سایر منابع:
سایر خبرها
روایت عینی غواص آزاده از آخرین لحظات اسارت در کربلای 4
نیروهای غواص به آن سمت می آیند. متوجه شدم از بچه های گردان خودمان هستند. اشاره کردم گفتم بیاید اینجا 4 یا 5 نفر به سمت من آمدند به محض اینکه شروع کردند بیایند به سمت خشکی چند نفر از آن ها به خاطر نارنجکی که در آب افتاد به شهادت رسیدند. سرشان توی آب بود و پاهایشان بالا به سرعت تکان می کرد. یکی از آن ها به خشکی رسید. چند متر آن طرف تر دیدم که نشسته است. جلو رفتم و گفتم اخوی دیدی هرکدام از بچه
جشن تولدی برای رضا کیانیان/ امروز 64 سالم تمام می شود
می خواست مثل کارتن باشم، سرم 360 درجه بچرخد، بولدوزر از رویم رد شود و بعد بتوانم دوباره بلند شوم. بازیگر فیلم های گاهی به آسمان نگاه کن و یک تکه نان اضافه کرد: یکسری کارها هست که به خاطر انجام ندادنش آدم خوبی می شوی و یکسری کارها هست که به خاطر انجام دادنش خوب می شوی. من همیشه کار بعدی ام را بیشتر از همه کارهای قبلی دوست دارم. او که همیشه نگاهش رو به جلو است، افزود: همچنان شب
رمان جنگی که توجه ایرانیان مهاجر را به خود جلب کرد/ نمایشگاه کتاب فرانکفورت به روایت نویسنده یکشنبه آخر
یادمان رفت همه ی صندلی ها خالی است و فقط دو سه نفر به حرف های ما گوش می دهند. البته هر از گاهی چند نفر بازدید کننده از نمایشگاه به سالن سرک می کشیدند. خدا را شکر در فرانکفورت تعدادی مخاطب ثابت از اهالی کتاب در جلسه حضور دارند. جلسه با صحبت های آقای امینیان شروع می شود. ایشان با اشاره به دو جلد کتاب ترجمه شده ی یکشنبه آخر که روی میز قرار دارد، بحث را شروع می کند و بلافاصله سررشته سخن را
بنیاد در آینه مطبوعات
بعد از بیست سال هنگامی که برای سخنرانی به نیشابور رفتم، ششتمد را دیدم و تازه فهمیدم حسن شاد، مال این منطقه است. حسن شاد خیلی تو دار، مخلص و باصفا بود. حسن وقتی که صحبت می کرد، حرف های خنده دار می زد، خودش کمتر می خندید و بیشتر بچه ها می خندیدند. وی تاکید کرد: یک روز در خرابه های خرمشهر نشسته بودیم و به من گفت: علی، یک مادر بزرگ دارم، مدام می پرسد مادر کجا می روی ؟ می گویم، جبهه می روم. بعد که
عاشقانه های نامدارها برای "گمنام ها"
): وجود جانهای عزیز شما دیروز حافظ مرز و بوم کشور بود و حضور اجساد مظلوم شما امروز الهام بخش مقاومت و ایستادگی در مقابل زیاده خواهی حکومتهای مستکبر اروپایی، امریکایی و عربی و حامیان سرسپرده داخلی آنها است، که حتی بعد از رویت حجت واضحی مثل قتل عام مظلومانه شما به دست بعثی ها به جای هجمه به اروپا و امریکای حامی بعثی های قاتل شما، به حکومتی که شما حامی آن بودید حمله کردند و اشک تمساح ریختند. بار دیگر
تصادفی که زندگی این دختر را به نابودی کشاند
که به خاطر سوختگی کمر و شکستگی پا، نارسایی کلیه و لوزه سوم و بیماری هموفیلی به وجود آمده شدیدتر است. دخترک غصه های زیادی در دل دارد؛ غصه هایی که به گفته خودش فقط معلمش او را درک می کند. مهرنوش، از آینده هراس دارد و دلش می خواهد که برای همیشه کوچک بماند. دور از هیاهوی سفره خانه های فرحزاد و خنده های افرادی که برای تفریح ساعاتشان را در این منطقه ییلاقی می گذرانند، چند کوچه آن طرف تر خانه
