سایر منابع:
سایر خبرها
واکنش حضرت امام(ره) به شهادت فرزند ارشدشان
آنچه شایع کردند سکته قلبی خیلی بعید به نظر می رسید. همان شب که حاج آقا مصطفی شهید شد زودتر از معمول به خانه آمده بود، چون قرار بود که ساعت دوازده، مهمان بیاید و من سخت مریض بودم. آقای دعایی که همسایه ما بود، برای معاینه من دکتر آورد. از طرف دیگر، آقا مصطفی شب ها مطالعه داشت و ما یک ننه داشتیم که اسمش "صغرا" بود، آقا مصطفی به او گفت: برو بخواب، اگر مهمان آمد، من در را باز می کنم. و ما دیگر
ساواک دنبال خرد کردن خانواده زندانیان سیاسی بود
بودند. مجلسی که علمای بزرگ در آن شرکت می کردند . ظاهراً پدرم یکی از کسانی بود که بعد از جلسه آن روز در منزل آقای بهبهانی مخفی می شود و حتی خود ایشان نیز از پدر مراقبت می کند. آن شب پدر را از خانه آقای بهبهانی به منزل دیگر علمائی که در آن مجلس حضور داشتند، خانه به خانه می برند تا دست مأموران رژیم به ایشان نرسد. به طوری که یک شب و یک روز اصلاً به محله امامزاده یحیی -که محل زد و خوردها بود- نیامدند
حمله به خانواده و زن در فیلم های روی پرده
راحتی فریب مردان را می خورند از سوی آنها قربانی می شوند. این فیلم هم نهاد خانواده را قربانگاه زنان و دختران نمایش می دهد. به طوری که همه زنان در فیلم -بدون استثنا- از سوی اعضای خانواده خود آسیب های جسمی و روانی می بینند. فیلم مالاریا تازه ترین ساخته پرویز شهبازی هم تقریبا چنین وضعیتی دارد. این فیلم هم سعی در ترسیم ماجراهای یک دختر و پسر جوان را دارد که از دست خانواده های متعصب خود فرار می کنند
مهر ، ماه جدایی و فراق
خانه و شهر .... و من دستهای فرزندانم را می گرفتم و در کوچه های مهربانی قدم می زدم !؟ چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او ، سر گران کرد . برای مادر و پدرم ( خدیجه و سهراب ) غفران و رحمت الهی مسالت دارم . و برای پسرم ( سهراب ) - و تمامی مسافران و مهاجران - با امید به الطاف مستمر و لایتناهی و ( من حیث لا یحتسب ) حضرت پروردگار
حلالیت خواهی حائری شیرازی از خاتمی/ از شخصی پرسیدم شما چرا می گویید خاتمی رئیس جمهور شود؟ او گفت: چون ...
نظر داشتیم و نظر خود را عنوان می کردم. در مسائل دیگر یک مورد بود. در زمان انتخابات که حماسه سیاسی بود به طور محرمانه برای ایشان نوشته بودم... بنا به نشر این نامه نبود. بعد در سایت خود نوشتم که این را بر خود ایراد می گیرم. من نباید اجازه می دادم این کار بشود، زیرا فتح باب می شود و دیگران نیز این کار را تکرار می کنند. آخرین فعالیت سیاسی آیت الله کناره گیری از نامزدی در خبرگان پنجم بود و
با الهه به خاطر عشق دوست شدم و با مینا به خاطر ازدواج
بودم و تنها روزگار را سپری می کردم. مرد جوان ادامه داد: آن زمان 17 بهار بیشتر از عمرم نگذشته بود که عاشق الهه شدم. خانواده او از جنوب کشور به حاشیه شهر مشهد مهاجرت کرده بودند و در همسایگی ما زندگی می کردند. با وجود این که الهه چند سال از من بزرگ تر بود اما من اهمیتی نمی دادم چرا که در سن شور و هیجان جوانی قرار داشتم و با احساسم تصمیم می گرفتم. حرف های دیگران برایم مهم نبود و
سرنوشت تلخ دختر ایزدی در اسارت داعش
. او گفت: زمانی که مرا به ابوتریاک فروختند، عملیات آزادسازی موصل به پایان خود نزدیک می شد. طی عملیاتی که در ژوئیه امسال انجام شد، فرصت آن را یافتم تا با استفاده از شرایط پرتنش جنگ به سمت محل استقرار ارتش عراق فرار کنم. پس از رسیدن به آنجا ماجرای خود را تعریف کردم. شماره تلفن پدرم را دادم و آن ها پدرم را خبر کردند. شملی در پایان اظهاراتش گفت: حتی اگر اربابان داعشی خود را می کشتم، هرگز از دست بقیه آن ها نمی توانستم رها شوم. اگر هم باقی می ماندم حتما به عنوان سپر انسانی کشته می شدم. زمانی که خبر مرگ اربابان داعشی خود را شنیدم بسیار خوشحال شدم. منبع : باشگاه خبرنگاران ...
