سایر منابع:
سایر خبرها
نیمه پنهان ماجرای ستایش
خانه رقیه رقیق است. صدای خنده ها و شیطنت های نوه ها هست اما مرثیه روزمرگی ها زور بیشتری دارد. بعد از اون تشنج اینجوری شد؛ کلاس اول هم که بود از بچه ها جداش کردن و گفتن اعصابش به بقیه بچه های کلاس نمی کشه. نمی تونه با بچه ها تو یک کلاس باشه. کاری هم به کسی نداشت ها، خیلی گوشه گیر بود و دوستی نداشت. اولین تجربه امیرحسین از مدرسه جدایی بوده است. مدیر و ناظم و معلمی که بی توجه به کودکیِ امیرحسین
نماز شهادت را با دهان بسته خواندیم
این مسیر نمی توانیم عملیات کنیم. نقطه پیروزی ما این منطقه است . به او گفتم: تو جلسات گفتید اگر با عدم پیروزی مواجه بشویم چه کار کنیم و چگونه نیروها یمان را عقب بزنیم. حال خودت داری به من اعتراض می کنی! یک روز سایبانی کوچک با پارچه برای آقای خرازی زده بودند. وسط رمل ها نشسته بود و صبحانه می خورد. من هم شب شام نخورده بودم. صبح هم صبحانه نخورده بودم. دنبال کار بودم. رفتم با ایشان هماهنگ
واکنش توییتری به برد پرسپولیس در دربی
. حامد نظری: استقلالی ها کمتر از 3-0 رو باخت نمی دونن. اوس متی: استقلالیا جای شب جمعه امشب شام غریبان دارن. محمد: خب این دربی رو هم که باختن ولی مهم نیست چون وقتی کاوه از استقلال رفت بهش فحش ندادن. همه میگن سید: “بشار” ها همه بد نیستن. “بشار” خوب هم داریمو همین آقای بشار رسن. دکتر تریبیانی:
پسر بنیامین بهادری در آمریکا به دنیا آمد! + عکس و اسم عجیب وی
هم خودش بزرگ شده اینجاست، دلش این طور خواست من هم گفتم چشم. انگار همه این سی و پنج سال رو منتظرت بودم پسرم. بارانا از همه ما خوشحال تره. چرا نباشه؟ داره میشه خواهر بزرگه * و حالا بعد از گذشت حدود یک ماه این خواننده خبر از تولد پسرش بن سان بهادری داد و نوشت: سلام به همه عزیزانم 206- #بن_سان پنج شنبه گذشته بیست و هفتم مهر به دنیای ما اومد و انقدر تو این یک هفته
شب شعر و مرثیه خوانی بر آستان اشک برگزار شد
ن نوازشات باز دوباره کاممو عسل کن شیرین زبونیام تموم شد، بابا پاشو منو بغل کن فدا سرت سیلی زجر و فدا سرت اینهمه غربت بابای من فدای اسمت، بابای من سرت سلامت * هادی جان فدا هم شعری را که به از زبان حال حضرت رقیه(س) سروده بود، خواند. تو وقتی اومدی گفتم، که تقصیر دل من بود تو که دیدی بابات خوابه، چه وقت گریه کردن بود
3 سال مسئول روابط عمومی بنیاد مسکن استان بودم/ مردم معمولا منو صدا میزنن: ای رفیق پیرزن ها چطوری؟
همراهم بود که برای مردم تازگی داشت و دارای جلوه خاصی بود. سالهای اول تازمانی که این دستگاه های ضبط صدا بود، شب وروز دستم بود. چون قدم بلند بود و باید ضبط روی دوشم می گذاشتم بعضی مواقع که خسته ام می شد، آن را روی کاپوت ماشین می گذاشتم. یک روز حواسم نبود دیدم ماشینه داره میره با داد و فریاد خودم و مردم رهگذر ماشینو نگه داشتیم. خیلی ترس داشتم، اگر مشکلی برای ضبط گزارشگریم پیش می
شهید سید هدایت الله حسینی ده بزرگ از نگاه یاران (+تصاویر)
اسلام، از درب کوچک خانه، سیدهدایت وارد شد, دل از هدایت ربود, و لباس خاکستری بسیجی را بعد از آن روزسبز سپاهی نمود. در وصفتان از میان صدها خاطره گلچینی می کند، و چنین می فرمایند: معمولآ من وشهید عزیز سید هدایت الله که همین هدایت الله درزبان مادرمرحومش باشیرینی وحلاوت زیباوعجیبی درهنگام صداکردنش به اطرافیان منتقل می گردید وحقیقتآ باعث غبطه خوردن دیگران می شد ازرابطه ای بی نظیرومثال زدنی باهم
لجبازی نکن!