شل سیلوراستاین یا عمو شلبی که بود؟
. پسر کوچولو گفت: بیشتر وقتها هم گریه میکنم. پیرمرد سرش را تکان داد من هم. پسر کوچولو گفت: اما بدتر از همه این است که بزرگترها محلم نمی گذارند. و گرمای دست پرچروکی را احساس کرد. پیرمرد گفت: میدانم چه می گویی. سیلوراستاین، هر چیزی را از زاویه متفاوتی می بیند و به خود جرأت می دهد که به بچه ها چیزهایی را نشان بدهد که افسانه ای، جادویی
شبنم فرشادجو، کشف مهران مدیری رازگشایی می کند
/> خانه داری مزخرف هاله از ویژگی های کمدی این شخصیت است که او را بامزه تر کرده و موقعیت طنز ایجاد می کند. هاله مرتب به برادرش سرکوفت می زند که در زندگی در کنار او سوخته درحالی که اصلا کسی حاضر نبوده با این دختر پرحرف ازدواج کند. هاله راننده و آشپز خیلی بدی است اما من قهرمان رالی بودم و رانندگی ام حرف ندارد، آشپزی ام هم خیلی خوب است. کاراکتری مثل هاله در سریال های ایرانی نداشتیم من شخصا
دورهمی جذاب سروش صحت و بازیگران شمعدونی ...
کنید تا پارتنرتان دیده نشود. باید اعتراف کنم اصلا حواسم به زمان نبود و متوجه نشدم که چند ساعت است که با یکدیگر مصاحبه می کنیم. این میزگرد برای من بیشتر شبیه یک دورهمی خودمانی بود. سروش صحت: این از خاصیت با شمعدونی ها بودن است. (با خنده و تایید دیگران) به همه ما خیلی خوش گذشت برای من خیلی جالب است که بعد از گذشت ماه ها شما هنوز دوست دارید در کنار هم جمع شوید و از
شوخی های جالب شبکه های اجتماعی (62)
میرن لبه ی ارتفاع؟ خو تو که قراره خودکشی کنی دیگه این لوس بازیا چیه از خودت در میاری؟!! 7. به برادرزاده هفت ساله م گفتم برو گوشیمو از اتاق بیار. گفت من که موظف نیستم وسایلتو بیارم. ینی من تا پارسال سر املای درست موظف شک داشتم. 8. امتحان رانندگی داشتم. افسره پرسید جفت راهنما در چه مواقعی استفاده میشه؟ گفتم: تو عروسی! هیچی دیگه .... قبول نشدم! 9. تبلیغ درختکاری در
با حرف های قلمبه سلمبه سالن سینما پر نمی شود
شروع این قضیه با اکران فیلم آتش بازی زده شده است، فیلمی که همه چیز برای جذب مخاطب دارد. داستانی سر راست و ساده بدون ادا و اطوارهای روشنفکری که امین حیایی دوباره در نقشهای محبوب مردم که آدمی کمی خاکستری بامرام و لوطی صفت است که با وارد شدن در یک بازی موش و گربه وار با شخصیت دیگر فیلم (الناز شاکر دوست)، داستان پرکششی را رقم می زند. البته امین حیایی با حضور در چند کار موفق مثل ساخت ایران و شیش و بش
گفتگوی خواندنی با قدیمی ترین زندانی ایرانی در خارج از کشور پس از تحمل 28 سال حبس/ موبایل وسیله عجیبی است!
گرفتم. فکر می کردی آزاد شوی؟ امید داشتم. اگر امید نبود 28 سال تحمل نمی کردم. می دانستم کنسولگری مرا فراموش نکرده و پیگیر کارهایم است. آنها برایم وکیل گرفتند و او به خاطر وضع مالی بد من، پولی نگرفت. چه زمانی به ایران بازگشتی؟ دیروز پس از آزادی به ایران بازگشتم و حالا در شیراز هستم. شیراز نسبت به 28 سال قبل چه تغییری کرده است؟ همه چیز تغییر کرده. انگار وارد دنیای
همه عوض شده اند اِلا من!!/ طرح موضوع بابک زنجانی دوم خدمت به آمریکاست!
