سایر منابع:
سایر خبرها
جولان مافیای دادزن ها در ترمینال جنوب پایتخت
: بر اساس رسم قدیم، کاری نداریم داخل بسته چیست و هرکسی هر بسته ای داد به مقصد می رسانیم. می پرسم: و اگر درون بسته مواد مخدر یا بمب باشد؟ که جواب می دهد: ما کاری به این چیزها نداریم! دختران جوانی که ساقی هستند شب بیداران حاشیه ترمینال جنوب پایتخت از ساقی هایی حرف می زنند که کارشان شبانه روزی است. می گویند: چند دختر جوان ساقی هستند و اصلا این بازار اعتیاد، شب و روز ندارد شما
سخنان جنجالی عسگرپور؛ کار کردن با دولت احمدی نژاد نقطه ننگی در کارنامه ام بود/ناگفته هایی درباره فعالیت ...
دانستم با چه کسی طرف هستم. اصلا نمی دانستم چه کسی دارد این بلا را سر سریال من می آورد. به هرکسی که سر می زدم با لبخند برخورد می کرد و من را به سمت فرد دیگری هدایت می کرد. آخر سر هم مجبور شدم که برخورد جدی کنم و سر و صدای زیادی راه بیندازم تا ببینم اگر کسی سرخ شد، بدانم کار خودش است. سکانس هایی از سریال حذف شد که رابطه عاشقانه اشکان خطیبی که رزمنده ای بود و داشت حرف هایش را به کسی که قرار بود
آشنایی با ده فعال خارجی حامی مسئله فلسطین
بحث نیست، شاهدان عینی (خبرنگاران خارجی حاضر در محل حادثه) تاکید کردند که راننده این بولدوزر به صورت عامدانه راشیل را زیر گرفت و دو بار از روی جنازه وی رد شد، حال آنکه ارتش اسرائیل ادعا می کند راننده بولدوز راشیل را ندیده بود. راشیل در آخرین نامه خود نوشته بود: به گمان بنده هر گونه فعالیت علمی یا هرگونه مطالعه یا شرکت در کنفرانس ها یا تماشای فیلم های مستند یا شنیدن داستان ها به من این
دل نوشته هایی برای نه، به خشونت
هفت صبح پنج شنبه خلوت بود. مردی میانسال مقابلم سبز شد. خودش را مربی ایروبیک معرفی کرد و به من گفت اگر پایه باشم می توانم به باشگاهش بروم. من از ترس زبانم بند آمده بود. تنومند بود و قوی. با دستانش مرا به سمت دیوار هل داد و دکمه لباسم را باز کرد و به من تجاوز کرد. هر چقدر تلاش میکردم فرار کنم وحشی تر می شد. تمام رویاهای من از مهاجرت و مستقل بودن و تنها زندگی کردن در همان یک لحظه از هم پاشید. آن مرد
دستگیری متهمان اصلی پرونده آدم ربایی پرستار
بازگشت به خانه خود که در جنوب تهران قرار دارد سوار تاکسی شدم، ساعت حدودا هشت شب بود، راننده سمند زردرنگ و یک مسافر در جلو، در حال صحبت بودند که یکدفعه سرعت اتومبیل را بی دلیل زیاد کردند و آنها مسیر خود را به اتوبان تغییر دادند و به اعتراض من نیز توجهی نکردند. فردی که کنار راننده نشسته بود به عقب آمد و با چاقویی دو لبه مرا تهدید به مرگ کرد و همینکه من می خواستم جیغ بزنم که با یک لنگه کفش به دهانم زد و
عجیب ترین داروخانه تهران در خیابان لاله زار
فارغ التحصیل شدم و بالاخره اول اردیبهشت سال 1354 این داروخانه را از یک اقای دکتر خریدم و از آن روز تابه حال هم یک سره کار کردم. امسال هم دقیقا چهل سالگی این داروخانه از زمانی است که من وارد آن شده ام. خانم دکتر ترابی سه پسر و دو دختر دارد: سال دوم دانشگاه ازدواج کردم و زود هم بچه دار شدم. اگر برنامه ریزی صحیح وجود داشته باشد، آدم خیلی از کارها را می تواند انجام دهد. جوان های الان که از بچه دار شدن
جاده های خطرناک ایران کدامند؟
باور کنید، در محور زنجان به میانه آمار فوتی 70 درصد است و فقط 30 درصد سرنشینان حادثه از مرگ نجات پیدا می کنند و مصدوم می شوند. به نظر من، اگر راننده ها، سرعتی که پلیس راه روی تابلوها اعلام کرده را رعایت کنند، 50 درصد تصادفات کاهش پیدا می کند. در بخشی که پایگاه ما هست چون پلیس راه حضور کم رنگی دارد، با سرعت زیاد حرکت می کنند و بسیار حادثه ساز است. مشهد- تهران: لطفا استراحت کنید
او همسرم را برای خودش صیغه کرده بود!
