سایر منابع:
سایر خبرها
بهزاد چگونه الناز را از پای درآورد؟
جمله به شدت عصبانی شدم. چوبی را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و چند ضربه به او زدم که فوت شد. بعد جسد را به اتاق منتقل کردم و پای تلویزیون خوابیدم و سریال تماشا کردم. ساعتی بعد وقتی برادرم به خانه آمد و جسد همسرم را دید، پلیس را از ماجرا باخبر کرد. قاضی قربان زاده بعد از شنیدن آخرین دفاع متهم ختم جلسه را اعلام کرد و با هیئت قضایی وارد شور شد.
درآمدزایی یک نهاد رسمی از اختلاف و طلاق
در خصوص عوامل واقعی این بحران اجتماعی به صورت کاربردی صورت می گیرد یا خیر؟ در یکی از نشست های معاونت پیشگیری دادگستری البرز به یاد مرکزی افتادم که از آن به عنوان مرکز کاهش طلاق یاد می شد و اتفاقا آقای معاون با آب و تاب فراوانی در خصوص عملکرد این مرکز به رسانه ها خبر می داد. تصمیم گرفتم بدون خبر دادن، برای تهیه گزارش وارد این مرکز شوم اما از همان ابتدا از جانمایی این مرکز متعجب شدم
ناگفته های رضا رویگری 66 ساله و همسرش 25 ساله اش! (+عکس)
. سرگیجه بدی به من دست داد و ناگهان همان جا بیهوش شدم. یک پسر بی معرفت از پسرتان خبر ندارید؟ رضا: چند وقت پیش شب تولد حضرت علی (ع) که مثلا روز پدر بود با یک اس ام اس روز پدر را به من تبریک گفت. تارا: البته بعد از یک سال. قهر هستند؟ رضا: چه بگویم. من که برای پدرم پسر بدی نبودم. تنها کاری که پدرم را اذیت می کرد این بود که می گفت مطرب بار
نخستین زنان موتورسوار در ایران
می گویم مامان آرام تر رانندگی کن. کلا پدر و مادرم هر دو این گونه هستند و من و برادرم مدام به آن ها می گوییم آهسته تر برانید. اگر خاطره ای هم دارید، خوشحال می شویم بشنویم. نراقی: یک روز دیروقت بود و من در دانشگاه بودم. زنگ زدم به مادرم و گفتم بیاید دنبال من چون خیلی هوا تاریک است. مادرم گفت ماشین ها را پدر و برادرت برده اند با موتور بیایم؟ فکر کردم شوخی می کند، گفتم بیا
از اینکه نقشی در انقلاب نداشتم، خجالت می کشم/ ما سیاسی بودیم ولی "سیاسی کار" نبودیم
وای به حال اینکه بخواهد از راه حرام باشد. سین: از نظر شما ساده زیستی چه تعریفی دارد؟ جیم: بطور مثال انسان در زندگیش دنبال تجملات و تشریفات نباشد و نخواهد با مُد روز وسایل زندگیش را تغییر دهد. مثلا آن دست مبلی که انسان چند سال دارد و پاره نشده و قابل استفاده هست را عوض نکند یا وسایلی که مورد نیاز هست را بگیرد. وسایلی که وقتی می گیرد از آن استفاده نمی کند را نخرد.
