سایر منابع:
سایر خبرها
زنده به گور
بود و با هم زمین خوردیم اما اصلا متوجه نشدم سرش به جایی خورده باشد. به بیمارستان که رسیدم گفتند بچه مرده است. امیر حالا می گوید: نمی دانم چطور این اتفاق افتاد. قبول دارم بچه را زدم البته این کار را وقتی انجام دادم که حس کردم شیر داخل گلویش پریده و راه نفسش را بسته است. بچه داری بلد نیستم. قبلا بچه ای را بغل نکرده یا به او شیر نداده بودم. فقط می دانستم وقتی شیر به گلوی بچه می پرد، پشتش می
گفتگوی خاص و خانوادگی با امین زندگانی و الیکا عبدالرزاقی + تصاویر
/> - الیکا عبدالرزاقی : نه، نمی شناختم. امین زندگانی : من عکسی در رامسر دارم که مربوط به دو سالگی من است. آن زمان سال 53 بود و درست 40 سال بعد یعنی سال 93 هم دوباره به آنجا رفتم و در همان مکان عکس انداختم... - الیکا عبدالرزاقی : من رامسری هستم... - امین: بله، برای همین به من می گفتند که تو از قبل نقشه کشیده بودی از رامسر زن بگیری
به خاطر پسرم
دبستان می رفت می توانست به راحتی بنشیند و بنویسد برای همین خودش می رفت اما کلاس پنجم که بود یک بار دیگر زمین خورد و دستش درگیر شد و از آرنج دست راستش قفل شد. بعد از آن دیگر نمی توانست بنشیند و بنویسد و باید می ایستاد اما در راهنمایی خودم کنارش بودم؛ یعنی او را مدرسه غیرانتفاعی ثبت نام کردیم که تعداد بچه ها کم باشد و کادر مدرسه هم بتوانند مواظب محمدرضا باشند. چون دارو مصرف می کرد نباید معده اش خالی می
تفکر انحرافی توسل بدون جهاد فی سبیل الله
نمی روی فاطمه جان؟ عرض کرد: یَا رَبِّ شِیعَةُ شِیعَتِی ، شیعه شیعیانم . من بخواهم شیعه فاطمه اطهر (سلام الله علیها) پیدا کنم می گویم روح الله، می گویم این رهبر عزیزمان. بعد خدای متعال فرمود فاطمه جان راه بیفت و برو در صحرای محشر، هر که به تو تعلق داشت، تو را صدا زد و پناه خواست، اصلا ًهر کسی را دوست داری از این صحرا گلچین کن برو. هرکسی را خواستی با خودت ببر، من نمی دانم قیامت چه می شود. فقط این را
شهیدی که "کادوی عروسی اش" را به خانواده شهدا داد+عکس
کرد. داد میزد. تو حال خودش نبود. بلند گو را گرفت دستش. انگار شب قبل ازعملیات است و دارد برای بچه ها اتمام حجت میکند. اشک همه را در آورد. می گفت امشب شب عروسی من نیست. عروسی من وقتیه که توی خون خودم غلت بزنم. پاکت های هدیه ماشین آمده بود دم در، دنبالش. پوتین هایش را واکس زده بودم. ساکش رابسته بودم. تازه سه روز بود که مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک
پیش بینی امام (ره) درباره حرف و حدیث های 50 سال بعد
، به ایران دادند، نیروی هوایی چند فانتوم برای حفاظت و استقبال از آنها فرستاده بود. یاسر عرفات در بدو ورود در مصاحبه ای به این قضیه اشاره کرد و گفت: یک زمانی این فانتوم ها بر سر ما بمب می ریختند و امروز دیدم به استقبال ما آمده اند. هیئت فلسطینی در محل استقرار امام(ره) با ایشان ملاقات کردند. در آن روزها بیشتر اوقات در رادیو و تلویزیون مشغول بودم. غروب رفتم سری به مدرسه رفاه بزنم. آن ها در طبقه پایین
