سایر منابع:
سایر خبرها
با آزاده نامداری از کمپین سرطان تا کار و زندگی
فکر همه جا را کرده اند و از لحظه ای که دچار بیماری شوید تا زمانی که سلامتتان را به دست آورید، حمایت می شوید اما حرف من این است که وظیفه اصلی افرادی که اینجا کار می کنند و اول خود من، آگاهی بخشی است. من در حال حاضر در تهران کار و گفت و گو می کنم و کار من هم در حد توان خودم است که در این خصوص با نشریه ها صحبت و گفت و گو و اطلاع رسانی کنم، اما دوست دارم در شهرستان های کوچک هم این کمپین
گفتم: پاشید ننه! برگردید جبهه
پسر در خط مقدم هستند به تهران بازگرداندند. در همان عملیات رضا از ناحیه دو دست و دو پا مجروح و در بیمارستان شرکت نفت بستری شد. جراحت پاهایش تا شهادت همراهش بود و آن پا کوتاه تر ماند. شهید رضا قنبری آن روزها مردم دسته دسته برای ملاقات با مجروحین جنگ به بیمارستان ها می رفتند. رضا هم مانند بقیه، مراجعه کنندگان زیادی داشت، اما بسیار نگران هادی بودیم چراکه هیچ خبری از او نداشتیم
مداحی که حاضر شد نابینا بماند، اما پزشک صهیونیست درمانش نکند + تصاویر
نداشت پا بگذارد به آن کارهایی که سراسر دروغ و نیرنگ حرف اول و آخر را می زد. شیخ علی روئین نژاد، علاوه بر مباشرت آیت الله تقوی شیرازی، قهوه چی چند هیئت از جمله اطاق سازان تهران هم بود. مداح جوان و خوش لباس و خوش صدا را دوست داشت و این شد که خواستگاری کرد از او! اول سر حرف را باز کرد که چرا زن نمی گیرد و بعد گفت که دختری پاک و باحیا سراغ دارد و دست آخر، وقتی داماد با خانواده اش راهی خانه دختر شد
غفوری فرد:رحیمی یک ریال هم برای خودش خرج نکرد/سیدحسن خمینی اصولگراست
/> * باشگاه خبرنگاران جوان: شما در دو دوره به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری وارد عرصه انتخابات شدید. چه شد که به این نتیجه رسیدید که می توانید رئیس جمهور شوید؟ من در دو دوره در سالهای 60 و 80 کاندیدای ریاست جمهوری شدم و در سال 1400 نیز کاندیدا خواهم شد! البته حضورم در هر دو دوره به پیشنهاد بزرگان و مسئولین نظام بود و شخصاً تمایلی به این مسئله نداشتم. در دوره اول پس از شهادت مرحوم شهید رجایی، فقط
گفت وگو با کارگردان سریال نفس گرم
اسلامی همه چیز را حل می کنید و تمام می شود؟ کاری که ما در آن زمان انجام دادیم، دفاع صنفی بود، حداقل همان چند نفر می توانند امروز حرف بزنند که این کار ما چقدر بار سیاسی داشت یا خیر. از سوی دیگر هم مثلا یکی از بازیگرها در مجلسی بوده، چیزی استفاده کرده و بعدش با ماشین تصادف کرده بود و بعدها گله می کرد که چرا خانه سینما از او دفاع نکرده است! خب خیلی مشخص است که چرا این اتفاق نمی افتد
همدانی، جعفری و قاسم سلیمانی درس آموخته مکتب خمینی اند/ همدانی ظرفیت های مغفول سوریه را پای کار آورد
