سایر منابع:
سایر خبرها
موی دماغ
شد زن سپهدار بچم، بچم تک و پک افتاد مرد! حالا اینم اَ چوپونه مون، و پشم را کنار گذاشت و پیچ و تابی به خودش داد و دستش را به روی پایش گذاشت و چشمان درشت سیاه اَش را به روی هم گذاشت و با لحنی بیمار گونه گفت: -دوای پام خو رفته نمی تونم تکون بخورم ! یا حضرت عباس و دستش را به دیوار گرفت و آهسته بلند شد و به داخل یکی از اتاق ها رفت و سریع با پاتیلی که در آن شکر و شیشه ای که در آن
روایتی از گردهمایی شاخا، پرنسا و پلنگای اینستا در تبریز، کرج و تهران/مغازه دارهای کوروش چه می گویند؟
در این باره جالب است. مهیار ، یکی از مغازه داران این مجتمع در گفت وگو با شهروند دراین باره می گوید: اونطور که من فهمیدم، ساعت 5 تا 5 و نیم قرار داشتن. خیلیا همون ساعت اومدن و یه سریا زودتر و دیرتر. توی پاساژ راه می رفتن و حرف می زدن، کار دیگه ای نمی کردن. هنوز زمان زیادی نگذشته بود که مامورا اومدن و حراست، پاساژ رو تخلیه کرد. همه درها را بسته بودن و فقط یک در باز بود تا مردم از این در به بیرون
چرا خدا به بعضی نعمتی را داده و به بعضی نداده است؟ و شبهات دیگری مربوط به عدل خدا
آنان فرق بگذارد این تبعیض و ظلم است امّا اگر تفاوت نمره های معّلم به خاطر تفاوت آشنایی شاگردان با درس باشد مانعی ندارد.کارخانه ای را فرض کنید که هم پیچ و مهره کوچک می سازد و هم تایر ماشین بزرگ، آیا به خود اجازه می دهید به خاطر تفاوت میان پیچ و مهره و تایر به مؤسس کارخانه نسبت ظلم دهید؟ و آیا خود پیچ و مهره حقّ اعتراض دارد؟ شکّی نیست که جواب منفی است، زیرا زمانی هیچ یک از این دو نبودند و مؤسس
از “آقای رئیس جمهور” تا “اکبر پونز”!
. واحدی در رشته مهندسی شیمی گرایش طراحی فرآیند های نفتی از دانشکده مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف فارغ التحصیل شد. واحدی بیش از هر چیز دیگری به عنوان مقاله نویس، روزنامه نگار و مشاور ارشد مهدی کروبی شناخته می شود ولی در کارنامه کاری خود معاونت وزارت امور اقتصادی و دارایی را نیز دارد. وی پس از فتنه 88 از کشور گریخت و از لندن سردبیری آفتاب یزد را ادامه داد. واحدی مدتی است در آمریکا به عنوان سخنگوی ارشد
صدای پای دهه هشتادی ها
، ماجرا تا نزدیک ساعت 11 ادامه داشت. خودش فکر می کند که کار بچه ها اشتباه بوده: باید می رفتند پارکی جایی البته تعدادشان کلا خیلی زیاد بود و برای چنین قراری یک پاساژ جای مناسبی نیست. خرید و فروش در تمام این ساعت ها تعطیل شده بوده و مغازه داران کم وبیش ترسیده بودند. یک خانم فروشنده دیگر هم که تا ساعت 8 در مجتمع بوده هم می گوید که جلوی در پاساژ خود بچه ها با هم درگیر شده اند و معلوم نیست چرا هم را
خانه ی فروشی
نوکیسه ها، حاشیه و تپه های گلکاری ایجاد شده بود. روی ایوان مرد چاق و سرخ رویی، که عرق از سر و رویش می ریخت، در یک صندلی راحتی فرو رفته بود و چند قدم دورتر زن بسیار فربه ای، که آبپاش در دست داشت، نفس زنان فریاد می زد: حالا باید گل های حنا را آب بدهم. یک طبقه ی دیگر به عمارت اضافه شده بود و از این قسمت نوساز، که هنوز بوی رنگ می داد، صدای پیانویی به گوش می رسید. در آن روز گرم ماه ژوئیه وقتی که در
مسخره کنندگان دیروز، مدافع مدافعان حرم شده اند!
آنها بود. اگر قرار بوده دانشگاه برویم و با جوانها حرف بزنیم وظیفه ام بوده که بروم و حرف بزنم، قلباً کار هنگامه را دوست دارم و هرجا که باشم از آن حمایت می کنم. - از زمان خواندن فیلمنامه تا زمان شروع کار تقریباً چقدر فاصله داشت؟ طهماسبی: تقریبا ده روز. داسارگر: کمی بیشتر شد، برای رسیدن به بازیگر مرد که بتواند در فیلم بازی کند کمی حساسیت داشتم و اذیت اذیت شدیم، فکر
خالکوبی مجید سوزوکیِ یافت آباد در خان طومان پاک شد
دنیا آمد. تک پسر خانواده و عزیز کرده خانواده و البته کل محل، شاید دلیل محبوبیتش در بین همه اهالی محل به خاطر شوخ طبعی و اخلاق بسیار خوبش بود. بچه های محله دوستش داشتند چون با نیسان آبی پدر هر روز آنها را به زمین بازی می برد و تا پاسی از شب با آنها فوتبال بازی می کرد. و حالا بچه های محل چندین ماه است به رسم هر روز و هر سالشان سر کوچه جمع می شوند تا با مجید قصه ما به فوتبال بروند، اما مجیدی دیگر
شهید سیاح طاهری محبت را در خانواده بزرگ ایران جاری کرد
اداره را پیدا می کرد و مشکل را پیگیری می کرد تا مشکل حل شود. حالا تصور کنید چنین فردی با چنین روحیه ای در قسمت بازرسی سپاه هم باشد. واقعاً مو را از ماست بیرون می کشید. ما سه برادر مَثَلی داشتیم که هیچ کدام جرات نداریم با بابا کار مشترک انجام دهیم . کار مشترک مشمول تمیز کردن انباری در خانه تا کتابخانه در اتاق من و... هم می شود. پدرم بسیار سخت گیر، جدی و پیگیر بود. اصرار شهید طاهری برای سفر
بچه جاسوس
نقشه ی حمله ی سربازان فرانسوی را، که در اتاق گروهبان پیر شنیده بود، برای آن ها فاش می ساخت. همان دم استن از حالت بی خبری بیرون آمد و با خشم و غضب فریاد زد: پسر خفه شو... این دیگر کار خوبی نیست. اما رفیقش اعتنا نکرد و خنده کنان به سخن خود ادامه داد. هنوز حرفش تمام نشده بود که افسران همگی از جای برخاستند. یکی از آن ها به سوی در اشاره کرد و به بچه ها فریاد زد: دیگر گورتان را گم کنید.