نقش های صادق طباطبایی در تحولات انقلاب
وزیر کشور-دکترصدر حاج سیدجوادی- بود برای ایشان شرح دادم و ضمنا گفتم آقا، حالا که دنیا، شما و رهبری شما و این انقلاب به این عظمت را پذیرفته و به رسمیت شناخته است چه نیازی به رفراندوم داریم؟ من مطمئن هستم که اگر شما جمهوری اسلامی را به عنوان نظام سیاسی کشور اعلام کنید، هم مردم ما و هم مردم دنیا آن را خواهند پذیرفت. ایشان در جواب گفتند شما الان نمی فهمید. 50سال دیگر خواهند گفت با سوءاستفاده از احساسات
علی اصغر تا آخرین لحظه همراه نیروهایش ماند
بود و می توانست صحبت کند. دیدم سر اصغر پایین افتاده است. خودم را به او رساندم و سرش را بین دستانم گرفتم. به او گفتم: اصغرجان ذکر بگو، می رسیم، دیگه تموم شد. خیلی بی حال شده بود، اما در همان وضعیت لبخند می زد و مشخص بود که نای حرف زدن ندارد. کمی بعد دوباره گفتم اصغر بیداری؟ سرش را تکان داد. چون هر لحظه احتمال شهادتش می رفت، نزدیک پد هلیکوپتر باز صدایش کردم و گفتم اگر می تواند دستش را
از بیم تا هیم
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سبلانه ، در باتلاقی فرو رفته بودم و هیچ امیدی به زنده ماندن نداشتم؛ آخرین لحظات عمرم را تصور می کردم و با هر صلواتی که می فرستادم، اندکی فرو می رفتم؛ یاد دوران نوجوانی ام افتادم همیشه تصور می کردم که مکان و زمان مرگم چگونه خواهد بود؟ حالا که در باتلاق قرار بود جان دهم، مکانش برایم مشخص شد اما زمانش... . خودم را به خدا سپردم و از او خواستم مرا در آرامش
چرا مرد خشمگین همسر نوجوانش را به قتل رساند؟
. گفتم می آیم حتی تا دم در هم رفتم اما بعد با خودم گفتم بهتر است حداقل امشب وارد این درگیری نشوم چون خیلی خسته بودم، با خودم گفتم داخل می روم و حرفی به برادر سارا می زنم آن وقت دعوا می شود، بهتر است فردا بیایید؛ اما متاسفانه این حادثه اتفاق افتاد. راستش را بگویم برادرم مشکل دارد و همه ما این را می دانیم و خانواده سارا هم می دانستند هربار که برای مراجعه به پزشک یا خرید دارو می رفتم او هم می آمد حتی آن
پ نه پ جدید و خنده دار
/> بچه که بودم تو جمع فامیلی نشسته بودیم دختر داییم داشت صحبت میکرد یه دفعه کنترلشو از دست داد از خجالت داشت میمرد من میخواستم از دلش در بیارم گفتم اشکال نداره بابای منم همیشه تو خونه از اینکارا میکنه/الهی حال پدرمو باید میدید/ به خاطر این فداکاری هم کتک خوردم فامیلمون اومده میگه شما دانشجویی ؟ گفتم پ ن پ پشت کنکور مهد کودک گیر کردم ! رفتم واسه کنکور !!! عجله داشتم کارت
کارتن خوابی یک سرمایه دار!