مرد میانسال که متهم است با سرنگ محتوی اسید، مرتکب اسیدپاشی شده مدعی است که قربانی حادثه مزاحم همسرش می شده است. به گزارش جوان، ساعت 19 و 45 دقیقه شامگاه دوم آذر ماه، رهگذران در حال عبور از خیابان صالحیان منطقه مشیریه در جنوب تهران صدای دلخراش مرد جوانی را شنیدند که مدام می گفت آی سوختم. مرد جوان دو دستی صورتش را گرفته بود و با فریادهای بلند از مردم درخواست کمک می کرد که شهروندان به کمک
کاشف گُل ها
در سال 58، زمانی که 17ساله بودم، بسیجی ویژه بودم. در اصفهان در بسیج منطقه مقاومت یک، مشغول فعالیت بودم. همزمان بعد از آن با اتمام تحصیلات دبیرستان و اخذ دیپلم طی سال های 59-58 ارتباط بیشتری با بسیج پیدا کردم ولی بعد از آن به عنوان مربی پرورشی وارد آموزش و پرورش شدم و فعالیت می کردم. بعد هم برای انجام خدمت سربازی با توجه به اینکه دوران دفاع مقدس هم آغاز شده بود، ارتباط خود را با سپاه ادامه دادم
دستگیری فردی که دختر جوانی را با استفاده از قفل فرمان ربوده بود
کنار خودروی این دو نفر بودم، حالت طبیعی نداشتم و خیال کردم که این دو نفر مشکل منکراتی دارند، با ربایش این دختر او را به گاراژ دوستم در خیابان دولت بردم، در داخل گاراژ با التماس های این دختر مبنی بر اینکه وی نامزد دارد، مواجه شدم و تصمیم گرفتم که او را رها کنم. بعد از اعترافات این مرد 32 ساله، وی برای تحقیقات بیشتر در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت.
سلام ماندگار سرباز فداکار به زندگی
کند. در تربت جام زندگی می کنیم و محمد از سن نوجوانی در کابینت سازی به من کمک می کرد. علاقه اش به این کار باعث شد که بسرعت همه فوت و فن این کار را بیاموزد و استاد کار شود. صبح زود وقتی به کارگاه می رفتم می دیدم زودتر از من مشغول کار شده است. به من و مادرش کمک می کرد و وجود او قوت قلب ما بود. خوشحال بودم که پسر بزرگم کار من را ادامه خواهد داد. همه اهالی محل او را دوست داشتند و برای من از
انحلال خانه سینما تا سریال نفس گرم به روایت محمدمهدی عسگرپور
که رزمنده ای بود و داشت حرف هایش را به کسی که قرار بود با او ازدواج کند و حالا در کما بود، به تصور می کشید. سکانس هایی شبیه همین سکانس ها که ملیحه بالای سر آقا مرتضی در کما صحبت می کند، و می بینید بالاخره توانستم شبیه آن سکانس را بسازم. در آن زمان اما شبیه این سکانس ها در آن سریال حذف شد. گفته های عاشقانه این جوان رزمنده سال 59 با دختری که می خواست ازدواج کند حذف شد. آن هم در شرایطی که وقتی شروع
شکارچی یا شکار!