شمه ای از فضائل امام حسین علیه السلام
اکرم صلی الله علیه وآله گاهی حسین و گاهی ابراهیم را می بوسید. به ایشان حالت نزول وحی دست داد و پس از آن فرمودند: جبرئیل بعد از ابلاغ سلام پروردگار گفت: خدا می فرماید، این دو فرزند را برای شما باقی نمی گذارم، باید یکی را فدای دیگری نمایی. پیامبرصلی الله علیه وآله به ابراهیم نظر کرد و گریست و فرمود: اگر ابراهیم بمیرد فقط من محزون می شوم، امام اگر حسین بمیرد غیر از من فاطمه و علی نیز محزون می شوند و من
امام حسین علیه السلام در روایات اهل سنت
پیامبرتان فقط یک نسل فاصله است، اما فرزند او را کشتید. فرشته باران و امام حسین(علیه السلام) انس بن مالک می گوید: فرشته باران نزد رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و از ایشان اجازه ملاقات خواست. حضرت اجازه داد. رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به امّ سلمه فرمود: مراقب باش و نگذار کسی داخل خانه شود. ناگهان حسین آمد و می خواست داخل خانه پیامبر شود. من جلو او را گرفتم، ولی او از
امام سجاد (ع) در ذهن و زبان اهل سنت
پسر عامر باشد حال آن که پیش از این گفتیم بنا به نقل مور خان یزدگرد و خانواده اش در جنگ ها حضور نداشته اند تا اسیر پسر عامر شوند. با توجه به مواردی که در بالا گفتیم بطلان این نظر که دختران یزدگرد 3 دختر بودند که مادران علی بن حسین (علیه السلام) ، سالم بن عبدالله و قاسم بن محمد هستند روشن می شود. اما این که مادر امام سجاد(علیه السلام) عمه ی مادر یزید ناقص است می توان گفت چون داستان
احکام و نکته هایی در باره حضرت فاطمه زهرا (س)
احترام نام فاطمه علیها السلام احترام حضرت فاطمه علیها السلام و قداست آن بانوی بزرگوار، برای همه مسلمانان بدیهی و مسلّم است. سکونی می گوید: خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم، در حالی که غمگین بودم. آن حضرت به من فرمودند: ای سکونی! چرا غمگین هستی؟ عرض کردم: خداوند به من دختری داده است. فرمودند: ای سکونی! سنگینی آن دختر بر زمین است و روزی اش با خدا و عمرش جداگانه. سپس فرمودند
این برنامه از لانه جاسوسی روی آنتن می رود! +عکس
بچه ها را تامین می کنم، معروف بودم. همین الان هم کتابخانه ام پر است از کتابهایی که دوستانم برای اولین بار با توصیه من خریدند و دست خطشان اول همه کتاب ها هست و یادگاری زیبایی را در کتابخانه ام دارم.این برنامه را برای دینی که به پدرم دارم ساختم و از طرفی علاقه قلبی خودم هم هست. پدرم مدتهاست که کارمند انتشارات مدرسه است و این انتشارات شاید مرا بزرگ کرده است. از کودکی زیست کاغذی و کاغذی داشتم و لا به
حواشی حضور زنبیلی بقایی در دادگاه/نگاه متفاوت عارف و حدادعادل به ناطق نوری/ابراز تأسف الیاس حضرتی برای ...
