سایر منابع:
سایر خبرها
علی مشهدی: 14 سال پیش جز لباس تنم چیزی نداشتم!
بعدازظهر سال 88 پدرم فوت شد. ساعت 10 شب مجید صالحی، امیر نوری، سعید آقاخانی و. . . همه آمدند. وقتی وصیتنامه پدرم را باز کردم، او تنها یک صفحه نوشته بود، تاریخ آن هم 20 روز قبل از فوتش بود. آخرین جمله ای که نوشته بود این بود که علی جان دوستت دارم و روی ماهت را می بوسم. هیچ افتخاری بالاتر از این نیست که بدانی پدر و مادرت از تو راضی هستند. می دانم مادرم و خواهرم هم از من راضی هستند. چند بار خواب خواهرم را
اشعار شب اول محرم؛ حضرت مسلم(ع)
چه بلایی اینجا حاصل این سفرت بی علی اصغر شدن است بی برادر شدن و بی علی اکبر شدن است همه ی ترسم از این است که مضطر بِشَوی مثل این نائب دل سوخته ؛ بی سر بِشَوی وای اگر گَرْد بر آیینه ی تو بنشیند شمر با چکمه روی سینه ی تو بنشیند وای اگر کار به توهین و جسارت بکشد وای اگر خواهرتان بار اسارت بکشد وای اگراهل و عیال تو زمین گیر
خاطرات نمایندگان از شهادت پدر و برادر تا ساخت پل بعثت بر روی اروند
مردم مشهد به تعریف بخشی از خاطرات خود از 8 سال دفاع مقدس نشستند. افتخاری: مادرم از شهادت پدر و برادرم به زیبایی یاد می کرد در این مراسم افتخاری با ذکر خاطره ای از شهید همدانی گفت: یک بار این شهید را دیدم و با وجود آنکه در بطن جنگ سوریه بود، آرامشی همچون دریای بیکران در وجودش احساس کردم. وی با نقل خاطره ای از مادر مرحومش ادامه داد: در اوایل انقلاب به فرموده امام(ره
اشعار ورود به ماه محرم
نکرد و زد سیلی به بروی دختر زیبا ی همچو ماه دست ستم خرگه دلدادگان بسوخت دشت ستم بود لبالب ز دود و آه نو باوه رسول و جگر گوشه بتول کرد این چنین دعوت حق را زجان قبول سرهای شاهدان چو به نی آشیانه کرد دخت نبی ساز سفر را بهانه کرد از طرف بوستان خزان دیده چون گذشت تیر فراق را دل زینب نشانه کرد جانا سرت کجاست تماشا کنی دمی
چشمم نمی بیند، اما دستم پرواز آرزوهاست
بتواند نوع زندگی شما الگویی راهبردی برای دیگر نابینایان و خانواده هایشان باشد؟ اتفاقا چرا، بسیاری از خبرنگاران و فیلم سازان خواهان مصاحبه و ساخت فیلم مستند از زندگی من هستند که اخیرا خانم مستند سازی چند وقت پیش با خواندن گزارشی از من؛ با بنده تماس گرفته بود و توضیح داد گزارشی از شما بر روی شبکه های اجتماعی توسط یکی از خبرنگاران البرزی بنام خانم محبوبه اقتداریان، با تیتر زیبایی بنام
همسر آیت الله مهدوی کنی: زندگی ما عاشقانه بود
می خواستند برای پسرهای بزرگ ترشانف یک دختر از خانواده ما بگیرند. هیچ یک از پسرهایشان در آن موقع روحانی نبودند تا اینکه نهایتا، نوبت به حاج آقا رسید و برای خواستگاری بنده آمدند. شاید یازده سال و سه چهار ماه داشتم! دو سه ماه از کلاس ششم ام گذشته بود که خواستگاری کردند و آن موقع از نظرعلاقه به درس و سن کمی که داشتم، به شدت مخالف بودم. مخصوصاً اینکه فکر می کردم ممکن است مرا به قم ببرند و البته پدرم
سجاد افشاریان چگونه محبوب شد؟
من به دنیا آمدم مادرم گفته بود خدایا شکرت یک طلبه به من دادی. بعدها به من گفت دوست داشتم تو باقیات صالحات شوی اما نشدی. خانواده ام به شدت مذهبی اند. پدرومادرم هر دو معلم هستند؛ مادرم مدیر و پدرم دبیر. تک فرزند هستید؟ نه. یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر هم دارم. عکسی که از عروسی مادرم و پدرم داریم در زمان جنگ است. مادر و پدرم در دوران جنگ در مهاباد معلم بودند. برای دل
عجیب ترین همسرکشی هایی که طی یک سال و نیم گذشته اتفاق افتاده + جدول
رفت و من از روی پتو چند ضربه به شکمش وارد کردم، اما ضرباتم مؤثر نبود و همسرم چاقو را از من گرفت که در این بین مرد مورد علاقه ام از کمد بیرون آمد و ضربه ای به شاهرگ همسرم زد و کارش را تمام کرد. 5. خرداد 93 اهواز عروس 17 ساله متهم به قتل در یک قدمی قصاص مریم در سن 14 سالگی به عقد مردی درآمد که در همسایگی شان زندگی می کرد، اما 3 سال بعد شوهرش را با شلیک