سنگی کمین کند و منتظر بماند تا طعمه خودش را نشان دهد و درست لحظه ای که ظاهرا انتظارش به پایان برسد و بخواهد تیر را رها کند، تازه بفهمد که طعمه واقعی خود او بوده و این او بوده که قرار است شکار شود! این تصور بسیار ترسناک و دلهره آور به نظر می رسید. نگاهم را به چشمان صاحب باغ دوختم و مدتی در چهره خسته و افسرده او خیره شدم. او گویی فکر مرا خوانده است لبخند تلخی زد و گفت: "می دانی دوست من! بدترین چیز
اعدام 5 قاتل در سحرگاه زندان
عصبانی شدم و شیشه قلیانی را که در دستم بود به سمت او پرتاب کردم و همان باعث مرگ وی شد. با اعتراف های این مرد شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران حکم قصاص –اعدام- را اجرا و سرانجام سحرگاه روز گذشته سعید پای چوبه دار رفت و به مجازات مرگ رسید. قتل در شب عروسی اعدامی دیگر پسرجوانی بود که در شب عروسی یکی از میهمانان را با ضربه شیشه نوشابه به سر مقتول از پای درآورد. در این حادثه پسر 20 ساله ای
سحرگاه مرگ برای 5 محکوم به اعدام
بود که در بهمن سال 86 با ضربات چاقو همسر و دختر سه ساله اش را در رباط کریم به قتل رسانده بود. قاتل به نام محمد که پس از قتل خود را تسلیم پلیس کرده بود، در جلسه دادگاه در دفاع از خود گفت: چند وقتی بود با همسرم شهلا 25 ساله دچار اختلاف بودم. روز حادثه او قصد خروج از خانه را داشت که مانع او شدم. دقایقی بعد او دوباره قصد خروج از خانه را داشت که با برداشتن چاقو از آشپزخانه، چند ضربه به سر و گردن او
بررسی خشونت های خانگی و استراتژی های زنان در مواجهه با آن
تهران 1/70 درصد است. آزمون تفاوت نسبت های بین سطح ملی و شهر تهران حاکی از آن است که بین دو مقدار مذکور، تفاوت معناداری وجود دارد. بدین معنی که نسبت افراد درگیر در خشونت خانگی در شهر تهران به شکل معنی داری از نرم ملی بالاتر است. یافته های این تحقیق نشان می دهد که زنان ایرانی از میان انواع نه گانه خشونت های خانگی، بیشتر تحت خشونت های روانی و کلامی(7/52 %) قرار دارند. رتبه بعدی از آن خشونت فیزیکی از نوع
قرآن با مدعیان دروغگو چه می کند؟
را بخوان. گفت: حالا سمت چپ برو و آیه آخر را بخوان. صفحه راست آیه اول، صفحه چپ آیه آخر را بخوان. گفت: شما ازدواجت عقب می افتد. ناراحت نباش! بعد هم که ازدواج کنی، چند سالی بچه دار نمی شوی. در حالی که دختر من هم عروس دارد و هم داماد دارد. 24 سال پیش ازدواج کرده است. بچه هایش از دانشگاه فارغ التحصیل شدند، بچه هایش هم ازدواج کردند. من این را کربلا دیدم. دیدم یک عده مرد مرید او شدند. دیگر مرد و زن فرق
قصاص 5 قاتل در زندان
. من به او تذکر داده بودم، اما فایده ای نداشت تا اینکه روز حادثه جلوی مرا گرفت و با هم درگیر شدیم. او با چاقوی میوه خوری یک ضربه به کتفم زد و من هم با چاقویی که داشتم چند ضربه به او زدم و از محل گریختم تا اینکه فهمیدم او فوت شده است. مست بودم فرید 25 ساله، سومین محکومی بود که قصاص شد. سوم آبان ماه سال 88 بود که مأموران پلیس پایتخت در جریان قتل مرد 27 ساله ای به نام ایوب قرار گرفتند