همدانی صحبت کردیم و او از برنامه هایش گفت. حرف هایش با آن قیافه نظامیش به دل ما نشست. ما تشنه امکانات بودیم و او می گفت که این بخش ها را تهیه کرده ایم و این بخش ها را نیز تهیه خواهیم کرد. آن وقت سردار همدانی مسئول تدارکات سپاه بود. * غلط نیست اگر بگوییم تدارکاتی ها بنیان گذار سپاه بودند بعد از آن مرحله من مسئول آموزش سپاه همدان شدم. شهید تقی بهمنی مسئول عملیات و سردار نوری
این فرمون دست کیه؟
همه تقریبا سر این موضوع که رانندگی در ایران وضعیت آشفته ای دارد اتفاق نظر دارند، انگار این قوانین رانندگی نیست که در خیابان ها اجرا می شود و قاعده دیگری در جریان است. نوعی آشفتگی که نتیجه آن نقض حقوق یکدیگر و آمار بالای تصادف و تلفات جانی است. معلوم نیست وقتی پشت فرمان می نشینیم چه قانونی را اجرا می کنیم. وقتی از اصلاح فرهنگ رانندگی حرف می زنیم و از فرهنگ سازی و تغییر می گوییم، مسلما
فروش یک نوزاد در تهران در کمتر از 5 دقیقه
و از درد مچاله. ال سی دی کوچک سالن پذیرش اسم زائوها را ردیف کرده با نوع عمل؛ سزارین، طبیعی. این طرف پنجره: - نام: هانیه - نام خانوادگی: ر - سن: 20 - زایمان چندم: دوم - نام پدر: نمی دانیم - مدارک شناسایی ندارد تمام مدت بوی آزار دهنده لیلا یکی دو قدم عقب می راندم. لیلا نامه پزشکان بدون مرز را می دهد و هانیه را
بسیج مردمی، از خط مقدم جنگ تا پشتیبانی
شیوع راهپیمایی ها علیه رژیم ستمشاهی، من نیز چون دیگران در صفوف راهپیمایی شرکت می کردم. در یکی از این راهپیمایی ها، یکی از عکاسان کازرونی انقلاب به نام آقای پاکدل از راهپیمایی عکس برداری نمود. از قضا این عکس ها به دست ماموران رژیم افتاد. خب بنده هم به دلیل این مسئولیتی که در هیئت محل داشتم و تقریباً شناخته شده بودم، به سرعت شناسایی شدم، و از آن جا که در محل شناخته شده و مورد احترام بودم، خیلی
خاطرات کربلا: فی الطریق
! همون قضیه ی صدور انقلاب و برادر یلماز است.داخل پرانتز این مطلب را بگویم: الان بنده در حالی این نوشتار را می نویسم که انقلاب خیلی جاها صادر شده است مردم یمن و مصر و اردن و لیبی و ... به خیابان ها ریخته اند و فریاد اسلام خواهی سر داده اند! البته فکر کنم تیر ما به خطا رفت! طبق محاسبات ما باید یک اتفاقی در عراق می افتاد ولی مثل اینکه ... . تعدادی هم دست نوشته با خط بزرگ تهیه شده بود تا بچه ها
گاف های سریال معمای شاه تمامی ندارد!
چندانی دیده نمی شود، جز این که به دلیل پیشرفتی که در حوزه سخت افزاری در حوزه سینما صورت گرفته، اندکی کارهای ایشان خوش آب و رنگ تر شده؛ همین و دیگر هیچ. البته همه تقصیرها به ایشان برنمی گردد. مسئولانی که هزینه های گزافی در اختیار ایشان قرار می دهند بیش از همه مقصرند. ساخت سریالی هم چون معمای شاه یک پروژه ملی محسوب می شود. می شد در کنار آقای ورزی مشاوران زبده تری قرار داد یا دست کم یک نویسنده خوب که لااقل بتواند در نوشتن دیالوگ های ساده به ایشان مدد برساند. اما ظاهراً هیچ کس در آن دستگاه عریض و طویل عقلش به این چیزها نمی رسد. ...