6 روز اسارت معاون بانک ملی در غار کوهستانی
به گزارش شهروند، ششم تیرماه امسال روز خوبی برای احمد مجیدی معاون بانک ملی اشنویه نبود. عقربه ها ساعت 7 صبح را نشان می داد که او مانند روزهای قبل از خانه اش بیرون آمد، غافل از این که چند مرد مرموز نقشه هولناکی را برای ربودنش طراحی کرده اند. از خانه که خارج شد هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که یک تاکسی در مقابل پایش توقف کرد. راننده ماسک فصلی زده بود و سعی می کرد با خونسردی به رانندگی
بانی حکم اعدام شیخ شهید چه کسی بود
، به دلیل وابستگی به کانونهای پنهان قدرت، متصدی وزارت خانه های مهم بود. وزیر همایون در سال 1336ق، در 54 سالگی، درگذشت. در سالهای حکومت میرزا مهدی خان غفاری، رابطه صمیمانه ای میان او و شیخ ابراهیم زنجانی پدید آمد و این دو به اقدامات مشترکی دست زدند که در نتیجه زنجانی در میان مردم و روحانیون به فرنگی مآبی متهم شد. وزیر همایون بلافاصله پس از استقرار در زنجان، مبارزه شدیدی را با آخوند ملا
پیش بینی آیت الله حائری از آینده رهبری
نظر من زیر سؤال بوده است! و تعجب می کردم که چرا آقا این قدر به او احترام می کنند؟ بعد متوجه می شدم مثلاً طرف از علمیت بالایی برخوردار بوده یا فضیلت اخلاقی خاصی داشته است و آقا به خاطر اختلاف نظر سیاسی، این موارد را نادیده نمی گیرند. اما در مورد سؤال شما، مرحوم آیت الله میلانی در یک نگاه کلی، مرد مبارزی بود. مرحوم آیت الله انواری برایم نقل کردند: در ترور حسنعلی منصور اول خدمت ایشان آمدم
نخستین زنان موتورسوار در ایران
آن ها می گوییم آهسته تر برانید. اگر خاطره ای هم دارید، خوشحال می شویم بشنویم. نراقی: یک روز دیروقت بود و من در دانشگاه بودم. زنگ زدم به مادرم و گفتم بیاید دنبال من چون خیلی هوا تاریک است. مادرم گفت ماشین ها را پدر و برادرت برده اند با موتور بیایم؟ فکر کردم شوخی می کند، گفتم بیا، باورتان نمی شود یک ساعت که گذشت تماس گرفتم و دیدم گوشی اش در دسترس نیست. با خودم گفتم نکند واقعا
90/ مشکل استقلال قلعه نوعی بود که رفت
خدشه دار کند. اما ما اینجا محروم هستیم. شما دست آقایان و خانم ها حلقه می بینی؟ نه فقط در هنرمندان. در همه اقشار. چند ماه که از ازدواج می گذرد طرف یا حلقه اش تنگ می شود یا نگین حلقه اش می افتد و از این بازی ها! شما ببینید در تلویزیون هم این مسئله رعایت نمی شود. زوج های جوان حلقه دستشان نیست! یعنی حتی آنجا که اقتضای سناریو و نقش هم هست رعایت نمی شود. 90: بحثی که شما در مورد فساد در سینما مطرح
روایت یک فیلم ساز زن لبنانی از زندگی با داعش
، القاعده در یمن عمارت درست کرده و برای خودشان قوانینی وضع کرده است! من حتی وارد آن عمارت و برخی مراکز دیگر القاعده شدم و از آنجا فیلم و عکس و مصاحبه گرفتم. چگونه به مناطق جنوبی یمن رفتید و وارد این مکان ها شدید؟ چادر پوشیدم و روبنده هم زدم! افرادی در آنجا بودند که به آنها پول دادم تا من را به آنجا ببرند. در آن مناطق رفت و آمد وجود دارد، در آنجا کسانی که روبند و چادر دارند، زیاد جلب
گفتگو با راننده کامیونی که 6 لکسوس را از بین برد!(+عکس ها)