قتل پدر معتاد با ضربه بیل
نمی گذاشت. متهم در توضیحاتش به روز حادثه رسید آن روز هم پدرم مواد مصرف کرده بود و حالت طبیعی نداشت. مدام بد و بیراه می گفت و افتاده بود به جان خواهر و مادرم. من هرکاری کردم، نتوانستم او را از کتک زدن آنها منصرف کنم. خیلی عصبانی شدم. به حیاط رفتم و یک دسته بیل را که آنجا افتاده بود، برداشتم و به سراغ پدرم رفتم. درگیر شدیم. من چوب را بالا بردم و محکم به سرش زدم. به زمین افتاد. از سرش خون می
جنگ ما را واکسینه کرد
هنوز مدرسه نمی رفتم. قبل از دبستان بود. 5ساله بودم که پدرم مرا فرستاد پیش پدر شهید مطهری ، آن زمان مرسوم بود بچه ها را قبل از دبستان می فرستادند مکتب خانه که قرآن یاد بگیرند و آن هایی هم که آموزش قرآن ندیده بودند معمولا در همان دوره ابتدایی در کلاس دوم و یا حداکثر سوم تابستان می فرستادند قرآن یاد بگیرند. در شهر ما کسی نبود که بچه اش را نفرستد برای یادگرفتن قرآن؛ چه دختر چه پسر. دو تا کار
علی مشهدی از زندگی عجیب و غریبش می گوید (2)
. وقتی نمازش تمام شد گریه کرد و گفت خدایا بچه ام هرچه می خواهد به او بده و دست به خاک که می زند، طلا شود. سال 90 او را بردم مکه و تا دقیقه آخر هم نمی دانست. هیچ قدرتی بالاتر از دعای پدر و مادر نیست. شما چه خواسته ای داشتید؟ راستش من هرچه که می خواستم خدا به من داده است. امام رضا (ع) همیشه پشت من بود و دعای مادرم آن را دوقبضه کرد. ساعت 6 بعدازظهر سال 88 پدرم فوت شد. ساعت 10 شب
شب اول قبر به روایت شاهد زنده
مادر، بسیار ضجه و گریه می کرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع کنندگان تا کنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله کرد که همه حاضران به گریه افتادند. هنگامی که جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می زد: من از مادرم جدا نمی شوم هر چه خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا کنند، ممکن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر
از شعرهای طنزی که جدی نیست تا شاعری که مناسبتی شعر نمی گوید
ها انتخاب شود قرار می داد. این انتخاب ها گاهی خوب بود و گاهی نه! مثلا، برادر بزرگ تر من، زمانی که به دنیا آمده بود، مادرم اسم برونو را از رادیو شنیده بود و قصد داشت همین اسم را برای برادرم انتخاب کند که در نهایت با وساطت اقوام بزرگ تر این اسم تعدیل و به نعمت تبدیل شد! وی افزود: آشنا شدن من با ادبیات، از سال اول دبیرستان شروع شد. ما در دبیرستان نمونه رشد در منطقه پیروزی بودیم. استاد
پسری که پدرش را کشته بود رضایت گرفت
دسته بیل و توسط پسرش به قتل رسیده است بنابراین بلافاصله پسر جوان دستگیر شد و تحت بازجویی قرار گرفت. وی در بازجویی ها با اعتراف به جرم خود به ماموران گفت: پدرم اعتیاد داشت و مرتب من و خواهر و مادرم را اذیت می کرد. او همیشه ما را کتک می زد تا اینکه روز حادثه هم به خاطر اینکه تحت تاثیر مواد مخدر حال طبیعی نداشت با مادر و خواهرم درگیر شد و آن ها را کتک زد. من که به شدت عصبانی شده بودم
بر بلندای ایثار
نمی کردیم. اگرچه به خاطر ماموریت هایی که می رفت و خیلی وقت ها از خانه دور بود به ما آموخته بود که باید روی پای خودمان بایستیم و در نبودش به مادر تکیه کنیم اما باز وجودش غنیمتی بود که دیگر هیچ وقت تکرار نمی شود. پدرم مردی بود که هر جا حضور داشت از رفتارش کسی متوجه نمی شد که او فرمانده ارشد است و همواره روحیه بسیجی خود را حفظ می کرد. ما خیلی وقت ها با پدر بیرون می رفتیم و بیشتر تفریحاتمان با او بود
قتل خواهر و خواهرزاده به دستور شیطان!
