سایر منابع:
سایر خبرها
بولتن سینما ؛ ویژه نامه روزانه جشنواره فیلم فجر/8
نگاهی به نامزدهای سی و سومین جشنواره فیلم فجر، نگاهی به برنامه اکران فیلم ها در روز نهم جشنواره، ادامه صدرنشینی رخ دیوانه ، عصر یخبندان و کوچه بی نام در جدول بهترین فیلم از نگاه مردم، رونمایی از فیلم محمد(ص) ، برگزاری نشست رسانه فیلم های سینمایی نزدیک تر ، دریا و ماهی پرنده و در دنیای تو ساعت چند است؟ ، انتقادات کارگردان جامه دران از رویکرد دولت دهم، حضور احتمال باران اسیدی و خداحافظی طولانی در روز پنجم محفل سینما انقلاب، صحبت های ابوالحسن داوودی درخصوص انگیزه ساخت رخ دیوانه ، خبری درخصوص این که بلیت سینماها روز 22 بهمن نیم بهاست، صحبت های فریدون صدیقی درباره حضورش در سینما، گفت و گویی صمیمی با سحر قریشی بازیگر دو فیلم شیفت شب و این سیب هم برای تو ، صحبت های نظام الدین کیایی درخصوص صدابرداری رخ دیوانه ، گفت و گو با مصطفی احمدی کارگردان جوان نزدیکتر ، نگاهی به نمایش دو فیلم ایران برگز و روباه در کاخ جشنواره، اظهارات کامبوزیا پرتوی درباره مدیریت سینما، گفت و گویی صمیمی با مجید مجیدی که معتقد است همان مجیدی آواز گنجشک ها است، گلایه حامد عنقا درخصوص بی توجهی به نویسندگان سینم و درنهایت گلایه سعید راد درباره سطح نازل آثار جشنواره سرخط مهمترین اخبار امروز جشنواره فیلم فجر را به خود اختصاص داد. ...
روایت پیرمردی مرندی از مرند قبل از انقلاب و دیدارش با شاه
درمانی نبود. زنان حامله خیلی ها حین به دنیا آوردن فرزندانشان می مردند و حتی یک پزشک پیدا نمی شد معاینه کند. الان به برکت انقلاب همه روستاها خانه بهداشت دارند و بخصوص مرند همه مسولانشان به آرامش مردم کار می کنند و دو بیمارستان داریم و امکانات کامل. جوانان با نمازند و مساجد دایرند و دانشگاهها ایجاد شده و رونق گرفته اند ولی در زمان شاه به کاباره ها و خانه های فساد می
اعترافات عقرب سیاه در مواجهه با قربانیان
که مدعی بود مادرش از کارهای خلاف او و همچنین اعتیادش خبر ندارد گفت: از پول هایی که به خاطر فروش طلاها به دست می آوردم به مادرم نمی دادم چون او از من می پرسید این ها را از کجا آوردی؟ او فکر می کرد من کار می کنم اما من تا ساعت 11 صبح می خوابیدم و بعدازظهر با دوستانم سری به بیابان های اطراف التیمور می زدیم و شیشه می کشیدیم. وی در پاسخ به این سوال که طلاها را چه می کردی؟ گفت: آن ها را به
وقتی فهمیدیم نمی توانیم صاحب فرزند شویم چه کنیم؟
هم می تواند. الان آن شخص دو قلو دارد. یک چیزی هم آقای دکتر اسماعیلی برای من نقل کردند که خیلی قشنگ بود و می گفت من در مسجد جامع ایستاده بودم، حاج آقا استخاره می گرفت، یکی آمد و گفت استخاره می خواهم و حاج آقا گفت بعدی و آن بنده خدا به یک گوشه رفت و دوباره بعد از چند نفر آمد و گفت من استخاره می خواهم و دوباره ایشان گفتند بعدی و وقتی تمام شد حاج آقا نعلین ها را برداشتندکه ازپله بالا بیایند. تا پایش را
دیدار شور انگیز مادر و فرزند پس از 50 سال+تصاویر
: "بالاخره به در خانه مادرم رسیدم و وقتی از در وارد شدم همه فامیل های درجه اولم در منزل بودند؛ مادرم آن وقت چادر به سر داشت و عینک هم زده بود و من نمی دانستم کدامیک مادر من است؛ مانده بودم که چکار کنم، بعد دیدم که این خانم [اشاره به مادرش] می گوید بالام بالام( فرزندم، فرزندم) که بی درنگ بطرفش رفتم و پس از بغل کردنش همه، اشک دلتنگی ریختیم." او که اصرار زیادی بر ذکر اسامی یاری کنندگانش در پیدا