. از طرف معامله خبر نداشتم تا اینکه روز قرارداد متوجه شدم آن زمین مال چند یتیم است. به خودم گفتم بی خیال. با رفیقم زمین را خریدیم و بعد با فروش آنجا سود کلانی به جیب زدیم. پس از این خرید و فروش، معاملات بزرگ تری انجام دادم. اما مسیرم خیلی فرق کرده بود. دیگر هیچ کس را نمی شناختم. مسیرم به کلی تغییر کرد. مادرم هرچه بهم می گفت: حسن! دست بردار از اینکارها. هیچ معلومه که چه کار می کنی؟ توجه نمی کردم
سلحشور: خجالت می کشم برای ساخت سریالم از حضرت آقا کمک بگیرم
مراجع تقلید دادم متن را اما نخواندند حتی سیناپس را که خیلی هم خلاصه و در حد 200 یا 300 صفحه است چه برسد خود سریال که 2 یا 3 هزار صفحه است. حتی کوتاه و داستان اجمالی حضرت موسی و بنی اسرائیل را دادیم نخواندند و گفتند که شما فیلم را بسازید و ما بعداً نظرمان را می دهیم به همین صراحت. * به خاطر بحث اطمینان است؟ خیر چون قبلاً همان بزرگواری که گفت بروید بسازید و بعد ما نظر می دهیم؛ در
الیکا عبدالرزاقی و امین زندگانی و رابطه عاشقانه شان
زندگانی را دیده بودید؟ - الیکا: بله، بازیش را دیده بودم. من اولین کاری که از امین زندگانی دیدم، سریال وکلای جوان بود. پیش از آن او را نمی شناختید؟ - الیکا: نه، نمی شناختم. امین: من عکسی در رامسر دارم که مربوط به دو سالگی من است. آن زمان سال 53 بود و درست 40 سال بعد یعنی سال 93 هم دوباره به آنجا رفتم و در همان مکان عکس انداختم... - الیکا: من
وقتی ویشکا آسایش از همسرش خواستگاری کرد!
خردسالی معنی اسمم را می دانستم چون همه می گفتند چقدر اسمت قشنگه. ویشکا یعنی چی؟ بعد رفتم سراغ پدربزرگم و از او پرسیدم ویشکا به چه معناست؟ او هم گفت: نعمت الهی که از طرف خداوند به سوی بندگانش سرازیر است. بعد من هم نشستم و یک صفحه تمام معنی اسمم را نوشتم تا آن را حفظ شوم. حالا دیگر هرکس می پرسید معنی اسمت چه می شود؟ به سرعت می گفتم نعمت الهی که از طرف خداوند به سوی بندگانش سرازیر است. من
انتخاب های سخت (9)
150 آهسته در حال بهبود او گزارش داد که مردم سراسر پاکستان برای همسرش دعا می کنند. صبح روز بعد، ریچارد هنوز در کش و قوس حیات بود. پزشکان تصمیم گرفتند که عمل جراحی ضروری دیگری برای تلاش به منظور توقف خونریزی، انجام دهند. تمام ما در حال دعا کردن بودیم. من نزدیک بیمارستان مانده بودم، همانطور که بسیاری دیگر از کسانی که عاشق ریچارد بودند نیز در آنجا مانده بودند. حدود ساعت 11 صبح، رئیس
حبس کردن 3روزه کودک خردسال در چاله آسانسور
مشکلات بچه را سقط کنیم و شرط گذاشت در صورتی با من زندگی می کند که سقط کند و من هم قبول کردم اما بعد از سقط زیر قولش زد و از من جدا شد. وی ادامه داد: مدتی کارت سرویس آسانسور چاپ کردم و در ساختمان هایی که آسانسور داشتند، پخش کردم تا درآمدی کسب کنم تا اینکه چند باری به عنوان کمکی فرید برای سرویس آسانسور به این ساختمان رفتم و احتمال دادم که پدر آناهیتا پولدار است، به همین خاطر نقشه آدم
قسمت پنجم: زیبا
رسیدند و یکی شان گفت: وای بچه ها یک میمون اینجا نشسته و بعد به سمت من سنگ پرتاب کردند. یک نفر از راه رسید و گفت دختر جان فرار کن و برو. تازه آن وقت بود که فکر کردم دیگر نباید منتظر مادرم بمانم. زیبا در مدرسه نیز یار و یاوری نداشت. همیشه من بودم که سراغ دیگران می رفتم. هیچ دوست صمیمی ای نداشتم. خیلی وقت ها مورد تمسخر همکلاسی و معلمانم قرار می گرفتم. نمی دانم، شاید خسته می شدند از چهره من. با خنده
