سایر منابع:
سایر خبرها
. اولش فکر می کنم شاید از کارکنان فست فودی باشد؛ مثلاً مسئول نظافت. اما کوله پشتی روی دوشش این تصور را رد می کند. تا کمر خم شده توی سطل آشغال بزرگ دودی. ساعت 3 بعداز ظهر روز جمعه. وقت خوبی است. حتماً چیزی در سطل بزرگ پیدا می شود. پیدا می کند. یک جعبه مقوایی قرمز درمی آورد و درش را باز می کند. از آن جعبه های شادی است که داخل اش همه چیز پیدا می شود؛ اسمش هپی میل است. مرغ سوخاری دارد با همبرگر و
مقاومت می کرد و در همین هنگام صدای یکی را از بالا شنیدم که می گفت فیلمت را دارم می گیرم . متوجه شدم که اوضاع خراب است و بدون آنکه موفق به سرقت کیف شوم سوار موتور همدستم شدم و فرار کردیم. آن زمان چطور دستگیر شدی؟ در داخل خانه بودم که مامورها یکهو ریختند داخل خانه. خواستم فرار کنم که با گلوله به هر دو پایم زدند و گیر افتادم. آن موقع چند شاکی داشتی؟ نزدیک به
شخصی را ببیند، صدایی شنید که می گفت: خوشا به حالت ! خوشا به حال آن که قَدر این سر را شناخت! . راهب، سرش را بلند کرد و گفت: پروردگارا! به حقّ عیسی، به این سر بگو که با من، سخن بگوید. سر به سخن آمد و گفت: ای راهب ! چه می خواهی؟ . گفت: تو کیستی؟ گفت: من، فرزند محمّدِ مصطفی و پسر علیِ مرتضی هستم. پسر فاطمه زهرا و مقتول کربلایم. من، مظلوم و تشنه کامم و ساکت شد. راهب، صورت به صورتش نهاد و گفت: صورتم را
ماموریت رفته بود. وقتی هم که آمبولانس آمد راننده آنقدر خسته و زخمی بود که نمی توانست دوباره اعزام شود برای همین خودم با سرعت سوار آمبولانس شدم و به طرف منطقه براه افتادم. وقتی به آنجا رسیدم با صحنه تکان دهنده ای روبرو شدم. همه بچه ها شهید شده بودند و آنهایی هم که نفس می کشیدند آنقدر خون زیادی از بدنشان رفته بود که کاری از دست من بر نمی آمد. در این میان یک مجروح خیلی وضعیت وخیمی داشت و من به هر زحمتی
و رفت. درحالی که منتظر تاکسی بودم ناگهان مردی را دیدم که از یک کامیون پیاده شد و به سمت فضای سبز کنار اتوبان رفت. راننده کامیون به من نزدیک شد و من که ترسیده بودم داد و فریاد کردم اما او دستانش را روی دهانم گذاشت و مرا 15-10متری روی زمین کشید و با عبور از جدول مرا به فضای سبز برد. نفسم بند آمده بود و امیدی برای زنده ماندن نداشتم. در آن لحظه به صورتش چنگ انداختم که او همان لحظه دستانش
دانم و می بینم و بینایی دارم و بینش دارم. یک ادعا در مراحل ابتدایی علم این طور است. یکی دیگر هم در آن مراحل بالاست که انسان در یک تحیر مقدسی غوطه ور می شود و به هر طرف که می نگرد، می بیند غیر از خدا کسی نمی تواند در مخیله و درونش راه پیدا کند. او اگر بگویید انگیزه من خداست، گفته اش غیر از گفته کسی است که با یک دانش محدود، یا با چیزهایی سر خود را گرم کرده و به خودش تسلیت می دهد و می بالد.
سالن ، نشسته بودم که صدای تیر شنیدم . خیالم کردم لابد جزئی از اجرای موسیقی است اما ناگهان برق ها رفت و وقتی دوباره اتاق روشن شد مردانی مسلح را دیدم که با کلاشینکف این سو و آن سو می دویدند و شلیک می کردند. سباستین خودش را روی زمین انداخت و ناگهان دید که نفر کناری اش ، با شدت از جا پرید و سرش متلاشی شد. با گلوله به سرش شلیک کردند. همه را می زدند. فرقی برای شان نمی کرد. خون روی
داستان رضا که رفت نویسنده ای است که نمی تواند حتی در میان آدم هایی کم وبیش مشابه خودش - روشنفکر – تنها نباشد رضا هر چند وقت بلند می شد، می ایستاد، انگار که بخواهد نفس تازه کند. تأمل می کرد می رفت از سالن بیرون و باز برمی گشت .4 او حتی وقتی داستانی را که نوشته و احتمالا دوست می دارد آن را برای حاضرین بخواند و می خواند ناگهان ساکت می شود و در میان تعجب شان، آنجا را ترک می کند وقتی ماری- میزبان- از
ای از فرهنگ نبرده باشد. به گزارش بولتن نیوز ، در روزگار ما نیز روزنامه های موجود با گرایشات سیاسی و فکری گوناگون، دست به این کار زده و در قالب های مختلف، به مسائل فرهنگی می پردازند. اما نکته اینجاست که این همه تولیدات فرهنگی منتشر شده در روزنامه ها برای دیده شدن پا به این جهان گذاشته اند. به عبارت دیگر، مطلبی که دیده نشود گویی اصلاً تولید نشده است. اما آیا با حجم انبوه سایت ها و مجلات
ببرید؛ دوست داشتم می تونستم بالای سر ماشین شما می آمدم. اصغر گفت خیالت تخت باشه. سیمرغ هم که بودی، امشب نمی تونستی با ما بیایی! بار آخر که اصغر وارد اتاق شد تا تفنگش را بردارد، این بار من بودم که صورتش را میان دست هایم گرفتم و او را بوسیدم. او که رفت حالم منقلب شد. دلم حسابی گرفت، از اینکه شب است. از اینکه در آن چاردیواری محبوسم، از اینکه نمی توانستم با اصغر بروم... داشتم دیوانه می شدم
است. من هم مانند بسیاری دیگر از نویسندگان خواهم نوشت و یکی از جزئیات خاصی را به عنوان یکی از راه هایی که نشان می دهد همه چیز نه تنها بهتر که بدتر شده واگویه می کنم: اینکه ژاکلین کندی با دستکش سفیدی که در دست داشت، دست خود را باز کرد تا به کلینت هیل، نماینده سرویس مخفی، بخش کوچکی از جمجمه ای را که در کف دست خود نگه داشته بود نشان دهد. قربانی یکی از قدرتمندترین، مسحورکننده ترین، ثروتمندترین و
زارشان کشان کشان به دنبال خود می کشیدند. یک دوستی داشتم به نام اسماعیل که بچه فومن گیلان بود، خیلی منظم و متدین بود، هیچ وقت قرآن از او جدا نمی شد، آن لحظه نمی دانم چه شد که او سرش را از سنگر بیرون آورد، انگار به قول ما مرگ خبرش کرده بود، هنوز سرش را کاملاً بالا نیاورده بود که مورد اصابت گلوله قرار گرفت، تمام خون و مغزش ریخت روی سر و صورتم، آن چنان فریاد زدم که همه بچه ها جمع شدند.