خراب شده بودند. از روی تخت آمبولانس که بلند شدم زبانم بند آمده بود. جرأت هم نمی کردم به کسی زنگ بزنم. چند دقیقه که گذشت به اولین کسی که زنگ زدم و ماجرا را تعریف کردم هم سرویسم بود که خدا پدر و مادرش را بیامرزد، زود برگشت. ماشین ها را از داخل جاده به حاشیه جاده منتقل کردند تا محور بسته نشود. بعد هم دستور دادند که جرثقیل بیاورند و تریلر را به حالت اولش برگردانند. کارشناس اداره راه و پلیس
گزارشی از قرار سالانه ی شعرا با رهبر انقلاب
پایگاه تحلیلی خبری هم اندیشی : وقتی وارد محوطه ی حیاط بیت شدم فضا آرام بود و چند نفری نشسته بودند روی زیلوهای پهن شده در حیاط. هوا دم داشت، معلوم بود قبل از آمدن شعرا زمین را آب زده اند. همه داشتند خوش و بش می کردند. بعضی نشسته بودند در صف دوم و سوم نماز، لابد به هوای نزدیک تر بودن به آقا. غافل از اینکه موقع آمدن ایشان تغییر و تحولات زیادی رخ می دهد. بین آنها که عقب نشسته بودند
اعتراف بوکسوری که قاتل شد
داشتند زورگیری کند. این در حالی بود که طبق اطلاعات به دست آمده وی مجرمی سابقه دار در زمینه زورگیری بود.با این سرنخ، ردیابی های پلیسی برای دستگیری این مرد شروع شد تا اینکه مأموران موفق شدند مخفیگاه وی را در شرق تهران شناسایی کنند. کاظم 13تیر ماه پس از 5 ماه فرار به دام پلیس افتاد. برای دعوا رفتم، قاتل شدم کاظم در بازجویی ها اصرار بر بی گناهی داشت اما وقتی شواهد را علیه خود دید
روایت صادقانه مهمان ماه عسل از یک زندگی دوباره
دوباره یک سال و نیم بعد از سفر برزیل متوجه شدم که حج به من واجب است، تاریخ حج تمتع را دیدم و به سفارت خانه عربستان رفتم و گفتم می خواهم به حج بروم. به خاطر موهاو ریش بلندم به من گفتند تو چه مسلمانی هستی با این ظاهری که داری؟ از این رفتارشان خوشم نیامد ولی سرانجام به جده رفتم. چند حوله سفید خریدم و به خود بستم و می خواستم با اتوبوس به مکه بروم. تا این که من را به کاروانی معرفی کردند که از
هفتاد منقبت انحصاری برای امیرالمؤمنین( ع) از زبان خود حضرت
: وارد شوید، سیراب و سیرنوشانده شده و ایشان سپیدروی از آن بر می گردند. 30. از حضرت رسول صل�'ی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: امت من در روز قیامت با پنج پرچم محشور خواهند گشت و نخستین پرچمی که به محضر من وارد می گردد، پرچم فرعون این امت است که معاویه باشد و دومی به دست سامری این امت است که عمرو بن عاص باشد و سومی با جاثلیق این امت است که ابوموسی اشعری است و چهارم به دست ابی الاعور سلمی (از
پاراگراف کتاب (43)
| مترجم احمد کریمی یک روز صبح ، در شهری کوچک به نام کولدواتِر ، چند تلفن زنگ می خورد. آن طرفِ خط کسانی هستند که می گویند از بهشت تماس گرفته اند ؛ یکی با مادرش حرف می زند و یکی با خواهرش ، هر کسی با عزیزی ازدست رفته. آیا معجزه ای غریب رخ داده؟ یا فریبی بزرگ در کار است؟ وقتی اخبارِ این تماس های عجیب پخش می شود ، غریبه ها دسته دسته به شهر سرازیر می شوند تا آن ها هم بخشی از این
روایت آسمان خراش از هکرها و کُری خوانی های علی کریمی
اعتماد کرد. مشروح گفت وگوی خبرگزاری فارس با حامد حدادی را در زیر می خوانید: فارس: از هک شدن اینستاگرامت آغاز کنیم. چه اتفاقی افتاد؟ با خانواده ام به شمال رفته بودم. در خانه نشسته بودم و تلفن همراهم در شارژ بود و کمی استراحت کردم. دیدم که گوشی برادرم زنگ خورد و پشت خط اوشین ساهاکیان بود. به من زنگ زده بود اما جواب نداده بودم به همین دلیل به او زنگ زد. کاملا نگران شده
فیلمبرداری "مرد عراقی" از کشتن زن ایرانی!
