سایر منابع:
سایر خبرها
سوسرا معدن سرد
زیر می اندازم. فضای معدن آکنده از درد و غم است. انگار کوه و جنگل هم مثل من شرمنده اند. آنقدر شرمنده ام که حتی خجالت می کشم از پدر 80 ساله مرادعلی کمالی که چانه اش را روی عصا گذاشته و با چشم پر اشک چشم دوخته به ورودی تونل، چیزی بپرسم. خودش صدایم می کند. پیرمرد مثل بچه ای که یتیم شده اشک می ریزد. می گوید: مرادعلی پسرم نیست، پدرم است؛ بدبخت شدیم. چه کسی می خواهد به زن و بچه اش
بخواهم از مصیبت کم درآمدها بنویسم سر به فلک می کشد
زمینه صحبت کن. بله! معتقدم فردی مانند علی دایی اصلا نیاز نیست اینستاگرام داشته باشد، چرا که همه وی را می شناسند و حتی پدرم که اصلا به اینترنت سر نمی زند هم علی دایی را می شناسد ولی مرا افرادی می شناسند که در اینستاگرام هستند و من یک آدم معمولی هستم که افراد معمولی مرا می شناسند. به عنوان فردی که در طبقه پایین شهرنشین جامعه زندگی می کنی و با مردم هستی، مسائل اصلی مردم را برای مان بگو. سوال
روز جوان | فیلم بیانات رهبر انقلاب در دیدار جوانان (1377)
چگونه است! شما ببینید در روز راهپیمایی بیست ودوم بهمن یا روز قدس، اکثریت این جمعیتی که مثل سیل به خیابانها میآیند، چه کسانی هستند؛ همین جوانانند. همان روح الهی، همان انگیزه و صاعقه الهی، هنوز هم در کشور وجود دارد و باز هم کارساز است. همین روحیه، باز هم کشور را به ساحل نجات خواهد رسانید. همین الان بلاشک ما گرفتاریها و مشکلاتی در زمینه اقتصادی و غیره داریم. اینها یک روز تمام خواهد شد؛ اما آن عامل تمام
فریاد اعتراض داغداران و گوش شنوای روحانی
: تردید نداشته باشید که در غم و حادثه جانکاهی که برای شما خانواده های عزیز پیش آمد، همه ملت ایران شریک و سهیم هستند و بر هر حادثه ای که در سال های گذشته در کشور پیش آمده مردم مهربان و خوب ایران در کنار مصیبت دیدگان بودند. رئیس جمهوری با بیان اینکه جان یک انسان قابل جبران نیست، گفت: جز خداوند متعال که خالق هستی است، کسی نمی تواند جبران کننده مصیبت از دست رفتن یک انسان باشد و خدای متعال
با هر نقش زیستن دوباره را تجربه می کنم
گرفتاری و مصیبت نبود، بلکه همه اینها فقط یک اسم دارد: تجربه! من با درد به آگاهی رسیدم؛ با غم و اندوه به وجود شادی آگاه شدم، شادی را خوب شناختم و از آن حفاظت کردم. مسیر زندگی من همیشه پر از تجربه بوده و بایگانی ذهنم 68سال تجربه را در خود ذخیره کرده است. بازیگر نقش های کوتاه ماندگار من نقش ها را متر نمی کنم! معتقدم اگر نقش ها را اندازه بگیریم، باخته ایم. برای من خود نقش
سالار عقیلی از موسیقی، آواز و شهرت می گوید
بود؛ البته آن موقع هنوز سی دی نبود و کاست بود. سال 1380 سی دی تازه آمده بود و سی دی این کار به فاصله 6 ماه تا یک سال بعد بیرون آمد. عشق ماند اولین کارم بود که باعث شد من به جامه موسیقی و به مردم شناسانده شوم. آن کار خیلی هم در زمان خودش بُرد کرد و با استقبال خوبی همراه بود. درواقع سالار عقیلی با آن کار شناخته شد. شما خیلی زود ازدواج کردید... همان طور که گفتم سال 1372 وارد هنرستان
این دختر تهرانی عاشق تبهکار خطرناک شد!
به گزارش پیک نکا ،دختری که دل به یک مرد جوان سپرده بود با وعده های فریبنده این جوان، حاضر شد در سرقت مسلحانه ای از یک طلافروشی با باند دزدان همکاری کند. اما هنگام محاکمه اش در دادگاه، فرشته عدالت با شرح ماجرای غم انگیز این دختر، به یاری اش آمد و صاحب طلافروشی (شاکی پرونده) از شکایتش نسبت به او گذشت. قضات دادگاه نیز با توجه به همکاری او با پلیس در شناسایی اعضای باند دزدان طلافروش، وقتی پی بردند
پژمان؛ پسر بد سینما، پسر خوب پرسپولیس
را بست و گفت برای حضور من در کار دوتا شرط دارم، یکی این که پیمان قاسم خانی نخواهد کارش را شروع کند (چون با هم دوست بودند و من می گفتم باید بروم سر کار پیمان) و دو این که خودش با یک نفر دیگر هم صحبت کرده و از بین ما دو نفر یکی را انتخاب می کند. من هم گفتم هر طور راحتید و بعد از جلسه به آقای شایسته گفتم که من دوست دارم از ابتدا صددرصد باشم و اگر مرا نمی خواهد نمی آیم. بعد از دو سه روز خود آقای حقیقی
خودکشی عروس جوانی که شوهرش از او درخواست های شرم آور داشت!
به گزارش جام نیوز ، زن جوان گفت: شوهرم به همه چیز گیر می داد. می گفت چرا آرایش غلیظ نمی کنی و به روز نیستی و خیلی حرف های دیگر که نمی توانم به زبان بیاورم.... دلایل من هم برایش قانع کننده نبود. به همین خاطر فقط 6 روز توانستم تحملش کنم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر به این زندگی پایان دهم...” خودکشی عروس جوان خودکشی عروس جوان ,شیما افسرده و نگران بود. آشفتگی در چهره جوانش فریاد می
متأسفانه دوگانگی ادبی در بناب شکل گرفته است/ با نوشتن غزل می توانم نفس عمیقی بکشم/ از مسئولان هیچ حمایتی ...
بابایه سلام استاد شهریار افکار جدیدی به ذهنم رسید... هی با خود می گفتم که چرا روستای پدری من یک منظومه ای ندارد که به سر زبان ها بیفتد؟ چرا منظومه ای به روستای پدریم ننویسم؟ استعداد دارم و از دستم برمی آید، این افکار شب و روز من بود تا این که شروع کردم به نظم کشیدن احساسات و خاطرات و جدایی هایم از این روستا و چندین ماه نوشتم، و هرچقدر هم می نوشتم باز احساساتم می گفت و قلمم می نوشت و انگار پایانی