سایر منابع:
سایر خبرها
نصیحت آیت الله طالقانی به فرزندان، وارد نشدن در مسائل اقتصادی بود/ آقای هاشمی دچار خودپدرپنداری شده است
قرائت فرمودند. به نظر شما آیا آیت الله طالقانی واقعا خطوطی نداشت و هر حزبی در کنار ایشان می توانست قرار گیرد. در این زمانه هستند افرادی که مدعی اند باید پدر همه احزاب و جریانات باشند. آیا اصلا آیت الله طالقانی چنین شخصیتی داشت؟ طالقانی: این دو تا بحث است؛ یکی بحث قبل از انقلاب و مبارزه؛ یکی بعد از انقلاب. دلایلش را هم می گویم. قبل از انقلاب بله هر کس که مبارزه می کرد ایشان می پذیرفت. حتی
مدیر فنی استقلال اینطور جواب خوردبین و پرسپولیسی ها را داد
بگویند چون دنبال مسایل خاص خود هستند. کجا استقلال از داوری سود برده است؟ گل امین حاج محمدی را می گرفتند، ما بازی را برده بودیم. اگر نیمه اول آن دو پنالتی را به اشتباه برای شما نمی گرفتند، باز هم می بردید؟ یک پنالتی هم به اشتباه علیه ما گرفت چون خطای حنیف روی مهاجم آنها بیرون محوطه بود. پنالتی را اشتباه گرفته است. داور به ضرر دو طرف اشتباه کرد. یک طرفه نبوده که از آنها عذرخواهی کند
روایت سردار از سرزمین مجاهدت های خاموش
. حاج اصغر گفته بود چرا شما اخراج کنید؟ خودمان بیرون می رویم. برای چه می خواهید جلوی تکلیف را بگیرید؟ خلاصه رفتیم و صحبت کردیم و همگی به همین جمع بندی رسیدیم و بیرون آمدیم و خودمان در میدان نیروگاه قم (میدان توحید) در کوچه ای خانه ای گرفتیم و به کلاس درس می رفتیم. اخوی ما که خدا رحمتش کند شهید شد، یک ماشین پیکاپ مهاری قدیمی داشت. ژیان های قدیمی که سقف نداشتند و به آن ها می گفتند پیکاپ، چون این
هیئت هایی که کار قرآنی انجام نمی دهند با یک بال حرکت می کنند
رزمندگان در آن جمع، شور و حال عجیبی به مجلس دادند. این شاعر و مداح اهل بیت(ع) با بیان اینکه فضای جبهه به برکت حضور شهدا رنگ و بوی معنوی به خود گرفته بود، گفت: اینکه مداحانی همچون حاج منصور ارضی می گویند کجا هستند آن گریه کن ها و سینه زن ها و ناله کن ها؛ آنها را شهیدان با خودشان برده اند، سخنشان حقیقت دارد. مداح حتی سیاست را با کربلا استدلال می کند این شاعر و مداح اهل
بازداشت 30 ساعته فرماندار سابق علی آباد کتول در شرطه مدینه بخاطر نام بردن از نام خمینی / علی دنکوب : ...