مهم ترین تصویرگر حماسه ی مردمی اربعین
دغدغه دیپلمات های تلویزیون نبود. پیشنهاد دادم. آقایی را که مدیر شبکه بود می توانم اسم ببرم. خودش یادش هست. چند بار به او تلفن زدم و گفتم من حاضرم بروم لیبی. می خواهم بیداری اسلامی مصر را به تصویر بکشم. چه کنم که دست و پایم بسته است؟ کار من شبیه فوتبالیستی است که قرار است برود به زمین و به تیم مقابل گل بزند. می دانید وضعیت من چطور است؟ من باید بروم و زمین فوتبالی را که قرار
صدور حکم قصاص برای عامل قتل با - چاقوی سیاه -
آن جملات را بر زبان راند، حسین جوانی که در حال استعمال مواد مخدر بود به همراه خانواده همسرم با او درگیر شدند. من هم در یک لحظه چاقو را از کابینت آشپزخانه برداشتم و قصد داشتم روی دست حسین بزنم تا حجت را رها کند ولی او دستش را کشید و چاقو به سینه حجت فرو رفت این در حالی بود که من قصد قتل نداشتم! پس از آن هم چاقو را به آشپزخانه پرت کردم و از محل گریختم! ... این گزارش حاکی است: پس از تکمیل
سیدحسن خمینی اصولگراست/ جریان انحرافی، کمر دولت قبل را شکست/ طیف نزدیک به دولت؛ مهم ترین جریان در ...
افرادی که کاندیدای انتخابات می شدند خطر ترورشان بالای 50 درصد بود، بنده بعنوان کاندیدا وارد عرصه شدم. * باشگاه خبرنگاران جوان: در دوره دیگر یعنی در سال 80 چرا کاندیدا شدید؟ انتخابات سال 80، دوره دوم انتخاب رئیس دولت اصلاحات بود و البته مشخص بود که وی در این دوره هم رای خواهد آورد، البته افرادی نیز کاندیدا شدند اما همه مطمئن بودند که رئیس دولت اصلاحات برای بار دوم هم رای
صداپیشه عاشق
و از قضا مغز گردو نصیب من شد. خوب گردو را شکستم و خوب خوردم، همه بچه ها خندیدند و خوش شان آمد. معلم گفت تو استعداد بازیگری خوبی داری و تشویقم کرد. در آن سن و سال این حرف ها بسیار برایم خوشایند بود تا اینکه یک شب در تالار فرهنگ که واقع در دبیرستان تمدن بود، تئاتری اجرا می شد. آن زمان در زاهدان بودم. دبیرستان تمدن و دبستان فردوسی دیوار به دیوار هم بودند. من دانش آموز دبستان فردوسی بودم. از دیوار
خاطرات یک کارگردان از پیاده روی اربعین 1433
اسیر عراق در ایران بودم، ما یکی بودیم با ایرانی ها، مهمان آنان بودیم، به لطف امام حسین (ع). اسیر عراقی به عشق امام و با یاد نام امام اشک می ریخت... شاید در نیم ساعت به اندازه چهار پنج ساعت کار، مصاحبه گرفتیم ولی مهم تر از حجمِ کار، محتوای زیبایی بود که ثبت شد که در این چند روز و در کارِ ما، فقط همین برایمان مهم بوده. همان چیزی که گاهی به صد مقدمه ناجور است و گاهی این چنین که ذکرش رفت خود به خود
خاطرات یک زائر حسینی از زیارت اربعین
داشت، از خیابان چهارمردان قم به سمت شهر مرزی مهران حرکت کردم. همراهانم سه نفر افغانی بودند که بستگان و دوستانشان مرتب به آنها زنگ می زدند و در جریان لحظه به لحظه سفر قرار می گرفتند؛ این امر نشان می داد که تا چه اندازه پیوند فامیلی در بین آنها مستحکم است. پس از حدود ده دقیقه حرکت، راننده سیگارش را روشن کرد. با لحن ملایمی گفتم ما حاضریم توقف کنیم تا شما سیگارتان را در بیرون بکشید و سپس حرکت
معلول را به جامعه بازگردانیم
را به معلولان و غیرمعلولان نادرست خواند و اظهار کرد: فقط یک نوع تئا تر وجود دارد و ما تئا تر معلولان یا هر نام دیگری نداریم. بنابراین تمام سازمان ها و ارگان های مسئول در زمینه برنامه ریزی باید برای این بخش نیز فکری کنند. او افزود: شهرداری تهران، سازمان بهزیستی، وزارت بهداشت و وزارت فرهنگ و ارشاد همه به نوعی فعالیت های مرتبط با تئا تر انجام می دهند اما هیچ یک از این سازمان ها جز وزارت
نابینایی؛ میهمان ناخوانده خانواده کهگیلویه و بویراحمدی
به گزارش دولت بهار به نقل از تسنیم، خیلی سعی کردم خود را زودتر به جلسه که قرار بود در استانداری کهگیلویه و بویراحمد برگزار شود، برسانم همین که از درب ورودی استانداری وارد شدم زن میان سالی رو که دست پسر جوانی در دستش بود توجه من را به خودش جلب کرد،پسر چشمانش بسته بود و زن هم مدیرانی را می دید که بدون توجه به او و سراسیمه سعی می کردند خودشون رو زودتر به جلسه برسانند. فاصله ام که با زن و
گاف های سریال معمای شاه تمامی ندارد!