ماجرای یک دروغ از ابراهیم یزدی
به این خانه سر می زد سید جعفر طباطبایی قمی بود. او از تهران می آمد. ته چمدان را اعلامیه می چیدند، می آمد بالا. فضایی را برای گذاشتن لباس، زیر پیراهن و زیر شلوار خالی می گذاشتند. سید علی با سید جعفر با چمدان سوار تاکسی می شدند. به گاراژ نمی رفتند؛ سر راه اتوبوس ها می ایستادند، با فاصله ده متر از هم. سید علی دست بلند می کرد. اتوبوس می ایستاد. من چمدان را بر می داشتم دوان دوان طرف ماشین... شاگرد شوفر
آن زمان از قول امام دروغ می ساختند نه این که خودشان دروغ بگویند! حالا هم گاهی از قول آقا دروغ می سازند
زهرا بود خانه ها رها شده بود. کسی به فکر محافظت خانه و مغازه اش نبود. یک سرقت انجام نشد در آن روز، به این شدت مراقبت کردیم و نیرو چیدیم! رسا مدیریت این همه نیرو خودش یک کار بزرگ است چون هنوز امکانات در دست عمال شاه بوده است. چگونه این کار بزرگ، مدیریت شد؟ آن وقت این این 65 هزار نفری که آمدند، دوازده سرشاخه داشتند که مسئول اصلی شان هم محمد صادق اسلامی بود. این سرشاخه ها در
شرط بندی یا کلاهبرداری؟ مراقب باشید!
بازنده بوده و اگر هم یک بار برنده می شد، طمع رسیدن به پول بیشتر، باعث می شد تا تمام پولی را که به دست آورده بود، در قمار بعدی بگذارد و در نهایت با باخت، برمی گشت سر خانه اولش. بعد از مدت زمانی که آرش، خانه و املاک پدری اش را در قمار باخت، از یکی از دوستانش پول گرفت اما باخت در این قمار نه تنها باعث شد تا او پولش را از دست بدهد بلکه او یک گوش خود را هم بر سر شرط بندی از دست داد. پسر 22 ساله
یک آیه قرآن بخوانیم؛ توصیه خدا
به گزارش خبرگزاری تسنیم ، خداوند در سوره لقمان آیه 14 می فرماید: اعوذبالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْنًا عَلَی وَهْنٍ وَفِصَالُهُ فِی عَامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَلِوَالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ آدمی را در باره پدر و مادرش سفارش کردیم مادرش به او حامله شد و هر، روز ناتوان تر می شد و پس از دو سال از شیرش باز گرفت و سفارش کردیم که : مرا و پدر و مادرت را شکر گوی که سرانجام تو نزد من است ، انتهای پیام/ بازگشت به صفحه سایر رسانه ها ...
قبل از انقلاب، اعضای خانواده هم از همدیگر می ترسیدند/آن روزها خواندن کتاب ، جرم بود
/> وی ادامه داد:قبل از پیروزی انقلاب یک جو رعب و وحشتی در کشور حاکم بود اعضای خانواده هم حتی از همدیگر می ترسیدند در خانه هم آدم می ترسید نسبت به خاندان سلطنتی اظهار نظری کند یا کارهای شاه را نقد کند. درویش گفت:پدرم خیلی اخبار را دنبال می کرد و اخبار رادیوهای خارجی را هم گوش می داد آن روزها من سال آخر دبیرستان بودم وقتی می خواستم خبرهای رادیو را گوش کنم پدرم می گفت برو درب حیاط و
5 سند سری درخصوص شایسته سالاری در دوران پهلوی / 18 هزار تومان بده ریاست اداره فرهنگ برای تو +سند
