلمان یک مغازه داشت، همراه با مادرم در آنجا زندگی می کردند و هر چند وقت یک بار با مادرم به ایران می آمدند، مادرم و هوشنگ در خانه ای در خیابان شیخ بهایی ساکن بودند و وسایل من نیز آنجا بود اما اکثرا در محل کارم ساکن بودم. وی ادامه داد: هوشنگ فرد تُندخویی بود و مدام مادرم را کتک می زد حتی یک بار به روی مادرم چاقو کشیده بود، وی با همه اطرافیانش دعوا می کرد و با خانواده خودش نیز مدام درگیر
کسانی که بافت تاریخی را گنج می دانند بیایند در آن زندگی کنند
چندانی هم ندارند، دست و پای مردم را می بندد. وی افزود: مگر جز این است که چیزهایی که به اسم میراث امروز برای ما وجود دارد، از مردمانی است که در گذشته دور زندگی می کردند. پس باید طرحی اجرا شود که هم میراث و هم مردم، هر دو حمایت شوند، هر چند مردم به مراتب مهمتر از میراث هستند و باید جوری با آنها رفتار شود که اذیت نشوند. زهرایی عنوان کرد: وقتی کسی هزینه میلیونی صرف مرمت و بهسازی خانه
بانوی کارآفرین نمونه شهرستان رابر: برای انجام هر کاری اراده بیش از سرمایه ارزش دارد
دارد و نفس می کشد. کماچ سهن، کلمپه و قطاب محصولاتی است که کارگاه او تولید می کند. ابراهیمی در گفتگو با " زنان کویر " گفت: پیش از این در شهر کرمان و در مغاره ای که کرایه کرده بودم به چنین کاری مشغول بودم. وی در خصوص دلیل گرایشش به شیرینی پزی بیان داشت: از کودکی می دیدم که مادرم شیرینی های سنتی می پزد و من گاه نظاره گر بودم و گاه نیز به او کمک می کردم اما بعد از ازدواج و با ورشکست
قاتل: دو روز جسد پسر و عروسم را اره می کردم!
برای خودم کسی بودم و الانم را نگاه نکنید که اینجا هستم. زمانی که پسر و عروست را کشتی چه حسی داشتی؟ آن زمان جنون داشتم؛ مگر می شود که آدم جگر گوشه اش را به قتل برساند. معلوم بود که آن زمان هیچ چیز دست خودم نبوده، و گرنه چنین کاری نمی کردم. چرا دست به اسلحه شدی؟ خسته ام کرده بود. خانه ام شده بود مثل ویرانه. تمام وسایل داخل خانه ام را فروخته یا شکسته بود. دیگه
روایتی جالب از پنج سال زندگی متاهلی شهید حججی
پولی را که از قِبَل این کار به دست می آورد، برای اردوهای جهادی کنار می گذاشت. خب از شب خواستگاری بگویید... مثل همه خواستگاری های معمول بود یا تفاوتی داشت؟ شب خواستگاری برعکس همه که در این جلسه حرف های خاص خاص می زنند، آقا محسن قرآن آورده بود و از تفأل هایی که برای ازدواج با من، به قرآن زده بود، می گفت. می گفت من بعد از دیدن شما برای اقدام به خواستگاری و ازدواج تفأل های زیادی به قرآن
به خاطر عذاب وجدان 3 شبانه روز نخوابیدم
جریان تحقیقات نزد قاضی سجاد منافی آذر گفت: هردوی آنها معتاد بودند و من و همسرم را کتک می زدند و اذیت می کردند. هرچه را که در خانه داشتیم، سرقت کرده و می فروختند، به همین خاطر آنها را به قتل رساندم. خیلی پشیمانم، زودتر مرا اعدام کنید. دلم فقط برای همسرم می سوزد. نمی خواستم بعد از این همه سال زندگی مشترک، زندگی او را این چنین خراب کنم. هر روز کابوس شب جنایت را می بینم. متهم به اتهام مباشرت