سایر منابع:
سایر خبرها
قسمت نشد با استاد شجریان همکاری کنم
ساختم و کمانچه نوازی را به صورت پنهانی یاد گرفتم. اولین ملودی ای را که به صورت علنی برای پدر و مادرم زدم، بسیار ذوق زده بودم از شوق اینکه بچه ای در این سن وسال و با سازی بسیار ابتدایی این چنین ملودی ای را بنوازد و بخواهد به گوش شنونده برساند. این قطعه را تازه ساخته بودم و اگرچه بومی نبود، اما کلامش محلی بود. به هر حال این را می خواهم بگویم تا اندیشه و درون انسان برای دست پیداکردن به چیزی بی تاب نباشد
می خواهم خودم را قاطی بسیجی ها کنم/بساطم را جمع کردم و رفتم
؛ یا در خانه مشغول تدارک جهیزیه و خیرات، یا در مجمع ایتام. خدا این قدرت را به این زن داده بود. هر وقت بچه های مسجد توفیق به مرخصی می آمدند، موقع برگشتن به منطقه ناهار آخرالوداع، مهمان سفره فاطمه خانم بودند. این برنامه همیشگی خانه ما بود. من بودم یا نبودم، توفیری نداشت. خیلی از آن بچه ها شهید شدند و نیستند که به بزرگی و معرفت این زن شهادت بدهند. فاطمه همیشه می گفت: شاید نتونم تفنگ دست
کریستف رضاعی: پارسال بیشتر انتظار دریافت سیمرغ را داشتم
یک مستند با نام Forgotten Childhood بودم که کارگردان آن هم خیلی به حضورش در بخش مستند امید داشت، اما خب انتخاب نشد. مستندی بود که داستان مهاجرین سوریه ای، فلسطینی و لبنانی را روایت می کرد که بزرگ ترها دخالتی در آن نداشتند. در واقع دوربین دست بچه ها بود و در این باره صحبت می کردند. به نظر من مستند بسیار تکان دهنده ای است اما دیده نشد. * پیش از این قرار بود حامد ثابت موسیقی فیلم نگار را
انشای انقلاب همه را تحت تأثیر قرار داد
ور کردند. مدتی بعد مکتب نرجس که خانم طه مسئولش بود از سوی ساواک بسته شد. اما خانواده های مذهبی به صورت مخفیانه آن را نوبتی در خانه های شان برگزار می کردند. با آنکه 38 سال از آن روزها می گذرد ولی هنوز با این حوزه در تماس هستم. آن انشایی که در خصوص انقلاب نوشتید چه بود؟ با توجه به حرف هایی که از حوزه مکتب نرجس و اعلامیه های حضرت امام (ره ) شنیده و خوانده بودم، توانستم انشایی بسیار پربار در
روستاییانی که حاشیه نشین می شوند
کنند تا از تیر چراغ برق برای شان رشته ای نور بیاورد. داشتن لامپ های 20وات خوشحالی بزرگی است. زن ها این جا زیر همین نور روی تکه پارچه ها سوزن دوزی می کنند. هر سوزن دوزی حدود 3-2 ماه زمان می برد و مردها هر وقت گذرشان به شهر بیفتد صد تا 120 تومان می فروشند تا برای بچه ها بتوانند دمپایی بخرند. این جا اغلب بچه های کوچک چیزی برای پا کردن ندارند و روی خاک پابرهنه راه می روند. مرضیه نارو چوپان
گزارشی از یک اتفاق دردناک در زندان اراک!
گفت: می خواهی من را با این بچه تنها بگذاری تا بدبخت شویم، برگرد از خانواده او رضایت می گیریم. من هم دلم سوخت و از رفتن منصرف شدم، برگشتم و بعد از چند روز هم دستگیر شدم. سال 87 بود که به زندان افتادم. بعد از دستگیری چه شد؟ روال قضائی انجام شد. البته ماجرای کشته شدن کارگر افغانی در جاده بوئین زهرا هم رو شد ولی خانواده آن کارگر به من رضایت دادند. من برای پرونده دوم محاکمه شدم و به
جایی برای حال خوب دلمان!