چارچوب مشخص باشد و نباید به صورت بی حد و نصاب اوراق مالی از سوی دولت منتشر شده و بازارهای دیگر را متلاطم کند. بر اساس آمارها نرخ بازدهی دارایی های دولت به 3 درصد هم نمی رسد. بقایی: دیوان محاسبات اتهاماتم را رد کرده است حمیدبقایی در جمع خبرنگاران گفت: در سال 94 با شکایت غیر قانونی نهاد ریاست جمهوری، خانه ام را تفتیش کردند. رئیس جمهور دستور بازداشت مرا صادر کرد و به دستور ایشان هفت
گفت و گو با - پابلو نرودا - از سیاست، زندگی و ادبیات آمریکای لاتین
. یادم می آید می خواستم نویسنده شوم و این پدرم را خیلی ناراحت می کرد. کلا فکر می کرد نویسندگی برای خانواده و من تباهی می آورد؛ به ویژه فکر می کرد مرا به زندگی عبث و بیهوده ای می کشاند. او دلایل خاص خودش را برای این طرز فکر داشت. من این دلایل را اصلا قبول نداشتم. اولین اقدام تدافعی که در مقابل ایشان انتخاب کردم این بود که اسمم را عوض کنم. اگر شما رییس جمهوری شیلی شوید، به نویسندگی ادامه می
تجربه 6 سال معلمی در 5 روستا/ناکارآمدی طرح رتبه بندی
امسال صاحب مدرسه شده اند. برای رسیدن به مدرسه روستای سراب هرسم، باید صد کیلو متر مسافت طی کند. راه طولانی و بالا بودن کرایه ماشین او را مجبور می کند تا شب ها نیز در مدرسه سپری کند و هفته ها از خانواده دور باشد. او در فضای مجازی نیز فعال است. با استفاده از شبکه های اجتماعی در تلاش است تا مدرسه و روستا را مطرح می کند و به مردم بشناساند. بیتوته در مدرسه او درباره شرایط
پایان یک سال آزار و اذیت شوهر عمه!
می کنیم. نزدیک به یک سال قبل بود که شوهرعمه 41ساله ام به خانه مان زنگ زد و من گوشی را برداشتم، ابتدا فکر کردم با پدر و مادرم کار دارد اما او شروع به صحبت کرد و می گفت که به من علاقه دارد. سپیده 15ساله ادامه داد: ابتدا به حرف های داور توجهی نداشتم تا این که پس از چند روز مرا به زور هدف آزار و اذیت قرار داد و از آن زمان به بعد با تهدیدهایی که می کرد، مرا بارها مورد آزار و اذیت قرار می
چشمانی که گواه دیدن نیست
ایران آنلاین / حالا که ازم می خواهید دوباره همه چیز را از ابتدا تعریف کنم اما، سعی می کنم تمام واقعیت را برای بار صدم به خاطر بیاورم. اما باید باز هم برایتان تکرار کنم که چیزی که این همه وقت مرا آزار داده هرگز صورت خونی آن پسرک نوجوان نبوده است که دیگر جانی بر بدنش نداشت. آن قولی بود که دادم و نتوانستم بهش عمل کنم.... الهه را 10 سالی بود که می شناختم از دوران کارشناسی. با برادرش تهران زندگی می کرد و حالا بعد از س
پایان تلخ دوستی 18 ساله
می دانست مادرم را خیلی دوست دارم و خط قرمز زندگی ام مادرم است. اما با این حال به مادرم توهین کرد و ناسزا گفت. من که تحمل توهین های او به مادرم را نداشتم دستم را روی دهانش گذاشتم اما یکباره متوجه شدم دیگر نفس نمی کشد.ترسیده بودم و جنازه را به خانه ام در منطقه ایوانکی بردم. بعد چاقوی تیزی خریدم. جنازه را مثله و آن را در دو کیسه زباله بزرگ جاساز کردم. من بسته ها را به سطل زباله مقابل خانه پدرم
وقتی شوهرم در کمپ ترک اعتیاد بود، هاله مرا در پارتی به فساد کشاند!
