سایر منابع:
سایر خبرها
با توجه به اهمیت و ارزش بالای خانواده های شهدا و لزوم احترام و توجه ویژه نسبت به آنها، از همان ابتدای جنگ، عنایت خاصی به این خانواده ها دارند. و از سال شصت وسه، برنامۀ مرتب خودشان را برای حضور در منازل شهدا و ابراز محبت و توجه و گفت وگوی رو در رو و صمیمانه با خانواده های شهدا، شروع می کنند. برنامه ای که هنوز هم ادامه دارد و جزو سنت های حسنه ای است که توسط معظم له ایجاد شده. از جذاب ترین
ریخته. ازدحام شد به دیدن ایشان. از یک طرف می آمدند و از یک طرف می رفتند. سلام و خوش و بش. قزوه به رسم مهمان نوازی، شعرای خارجی را جلو آورد برای معرفی. احمد شهریار، رفیق سکندر را جلو هل داد و گفت: اگر قرار باشد پاکستان اقبال دومی به خودش ببیند، همین است. آقا لبخند زدند و گفتند: جدی فارسی هم شعر دارید شما. شهریار به زبان آمد که بله شعر فارسی هم می گویم. بعد پیرمرد هندی را راهنمایی کردند که
به گزارش گروه "رسانه ها" خبرگزاری تسنیم ، همیشه مصاحبه گرفتن برای من که مترجمم پیش از آنکه خبرنگار باشم، کار دشوار و پر اضطرابی بوده است. قرار بود درباره 14 تیرماه، روز قلم بنویسم. اما فکر کردم چه خوب می شود اگر با صاحب قلمی از دیار خراسان گفتگویی داشته باشم. به سراغ نویسنده برجسته و البته مظلومی رفتم که با آثارش خادمی حضرت رضا می کند و برگزیده جشنواره های متعدد و مولف سه دوره کتاب سال است.
100 میلیون به من کمک کرد. موفق شدیم در پایان علیخانی رو به صادق گفت: با این که این اقدام تو اتفاق بزرگی را در تاریخ ثبت خواهد کرد، اما سؤال خیلی ها شاید این باشد که آیا پیش فرضی از زندگی در مریخ داری، و این که با توجه به بالارفتن سن و افزایش تجربیات و تغییر نگاه تو به زندگی تا 9 سال آینده آیا همچنان مصمم به رفتن خواهی ماند، حتی اگر همه شرایط عالی و مهیای رفتن باشی؟ صادق پاسخ
آنجا را هم زدند. بعد باز هم مجبور شدیم نقل مکان کنیم. با خرمشهری ها رفتیم شمال. ماجرای نفوذ پسر بچه 13 ساله بین بعثی ها با لهجه عربی و شناسایی مواضع آن ها شجاعت های یک پسر بچه ریز نقش 13 ساله با ان صورت آفتاب سوخته و لهجه خرمشهری برای همه شگفت آور بود. در روزهایی که هنوز بسیاری از مردم معنای جنگ را نمی فهمیدند و هنوز حمله عراق برای عده ای قابل هضم نبود، بهنام محمدی با توسل به
لامپی بزنند تا روشن باشد. در فراق پسرم هر یک روز یکسال از عمرم می رود. خدا می خواهد ما را امتحان کند. خدا همه شهدا را رحمت کند. خدا امام خمینی و فرزندانش را هم رحمت کند. آقای خامنه ای و بچه هایش را هم نگه دارد. ما اول خدا را داریم و بعد هم اینها.
خود ما به این باور برسیم که پایتخت 2 باید ساخته شود. قرار بود سال گذشته این سریال تولید شود که نشد و افتاد به امسال. شوق ساخت پایتخت 2 هم در ما و هم در مردم وجود داشت. الان هم این شوق برای ساخت سری سوم پایتخت وجود دارد، اما من از ارسطو خالی هستم و فعلا برایش چیزی ندارم. همه لحظات حسی را که باید یک بازیگر برای یک نقش تجربه کند؛ افت و خیزها، روابط، ریز کاری ها، دیالوگ ها و... همه استفاده
از دوستان، فامیل و همکاران را به صرف افطاری به خانه مان دعوت می کردیم. سفره می انداختیم از این سر باغ تا دم در ورودی. الحمدلله آنقدر درآمد دارم که خانه ای خریده ام که حیاط و باغچه ای دارد. پس خوشحالم که حداقل هزینه تالار یا اجاره باغ را برای افطار نمی دهم. برای هرکدام از مهمان ها هم هدیه هایی می خریدیم که به یادگار داشته باشند. چند نکته در سفره افطاری آن سال ها همسرم را آزار می داد. اول اینکه
/> حتی پدر و مادر شهید هم به خوبی نمی دانند پسری که به مدرسه نرفته و از شرکت در مدرسه شبانه هم چیزی عایدش نشده بود، چطور این همه در امور مذهبی پیشرفت کرده بود. شاید هدایتی الهی درکار بوده یا شاید هم احترام فوق العاده ای که عبدالنبی به والدینش می گذاشت، دروازه های رحمت و حکمت الهی را به روی او گشوده بود. مادر شهید در این خصوص می گوید: پسرم طور خاصی به ما احترام می گذاشت. از همان بچگی تا وقتی که بزرگ شد