گزافی در اختیار ایشان قرار می دهند بیش از همه مقصرند. ساخت سریالی هم چون معمای شاه یک پروژه ملی محسوب می شود. می شد در کنار آقای ورزی مشاوران زبده تری قرار داد یا دست کم یک نویسنده خوب که لااقل بتواند در نوشتن دیالوگ های ساده به ایشان مدد برساند. اما ظاهراً هیچ کس در آن دستگاه عریض و طویل عقلش به این چیزها نمی رسد./ایسنا
چرا هنوز هم مشغولِ کاری هستید که از آن متنفرید
شدم! ” چه مدت است که چنین افکاری در سر دارید؟ چند هفته؟ چند ماه؟ چند سال؟ "می دانم متولد شدم، می دانم خواهم مرد، فاصله ی میان این دو متعلق به من است. من متعلق به خودم هستم.” من متعلق به خودم هستم نوشته ی پرل جَم چه کارهایی دراین باره انجام داده اید؟ چه اقدامی صورت داده اید؟ کاری نکرده اید؟ قطعاً! شما هر شب در گوگل به دنبال وب گاه ها
خاطرات جذاب مترجم انگلیسی خطبه های امام حسین علیه السلام
گفتم در مورد این اسم یعنی حسین در اینجا تحقیق می کنم؛ او گفت: من مسلمان نیستم. با تعجب از او پرسیدم: تو مسلمان نیستی، ولی نام تو حسین است؟ گفت بله، اجازه بده من خاطره ای را برای شما بگویم، در همان شلوغی ورودی فرودگاه این خاطره را نقل کرد، من هندو هستم و پدر و مادرم، قبل از من شش دختر داشتند و با هم قرار گذاشتند که اگر پسر دار شوند نام او را حسین گذارند و من همان تک پسرم، البته من از این نوع خاطرات
انهدام باندسارقان منازل/ آمادگی پلیس راهور در استقبال از زائران/ تشدید اقدامات پلیس درگردنه اسدآباد/ ...