کارهای دولت کاری از دستشان بر نیاید. نظریه منبع: هوشمند فردی است که دارای عقده های فراوانی از وضع حکومت می باشد چون وی همواره در اظهارا تش می گوید زمانی که من از شخص اول مملکت چه رضا شاه کبیر و چه شا هنشاه آریامهر پشتیبانی می کردم جرائد دیگر از آنها بدگویی می نمودند در صورتی که روزنامه مرا توقیف کردند و از جرائد دیگر حمایت نمودند. نظریه رهبر عملیات: مفاد گزارش خبری صحیح به نظر می رسد
معرفی و بررسی کتاب شکنجه گران می گویند
اوضاع کمی شکنجه ها کاهش می یابد ولی علی رغم حضور سلیب سرخی ها، شکنجه و کشتار مبارزین در زیرزمین اوین، مخفی گاه ها و خانه های امن ساواک همچنان ادامه داشت. در روزهای واپسین حکومت پهلوی دیگر از کمیته چیزی باقی نمانده بود زیرا ساواک به علت احساس خطر تمام اسناد و مدارک خویش را به پادگان سلطنت آباد منتقل کرده بود واین مکان تبدیک به محلی برای جمع شدن کارمندان و تصمیم گیری درباره آینده شان شده
اظهارات جالب تازه مسلمان کلمبیایی
بخوانم. در ادامه برایان جوان 19ساله کلمبیایی درباره شیوه برخورد اطرافیان بعد از اسلام آوردنش گفت: واقعا خیلی سخت بود پدر و مادر من مسیحی هستند و وقتی متوجه شدند من وارد مرکز اسلامی شده ام ، تمام فامیل های پدر و مادرم من را مسخره کردند و دست انداختند و به من گفتند که این چه دینی است که تو انتخاب کرده ای! اما وقتی که دیدند نور اسلام در قلب من است؛ متوجه شدند که من تصمیمم را گرفته ام و نمی
پدر اجازه نمی دادند کسی ما را آقازاده بداند
هم یک فردی مرا با پدر دیدند و از ایشان پرسیدند آقازاده هستند پدر گفتند خیر، محمدصادق مفتح هستند. بعد از انقلاب وارد کارهای فرهنگی شدند آخرین بار که ساواک پدر را دستگیر کرد ما دیگر هرگز امیدی نداشتیم که ایشان را ببینیم فردای آن روز هم کشتار 17 شهریور اتفاق افتاد و ما می دانستیم که روزهای تقابل جدی رژیم شاه با مبارزین است بنابراین به بازگشت ایشان امیدی نداشتیم اما بعد از مدتی
فرح، تقدیمی اردشیر زاهدی به شاه!
پسر داشته باشد و او را با خود داخل کاخ بیاورد؟ البته می دانستیم فرح با فریدون جوادی قاتی شده است، اما نه اینکه او را به کاخ بیاورد! این بود که یک روز خود فرح را خواستم و به او نهیب زدم که زنیکه گدا! خجالت نمی کشی این قبیل کارها را جلوی چشم کارکنان دربار انجام می دهی؟ فرح گفت درست گفته اند شاه می بخشد، شیخ علیخان نمی بخشد! خود محمدرضا مرا آزاد گذاشته است، آن وقت باید به تو حساب پس بدهم؟ من آزاد
اولین مشوق در راه مبارزه مادرم بود/علت گرایش بعضی از جوانان به مارکسیست
اقتصادی بسیار مهم تر از قدرت نظامی است. *چه کسانی در راه مبارزه مشوق شما بودند؟ اول از همه مادرم بود که به دلیل قانون کشف حجاب رضاخان، از خانه بیرون نمی رفت و حتی برای استحمام خود و بچه ها، آب را در دیگ گرم می کرد و ما را در خانه می شست. در دوره ابتدایی هم، معلم ادبیات ما به اسم آمیرزا احمد اثنی عشر، بسیار در این قضیه تأثیر داشت. ایشان از منبری هایی نام می برد که علیه رژیم حرف می
سرگذشت یک زندگی شور انگیز
اطاق شان رساند و لباس پوشید. چادر مشکی را سرش کرد و دو چادر سفید و رنگی هم داخل یک سبد گذاشت. یک جعبه باقلوا یزدی و یک پاکت نقل بیدمشکی از یخچال نفتی برداشت و داخل سبد گذاشت بعد سراغ دولاب لباسها رفت و از داخل یک جعبه چوبی منبت کاری یک حلقه طلایی را خارج و بر گره چارقدش بست و سبد را دست من داد. در خانه را قفل کردیم و به خیابان چهارباغ پائین آمدیم. اولین تاکسی فیات سفید و آبی از راه رسید سوار شدیم