چه از صحنه بسته بندی کردن جسد فیلمبرداری کردی؟ مرد عراقی جواب داد: هیچ منظور خاصی نداشتم و می خواستم بعد از چند روز فیلم را پاک کنم. آن روز از شدت عصبانیت فیلمبرداری کردم. وقتی جسد را در کارتنی از خانه بیرون بردم و در کنار نهری رها کردم، نزد پلیس رفتم و گفتم همسرم مفقود شده است اما همان موقع پدر و مادرش به پلیس گفتند به من مشکوک هستند. من نمی دانستم موضوع اختلافم با مینا را
مرگ پسر معتاد در آتش ناپدری
ترساندن پسر معتاد همسرش که فرزاد نام داشت، آتش سوزی راه انداخته است. متهم گفت: چند سالی می شد همسر اولم را از دست داده بودم که با مادر فرزاد آشنا شدم. او زن آبرودار و بسیار خوبی بود و من هم که تنها بودم. آبروداری برایم مهم بود تصمیم گرفتم با این زن ازدواج کنم. بعد از ازدواج با مریم هیچ مشکلی نداشتم و وضعیت خیلی خوب بود تنها مشکل ما فرزاد بود. اعتیاد فرزاد، مادرش را خیلی اذیت می کرد با
هنگام تشنج فقط همسرم را به یاد می آورم
بن عقیل رفتم منطقه. در همین عملیات دو باری تشنج کردم و موج انفجار من را گرفت. دو روزی را در کانال افتاده بودم. این بار من را به قائم شهر ساری بردند. دکترها باز هم هر چه تلاش کردند متوجه مشکل اصلی من نشدند. برای همین مرخصم کردند، به لطف خدا شفا گرفتم و بار دیگر برای عملیات والفجر مقدماتی راهی منطقه شدم. چشمتان روز بعد نبیند! عملیات لو رفته بود. ما که در میانه عملیات بودیم
پاسخ عبدالرضا هلالی به شایعه ای درباره علت تغییر صدایش/ برخی اشعار در شأن اهل بیت(ع) نیست
مجبور شدم برای یادگرفتن اشعار به جلسات حاج منصور ارضی برم. در جلسات حاج منصور می نشستم و از دور گوش می دادم، شعرها رو می نوشتم و آداب رو یاد می گرفتم. چون دوست داشتم اشعار ناب و دست اولی داشته باشم، هر روز ساعت شش صبح به هیئت صنف لباس فروش ها در بازار می رفتم و در جلساتی می نشستم که رنج سنی آنها از 40 سال به بالا بود و جوانی در بین شان حضور نداشت. اشعار را یادداشت می کردم و در هیئت خودمان برای جوان
ناگفته های قزوه از دوران کودکی و جوانی/جلسه امسال شاعران با آقا از بهترین جلسات این سال ها بود
پیرمرد با آن سن و سال چرا تبعید شده و به اینجا آمده؟ آن معلم تأثیر بسیار مثبتی بر رشد و بروز استعداد من داشت. از این جهت که صحبت هایش در من خیلی اثر می گذاشت. تا مدت ها نمی دانستم این معلم کجاست و مسیرم هم به طرف رودبار نبود که دنبال او بگردم، تا اینکه وقتی ازدواج کردم چون خانواده همسرم ساکن انزلی و طرف های گیلان هستند به آنجا که می رفتم یک بار در رودبار توقف کردم و راجع به ایشان پرس وجو کردم و
شهادت امیرالمؤمنین علی(ع)؛ یتیم شدن حق و عدالت
زنده ماندن توست که نتوانستم مانند رفقای خود مأموریتم را انجام دهم! عمروعاص جریان امر را از او پرسید عمرو بن بکر مأموریت سری خود و رفقایش را برای او شرح داد، آنگاه بدستور عمرو عاص گردن او هم با شمشیر قطع گردید. بدین ترتیب مأمورین قتل عمروعاص و معاویه چنانکه باید و شاید نتوانستند مقصود خود را انجام دهند و خودشان نیز کشته شدند. اما سرنوشت عبدالرحمن بن ملجم: این مرد نیز در اواخر ماه شعبان سال چهلم
نجات پدرخوانده از مجازات قصاص