دختر 20 ساله ای که معتقد بود حسادت های زنانه دوستش زندگی او را از هم پاشیده است به کارشناس و مشاور اجتماعی کلانتری کاظم آباد مشهد گفت: 9 سال بیشتر نداشتم که متوجه شدم مادرم فروشنده مواد مخدر است هر روز تعداد زیادی از معتادان برای خرید مواد مخدر به خانه ما می آمدند و مادرم ماده سفید رنگی را روی ترازوی گوشه اتاق وزن می کرد و به آن ها می داد. پدرم به بیماری سختی مبتلا بود و نمی توانست کار
سرقت طلایی دزد آزارگر
ها بودم که دیدم یک زن از واحد طبقه چهارم خارج شد و به پشت بام رفت و به سرعت وارد خانه او شدم. کسی داخل خانه نبود؟ نه؛ در باز بود و داخل خانه کسی نبود اما خیلی زود زن تنها به خانه بازگشت و متوجه حضور من در خانه شد. فرار کردی؟ ترسیدم و چون مست بودم، به سمت زن میانسال حمله کردم و پس از بستن دست و پاهایش او را مورد آزارواذیت قرار دادم و سپس با سرقت طلا و پول
تلویزیون؛ سرگرمی یا مهندسی اجتماعی؟
سرویس فرهنگ و هنر مشرق - در دوران کودکی من در دهه 1950 تلویزیون چیزی کاملا سالم و سودمند بود. به همین دلیل بود که من هم گرفتار آن شدم. در نوجوانی و جوانی، ساده دل بودم. فکر می کردم که در جامعه ای خیراندیش و آزاد زندگی می کنم که تلاش دارد همه را از نظر مادی و معنوی به سطحی بالاتر برساند و برای کسب اطلاعات، نگاهم به رسانه های جمعی و سیستم آموزشی بود. بعد از تماشای مستند چهار قسمتی آمریکا
انسان ها ی واقعی در دنیای مجازی
تفاوتش کمی دقت بیشتر است با ندا آقاجری انجام داده ام. کسی که یکی از معروف ترین صفحات آشپزی اینستاگرام را در بین بانوان ایرانی دارد و در آن پخت انواع غذاهای محلی ایرانی تا فرنگی را آموزش می دهد که شاید کمتر اسمشان را شنیده یا آنها را طبخ کرده باشید. افسرده شده بودم، از مردم فراری بودم، حالم خیلی بد بود. داروها تأثیری نداشت. دست و پاهایم درد می گرفت، دوستانم مرا می بردند سفر که حالم بهتر
افخمی با فیلم جدید به صحنه باز می گردد
و مسخره بازی درنیاور. خیلی کار کرده بود و احساس می کرد یکی از سناریونویس ها است. گفتم: مرجان این جور گفته و ترسیدم. این فیلم را نمی سازم و یک فیلم خیلی کوچک و جمع وجور می خواهم بسازم که خرجش حدود 200 هزار دلار باشد - همان نقشه ای که از اول داشتم - و داستانش هم دارم. اگر می خواهی بیا سر همین فیلم شریک بشویم. بالاخره سراغ داستانی رفتیم که از قبل خیلی به فکرش بودم که بسازم به اسم آسمان سیاه شب . این
جانبازی که دوبار طعم جانبازی را چشید!