2ساعت همنشینی با کارتن خواب های تهران
. نامش کوروش است. 40 ساله و اهل اصفهان. از کار و بارش قبل از کارتن خوابی که می پرسم با کمی مکث می گوید: عمران خوانده ام. در یک شرکت ساختمانی در اصفهان کار می کردم. با ناباوری و آرام می پرسم: چرا به این روز افتادی؟ چند ثانیه سکوت می کند و به خوردنش ادامه می دهد. بعد از آن می گوید: تصادف کردم، من مقصر بودم، دخترم مرد. با همان نگاه سرد و کلام آرام ادامه می دهد: بعد از آن دیگر زندگی برایم جهنم شد. عذاب
عاشورا؛ نمادی از تناسب هدف و وسیله+فایل صوتی
خیلی کلی باشد. یک نقاش زبردست را در نظر بگیرید و موضوعی را که نقاش را جلب کرده است. نقاش همه چیز را وسیله قرار داده و هدفش این است که تابلوی زیبایی را به وجود بیاورد. یقین بدانید، آن تابلوی زیبا حتی اگر که بهترین تابلو باشد، او را اشباع نخواهد کرد. زمانی من در اصفهان مایل بودم، یکی از نقاشان بزرگ را ببینم. این اصل را در آن جا خوب احساس کردم. در چند مورد دیگر هم در صنف نقاشان و
حوادث رانندگی در کمین رانندگان جوان
قرار دارند خطری که همه شان را تهدید می کند. اما متأسفانه کمتر جوانی است که به این تهدیدات گوش جان بسپرد. جوان، سرعت و حادثه... وقتی درباره این واقعیت تلخ با جوانان گفت و گو می کنیم، بسیاری آن را قبول دارند و در گفته های خود نیز به تجربیاتی از این دست اشاره می کنند. این که فلان حادثه چگونه یکی از دوستانشان را به کام مرگ برد یا باعث شد یکی از آشنایانشان آسیب جدی ببیند.
روایتی خواندنی از عضو جداشده القاعده و گروه های تکفیری
. به رغم اینکه ما به آن دختر نگاه نکردیم، ولی همان دختر از دوست الجزائری مان پرسید: می خواهی حجاب روی سرم بگذاری و بپوشانی ام؟ آن جوان هم جواب داد: خدا از من نخواسته تو را مجبور به پوشاندن خودت کنم، بلکه از من خواسته که به تو نگاه نکنم. دختر خجالت کشید و راهش را گرفت و رفت. این نرم خویی در اخلاق چیزی است که اکثر مجاهدین الان ندارند، چرا که صحبت شیخ انور شعبان را فراموش کرده اند که یک
به رونق بخش خصوصی امیدوارم
باور کنم. از اتللو برایتان مثال می زنم، من قرار بود نقش یاگو را در اتللو بازی کنم. یاگو آدمی است که آن بلاها را سر اتللو می آورد. نه به این خاطر که شرور است. من وقتی درباره نقش فکر می کردم، فهمیدم او حق دارد. چون اتللو به او ظلم کرده، یاگو سال ها به اتللو خدمت کرده، نوکری اش را کرده و او را از مرگ نجات داده اما اتللو وقتی می خواهد معاون انتخاب کند می رود یک جوان دانشجوی آکادمی دیده مثل کاسیو را
روایتی دردناک از فقر و فحشا در خیابان ها
دارد.شاید برای نمایش بهتر اندامش.شاید هم به یک دلیل روشن: فقر! سعی می کند لبخند بزند و جلوی لرزش دستانش را بگیرد اما سرخی چشمانش را نمی تواند حتی در تاریکی شب پنهان کند.نزدیک نیمه شب، زیر پل سید خندان شاید جای خوبی برای یک دختر جوان خانواده دار نباشد اما برای دخترکی که به دنبال جای خواب می گردد و کسب درآمد، زیاد هم بد نیست. یک سانتافه می ایستد.با الفاظ زشت که حتی از دور هم شنیده می شود با