کرد و شرایط سخت این بچه ها و خانواده هایشان برای تأمین پول دارو را از نزدیک می دید. از من خواست که غذا بپزم و در بازارچه خیریه ای که آنجا بود بفروشم تا بتوانیم درآمدش را به این بچه ها کمک کنیم. زود دست به کار شدم و هرچه به ذهنم می رسید پختم و بردم آنجا. سر یک ساعت همه غذاهایم فروش رفت. مشتری ها تعریف می کردند و می خواستند که دوباره همان غذاها را بپزم. مدتی گذشت و خانم علایی که مددکار بیمارستان بود
عملیات خیبر به روایت بچه های حاج قاسم
بود باید در مصرفش قناعت می شد. بچه ها می گفتند: تو اون شرایط بی آبی، اکبر جباری رو دیدیم که داره وضو می گیره. اعتراض کردیم و گفتیم: اکبر! تو داری تو این موقعیت و با این آب کم که فقط برای خوردنه وضو می گیری؟ با طمأنینه گفت: آدم وقتی می خواد پیش خدا برده باید با وضو و دست و صورت تر و تمیز و شسته بره! همین طور هم شد و چند لحظه بعد اکبر به شهادت رسید و با وضو به دیدار
لوکیشن یک فیلم سینمایی تنها در 300 متری داعش!
شود؟ باز هم می پرسم چرا بعد از 5 سال یک فیلم داستانی از این رویداد نداشتیم؟ هنوز در نقشه داعش نام ایران وجود دارد و ما بابت آن این همه شهید مدافع حرم داده ایم. اگر همین مدافعان حرم نبودند تمام همین افراد مسؤول باید دغدغه این را می داشتند که زن و بچه شان را از شر داعش حفظ کنند. مگر در سوریه این اتفاق نیفتاد؟ آنقدر آمار تجاوز بالا رفت که نامش را جهاد نکاح گذاشتند. داعش که خطر و مساله بزرگ دنیاست هدف
بنیاد در آینه مطبوعات
بمباران، من نیز دچار موج انفجار شدم و چندروزی گیج و بدحال بودم اما خدا را شکر بهتر شدم. کنار دریاچه ماهی سال65 به جنوب اعزام شدم و قرار شد در عملیات کربلای5 حضور پیدا کنم. به یکی از دوستانم که میخواست به خط برود، گفتم: تو نرو، من به جایت میروم. تو زن و بچه داری و آنها چشم انتظارت هستند اما من مسئولیتی ندارم. ازدواج هم نکرده ام. اگر هم اسیر یا شهید شوم، تنها پدر و مادرم منتظرم هستند
اسفندقه: مخاطب باید ببیند دفتر عمر فروغ با چه شعرهایی بسته شده است/ یوسف نیا: خودشیفتگی وجه غالب مصاحبه ...
حتماً می دانید که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، ثبت است بر جریده عالم دوام ما ، آن مصاحبه ای هم که شما اشاره کردید را دیدم. آنها راجع به فروغ صحبت نکردند، راجع به خودشان صحبت کردند. حتی راجع به ابتدای سیر شاعرانه فروغ هم صحبت نشد. بنابراین به نظر می رسد آن مصاحبه در باره شناخت شعر فروغ اصلاً ارزش علمی ندارد. اما چیزی که اتفاق می افتد این است که ما متوجه متن هستیم. متن یک شاعر تا وقتی که در قید حیات ظاهری است و بعد از اینکه رفت و به سرای باقی کوچ کرد، باید متوجه متن باشیم که در ابتدا چه گفته، انتها چه گفته و سیر تحول فکری او چه بوده است. ...
