جمعه ۲۹ خردادساعت ۰۴:۱۷Jun 2026 19
جستجوی پیشرفته
شبکه اینترنتی آفتاب ۱۳۹۴/۰۳/۲۴ - ۱۳:۵۸

با یک بغل نان و چشمانی گریان یا...

فردی کنار خیابان نشسته بود و گریه می کرد. رهگذری با یک بغل نان داغ و تازه به او رسید و لحظه ای در احوالش درنگ کرد و چیزی نگذشت که خود نیز از گریه سوزناک آن فرد به گریه افتاد و چنان نوای گریه اش بلند و شدید شد که فرد گریان دمی دست از گریه کشید و از او پرسید: مشکل ات چیست که این گونه بی تابانه گریه می کنی؟ رهگذر هق هق کنان گفت: از گریه تو بی تاب شدم و دامن اختیار از کف دادم. ... ... ادامه خبر

جستجوگر خبر فارسی، بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است (قانون تجارت الکترونیک). برای مشاهده متن خبری که جستجو کرده‌اید، "ادامه خبر" را زده، وارد سایت منتشر کننده شوید (بیشتر بدانید ...)