/> فرماندار سابق علی آباد کتول در مورد حادثه منا در روز عید قربان تصریح کرد: در آن روز ما حدود ساعت 9 و خورده ای بود که از مشعر آمدیم و صبحانه خوردیم . تدبیر مدیر کاروان(قربان زنگانه) این بود که چون سیاه پوستان آفریقایی و مسلمانان اهل سنت به دلیل اینکه صبح زود به منا رفتن را فضیلت می دانند ، بروند بعد از اینکه آرام شد ما برویم . اینها رفتند و ما طبق برنامه دیرتر رسیدیم . وقتی ما رسیدیم ما را راه
ازدواج های دهه 60 و مهریه های به یادماندنی
مأموریت و مجروحیت و شهادت گفته بود و این که من باید با شرایط سخت حاج یونس بسازم تا با هم ازدواج کنیم. شرط کرده بود مراسم عقد توی مسجد باشد." ازدواج آن ها نیز با شیوه ای بسیار ساده برگزار شده است. همسر او درباره آن روزهای به یادماندنی این گونه می گوید: "بسیار ساده و سه روز قبل از محرم عروسی کردیم. وضو گرفتیم و دعای کمیل، توسل و زیارت عاشورا خواندیم. گفت: من دعا میک نم تو آمین بگو. اول
لم د اد ه با کیبورد
گرون بخوری و اطرافیانت هم فقط باید چلوکباب بخورند . یکی از اقوام هر وقت خانواد ه رو می بره رستوران یا ساند ویچی برای خود ش سفارش نمید ه و می گه: شما بخورید من اشتها ند ارم ، بعد ش همچین به غذا خورد ن بقیه نگاه می کنه و لقمه ها رو می شمره که اهل خانواد ه کوفت شون می شه و به زور نصف غذاشون رو مید ن بهش یعنی ژوزه مورینیو باید از این بابا تاکتیک یاد بگیره. آید ین سیارسریع
علی ملاقلی پور: نباید پا روی دمم می گذاشتند
مستقل شدن گرفتم به او هم گفتم که فکر می کنم کنار تو کارکردن در بلندمدت برای من افت است و مدام به ما با دید پدر و پسری نگاه می شود. اول تعجب کرد و حتی چند تا تیکه هم به من انداخت (با خنده) که پسر من تو رو به سینما آوردم، حالا می خوای جدا شی؟ بالاخره به هر ضرب و زوری که بود، راضی اش کردم. من مسیر سخت را رفتم. دانشجوی فیلمسازی شدم که هیچ کس را در سینما ندارد. حتی حاضر شدم بدون پول دستیار
جریان شناسی سلفی گری (1)
قبور اولیاء الله - را بگوید چون شما احترام شدید به قبور اولیاء الله می کنید، عبادت آن قبور را کردید، شما مرده پرستید، شما قبر پرستید، شما مشرک هستید. همین جا علمای اسلام انتقاد کردند. گفتند اولاً این که اگر کسی را بخواهیم مشرک بدانیم، باید کسی باشد که صراحتاً در آیات و روایات آمده باشد که این از مصادیق شرک است. در صورتی که در باب احترام به قبور اولیاالله می بینیم هم در ادیان دیگر مطرح است، هم در
شهیدی که در خواب از حادثه خونبار منا خبر داد
! روحانی کاروان میگه اسم شهیدتون عباسه؟ حاج منصور باز میگه: یکی از دو شهیدمون عباسه. روحانی میگه من که از پدر شهید بودن شما خبر نداشتم؛ اسم شهیدتون رو هم نمی دونستم. شهید شما به خوابم آمد و گفت اسم من عباس فخارنیاست. بروید پدر من رو توی کاروان پیدا کنید و بهش بگویید چون قلب اش مشکل داره، امشب به مشعر و فردا به منیٰ نرود! پدر شهدا میگه نمیشه که. روحانی کاروان هم در جواب میگه حاج
پاسخ به سؤالات شرعی مخاطبان درباره مسائل تحصیلی براساس فتاوای رهبر معظم انقلاب
چگونه فرزند خود را از انحرافات فکری و عملی که در مدرسه و در ارتباط با دوستان منحرف ایجاد میشود دور نگه داریم؟ این سوال هر چند سوال کوتاهی است، ولی جواب بسیار مفصلی دارد و اقدامات پیشگیرانه نیاز است که از سال ها قبل پدر و مادر باید مراقبت هایی داشته باشند، نظارت های ظریف و دقیقی بدون برانگیختن حساسیت او داشته باشند. در هر صورت باید بروید مشاوره چون این سوالی نیست که حالا ما
من پسر وزیر 30 ساله این مملکتم
هم داشت. به هر حال بزرگ کردن چهار فرزند و به خصوص توضیح دادن وضعیت پدر برای خواهر کوچکم که اصلا وی را ندیده بود کار ساده ای نبود. من همیشه به بچه های شهدا می گویم شما با ما خیلی تفاوت داشتید چون شما به هر حال یک روزی اعلام کردند که پدرتان شهید شده است ولی ما 11 سال در آرزوی دیدار پدرمان بودیم و خیلی امید داشتیم که او را ببینیم. اینکه بعد از 11 سال تمام امید، آرزو و باورت یک دفعه فرو بریزد فکر کنم
شعر برای پدرم که حاجی شد
/> راستی، ساعتی که تو گفتی هر چه گشتم ولی ندیدم من گفت چونکه مدینه اولیٓ است قبل عید غدیر میآید کارها را عقب نَیٓندازم به خیالی که دیر میآید تِلِفن قطع شد وٓ ما هر روز از رسانه پی خبر بودیم گاه مشعر و گاه هم عرفات چشم گردان، پیِ پدر بودیم روز قربان حدود ساعت ده خبری زود حرف مردم شد کشته های زیاد در عرفات عید در
گشت و گذار شاعرانه در خانه اخوان و کاکایی و سبزواری و ...