بازیگر و دوبلور زن فوت کرد +عکس
، آدم و الین، قفس طلایی زرد چرک، اندروکلس و شیر بوده است. همچنین از دیگر فعالیت های او به دوبله نقش های "دبورا کر" در پادشاه و من، "کریستین بلفورد" در پول تو جیبی، "مادر انریکو" در بچه های مدرسه والت، "خانم پیرینگل" در رویای سبز، "نامادری سونیا" در جنگ و مکافات، "خانم لمون" در هرکول پوآرو، "مدیر مدرسه" در دریچه زندگی در پرواز در قفس، "شهرزاد" در پل، "فهیمه ساعی" در گرگ های گرسنه، "نسرین
همیشه حمایت امام زمان(عج) را در زندگی ام احساس می کردم
آن زمان شرایط زندگی سخت بود؛ اما با همه این سختی ها من دست حمایت امام زمان(عج) را در زندگی مشترکمان حس می کردم. یادم هست یک روز که از قزوین به سمت قم برمی گشتیم آقاحجت 6 هزار تومان بیشتر پول نداشت وسط راه ماشین ما خراب شد و من خیلی نگران هزینه تعمیر ماشین بودم؛ اما آقاحجت بسیار خونسردانه رفتار می کرد که از قضا هزینه تعمیر ماشین 6 هزار تومان شد. گویی که این موارد همه باهم هماهنگ بودند
لاوان ،همسایه زیبا و فقیر کیش
پرسم و اینکه آیا دکتر یا مامایی دارد که زنان باردار را معاینه کند؟ حلیمه می گوید: خانه بهداشت اینجا فقط فشار می گیرد و شاید چند قرص استامینوفن و سرماخوردگی و شربت سینه داشته باشد. کار زیادی از دست شان برنمی آید. شوهرم یک هفته پیش از به دنیا آمدن بچه ها مرا به خانه برادرش در پارسیان برد تا به بیمارستان نزدیک باشیم. نمی شود امیدی به خانه بهداشت داشت. یکی دیگر از زن ها ادامه حرف حلیمه را می گیرد
عکس/گوینده پیشکسوت زن درگذشت
شیر بوده است. همچنین از دیگر فعالیت های او به دوبله نقش های "دبورا کر" در پادشاه و من، "کریستین بلفورد" در پول تو جیبی، "مادر انریکو" در بچه های مدرسه والت، "خانم پیرینگل" در رویای سبز، "نامادری سونیا" در جنگ و مکافات، "خانم لمون" در هرکول پوآرو، "مدیر مدرسه" در دریچه زندگی در پرواز در قفس، "شهرزاد" در پل، "فهیمه ساعی" در گرگ های گرسنه، "نسرین قدیری" در پرستو های عاشق، "دوریس دی" در
بنیاد در آینه مطبوعات
عاقله مردی رفتار میکند و حرف میزند که دهان من از تعجب باز می ماند. یک روز مشغول نماز بودم و بچه هایم مدام شیطنت میکردند. بعد از تمام شدن نماز گفتم آنقدر حرف زدید، نفهمیدم چه خوانده ام محمدهادی گفت خواهرجان! اگر موقع نماز به معنای چیزی که میگویی دقت کنی، اشتباه نمیکنی. این حرف یک بچه هشت ساله بود. اینها را نرگس خانم، خواهر بزرگ شهید میگوید تا برسد به نوجوانی برادر؛ راهنمایی را در مدرسه
دادگاه خانواده؛ سکانس پایانی زندگی مشترک/ نیمروزی تلخ همراه با متقاضیان طلاق در سنندج
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از آفتاب دل ، سری را که درد نمی کند دستمال نمی بندند؛ ازدواج من کار اشتباهی بود. 4 ساله که دارم تقاص اشتباهم رو پس می دم و نمی تونم از این مهلکه ای که خودم رو توش انداختم، نجات پیدا کنم. مرد با صدایی کمی بلندتر: آره خب، یادش رفته چقدر به این در و آن در زد تا بالاخره خانواده اش رو راضی کرد.همهمه ای به پا می شود و در آخر هم این مردم هستند که با پادرمیانی
حرف های من و روح الله ماند به قیامت!
اهل بیت(ع) نبود. این سخنان نقل قولی است از فرمایشات امام خامنه ای است در جمع خانواده های شهدای مدافع حرم که به تنهایی گویای منزلتی است که می توان برای این شهدا تصور کرد. روح الله کافی زاده متولد بیست و هفتم شهریور ماه سال 59 در نجف آباد اصفهان است. سه خواهر و سه برادر دارد. بچه گی و نوجوانی اش پسری مظلوم و خجالتی بود. عاشق شغل نظامی بود. روزی که در آزمونهای سپاه قبول می شود خدا را شکر
قامت ها زیر حجم سبزی ها خرد می شود
. هنوز ساعت 10 نشده که مشتریان صف می کشند پشت در مغازه. اکثرا زن هستند: خانم سه کیلو شوید ، خانم 10 کیلو سبزی خورشتی لطفا . مریم سبزی های خرد شده را داخل پلاستیک می ریزد و می چیند روی قفسه ها. جعفری، تره، شوید، گشنیز و شنبلیله هر کدام در قفسه ای جداگانه با برچسبی که به آنها سنجاق شده، مشخص می شوند. مریم هر ازگاهی که خسته می شود صندلی مامنی می شود، برای استراحت کوتاهش. دست هایش را قفل می کند پشت سرش و
وکیل جوان و زن مطلقه راز جنایتی عجیب در سینه داشتند!
