گفتیم ایزاک، به خاطر تو اینجاییم. مایکل نفر بعدی بود. دوازده سالش بود و سرطان خون داشت. خوب بود (یا این طور وانمود می کرد. او با آسانسور پایین آمده بود). لیدا شانزده ساله و آن قدر زیبا بود که بتواند منظره خوبی برای چشم ها آن پسر باشد. او سرطان خوش خیم روده داشت که در حال بهبود بود. قبلا نمی دانستم که او هم هست. مثل چندباری که یک در میان به جلسات گروه خوددرمانی می آمد، گفت که احساس قوی بودن