اسیدپاشی ؛ 8 روز پس از آزادی از زندان
این مرد به تصور اینکه پای مرد جوانی در این ماجرا درمیان است، نقشه اسیدپاشی طرح کرد.ساعت 19:45دوشنبه، رهگذران در یکی از خیابان های تهران صدای فریاد مردی را شنیدند که می گفت: سوختم؛ سوختم. همزمان مردی که یک چاقو و سرنگ در دستش بود از محل فرار کرد و مردم با دیدن این صحنه به کمک جوانی رفتند که قربانی اسیدپاشی شده بود. با انتقال مرد جوان به بیمارستان ، پلیس در جریان قرار گرفت و تیمی از
دختر جوان، تسلیم خواسته مدیر کارآگاه مبل سازی شد
روز نو : دختر جوانی که برای استخدام در شرکت مبل سازی وارد کارگاه مدیر شده بود، با دیدن سگ های نگهبان گرفتار شد.شامگاه دوشنبه، 4 آبان ماه زن جوانی به اداره پلیس رفت و از سه مرد به اتهام آدم ربایی شکایت کرد. او گفت: من کارمند یک شرکت خصوصی هستم و از آنجا که درآمدم پایین بود، دنبال شغل مناسب تری بودم. برای کار هم به چند نفر سفارش کرده بودم. دیروز مرد جوانی با من تماس گرفت و مدعی شد صاحب یک
آزار و اذیت 3 پسر شرور به دختر جوان
را مورد آزار و اذیت قرار دادند و پس از آزار و اذیت مرا در اسلامشهر رها کردند و اکنون به علت آزار و اذیت و آدم ربایی از این سه پسر شکایت دارم. بعد از شناسایی و دستگیر فردی که به ادعای دختر در اسلامشهر صاحب کارگاه مبل بود، وی امروز در دادسرای جنایی تهران حضور یافت و در دفاع از خودش مدعی شد: من با وانت این دختر را به سمت کارگاه مبلم در اسلامشهر بردم و نمی دانستم که پسری که این دختر جوان به
مرده که ترس ندارد، از زنده باید ترسید!
اهل قبور به قصد تهیه گزارش به این قبرستان آمده ام اما از آنجایی که از بستگانم نیز در این قبرستان دفن شده اند ابتدا سری به قبور آنها می زنم، فاتحه ای می خوانم، قبرشان را با آب و گلاب می شویم و چند آیه ای قرآن سر قبرشان می خوانم. به قبرهای اطراف نگاه می کنم اینجا همه جور آدم می توان دید از پیر تا جوان، زن و مرد و کوچک و بزرگ فرقی هم نمی کند طرف در دنیا چه کاره بوده است. اینجا وقتی قرار
خمسه: به جوانان توصیه می کنم بازیگر نشوید
به گزارش عصرامروز علیرضا خمسه، بازیگر 63 ساله سینما، تلویزیون و تئاتر، خاطرات زیادی از دوران های مختلف کاری و زندگی دارد. او بخشی از خاطرات دوران کودکی خود را در برنامه خندوانه تعریف کرد که مورد توجه مردم قرار گرفت. خودش صاحب دو فرزند دختر است که یکی از آنها دانشجوست و دیگری کلاس سوم دبستان را پشت سر می گذارد. این بازیگر پیشکسوت سختی ها و خوشی های زیادی را تجربه کرده؛ تجربیاتی که او را
نقدی متفاوت بر اعلام حضور سیدباقر
متعصباته همراه با شور و خالی از شعور ما از شخصیتی هست که جز نام و نانی برای خود، آب و مرحمی برای مردم و قاطبه اصلاح طلبان نداشت! مرا ببخشید اما! سید باقر! شما اسطوره اید ؟ اسطوره چه چیزی؟ اسطوره افراطی گری ؟ ... اسطوره اشتغال؟ اسطوره صنعت؟ اسطوره دانش؟ اسطوره کشاورزی؟ چه هستید؟ که هستید؟ این صفت های بی پشتوانه،این جوهر های بی پیمانه، این قلم های