شدنش می گذرد. فاش نیوز: آقای گل محمدی لطفاً از اولین اعزامتان به جبهه برایمان بگویید. - من برای اولین بار با شناسنامه فرد دیگری به جبهه رفتم، درحالی که 16سال هم نداشتم. پس از گذراندن آموزشی و دو یا سه ماهی که در جبهه بودم، پدرم آمد و مرا به عقب برگرداند و با عصبانیت گفت: "بیا لااقل با نام خودت برو تا زمانی که جنازه ات را پیدا کنند مشکلی پیش نیاید"! من هم چون مشکل شناسنامه
کودکانی که همسرداری می کنند
کار می کرد و بعد که وضع اقتصادی خراب شد مجبور به مهاجرت به تهران شدیم و حالا در خانه ای که دور تا دور حیاطش پر از اتاق است به همراه خانواده پدری و خانواده همسر و دیگر اقوامان زندگی می کنیم! مرضیه هم یک پسر دوساله دارد و روزهایی که برای کار به خانه اشتغال می آید مادرش امیر حسین را نگه می دارد تا مرضیه بتواند با خیال راحت کار چاپ دستی و تکه دوزی را انجام دهد. مرضیه قبل از اینکه با همسر
فاطمه حشمتی؛ قهرمان ماراتن 81 ساله ی شیرازی
به مقام نایب قهرمانی دست پیدا کردم. این نخستین حضورم بود و از اینکه دوم شدم خیلی ناراحت بودم. خانم تنگستانی به من دلداری داد و گفت این نخستین حضور تو است و فقط برای یادگیری شرکت کرده بودی. از همان روز انگیزه زیادی پیدا کردم و می خواستم به همه نشان بدهم در هر سن و سال می توان قهرمان شد. هر روز مرتب به باشگاه می رفتم و آمادگی جسمانی و ایروبیک کار می کردم و بعد از آن نیز استخر می رفتم.
ترکش به ریه ام خورد و دیوارنویسی را ادامه دادم + عکس
چطور سر از شعارنویسی آن هم روی دیوار درآوردید؟ خیلی اتفاقی و بدون هیچ برنامه ای...! من از بعد از انقلاب شعار نویسی روی دیوار را شروع کردم؛ ولی قبل از آن به دلیل علاقه ای که داشتم، رفتم سراغ قلم درشت یا همان خوشنویسی. پس قبل از انقلاب شعارنویسی روی دیوار نداشتید! نه؛ قبل از انقلاب چیزی به اسم خطاطی روی دیوار نبود یا این طور بگویم که اصلا جایگاهی نداشت. آن موقع شعارها فقط با
عبدالعلی بازرگان: نهضت جزئی از جنبش سبز است/ انحلال رسمی گروه نهضت آزادی به حکم دادگاه انقلاب در مرداد 81
و اگر فعالیت کنید، همه را می گیریم. ما هم گفتیم که نمی توانیم کار نهضت را تعطیل کنیم، باید شورای مرکزی رأی دهد، دستور شما را برای تصمیم گیری به شورای مرکزی می بریم. من هنوز آزاد بودم و شورای مرکزی را برای تصمیم گیری فراخواندیم. اما در یکشنبه شب شام غریبان، هفتم دی ماه 1388 ساعت 2 بعد از نصف شب به خانه ریختند و مرا بردند. قبل از اینکه مرا ببرند، من دوستان را دعوت کرده بودم که به منزل من بیایند و
نگارگر نقش های عشق و حماسه
تنهایی ام را با آن پر کنم. زمانی که مشغول کشیدن نقاشی می شدم احساس خوبی به من دست می داد و با انرژی بیشتری کارمی کردم. اطرافیان با دیدن نقاشی ها باور نمی کردند که من بدون اینکه کلاس رفته باشم یا نزد کسی آموزش دیده باشم بتوانم نقاشی بکشم اما همه این طرح ها و خطوط که در کنار هم این نقاشی ها را تشکیل می دهند زبان دل من است که روی کاغذ نقش می بندد. سال هاست هر روز که از خواب بیدار می شوم پس از نماز و
می گفت وظیفه ما مجردهاست که بجنگیم/ به برکت خون مسعود و دوستانش العیس آزاد شد/ بدن مسعود متلاشی شد
گروه جهاد و مقاومت مشرق – جمعه گذشته مصادف با سالروز قمری شهادت شهید مسعود عسگری در شب اول ماه صفر بود که به اتفاق گروه فرهنگی دیدار به ملاقات خانواده شهید در محله ابوذر منطقه 17 رفتیم. خانه ای کوچک ولی باصفا بود و مادر و پدر شهید در منزل منتظر ما بودند. مسعود که متولد هشتم شهریور سال 69 است، پسر دوم آنها بود و محسن و محمدمهدی که به ترتیب 2 سال از مسعود بزرگ تر و 12 سال از او کوچکتر