افزود: ماموران پلیس آگاهی استان حین گشت زنی در راستای طرح پیشگیری ومهار ایندسته از سرقت ها، به یکدستگاه خودروی پژو پارس سفید رنگ مشکوک و پس از استعلام شماره پلاک به مسروقه بودن پلاک آن واقف شدند اما در حین صدور دستور توقف به راننده خودرو، راننده بدون توجه به اخطار پلیس اقدام به فرار کرد. این مقام انتظامی در ادامه بیان داشت: ماموران طی یک عملیات تعقیب و گریز در نهایت خودرو را متوقف و
21 نکته درباره بیست و یکمین نمایشگاه مطبوعات
نام لااله الّا الله روی آن نوشته شده بود. ای کاش می توانستم به او بگویم که قران فرموده است :"سبّح اسم ربک الاعلی" و نباید نام خدا را در روی زمین ملعبه تجارت کرد. نکته هفتم معماری دیوار مصلّا با نقش و نگارهای فیروزه ای و آیات سفید سوره فجر و اشکال هندسی معنا دار آن چشم مرا در پای خودش میخکوب کرد و جان مرا در مخزن الاسرار نظامی در وصف پیامبر گرامی اسلام با این اشعار نظامی پیوند
روایت یک کارگردان از حضور یک آقازاده در جبهه
دوباره شروع کرد به حرف زدن که من خودم همان لحظه برای این بچه مرخصی رد کردم و دادم دستش و گفتم: برو. با ساخت مجموعه شهید همت مخالفم/ پسر مرحوم عسگراولادی 9 ماه مرخصی نرفته بود////فعلا متتشر نشود داوودی هر وقت هم که عملیات می شد، من جلو بودم، یعنی همراه بچه ها می رفتم، یعنی از نظر روحی امکان نداشت بتوانی ماندن را تحمل کنی. مثلا سرهنگ رسول عبادت در بغل خودم، شهید شد. او هم یکی از
پرویز پرستویی از دیار عاشقان تا بادیگارد
حالی که اولا همه کوراساوا را به خاطر آن فیلم هایی می شناسند که ساخت شان اصلا ساده گرفته نشده بود و اتفاقا خیلی هم پر زحمت بوده اند و در ثانی؛ حاتمی کیا وقتی این حرف را می زد که هنوز پنجاه سالش نشده بود حال آنکه کوراساوا در سن 80 سالگی فیلم های ساده اش را ساخت. حاتمی کیا فکر می کرد زود تمام شده، اما بالاخره تصمیم گرفت که سراغ یکی از ایده های قدیمی و ساخته نشده اش برود. چ فیلمی بود خوب یا
وقتی چهره غمگین از داغی بزرگ پرده برمی دارد
برای آزادی کربلا. مادر گفت: یعنی می شود ما هم به کربلا برویم گفتی آری مادر کربلا حق پدر و مادر شهیدان است چون فرزندانشان برای آزادی کربلا می جنگند . من دو بار مجذوب کلامت شده بودم و داشتم فقط گوش می کردم ، به معصومیت نگاهت، به لباس های ساده ات، حتی یک روز هم تغییر نکرد، در میان حرفهایت احساس کردم مادرم را آماده می کردی و فتی باید بروم و دشمن را زمین گیر کنم. مادر یک لحظه از پختن نان دست
وقتی هوش آمدم خود را در میان کشته شده ها دیدم
ماجرا نداشتند. اتوبوس مسافربری تهران به اردبیل، حوالی ساعت 1:15 بامداد امروز /سه شنبه/ در کیلومتر 20 لاین شمالی مسیر ارتباطی زنجان - قزوین درحال حرکت بود که به دلیل خستگی و خواب آلودگی راننده واژگون و چهار نفر از مسافران در دم کشته و 28 مصدوم نیز به بیمارستان آیت الله موسوی زنجان منتقل شدند که متاسفانه یکی از مصدومان نیز در این مرکز درمانی به کام مرگ فرو رفت. 597/6085
سایه بان زائران
خورشید چشمانم را می زد. دستم را به روی چشمانم گذاشتم.پسرک کارش تمام شد. به زبان عربی از او تشکر کردم و در همین حال متوجه شدم که دیگر از آفتاب خبری نیست. آرام سرم را بالا آوردم. جا خوردم. همان مرد با دست گچ گرفته جلوی تابش آفتاب را گرفته بود. چشمانم به چشمانش خیره شد. بغض را از راه چشمانش به من انتقال داد. تازه متوجه کار او شدم. گویی تنها کاری که از او برمی آمد همین بود که جلوی تابش خورشید بر زائران را بگیرد.
فروش نوزاد در تهران در کمتر از 5 دقیقه!
/> سیگار را می تکاند و باز بدون اینکه لب هایش تکانی بخورد، می گوید: چون تویی قبول می کنم ، با همان صورت یخ زده. حرف هایمان در کمتر از 5 دقیقه تمام می شود و معامله جوش می خورد و بچه اش را می فروشد. از اتاق بیرون می آید. می گوید به سپیده زنگ بزن بگو من حالم خوب نیست می خوام برم پارک. سپیده برایش مواد جور می کند و می آید. یک جلد تک تک، فندک، قاشق، سیگار را می گیرد و می رود داخل اتاق به