باشد همین گروه در خطبه های نمازجمعه در تعریف من شعارهایی می دادند که خودم قبول نداشتم. روزگار همین است، اما من در تمام این سال ها بر مواضع اعتدالی خود بودم و هستم. در ایام جنگ عملیات خیبر همه جمع بودند که سخنرانی کردم و براساس نقشه عملیاتی که آنها کشیده بودند، گفتم: اگر این عملیات را به نتیجه برسانید، یعنی رابطه بغداد و بصره قطع شود که عراق بدون بصره و دریا نمی تواند استقامت کند، جنگ را تمام می
چیزی تا ایستگاه آخر نمانده
دانم. از در که بیرون می آمدم باز دیدمش. به سمتم آمد. پرسید که گزارشت را گرفتی خانم؟ جواب دادم که مردن آدم ها مگر گزارش دارد؟ بیا و نمیر؛ من و تو هنوز هم خیلی راه داریم برای اینکه بمونی. اصلا می دونی داستان چیه؟ منم و تو. بی خیال همه آدما. آدما مگه چی می دونن؟ اونا که پی داستانای خودشونن؛ مثلا همین امیر؛ پسر علی آقای همسایه. شک نکن امروز هم سوییچ یکی از ماشینا رو برداشته و راه میدون کاج رو
ماجرای فرزند رعنای امام جماعت گردان / با چک مالی من، غذا به کسی نرسید
درآمده بود، هیچ کس منتظر نشد کنار سفره ای که از قبل برای کنسرو بادمجان پهن شده بود بنشیند تا گفتم یالا، بچه ها از سر و کول هم بالا رفتند تا زودتر از همه، خودشان را به دیگ غذا برسانند و در نزدیک ترین نقطه، دورش حلقه بزنند. بچه ها در حالی که دستی به شکم های گرسنه شان می کشیدند، خودشان را برای خوردن شام آماده کرده بودند، صحنه خنده داری شده بود، در همین حین، نگاهی به داخل دیگ انداختم، بعد
فراز و فرودهای صنعت هسته ای کشور به روایت مهندس آبنیکی
کشورهای دیگر دستگیر می شدند؛ یادم هست یک بار وارد دفتر که شدم مصطفی را دیدم؛ مصطفایی که همیشه آدم بشاش و خنده رو و شادابی بود حتی با وجود همه چالش ها و مشکلات و گرفتاری ها و سختی ها خیلی در قیافه اش و در اخلاقش عبوسی دیده نمی شد، دیدم سرش را گذاشته روی میز و انگار دارد گریه می کند، اولش باورم نشد اما دیدن نه واقعا دارد گریه می کند، گفتم چه شده دیدم هیچ چیز نمی گوید و بلند بلند شروع کرد به گریه
بنیاد در آینه مطبوعات
نیروهای سپاه فقط به دویست نفر می رسید. در واقع با ورود امام، نیروهای انقلابی جان گرفتند و منسجم شدند. شما از انقلاب چه به دست آوردید؟ با انقلاب رشد عقلی و جسمی ما نیز صورت گرفت و بزرگ شدیم. در واقع انقلاب بستری شد که خود را یافتیم. از اینکه بعد از این همه فعالیت و حضور در جبهه ها زنده هستید، احساس ناراحتی نمی کنید؟ من زمانی جزئی از شهدا بودم؛ اما تقدیر این بود زنده بمانم
استقلال زرد می پوشید و پرسپولیس سبز؟!
. خب بچه سال بودم و همه حواسم به این بود که از راه سینما بتوانم پولدار شوم. (با خنده) بابت اولین فیلم جدی که کار کردی چقدر دستمزد گرفتی؟ دو سال بعد گلاره عباسی که هنوز بازیگر نبود از طرف خانم برومند زنگ زد به من و گفت خانم برومند می خواهد یک کاری بسازد به اسم همه بچه های من و گفته شما هم بیا برای بازی. من فکر کردم دوباره یکی از همان سکانس های پنج دقیقه ای است و گفتم