تا تو گلوش رو نگاه کنم و بهش بگم از شانسش دچار دیفتیری شده و احتمالاَ هم می میره! اما دخترک ککش هم نگزید! به دخترک گفتم: ببین من رو! ما می خوایم گلوت رو ببینیم، تا حالا اون قد سرما خوردی که بفهمی من چی می گم. حالا، دهنت رو باز می کنی یا برات بازش کنم؟ دریغ از یک حرکت! حتی حالتش هم عوض نشد! اما تنفسش تند تر و تند تر شد و جنگ دوباره شروع شد! من باید این کار را می
غریبی کردن کودکان، مظلوم و ساکته!
پرسش: من یه دختر 2 سال و نیمی دارم باهوش و سر زبون داره ولی در حد خونه ولی وقتی بیرون از خونه هستیم خیلی ساکت و آرومه اصلا حرف نمی زنه خیلی مظلوم و ساکته خواهرم میگه شاید رفت وامد نداری اینطوره ولی منو و باباش مرتب بیرون میبریمش حتی تو جمع خانوادمون اینطوره بعد از یه ساعت خوب می شه به نظر شما مشکلی نداره؟ پاسخ: فرزند شما 2 سال بیشتر ندارند و این کاملا طبیعی است که در محیط های غریبه که
جدول تشویقی کودکان، روش زیاد است
می خورند، ماشین کنترلی داره که داییش براش از آمریکا آورده، فکر کنم دویست هزار تومان قیمت داره، کامپیوتر داره، آتاری داره، از تنبیه هم که بخوام براتون بگم کتکش زدم، تو دستشویی زندانیش کردم، یک هفته باهاش قهر کردم، باباش گفت می رم و دیگه به خونه برنمی گردم و یک هفته هم رفت پیش پدر و مادرش، شاید این بچه اونو نبینه آروم بشه و یه ذره اطاعت کنه، اما فایده نداشت که نداشت و... ببینید که چه قدر
داستان قبل از خواب کودکان، ماجراهای کرمولک و بهارک
بچه ها از سر و صدا می ترسیم. حالا بلند شو تا آروم و بی سرو صدا از اتاق بریم بیرون. می خوام تو خونه یه چیزی بهت نشون بدم. کرمولک دست بهارک را گرفت و با هم آرام از اتاق شان بیرون رفتند. همینطور که در خانه راه می رفتند کرمولک به بهارک گفت: شب ها یه صداهایی می شنوی که شاید توی روز نشه اون ها رو شنید. چون روز همه بیدارند و یک عالمه صداهای بلندتر وجود داره که برامون آشناست. اما شب ها که همه
داستان برای کوچولوها، امید و آدم برفی
من یا معتاد می شه یا فضانورد! این را بهزاد به شوخی می گفت. آخه می شینه یه گوشه و زل می زنه به یه جا، یه جوری می ره تو حس که آدم فکر می کنه آلبرت انیشتینه! بهزاد توی یک چاپخانه کار می کرد، کارش سخت و سنگین بود اما وقتی خانه می آمد دوقلوها همه خستگی اش را با شیرین زبانی از تنش در می کردند، هر روز عصر بهزاد مجبور بود دو بار توی خانه بیاید و بیرون برود، چون یک بار
همسر شهید: وقتی اصرار کردم به سوریه نرود گفت نروم آبرویم پیش حضرت زهرا می رود/ در دوران چهارساله عقد، ...