بدون تهذیب نفس، توحید و ولایت در خطرند/بی عفتی های جامعه از کجا نشأت می گیرند
عاص از نظر سیاست خوب می تواند اداره کند، لذا او را خواست و پیشنهاد داد که می خواهم با علی بجنگم. این عمرو عاص از اول شب تا صبح اطراف خانه راه می رفت و جمله اش این بود که آیا دست به معاویه دهم، که آنگاه نانم در روغن است و هرچه بخواهم از او می گیرم. اما بهشت نیست و دینم را می دهم. یا اینکه ولو علی را نمی گیرم، امّا با او نجنگم و دینم را از دست ندهم. قبل از اذان صبح تصمیم شیطانی گرفت و صفت رذیله
شاعران گیلان در ضیافت شعر و شعور
خاطرت بسپار / تو را باید به یاد شعر مولانا بیندازم/ بیابان بود و ما بودیم و مقصد منزل لیلی / نیفتادم ز پا تا عقل را از پا بیندازم!/ تو ترکم کردی ومن همچنان در شهر خواهم ماند/ که رسم عاشقی را بین مردم جا بیندازم / تو را هرگز نخواهم یافت! اما باز ناچارم / که تور پاره را بر آبی دریا بیندازم). پس از او اکبر اکسیر ، اکسیر شعر گیلان زمین با لهجه زیبای آذری، زبان طنز گشود و از زنبورهای عسلی
اگر شاهنشاه دستش را دراز کرد مقابلش زانو بزنید
چه می توانم بکنم. به اتاق انتظار رفتم. نیم ساعت بعد آقای علم باز مرا خواستند و گفتند: در اینباره با اعلیحضرت صبحت کردم، فرمودند می دانم که سوء نیتی در کار نیست، ولی جم برود فعلاً استراحت کند. بی درنگ به ستاد بزرگ ارتشتاران تلفن کردم ، به سپهبد ازهاری گفتم فوراً به کاخ نیاوران بیایند. وقتی آمد، پرونده ها را تحویل دادم و یک سر به خانه رفتم و لباس نظام را در آوردم و خدمت نظامی
رابطه با زن متاهل به جنایت خیابانی انجامید
. متهم این گفته ها را انکار کرد و گفت: آن زن فقط به خانه ما رفت وآمد داشت. چون با مادرم دوست بود. ضمن اینکه اعترافاتم را قبول ندارم. من تحت فشار بودم. بعد از اظهارات متهم ردیف اول و سه متهم دیگر که به اتهام شرکت در نزاع در دادگاه حاضر شده بودند وکیل مدافع حامد دفاعیات خود را مطرح کرد و هیات قضات برای صدور رای دادگاه وارد شور شدند.
گپی با جمشید مشایخی به همراه ساره بیات
روز خانه نمی آمد. یک روز ظهر خانه آمد و از من نام همکلاسی هایم را پرسید. خب! بیشتر از نیمی از همکلاسی هایم فرزندان کارگران پدرم بودند. پدرم به من گفت که اگر باد به گوشم برساند که تو به هوای اینکه من رییس پدران همکلاسی هایت هستم، با آنها برخورد بدی کرده ای، شک نکن که دیگر فرزند من نخواهی بود و جایی در این خانه نداری. این درس پدر، زندگی آینده من را ساخت. این بزرگمنشی شما ماحصل تربیت خانواده
دلش پر می کشید برای رفتن
که می کشم و هر قدمی که برمی دارم به اراده توست. اگر قضا و قدر تو نبود، لحظه ای جانم در بدنم قرار نمی گرفت و به سوی تو پرواز می کردم و عالم خاک را به خاکیان وامی گزاردم. جانانا! جان ناقابلم که امانت توست بپذیر و از خطاهایم درگذر که تاب فراق تو و تحمل عذاب تو را ندارم... پروردگارا! توفیق لیاقتی را که نصیب شهدای راه خود می کنی نصیب من کن و این انقلاب را و آن خمینی بزرگ را در پناه خود حفظ بفرما. خدایا از تو می خواهم به خاطر بدی به پدر و مادرم عفوم کنی...
