سایر منابع:
سایر خبرها
فتوای امام را از آقا گرفتم
معالجه کنند بدهد. درحالی که در خود زندان، خانم های زندانی که شکنجه شده بودند، گرفتار انواع رنج ها و بیماری ها بودند و یکی از آنها همین خانم خیر بود که داشت از معده درد می مرد، او را به بهداری برده بودند و در آنجا گفته بودند که باید روزی حداقل سه پاکت شیر بخورد. یک وقت متوجه شدیم که فقط پول ها نبوده که رفته، بلکه این خانم به عنوان شهردار به انبار رفته و تمام لباس های به درد بخور بچه ها را هم جمع کرده و
دوئل 8 ستاره سینما برای سیمرغ
توسط او حساب کرد. او در طول فیلم، با گذشت زمان مدام به اعتیادش اضافه می شود و نقش اش کم کم تغییر می کند. کرامتی خیلی خوب توانسته از پس این بالا رفتن دز اعتیاد بربیاید و تغییرات را ذره ذره در رفتارش ایجاد کند. او در مزار شریف هم نقش متفاوتی ایفا کرده و در قالب زنی افغان فرو رفته. البته درباره موفقیت این فیلم فعلا نمی شود خیلی جدی اظهار نظر کرد. کرامتی بارها نشان داده که استاد
این اتفاق اگر فاجعه نیست! شما اسمش را چه می گذارید؟+ عکس
بیفتد چه؟ آن هم مصدومی که 20 دقیقه زیر آب باران افتاده بوده و خون از سرش رفته. باز می خندد: 20 دقیقه؟ ... تو آب؟ ... کی گفته؟ بعد خنده اش را می خورد و ژست می گیرد: خواهرم، اگه من تشخیص بدم علائم حیاتی مریض ضعیفه یا اینقدر بدحاله که باید سریع منتقل بشه مطمئن باش اینجا نمی مونم. این حالش خوبه چیزیش نیست. در تمام مدتی که کنارش می ایستی و حرف می زنی همین ها را یک ریز تکرار می کند. عاقبت پس از اینکه چک و
قمارخانه هایی در پیاده رو!
معلوم نیست چقدر سرش کلاه رفته... صدهزار تومان؟ دویست هزار تومان... می پرسم در این حد شرط بندی می کنند؟ آقای مغازه دار کلاهش را جابه جا می کند و سوتی می زند می گوید: بی خبری دختر جان بیشتر از اینها هم شرط می بندند. حالا چرا آنقدر پرس و جو می کنی؟ می گویم چون برایم عجیب است. همین.مدام این جمله آقای مغازه دار در ذهنم تکرار می شود دختر جان اینجا همه جور خلافی پیدا می شود. اینجا، چهارشنبه، ساعت 2 بعد
آقای آوینی به خدا هم فکر کنید!
کرده باشد و قرائن و شواهد هم دال بر این مطلبند که این رشته سر دراز دارد و باید سرچشمه را در جائی دیگر جستجو کرد. تقصیر شاید به گردن خود ماست و این حواس پرتی ارثی که دیده ها را زود فراموش می کنیم و به آنها تا می توانیم به هزار و یک دلیل شرعی و عرفی بی محلی می کنیم. باید همان زمانی که به دیدن آن کنسرت باشکوه رفته بودیم همه چیز را حدس می زدیم. باید وقتی که تئاتر لاله زاری، یک بار دگر به بهانه کثرت
یک مزاحم خیابانی وقیح!
... آن مرد با وقاحت به طرفم راند. هراسان به سمت کوچه ای که پشت مسجد سپهسالار بود دویدم و به طرف خانه رفتم. از این ماجرا چیزی به مادرم نگفتم. دو روز پس از این قضیه باز هم هنگام بازگشت به خانه زن قد بلند، با بینی بزرگ و لباس سیاه راه را به من بست. آن زن پرسید: دختر خانم! شما در این کوچه منزل دارید؟ به او پاسخ مثبت دادم. تا دم در خانه همراهی ام کرد و بعد گفت می خواهد با مادرم صحبت کند. او را به درون
گفتگوی خواندنی با منصور ضابطیان
دنیا در نهایت به خودت می رسد. حالا ممکناست به طریق دیگر و در جایی دیگر به تو برگردد. مهربان ترین عضو خانواده ات چه کسی است؟ این مهربانی و آرامش را از کدام عضو خانواده ات گرفته ای؟ - نمی توانم شخص خاصی را بگویم. طبیعتا برای هر کسی، مادر مهربان ترین آدم زندگی اش است، محبت مهربان ترین همسرها و دوست ها نمی تواندمثل مهربانی مادر باشد اما به طور کل در خانواده ای رشد کرده ام که دائما
ناکارآمدی پهلوی، ثمره فساد در هم تنیده جنسی، مالی، سیاسی و اخلاقی و شخصیتی/ از قمار و رقص و شراب گرفته ...