قلهک را پدر همسرم در اختیار ما گذاشته بود. او نوه دختری حاج مرشد چلویی است. بعد هم به میدان شهدا آمدیم... مسجدجامعی با لبخند رو به همسر کاکایی گفت: پس همسایه ایم. حاج مرشد در کوچه مسجدجامع زندگی می کرد، ما هم همانجا بودیم. نشانی خانه مان هم این بود؛ بازار مسجدجامع، کوچه مسجدجامع، منزل مسجدجامعی... همه خندیدیم و بعد مسجدجامعی خاطره ای نقل کرد از معجزه پسر مرشد چلویی به نقل از دکتر
این شهید یک دست خوب حاجت می دهد
فرزندشان استقامت کنند خداوند کریم اجری عظیم (بهشت) نصیبشان می کند. شما خوب می دانید که شهید عزادار نمی خواهد، رهرو می خواهد. برادرم شما هم با قلم و قدم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید. مادر عزیزم به مادران بگو همانطور که من رهرو خون ؟؟؟ مبادا از رفتن فرزندانتان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل 72 تن شهید را نمود. پدر و مادر
دیدار با همسر پس از 18 سال اسارت
عربی! هجده سال بود که دوست داشتم صدایش را بشنوم. شب ها و روزها از دلتنگی شنیدن صدایش گریه کرده بودم اما حالا زبانم قفل شده بود. چندبار گفت: الو... الو... بالاخره گفتم: الو. گفت: سلام حاج خانم. گفتم: سلام حسین جان! حالت خوبه؟ خدا رو شکر خوبم. تو چطوری؟ الحمدلله خیلی خوبم، بهتر از قبل هستم. گریه می کنی؟ نه! پس چرا صدات این قدر گرفته و ضعیفه؟ نه... نه
نوجوانی که 6 ماه با شهیدهمت زندگی کرد
چشمانم پر از اشک بود گفتم برو بابا تو هم مثل بقیه هستی... تا اینکه بالاخره من را سوار خودرو کردند و من هم ماجرا را تعریف کردم. آن مرد من را به داخل ستاد لشگر برد و به همه گفت: این رزمنده از امروز همکار من است و کسی به او کاری نداشته باشد. بعد از چند روز فهمیدم اسم آن فرمانده ابراهیم همت فرمانده لشگر 27 است. مدت حضورم در کنار شهید همت 6 ماه بیشتر نبود. چون بعد از آن ابراهیم همت به
آخرین نفری که حاج همت را بوسید، کیست؟ +عکس
. روز گذشته من در آن منطقه بودم، نمی توانستم باور کنم که در طی 24 ساعت، دشمن منطقه را تصرف کرده باشد. هر چه به پد مرکزی نزدیک تر می شدم بیشتر مورد اصابت آتش دشمن قرار می گرفتم. دور زدم و به سمت سه راهی برگشتم. انتهای جاده دو نفر ایستاده بودند. یکی از آنها حاج همت بود. ایستادم و رویش را بوسیدم. گفت: چه خبر؟ گفتم اطراف جاده جنازه شهدا بر زمین مانده است اگر ممکن است دستور بدهید تا پیکرشان را به عقب
مردی که 20 بار عمل کرد و امام جواب نامه اش را داد/ امانت دار خوبی برای انقلاب باشیم
شما در جبهه نداشتند؟ چون 17 سال بیشتر نداشتم پدر مخالف رفتنم به جبهه بود؛ من سه بار ثبت نام کردم و پدرم هر 3 بار ممانعت کرد و گفت: هنوز برای من زود است، بزرگ تر شدی بعد برو. من هم گفتم تا بزرگ بشوم جنگ هم تمام می شود و این یک تکلیف است و باید بروم. سال دوم دبیرستان بودم که با فتوای امام خمینی و بدون رضایت پدر و خانواده به جبهه رفتم. از گالیکش غیر از شما چه کسانی همسفر تان بودند