می کشیدند. بهنام پسر خوانده من بود اما من کارهای پدرانه ای در حق او انجام دادم. برای او ماشین خریدم، زن گرفتم، خانه ام را به نامش زدم اما او به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرد. هر کاری می کردم که او را ترک بدهم، او مقاومت می کرد. متهم در شرح حادثه گفت: روز حادثه دیدم همراه دوستانش مقداری لوازم سرقتی به خانه آورده اند و مشغول کشیدن مواد شدند. دیگر تحملم تمام شد، آنقدر عصبی بودم که نتوانستم
درگیری مرگبار در پاتوق معتادان
، معصومه پس از تفهیم اتهام معاونت در قتل، در دفاع از خود گفت: همسرسابقم اعتیاد داشت و بعد از ازدواج مرا هم به مواد مخدر معتاد کرد. با همه سختی ها 15 سال کنارش ماندم و دخترم را بزرگ کردم تا این که هفت سال قبل شوهرم کارتن خواب شد و از او طلاق گرفتم و یک اتاق در خانه ای که قتل رخ داده، اجاره کردم. زن جوان ادامه داد: در این مدت دو بار به عنوان خودمعرف برای ترک اقدام کردم و هربار چند روزی در
قولی به پرسپولیسی ها نداده بودم | هواداران تراکتورسازی از باشگاه ناراحت باشند، نه من! | وقتی مرا نمی ...
ناراحت شوند. با آنها صحبت کردم اما شرایط در سپاهان برایم بهتر بود و تصمیم گرفتم به این تیم بروم. مدافع سابق تراکتورسازی خطاب به هواداران این تیم بیان داشت: من از هواداران تراکتورسازی تشکر می کنم که چند سال مرا مورد حمایت خود قرار دادند اما گلایه ای هم دارم. این هواداران پشت مرا خالی کردند. باشگاه مرا نمی خواست اما من باز هم به خاطر تراکتورسازی صبر کردم و وقتی مطمئن شدم مرا نمی خواهند
روحانی به نام ما و به کام دیگران شد/ مرگ؛ هدیه مرد عراقی به همسر ایرانی/ علیخانی بغض کرد، رامبد خندید
حضور در دادگاه نیست اما قبلا درخواست قصاص متهم را مطرح کرده است و خود او نیز با توجه به مدارک به دست آمده و اطمینان از اینکه دامادش دست به قتل زده است، درخواست قصاص دارد. این مرد گفت: دخترم مینا چند بار به ما گفته بود شوهرش با او بدرفتاری می کند و شکاک است به همین خاطر وقتی دامادم گفت مینا از خانه خارج شده و دیگر نیامده است به او مظنون شدیم و بعد از اینکه حمید اعتراف کرد و گفت جسد را کجا رها کرده
دوئل نافرجام یک زن با طلاق
به دست خانواده اش بود که همین برایمان مشکل ایجاد می کرد و باعث می شد آنها دائم در زندگی ما سرک بکشند. اما سعی کردیم بتوانیم با کمک هم به زندگی مان سر و سامان بدهیم. رابطه مان با هم خوب شده بود و در دو ماه اول زندگی احساس خوشبختی می کردیم اما یک روز همه چیز تغییر کرد؛ جشن تولد زن برادرم بود. حامد خانه نبود و پدر و مادرم به دنبالم آمدند. من هم آماده شدم و با آنها رفتم اما... حامد روزگارم را سیاه
راز ثروتمند شدن کارگر ساده روستایی در ماه عسل
برایم وقت می گذاشت. این مسئله باعث حسادت دیگر همکارانم شد. خیلی اذیت شدم. در غیبت استادم کتک می خوردم. بارها خواستم به شیراز برگردم اما انجام شرط پدر آن دختر مانعم می شد. به خاطر اخلاق خوبم و لهجه شیرین شیرازی از مشتریان انعام می گرفتم و این انعام شامل حال همکارانم نیز می شد، به همین واسطه آنها دست از آزار و اذیت من برداشتند. شهرتی به وسعت کره زمین یک سال گذشت و به شیراز برگشتم