افتد، تو راضی شو تا من بروم. شب آخر به علت فوت پسردایی ام ما در خانه دایی ام بودیم که یک دفعه سجاد به من گفت: می خواهم بروم مأموریت و من هم چون این حرف برایم عادی بود، گفتم: باشه برو، گفت: الان می خواهم بروم. گفتم: خب صبر کن فردا برو، الان که شب است. گفت: منتظر من هستند گفتم: خب الان باید چکار کرد؟ گفت: برویم خانه و ساک سفرم را ببند. گفتم: باشه هر دو سوار ماشین شدیم و رفتیم
پس از سالها امروز بابام را بغل گرفتم
؛ به گریه افتادم . نای حرف زدن نداشت اما دلش نمی آمد با پدرش سخن نگوید؛ پدر عزیزم؛ اکنون که پس از سال ها دوباره ملاقاتت می کنم حس و حال عجیبی دارم؛ در ورودی اینجا را که باز کردند حس کردم تو حرم امام حسین(ع) هستم؛ گویی اینجا کربلاست . با این حال دختر کوچکترش هم خاطراتی را به یاد می آورد بابام دختراش رو خیلی دوست داشت؛ همیشه آخر هفته ما رو برای گردش می بردن بیرون؛ می رفتیم شهربازی؛ به
روضه امام حسن مجتبی (ع) به همراه متن و فایل صوتی
السلام هم که علی بود باید حرفاشو به یکی میزد. چون کسی رو پیدا نمی کرد سرشو توی چاه می کرد... یه رفیق نداشت... یه رفیق... نمیدونم به چاه چی می گفت. صبح که میومدن دَلو رو مینداختن آب بکشن، خون بالا میومد... حرفاشو میزد. علی هم که علی هست حرفاشو میزد... تو هم اگه غم داری یه محرم پیدا کن حرفتو بزن... نذار توی سینت بمونه و توأم اگر محرمش هستی و رفیقش هستی و سرّش رو نگه میداری و آبروشو
شهادت رقیه(س) در شعر آیینی/ به خواب دیده ام امشب قرار می آید
ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد شب تار و طبق نور و من و رأس بریده من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده گفتم ای یار سفر کرده ی از راه رسیده من یتیمم ز چه رو اشک تو جاری ست ز دیده آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم حال بگذار که رگهای گلوی تو ببوسم عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم عوض
فرماندهی که متولد مشهد بود، فرزند کردستان/ شور شیرین در ارتفاعات 2519 حاج عمران
خانه برگشته بود تا برای اولین بار من را ببیند. حتی مادرم چند روز قبل از آمدن پدر گله کرده بود که محمود بچه سه ماهه شد قرار بود روز اول بیایی و ببینی اش . پدر هم گفته بود که اینجا بچه های مردم دارند پرپر می شوند من نمی توانم آن ها را رها کنم. بعد وقتی هم که پدر به خانه آمده و من را دیده بود نگفته بود که این دختر ماست، روبه مادرم گفته بود این دخترت است . حتی وقتی برای من شناسنامه گرفته بود ، به مادرم
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (455)
واسم غذا درست نمیکنه. 7. من لنگ دوم جورابمو نمیتونم پیدا کنم بعد میگی چرا نیمه گمشدتو پیدا نمیکنی؟ 8. خودکار ساختن زیر آب میشه باهاش نوشت، اصن فرض کنیم من زیر آب بخوام بنویسم و خودکاره هم باشه، رو کدوم کاغذ لعنتی؟ رو کدوم کاغذ؟؟؟ 9. نوشته پسری که همیشه تو ماشینش پاستیل و لواشک داره مرد زندگیه، بیچاره اون دختر بازه لگد به بختت نزن. 10. حالا میخواید رژلبو
موتلفه عقب افتاده ترین تشکل ایران است
کودتا، افرادی همچون پدرم و مرحوم رفیعی، از تشکیلات فداییان اسلام جدا شدند. علت جدایی پدرتان از فداییان اسلام چه بود؟ به نحوه برخورد شهید واحدی(نفر دوم فداییان اسلام) برگردد. عملکرد مرحوم واحدی با روحیه شهید عراقی هم خوانی نداشت. از آن گذشته، ترور حسین فاطمی نیز یکی از عوامل خروج پدر از فداییان اسلام بود. پیش از کودتا 28 مرداد، رابطه پدر با فداییان اسلام قطع شد و دوسال بعد
جیرانی نقشم را خفه کرد/ حرمت اسم و خانواده ام را نگه نداشت!