علامه امینی کوه ابتکار بود
سفر کردم و بیشتر به کتابخانه مراجعه کردم و با پسر دیگر علامه جناب آقای دکتر محمدامینی ملاقاتی داشتم، در این فاصله بنده شروع به مطالعه الغدیر کردم که با دقت همراه بود و به امید یافتن شیوه های نگارش علامه امینی بودم؛ عالم باید الگوپذیر باشد، به عبارت دیگر در زندگی نامه نویسی باید سیمای علما را طوری ترسیم کنیم تا دسترس پذیر و الگوپذیر باشند، من به دنبال جواب سؤالاتم الغدیر را می خواندم و شهداء الفضیله
جبهه، قصه و شعبه ای از کربلا بود/ فراهم کردن ملاقات مادرم با امام(ره)
گفت که چرا اینجا هیئت راه نیاندازیم و اسم مقر ما، مقر کربلا بود مقرهای دیگری از جمله مقر شهید بهشتی و شهید مطهری قرار داشتند اما مقر ما زبانزد شد. دریافت ژولیده تصریح کرد: پس از مدتی پست ما تمام شد، گفتند کسانی که شش ماه پست دادند می توانند با پدر و مادرهایشان با امام(ره) ملاقات داشته باشند، بنده به با خود گفتم که تا به امروز برای مادرم کاری انجام نداده ام، بنابراین مادر را به
از یادداشت های نیما یوشیج تا خاطرات آیت الله هاشمی
کوشش شراگیم یوشیج، ص 277-278) اما ابتهاج در کتاب خاطرات پیر پرنیان اندیش می گوید: سر پل تجریش، سر نبش که حالا ساختمان پست و تلگراف ساختن، یه مغازه قراضه ای بود که پاتوق نیما بود و می اومد اون جا نوشیدنی می خورد. من رفته بودم از اون مغازه کالباس بخرم، دیدم نیما هم اون جاست. سلام علیک کردیم و یک ساعتی با هم حرف زیدم. وقتی خواست از مغازه بیاد بیرون، من حساب کردم. نیما نوشته که فلانی منو
خاطرات پروین از مامان نصرت و جام هایش با پرسپولیس
به گزارش تابناک ورزشی، علی پروین با اشاره به خاطرات مادر و پدرش اظهار کرد: الان هم هر چهارشنبه می رویم بهشت زهرا و یک مقدار ازش (از مادر) گلایه می کنیم و یک مقدار هم می گوییم ما را دعا کن. هر چه داریم از پدر و مادر داریم. وی درباره اینکه بهترین کادو را به چه کسی می دهد افزود: خب اول خانممان. تمام زحمات ما و بچه ها گردن او بوده. لیدای ما در سنگاپور به دنیا آمد. سال 58 در سنگاپور بازی
نهنگ سفید
رگه های سفید میانسالی را زیر روسری پنهان می کند و ادامه ماجرا: با برادر کوچک ترم توی راه بازگشت از تهران به شهرمان بودیم. اون سال ها همه اتوبوس های اون مسیر تو رستوران قافلان کوه نگه می داشتن برای شام. خیلی شلوغ بود. اون گوشه موشه ها یه میز خالی پیدا کردیم و نشستیم. هنوز بساط شام رو نچیده بودیم که یه پسر جوونی اومد و اجازه خواست بشینه پای میز ما. بعدِ احوال پرسی ازم پرسید به جز کتابای درسی، کتاب
اینجا معراج است؛ آغازی برای عزیمت