روز نو : یک مرد ایرانی - هندی که خواهر و خواهرزاده اش را به قتل رسانده بود، به دلیل جنون از مجازات نجات پیدا کرد اما به دستور دادگاه باید تا زمان تشخیص پزشک در مرکز نگهداری از بیماران روانی بستری شود. این مرد 40 ساله، دوسال قبل، بعد از اینکه وارد خانه خواهرش شد او و پسر چهارساله اش را به قتل رساند. مادر زن جوان بعد از ورود به خانه، جسد دختر و نوه اش را پیدا و مأموران پلیس را
روایت جالب بی بی قصه دوز از 89 سال زندگی
، اما حالیه کامل شدم و خیلی هاش یادم رفته، اما بعضی هاش یادم بوده که گفتم و برای نمایشگاه نوشتن. پدرم آسیاب داشته و مادرمم کارِ خونه انجام می داده. بچه که بودم عروسک درست می کردم و با برادرم که قبل من اومده بود، بازی می کردیم. تنگسه بازی می کردیم که یه سری چوب تراش می کردیم و موقعی که بارون می شد و زمین خیس بود می کوفتیم توی زمین و یکی بزرگ می زدیم پشت چوب های قبلی و اگه می افتاد، می
کرت کوبین، نابغه ناشناخته
محصول شبکه اچ بی او فراتر از این داستان آشنا می رود و به کارهای هنری و عکس های کوبین جان می بخشد و چندساعتی را کنار خانواده گریزان از مطبوعات و رسانه کوبین سپری می کند؛ فیلمی که گاه تماشایش بسیار سخت می شود. البته بعدا وقتی بدانی یکی از مدیرتولیدهای فیلم فرانسیس بین کوبین، دختر کرت کوبین بوده و به برت مورگن، کارگردان فیلم دستور داده همه چیز واقعی و صادقانه باشد، همه چیز منطقی به نظر می رسد
هشتمین کندو در آستانه محرم برگزار شد
کمرم شانه ام اگرچه شکست شاد بودم از اینکه در منزل آرنولدی کنار ما ها هست که اگر دزد گنده ای از در ناگهان مثل یک بلا برسد پسرم با همین برو و بازوش می تواند به داد ما برسد این خیالات و فکرهای قشنگ هی دلم را به وجد می آورد آنچه دیشب از این پسر دیدم از خودش پاک نا امیدم کرد بعد یک روز کار جان فرسا
یوسف از همه چیز برای دفاع از کشورش گذشت
او عزم دیگری داشت، وقتی خواست خداحافظی کند، دختر سه ساله اش پاهای او را گرفته بود و نمی گذاشت پدرش از در خارج شود. به ما خبر دادند که یوسف مجروح شده، خودم را به بالین او در بیمارستان رساندم، از ناحیه سر مجروح شده بود. سال 61 بود که به ونک آمد و سری به ما زد، با هم چند ساعتی روی زمین کشاورزی کار کردیم یوسف به من گفت باید اصفهان بروم و کاری در آن جا دارم، او خداحافظی کرد و رفت و سر
نسخه ماندگار
روستا زیاد مناسب نیست بسیاری از بیماران را رایگان مداوا می کرد و بعدها این قضیه به پدرم هم به ارث رسید؛ یعنی من از خیلی ها شنیدم و بعد وقتی خودم وارد رشته پزشکی شدم می دیدم که پدرم بیماران زیادی را بدون گرفتن مزد کارش مداوا می کند و حتی خیلی مواقع اگر شخص پولی هم نداشت به او پول می داد. این قضیه درباره پدربزرگم هست که تقریبا سال1308 بود که سیاه سرفه و مالاریا در منطقه نقده و روستاهای اطراف ارومیه
قرآنی که رهبر انقلاب به الهام چرخنده اهدا کردند
دفاع مقدس خود را بزرگ کرد و بعد رفت و در خارج از کشور برهنه شد و به کشور و ارزش های ما خیانت کرد روی امثال تو تاثیر بگذارد. آن دختر هم چادری شد و این کمپین امروز بیشتر از 7 هزار نفر را داشته است که چادری شده اند. وی افزود: در این یک سال بدون حمایت هیچ سازمان، گروه و نهادی و در شرایطی که هیچ کاری هم به من ندادند؛ بیشتر نقاط کشور را رفتم و تلاش کردم بو و عطر حضرت زهرا(س) را در کشور پخش
از آرزوی وحشتناک فردوسی پور تا خنده های بی امان رامبدجوان + فیلم