های سخت (تاکید می کنم که این اولین تجربه بازی اش بود) تعویض شد و به جای او نوید محمدزاده سرکار آمد. من اینجا با آقای جیرانی تماس گرفتم و گفتم الان که آقای نوید محمدزاده آمدند قصه ما تغییر می کند؟ و ایشان به من گفتند نه همه چی سر جایش است فقط در آخر فیلم به جای این که تو صحرا را بکشی، نوید محمدزاده این کار را می کند! به او گفتم پس وقتی نوید اینکار را می کند یعنی خودش هم بر اثر زد و خورد با مسعود نمی
رقص با برجام اشک با دلار/ به جای انگلیسی فارسی تان را تقویت کنید
را تهدید می کند، ناگاه می بینیم خون مطهر یک دهه هفتادی و سر نترس و نگاه نافذش چنان موج عظیمی در کشور درست می کند که تو گویی غالب است بر آن همه خباثت و دنائت! صدها نقشه شوم می کشد دشمن و تو می بینی به واسطه غفلت دست اندرکار دولتی، شماری از این توطئه ها هم می گیرد اما خون سرخ یک شهید مدافع حرم، با آن تشییع کم نظیر، همه این گنداب ها را می زداید و همه این آلودگی ها را پاک می کند و همه این فتنه ها را بی
چند خاطره از یاران شهید آیت الله شهید سید مصطفی خمینی(ره)
امام پیدا کردند. (آیت الله سید محمد موسوی بجنوردی، امید اسلام) درس خصوصی رابطه ما با حاج آقا مصطفی خیلی عمیق بود. حاج آقا مصطفی به همراه ما در کلاس های درس پدرمان شرکت می کرده اند؛ ایشان یکی دو ماه بعد از ورودش به نجف از پدر من درخواست کرد که یک درس خصوصی با پدرم داشته باشد. شب ها بعد از نماز مغرب و عشا درس خصوصی بود. چند نفر از فضلا بعلاوه ایشان و برادر بزرگ من در این درس شرکت
فرهنگ + شهروندی
! داره از دوچرخه میره بالا... آخی! و سه نفرشان دوباره به دختربچه ای که چندمتر جلوترشان بود، نگاه کردند. پیرمرد سرش پایین بود و وانمود می کرد که حواسش جای دیگری است ولی اتفاقا شش دانگ حواسش پیش زن و حرف هایش بود. شاید بیست دقیقه ای می شد که دم در خانه نشسته بودند و این فقط زن بود که پشت سرهم و بدون فاصله حرف می زد. جایی در میان حرف هایش، مرد بالاخره از کوره در رفت و گفت: همه این ها رو من می
همسر شهیدی که سخنانش باعث خوشحالی رهبری شد!
شدن برای نماز بودم که زیر لب گفتم خدایا راضیم به رضای خودت. بالاخره آن روزی که قرار بود به سوریه برود فرار رسید. من هم شوخی کردم باز امیر رفتنت از آن رفتن هاس. نه این بار دیگر رفتنی هستم. حتی علاقه شدید او به یسنا دخترمان هم مانع رفتن اش نشد همیشه می گفت جانم و خانواده ای نثار امام حسین(ع) مدام به یسنا می گفت دعا کن بابا شهید بشود. ساعات آخر بدرقه، از زیر قرآن که ردش کردم گفت برای آخرین
توییت ورزشی
گفتم برو بابا! وقتی تو دنیا نیومده بودی توی محلمون هروقت یکی شوت میزد به من میگفتن برو بیار! من از وقتی یادمه عادل همیشه سعی می کرده نود با کمک مدیرا و دوستان پخش شبکه 3 رأس ساعت 0 10:3 شروع شه! الان بیرانوند خودش هم واقعا فکر می کنه نهمین دروازه بان برتر جهانه؟ من اگه رونالدو هم بودم توپ طلا رو میدادن به هاشم بیک زاده. به بدل رونالدو گفتن چرا تو خیلی شبیه رونالدو نیستی