روایتی از رخنه آثار مخرب شبکه های اجتماعی در خانواده ها
گو در واتساپ که تمام می شد در وایبر و بعد هم لاین یا تانگو و...ادامه می یافت. اگر آن ها هم نبود تمام هم و غم زن خانه دیدن و از دست ندادن سریال های مختلف بود و با اینکه ماهواره نداشتند اما به راحتی می توانست آن ها را از سایت های مخصوص به فیلم و سریال فضای مجازی که اکثر فیلتر هم نبودند دانلود کند؛ تازه اگر فیلتر هم بودند دسترسی به فیلترشکن که کاری نداشت! این قصه، اگر نگوییم واقعیت قشر
خاطرات یک روحانی از 34 ماه اسارت در زندان های طاغوت
ها، آزاد شدم و بعد از ملاقات با آقای ناطق نوری، به روستای خود خیارج برگشتم و پس از دید و بازدید و برگزاری مراسم فوت مادرم که چند روز بعد از آزادی من به رحمت خدا رفت، به قزوین برگشتم و در خدمت مردم و روحانیت و هیئت علمیه مشغول به انجام وظیفه شدم. مدیر موسسه حوزه علمیه قزوین ادامه داد: در هیئت علمیه حوزه قزوین، امور مربوط به تنظیم اعلامیه ها، هماهنگی و ترتیب دادن راهپیمایی ها و تظاهرات و
تلخ ترین شب یلدا + عکس
حمید با آن ها تماس گرفته است.وقتی به بیمارستان رسیدم، چشم چپم نمی دید ابتدا تصمیم به تخلیه کردن چشمم گرفتند اما بعد از معاینات این کار را نکردند و بعد از چند روز توانستم کمی از بینایی چشم چپم را به دست بیاورم. شکوفه که بچه هایش وارد اتاق شده بودند، یکی از آن ها را در آغوش گرفت و گفت: روزهای اول تنها خواهر کوچکترم به بیمارستان می آمد و مانع ورود مادرم می شدم، گفته بودم تنها دست هایم سوخته اما بعد از
اعتقادی به احمدی نژاد نداشتم، اما سینمایم را بیانیه نکردم
بتواند در همه حوزه ها سرک بکشد و از زاویه خودش به هر چیزی که می خواهد نگاه کند. تلاش می کنم که من هم چنین آدمی باشم. شما از کمال تبریزی فیلم های مختلفی دیده اید و از این به بعد هم خواهید دید. اما خیلی ها این را دوست ندارند. گویا تبریزی باید فقط در یک ژانر کار کند. من الان بیشتر از 2 سال است که فیلمنامه شهید باقری را آماده ساخت کرده ام، اما می دانم که دست هایی در کار است که نگذارند تبریزی
برای خودم تقاضای اشد مجازات را دارم!
صحت ندارد. متهم در پاسخ به این سوال که چه میزان از وجه چک به عنوان کارمزد برای تو بود، گفت: هیچ مقداری به من تعلق نمی گرفت. من کشاورز هستم و دست های من گواه بر این مدعاست. اگر دروغ بگویم زبان مرا ببرید! نماینده ی دادستان از متهم سوال کرد که در چک ها آدرس کرج قید شده این آدرس را می شناسید؟ که وی پاسخ داد: همه چیز آماده بود و آدرس ها از قبل بر روی چک ها نوشته شده بود. متهم در پاسخ به سوال قاضی مبنی بر
شهید شاه آبادی با عمل، به ما درس می دادند
؟" گفتند: "چون می خواهم تنفرم را نسبت به پلیس اعلام کنم." وقتی افسر دید که جلوی ما سرافکنده شده، به من گفت: "آقا، برو بیرون". من رفتم آن طرف، آن جا یک استواری بود که گفت: "چرا آمده ای این جا؟" گفتم: افسرتان گفته بیایم این جا. بعد، عباسی آمد و گفت: "این چه بساطی است راه انداخته ای؟ رئیس از تو دلخور است." و مرا برد به اتاق رئیس و دوباره گفت: " این چه اوضاع و احوالی است راه انداخته ای؟ برو بیرون! " ما
روز دانشجو چطور روز دانشجو شد؟
سوم در خانه هایمان را هم ندادند؛ ولی در مراسم چهلم به خاطر پافشاری زیادی که کردیم فقط 300 کارت که مهر حکومت نظامی روی آن خورده بود به من دادند. هر کس می خواست به طرف امام زاده عبدالله برود کارتش را کنترل می کردند. . برادر شهید بزرگ نیا: از طریق علم، شاه به پدرم تسلیت گفت و پیغام داد 200 هزار تومان خون بها بدهند که جواب رد دادیم؛ بعد می خواستیم مجلس ختم و شب هفت بگیریم، مخالفت کردند. تا این که خودم