کرد موفق نشد که رضایت او را بگیرد. قرار بود بزودی در رابطه با پسرم به دادگاه برویم که این اتفاق افتاد. نازیلا در خصوص دیدار بچه ها با پدرشان هم گفت: دیروزبچه ها به دیدن پدرشان رفتند وچند ساعت بعد هم برگشتند،اما نمی دانم پس ازآن چه اتفاقی افتاده است. ردپای یک زن درجنایت اختلافات قدیمی و گرفتن حضانت انگیزه هایی بود که احتمال دست داشتن زن جوان در قتل را قوت می بخشید اما نازیلا همچنان
چه فایده؟!
شرق، سعید برآبادی: می پرسم آخه چرا اینجا؟ اونم جلو مدرسه و این را درست یک ساعت بعد می گویم که نشسته ایم، سیگاری گیرانده ایم و به قول معروف پسرخاله شده ایم. یکی شان سر بلند می کند از زیر پتوی پلنگی پیچیده دورش و می گوید: اینجا پناهه، باد نمیاد . راست می گوید، سوزِ هوا در همین عقب نشینی درگاهی مدرسه ابوذر غفاری فروکش کرده و می توانند دو، سه نفری بنشینند کنار یک پیک نیک کم شعله، دست بسابند، گرم شوند
گفت وگو با امین میری کارگردان نمایش شلتر
داشتیم و جلسات تا نیمه های پایانی شب طول کشید و خانم اخوان به من گفت خیلی علاقه دارد تا پسر می بود . من گفتم به چه دلیل و ایشان گفت اگر پسر بودم برای رفتن به خانه مجبور نبودم هر شب آژانش بگیرم و کلی پول بدهم و می توانستم مسیر به مسیر با تاکسی خطی به خانه بروم. آن شب با خودم فکر کردم که چقدر زن های ما دچار چنین وضعیت هایی هستند. آیا به این فکر افتادید که جامعه مرد سالاری داریم؟ نه
گزارشی تکان دهنده از گرسنگی در شب های تهران
کلام شان: آدم نباید حقوقش رو به زنش بگه آقاجان، زنا اگه بدونن چقدر حقوق می گیری می خوان تا قرون آخرش رو خرج کنن . گوشتش 300هزار تومان شده بود، با خجالت از اینکه 50 تومان کم دارد، نایلون گوشت را برداشت و قول داد که زود کسری پولش را بدهد بچه اش بیاورد و رفت. زن هنوز دم در قصابی ایستاده بود و خفتش کرد: سیصد گوشت خریدی، اون دنبه هاش رو بده به من . مرد نشنید یا نخواست بشنود و راهش را کشید به
دیدار با شهید اندرزگو
رسیدم، قرار بود فرد مورد نظر در مقابل دکه ای بایستد؛ ولی خبری نبود، در یک لحظه متوجه خانمی شدم که به همراه بچه ای که در حال نق زدن بود، می رفت، جلو رفته و گفتم؛ مادر، اجازه دهید بغلش بگیرم شاید آرام شود، بچه است دیگر! و بعد بچه را برداشته قلمدوش گرفتم و شروع به صحبت با مادر بچه کردم، کمی که از صحنه دور شدم، بچه را زمین گذاشته گریختم... اندرزگو با بیان چنین وقایع و خاطراتی می خواست تجربیاتش
تلاش برای محرومیت زدایی از روستائیان سیستان
روزنامه اطلاعات با درج گزارشی نوشت: منتهای فقر و بیکاری را که می گویند، باید رفت و دید که در مرکز و شرق کشور است؛ جایی که کل وسایل زندگی یک خانواده حتی 100 هزار تومان هم نمی ارزد. نه آبی وجود دارد و نه شغلی و نه تدبیری برای ایجاد اشتغال جایگزین پس از تغییر اقلیم. در ادامه این گزارش که به قلم محمد داودبیگی منتشر شد، می خوانیم: همه بیکارند و چشم انتظار واریز یارانه های نقدی دولت و برخی