گپی با ماه چهره خلیلی، بازیگر سریال گذر از رنج ها
کلید خورد، اما بعد از ده ماه کار خوابید و من به انگلستان برگشتم، وقتی به ایران آمدم بازی در سریال مختارنامه پیشنهاد شد. همزمان با این سریال تولید مجموعه در چشم باد دوباره آغاز شد و من کارم را در آن ادامه دادم و بعد از آن سریال کلاه پهلوی به من پیشنهاد شد که باید در آن با لهجه قدیمی انگلیسی صحبت می کردم و چون در انگلستان بازیگری تئاتر خواندم و چنین واحدی را پاس کرده بودم، این کار را
زندگی و مرگ شاعر زبان بسته ها در 7 پرده
چیز دیگری بوده ،مال من اونجوری نبوده.به جان خودت اصلا این روزها کسی به فکر این چیزا نیست و اون واژه دل مشغول کن تو با کمیت عوض بدل شده:ببین چقدر بنزین داری؟ببین چقدر به اجاره خانت (خانه ات،حق با توئه)اضافه شده،چقدر شهریه بچه هات زیاد شده ،خلاصه قربان وجود قبلی و روح فعلی ات بروم.من چند صباحی جای تو را در مجله ای گرفتم تا کمیت صفحات آن مجله تغییری نکند،مثلا 14 صفحه،13 صفحه نشود.خلاصه کلام از یک طرف
آنچه در 20 روز آخر بر مرتضی گذشت
پاسخش به حرف من مثبت بود، دستم را فشار می داد و اگر منفی بود، عکس العملی نداشت.مرتضی در جریان همه مسائل پزشکی اش بود و من به همین دلیل عصر سه شنبه در گوشش گفتم: مرتضی! اگر قرار باشد عمل شوی به خاطر پایین بودن پلاکت هایت، خونت بند نمی آید. از دیشب 10 واحد پلاکت و 6 واحد خون به تو تزریق کرده اند و فاکتورهای خونت 70 درصد بهتر شده است. (البته واقعیتش 70 درصد نبود و من امیدوارانه به مرتضی حرف زدم
رضا ناجی: قبول ندارم؛ من تکراری نشدم
سینمایی نیمکت به کارگردانی محمد رحمانیان بودید؟ بله، همان طور که خودتان اشاره کردید بازی ام در این اثر هفته قبل به پایان رسید. هر چند که فیلمبرداری این کار هنوز ادامه دارد. نیمکت از فیلمنامه و کارگردانی درخشانی برخوردار است. مدت ها بود تا این حد تحت تاثیر فیلمنامه ای قرار نگرفته بودم. در این فیلم ایفاگر چه نقشی هستید؟ در نیمکت نقش رئیس یک زندان را بازی می کردم. زوایای
گفتگو با کوتاه قدترین دانشجوی ایران
آن موقع که مدرسه می رفتم و دبیرستانی بودم، در راه بچه های دیگر فکر می کردند که من دختر بچه هستم و سر به سرم می گذاشتند. من هم اخم می کردم و جواب شان را نمی دادم. البته من خیلی به دل نمی گرفتم. به هر حال بچه بودند و کنجکاوی می کردند. یا گاهی اوقات دخترهای دبیرستانی می آمدند سراغم و فکر می کردند ابتدایی هستم و با لحن کودکانه ای می پرسیدند:کلاس چندمی؟ * از مردم چه انتظاری داری؟ همیشه
40 روز از شهادت سردار الله دادی گذشت
تکان دادم تا آرام بشود وترسی نداشته باشد.حاجی منتظرم بود.نمی توانستم تا آمدن خودرو صبر کنم. آن مجروح را به جاده رساندم ،تا بچه هایی که با خودرو از انجا عبور می کنند اورا به عقب برگردانند تا درمان شود. رفتم به سمت خط ،دیدم حاج علی روی تپه نشسته گفت دیر رسیدی من هم گفتم در مسیر ،یک اتفاقی افتاد که دیر شد.بعد با حاج علی الله دادی ،شروع کردیم سر عراقی ها اتش ریختن. منطقه تماما درخت زار بود.تانک ها