کاج ها اما سراب... سراب پرفریب... . قابل شمارش نیست اگر ایستاده باشی و ناشیانه بخواهی بشمری. چند نفر؟ چند صد نفر؟ چند هزار نفر؟... در فاصله هر 10 سنگ و هر 50 سنگ، در فاصله هر 10 حجله و هر 50 حجله، غریبه ای بر سر مزار شهیدی نشسته. مادر نیست. پدر نیست. جوانی است، زنی، مردی، که هیچ نسبتی با شهید در خاک خفته ندارد. آمده که از هیاهوی شهر خاکستری گرفتار در روزمرّگی ها و غربت آشنایی ها و دورویی نام ها
روایت زندگی سیدحسن از کودکی تا حضور جدی در سیاست/ خمینی ِنسل سوم
منصوب گشته ام و لیکن از آنجا که اعتبار همه امور را بنا به فتوای امام راحل به مقام شامخ ولایت می دانم... لذا از محضر مبارک حضرتعالی تقاضا می کنم در صورت صلاحدید، وصیت آن عزیز سفرکرده را تنفیذ فرمایید. فرزند کوچک شما، سیدحسن خمینی . مقام معظم رهبری هم در پاسخ به این نامه چنین جواب می دهند: با طلب رحمت و مغفرت برای پدر گرامی شما و برادر عزیز ما مرحوم حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سیداحمدآقا طاب ثراه
شبی که پای خندوانه گریه کردم...
اومد از تماشاشون و شنیدنشون. خیلی سخت بود. احساس ناتوانی و کوچیکی می کردم در کنارشون. و عزیز هم بودن به خاطر....!! اینا اعترافاتی بود که باید در گوشی با شما می کردم. خواهش می کنم، خواهش می کنم و باز هم خواهش می کنم توی این پست هیچ کدومتون چیزی غیر از حالتون با برنامه امشب نذارین برنامه ای که اشک را میهمان نگاه میلیون ها ایرانی کرد. ما هم دست به کار شدیم و به کمدین محبوب خندوانه یعنی علی مسعودی
آپارتمان نشینی و مشکلات آن برای کودکان
شود که آنها وابسته به پدر و مادر باقی بمانند. همچنین این وابستگی ها که برای فرار والدین از عواقب آزادی کودکان نهادینه شده است، آنها را پشت میز، کامپیوتر، اینترنت و تلویزیون می نشاند و امروز، بچه هایی داریم که دائم در تبلت و دنیای مجازی شان غرق اند و یا بازی های خشن کامپیوتری و ورژن جدیدشان را پیگیری می کنند. فکر کنید همینطور که شبکه های ماهواره ای و مجازی پیش می روند، تسخیر کودکان توسط این فضاها
خاطرات گلشائیان از یک قرارداد مهم
دارم. هر کس این کار را علم کرد من با او هستم. سردار فرمودند این کریم آقا و مرتضی خان و عبدالله خان (مقصود امیرلشکر طهماسبی است) و داور و تیمورتاش در اختیار شما هر چه بگویید می کنند. حاج معین التجار گفت اجازه بدهید ما همین جا متحصن بشویم و یک عده اصناف و تجار در مدرسه نظام. فرمودند خود دانید و رفتند. من به کریم آقا گفتم امروز و امشب را اینجا خواهیم بود. او گفت بروم دستور ناهار را بدهم
شهادت آرزویش بود
می خواهم مکانیک بخوانم تا راه پدرم را ادامه دهم ؛ این را علیرضا پسر دکتر شهید حاتمی می گوید. او که امسال دوم دبیرستان را پیش رو دارد رشته ریاضی را انتخاب کرده و هدفش این است که راه پدر را دنبال کند. اما درباره این انتخاب می گوید؛ پدر درباره درس و مطالعه برنامه خاصی برای ما داشتند. ایشان خیلی با قرآن و احادیث مانوس بودند و همیشه برای ما آنها را می گفتند تا متوجه شویم که علم آموزی یک فریضه