دوستانش به خجیر در منطقه ی جاجرود رفته بودند، فرح با جوادی مشغول معاشقه بود که یکی از سربازان گارد آنها را مشاهده کرد. سرباز چون جرأت اعتراض به فرح را نداشت ، [13] به فریدون جوادی اعتراض کرد. این سرباز از لرهای خرم آباد بود و چون متعصب بود، نزد فرمانده اش سرهنگ بیگلری رفت وگفت: ما خیال می کردیم که از یک زن عفیفه نگهبانی می کنیم و نمی دانستیم که این طور مسائلی هم در میان است . سرانجام سرباز را با تهدید
روایتی از سرگذشت افسران رژیم پهلوی در عزلت ؛از سرداری تا سرباری
و گفت: بله، اما اگر یک روز رضا نپرد و باگاز انبر [...] او را در حال سلام دادن نگیرد. در مراکش نیز یکی از خدمه های مراکشی رضا مدعی بود که از خرگوش بدش می آید و هم ردیفانش از این بابت سر به سر او می گذاشتند. روزی برای رضا خرگوشی آوردند وی آن را برداشت و غافلگیرانه توی صورت آن خدمه برد. مرد بیچاره که نشان می داد ترسیده است پا به فرار گذاشت. رضا هم با خرگوش به دنبال او دوید. برای مدتی
ازشکایت احمدی نژادیها از یکدیگر و تهدید امریکا از سوی ایران تا شکستن سکوت 50روزه رییس بورس و پرونده ضرب ...
: او بعد از دیدن عکس ها دیگر با من صحبت نمی کرد. پدرم از کار من بسیار ناراحت بود و خود را عذاب می داد. او ادامه داد: زمانی که پدرم متوجه شد چه کاری انجام داده ام، خود را از بقیه مردم جدا کرد و دیگر با کسی رفت و آمد نمی کرد. همچنین او تلاش می کرد تا من را نیز از بقیه خانواده جدا کند. من گمان می کردم او فقط از کار من عصبی و ناراحت است، اما هرگز انتظار این را نداشتم که پدرم دست به خودکشی
نیمکت خونین
بررسی ابعاد پنهان یک پرونده جنایی محمد چندضربه به در کلاس زد و از معلم اجازه ورود خواست. معلم اجازه نداد، اما محمد داخل رفت. این رفتار او با واکنش تند معلم همراه شد. پسر دانش آموز کارد میوه خوری در جیب داشت، آن را بیرون کشید و یک ضربه به گردن معلم زد. خون از گردن محسن خشخاشی فواره زد. گچ در دست دبیر فیزیک رنگ سرخ گرفت. دانش آموزان دیگر که از دیدن این صحنه ترسیده بودند
اینجا زنی در انتظار معجزه است+عکس
که نیست، به من نشان بدهد. خواهرش چند ثانیه به دست های طاهره خیره می شود و بعد با بغض سرش را پایین می اندازد. عکس های طاهره را دیده ام. هاله ای از صورت پیش از اسید پاشی او را می شود در سیمای خواهرش دید، زنی آرام با پوستی گندمی، چشم هایی درشت، مژگانی بلند و پر پشت، ابروهایی سیاه و کشیده و گونه ها و لب هایی صورتی. طاهره با باند ور می رود تا کنارش بزند. به او نزدیک می شوم و می
خواستگاری بی رحمانه از زن آرایشگر
اصرار خواستم که با پیشنهاد من موافقت کند ولی او دو مرتبه سرش را به علامت نه تکان داد. به یکباره از کوره در رفته و با تصور اینکه قصد ازدواج با مرد دیگری را دارد با او جر و بحث کردم. تا به خودم آمدم دیدم دستانم دور گلوی وی است . مژگان خود را ازدست من خلاص کرد و خواست فرار کند که سرش محکم به میز آرایش خورد و روی زمین افتاد. من هم چادر نماز را دور گردن وی پیچیدم . چند ثانیه بعد دیدم دیگر نفس
من دیه گو مارادونا هستم ، حال تماشاگران را بهتر کرد
قبل یا بعد از جای خالی به نمایش در می آید، آزادراه است. آزادراه همان طور که از نامش هم پیداست، نگاهی دارد به روند طولانی مدت ساخت آزادراه تهران شمال و دلایل عدم تحقق وعده های مدیران در مورد را ه اندازی بموقع این آزادراه است. بخشی از دیدنی ترین نماهای آزادراه ، جایی است که تصاویری از وضعیت اقامت کارگران ایرانی فعال در این پروژه را نشان داده و میان زندگی این کارگران و نیروهای پیمانکار چینی این
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (30)
شکسته، منم پناهنده شدم به خونه دوستم تا از کشته شدن توسط فامیل در امان باشم! 15- تمام مکالمات من و بابام در طی سال: بیا ببین این گوشی من چشه بزن اخبار گوش کنیم بزن 3 چراغا رو خاموش کن خونه سرد شد کولرو خاموش کن چشات در نیومد پای لپ تاپ؟ اگه چیزی از قلم افتاده شما ادامه بدین! 16- پسر داییم بعد از 10