گاهی به سبک زندگی شهید حمید باکری / از تحصیل در دانشگاه کلن تا شهادت بر اثر اصابت آر.پی.جی+ تصاویر
خودی به سمتم گلوله شلیک می شد و هم از سمت نیروهای دشمن. برای این که از گلوله ها در امان باشم چاره ای نداشتم جز این که جنازه یک عراقی را بیندازم روی خودم تا فردا صبح تو همین وضعیت بودم، وقتی بچه های گردان حضرت علی اصغر(ع) مرا پیدا کردند واقعاً تعجب کرده بودند که چطور در این وضعیت زنده ماندم، هیچ چیزی جز عاشقی نمی تواند یک نفر را در این شرایط نگه دارد. تصور این که وسط میدان جنگ با بدن زخمی
نگاهی به سبک زندگی شهید حمید باکری
که خواندید بخشی از خاطرات همسر شهید حمید باکری است. به جای گریه بنشین برایم قرآن بخوان! یک دفتر داشتیم که قرار گذاشته بودیم هر کدام مان هر موردی از دیگری دید، در آن دفتر بنویسد تا به اصلاح رفتار یکدیگر کمک کنیم. حمید می گفت: تو چرا هیچی از من نمی نویسی؟ چه داشتم که بنویسم. آن روزها هر بار که می خواست برود، بدجوری بی طاقتی نشان می دادم و گریه می کردم تا این که یک بار رفتم سر
پیشگویی شهید خرازی که خیلی زود محقق شد / ماجرای منتشر نشده طرح عملیاتی فتح مکه
، زیرا پیامبر هیچ وقت کار را این طور انجام نمی داده بعد نشست و با انگشتان دستش روی زمین به طور دقیق نقشه عملیات احد را کشید که کوه پشت سر چگونه بوده است و لشگر چگونه ایستاده بوده اند درست مانند کسی که خودش هم در صحنه جنگ بوده است. خیلی دقیق برایم توضیح داد. صاحب نیوز : درباره فضای مکه نظری نداشت؟ یادم است دستش را گرفتم، گفتم بیا برویم به سمت جبل النور آنجا مقداری ماندیم و دعا
وقتی گفتند حمید شهید شده گفتم :بهتر; الحمدلله... حالا دیگر می خوابد
/> 2- دفتری داشتیم که قرار گذاشته بودیم هرکسی هر موردی از آن یکی دید، در آن دفتر بنویسد. این دفتر همیشه از اشکالاتی که درباره من بود، پر می شد. حمید می گفت: تو چرا این قدر به من بی توجهی! چرا هیچی از من نمی نویسی؟ چه داشتم که بنویسم؟... آن روزها هر بار که می خواست برود، بدجوری بی طاقتی نشان می دادم و گریه می کردم. تا اینکه یک بار رفتم سر وقت آن دفترچه یادداشت و دیدم نوشته هر وقت که می روم، به
عمامه ای که از سر افتاد
. باز هم عبای امام گیر کرد عبا را کشیدم و گفتم: آقا عبا نمی خواهید. عبای امام را زیر بغلم گرفتم وخیل سریع بغل راننده نشستم وگرفتم: برو. گفت: کجا؟ گفتم: از بهشت هرا بیرون برو. کمک ماشین رازد و از پستی و بلندی سنگ های قبر ماشین حرکت کرد و آژیر می کشید و از بلندگوی آمبولانس می گفتم: بروید کنار حال یکی از علما به هم خورده، باید او را به بیمارستان برسانیم. اگر می فهمیدند امام داخل
خاطره ای از کامران نجف زاده به مناسبت روز خبرنگار
خوردوتونلی در کارنبود.به دستشویی ختم می شد.تصویرگرفتم و پلاتو دادم و آمدم بالا.حراست فروشگاه تازه داشت با مدیرشان هماهنگ می کرد.نمی دانستند من کارم را کرده ام.گفت:"ببخشید!می گن اجازه ندارید تصویر بگیرید.باید هماهنگ بشه".هماهنگ بشه در ادبیات ما یعنی عمرا!گفتم:"ای بابا!باشه!خداحافظ". حراست یا دربان فروشگاه باهمکارانش تا دم در آمد.شک کرده بود.گفت: "اقای نجف زاده!نکنه تصویری چیزی گرفته باشید.مارو