می شنوم اما و این مساله ناراحتم می کنه .آدم کم حرفی هستم که رامبد جوان نسبت به این مساله واکنش نشان داد و خندید. وی گفت : من ده سال از برادرم بزرگترم و 8 سال از خواهرم کوچکتر هستم و همیشه سنگ و کاغذ و قیچی بازی میکردیم تا ببینیم چه کسی ظرف بشورد .و در بچگی هم چون کم حرف بودم کلمات را به صورت کوتاه میزنم مثلا چراغ و خاموش کن را میگفتم چ .خ ،و باید بگویم که در پیامک زدن هم این کار را انجام
دومین شب از شب های شعر آئینی" بر آستان اشک" برگزار شد + متن اشعار و گزارش تصویری
زره اگر درآوری نداشت قلعه کربلا، وگرنه که برایِ تو نداشت کار تا ز چارچوب در درآوری رجز بخوان و خاندانِ خویش را به رخ بکش که کفر این سپاهِ کفر، بیشتر درآوری به چرخ تیغ خود به رویِ خاکِ دشت سَر بریز بزن که از حرامزاده ها پدر درآوری نشد حریف تو کسی و میکنند دوره ات خدا کند که جان سالم از خطر درآوری ز اسب
بخشش در پایان سناریوی قتل پدر
است. کارآگاهان خیلی زود اصغر را بازداشت کرده و تحت بازجویی قرار دادند. این پسر در بازجویی ها گفت: سال هاست که پدرم معتاد است و حتی وی را به یک کمپ ترک اعتیاد منتقل کردیم اما بی فایده بود تا اینکه روز حادثه پدرم از بیرون به خانه آمد و مشغول خوردن ناهار شد. همزمان خواهرم نسبت به غذا خوردن پدرم اعتراض کرد، در این میان پدرم به سمت خواهرم حمله کرد و وقتی مادرم برای میانجیگری آمد وی را هم کتک
داستان موسی و هارون در قرآن
آنان بیمناک بودند، بنمایانیم. و به مادر موسی وحی کردیم که او را شیرده و چون بر او بیمناک شدی، او را در نیل بینداز و مترس و اندوه نداشته باش که ما او را به تو باز می گردانیم و در [زمره ی] پیامبرانش قرار می دهیم. پس خاندان فرعون او را [از آب] برگرفتند تا سرانجام دشمن [جان] آنان و مایه ی اندوهشان باشد. آری، فرعون و هامان و لشکریان آنها خطاکار بودند. و همسر فرعون گفت: [این کودک] نور چشم
چهره ها در شبکه های اجتماعی (167)
ابهت و زیبا این عکس را گرفت و در کنار شعری در وصف این پرنده با شکوه آن را به اشتراک گذاشت. عکسی که سعید نعمت الله در پشت صحنه فیلم جدیدشان از سام درخشانی و دختر بانمکش جانان گرفته است. سلفی نیما شعبان نژاد در یک جایی، و علی صادقی است که اینگونه از کادر خارج میشود... و از کادر خارج میشود... و باز از کادر خارج می شود....و از کادر.. یک خسته نباشی حسابی خدمت بهاره
اشعار و سبک های محرم الحرام 1437 +اجرای صوتی
/> حضرت اباالفضل علیه السلام الا، ساقی طفلان یا اباالفضل، ای برادر جان یا اباالفضل غوغا شد از غمت کنار علقمه ماهِ ام البنین فرزند فاطمه ای علمدار من دلم، نوحۀ ماتم دم می گیرد، علی اصغر دارد می میرد در سعیِ عاشقی نبیند جز سراب قطره آبی رسان بر فرزند رباب ای علمدار من ************************* شب
صیاد حیله گر
خود وخانواده ام ،به کلّی ،به تاراج رفته است. گیج ومبهوت بودم، نمی دانستم چه باید بکنم، پدرم بنده خدا پس از باخبر شدن از شاهکاری که من انجام داده بودم، سکته مغزی کرد وچند روز بعد به کما رفت ودیگر برای همیشه چشمان خود را به روی جهان بست. مادر رنج کشیده ام نیز وقتی که دید به دلیل ندانم کاری های دخترش، از سوی عامه مردم، آماج تهمت های مختلف قرار گرفته و همگان با چشمانی حیرت گونه به
داستان شماره 59 آنچه از دریا به دریا می رود ، از همانجا کامد آنجا می رود!
نپاشد. آقای همسایه بعد از مرگ مادر هنوز هم به احترام او تعظیم می کند و می گوید برای ربابه خانم و آقا غلامحسین (پدر و مادرم ) هر روز نماز می خوانم؛ هردوی شان الگوی عشق و ایثار و معرفت بودند. او با عشق از مادری می گوید که به پاکی و نجابت و ایمانش قسم می خورد ، مادری که شرم و حیا در نگاهش موج می زد و سخنش دلنشین بود. عشق ورزیدن و دوست داشتن دیگران رااز او آموخته است