سایر منابع:
سایر خبرها
بیماری نادر کیمیا علیزاده/ الهه جون اسم مستعار پسرخاله ام بود که با همسرم رابطه داشت! / مخفیگاه همسران ...
همسران انتحاری شان خبر داد. داعش بعد از آزادی موصل کجا می رود؟ از یک سو آمریکا به دنبال جایگزین برای داعش در عراق است و از سوی دیگر داعش احتمالا با تمرکز بر حضور در مناطق صحرایی، خود را تقویت خواهد کرد. الهه جون اسم مستعار پسرخاله ام بود که با همسرم رابطه داشت! :مرد 43 ساله ای که متهم است پسرخاله اش را با یک نقشه شوم به قتل رسانده در اعترافاتی تکان دهنده راز این جنایت
انتقام از دزد ناموس با تزریق سیانور / قاتل در پلیس آگاهی مشهد اعتراف کرد
سال پیش با پسرخاله ام رفاقت صمیمانه ای برقرار کردم تا این که به رفت و آمدهای او به منزلم، زمانی که من سرکار بودم بسیار مشکوک شدم و با بررسی پیامک های گوشی تلفن همسرم، پی به ماجرایی شرم آور بردم. وقتی همسرم را تحت فشار قرار دادم و حقیقت را فهمیدم، دیگر همه حقارت ها و عقده های روانی ام سر باز کرد. این گونه بود که با نقشه قبلی پسرخاله ام را به خانه کشاندم و بستن دست و پایش به تخت خواب با تزریق سیانور او را به قتل رساندم اما ای کاش... ماجرای واقعی با همکاری آگاهی خراسان رضوی. این اخبار را از دست ندهید: اخبار زیر را از دست ندهید: ...
وقتی وارد اتاق شدم آذر با پسرهمسایه خلوت کرده بود و باید....+عکس
زمستان سال 92 بود که مردی با نگرانی خودش را به رساند و ادعا کرد همسرش از خانه خارج شده و به طرز مرموزی گمشده است. این مرد که ناصر نام دارد وقتی با دستور بازپرس پیش روی افسر تحقیق نشست گفت:همسرم آذر وقتی من سرکار بودم به من زنگ زد و گفت می خواهد به خانه دوستش فریبا برود و شب بر می گردد . وی افزود:ساعت 9 شب بود که به خانه رفتم نیامده بود به موبایلش زنگ زدم خاموش بود تا اینکه نیمه شب شد
اولش تنهایی، و آخرش هم تنهایی است
. دیوانه می شوم. هر شب در خانه ساز می زنم. یک شب روی ایوان نشسته بودم و ویولن می زدم، دیدم مردم پشت دیوار خانه جمع شده اند و گوش می دهند. رفتم در را باز کردم دیدم جمعیتی آنجا مانده اند. همه به داخل خانه آمدند و من نشستم برایشان ویولن زدم. یکبار هم فریدون پوررضا پیشم آمده بود، آهنگ پس از باران را با ویولن برایش زدم که متاثر شد و نشست و های های گریه کرد. از خانواده تان بگویید. (می خندد
مجازات مادر و پسری که پدر خانواده را کشتند
برداشتم. من ماهیت قتل را درک نمی کردم و نمی دانم چه شد که هشت ضربه به پدرم زدم. من به تنهایی مرتکب قتل شدم و به مادر و خواهرم پیشنهاد دادم هر سه نفری قتل را گردن بگیریم. در پایان قضات ساناز را تبرئه کردند و با توجه به اینکه او ولی دم محسوب می شد و اعلام رضایت کرده بود؛ نرگس به 10 سال حبس و مجید به پرداخت دیه و 10 سال حبس محکوم شدند. روزنامه شرق: زن جوان و پسرش که متهم هستند
جزئیات جدیدی از قتل 3 کودک به دست مادر
گفت: نوه هایم هر روز به مغازه من می آمدند و تا شب با من بودند اما روز حادثه نیامدند و من نگران شدم چون هیچ وقت این اتفاق نیفتاده بود تا اینکه از همسرم خواستم به خانه دخترم برود و حال آنها را بپرسد. هنوز چند دقیقه بیشتر از رفتن همسرم نگذشته بود که دیدم اهالی روستا به سمت خانه دخترم می دوند. یکی از اهالی به من گفت برای دخترت اتفاقی افتاده و همسرت در حال شیون کردن است. من هم بلافاصله به سمت خانه دخترم
تجاوز گروهی در روز عروسی به عروس جوان!
بودند؛ تا اینکه ماجرای مرا شنیدند. به تونی گفتند " نمی توانی با او ازدواج کنی. این زن نفرین شده است." پدرشوهرم در مراسم ازدواج حاضر نشد. 800 نفر مهمان داشتیم که اکثراً از روی کنجکاوی آمده بودند. سه سال از اولین ازدواجم می گذشت و بسیار ترسیده بودم. در حین مراسم بی اختیار اشک می ریختم و از خدا خواستم همسرم را از من نگیرد. یک سال پس از ازدواج، احساس مریضی کردم و نزد پزشک رفتم. در کمال تعجب گفتند باردار هستم. به دلیل زخم رحم، حاملگی پرخطری داشتم. اما همه چیز خوب
نجات مادر و پسر از قصاص
نشد از هم جدا شویم. تا اینکه با کمک پسرم و دخترم نقشه کشیدیم او را به قتل برسانیم. صبح روز واقعه وقتی ابراهیم از خواب بیدار شد پسرم مرا که در خواب بودم بیدار کرد و گفت این بهترین فرصت است، که پدرم را بکشیم. به همین خاطر در فرصتی مناسب پسرم از پشت سر به پدرش حمله کرد و من هم به کمکش رفتم و با چاقویی که در دست داشتم دو یا سه ضربه به شوهرم زدم. بعد چاقو را به محسن دادم، پسرم هم چند ضربه زد
ساخت یتیم خانه در آستانه اشرفیه شرط گذشت از قاتل+ عکس
بازگشت. قاتل راننده مسافربر چهارمین مردی که برای اجرای حکم قصاص طناب دار از گردنش برداشته شد، مرد جوانی بود که شش سال قبل راننده مسافربر را به قتل رساند. او فروردین ماه سال 92 در پوشش مسافر سوار بر یک خودروی تاکسی شد و راننده بی گناه را با چاقو به قتل رساند. متهم بعد از بازداشت گفت: من با تهدید راننده ها، وسایل داخل خودرو و پولی را که از مسافران گرفته بودند، سرقت می کردم، اما آن روز وقتی
قرارداد با عزرائیل!!!
این شوهر بنده هم شده حکایت آن مشاور رادیو! با کنجکاوی پرسیدم: مشاور رادیو؟ قضیه چیه عمه؟!!! عمه آهی کشید و گفت: امروز زنگ زدم به مشاور رادیو بهش می گم من 60 ساله که دارم با همسرم زندگی می کنم. اون هیچ چیزی رو توی زندگی جدی نمیگیره! مشاوره برگشته می گه: شما که 60 سال ساختی و صبر کردی، دو سه سال دیگه هم صبر کن یکی از شماها میمیره مشکل حل میشه !!! من که از شدت خنده
دورهمی های مرگبار
بیدار شدند. این 3 جوان پس از بیدارشدن زمانی که در خانه را باز کردند، یکی از مردان همسایه را دیدند که درباره جسد دختر جوانی که در پارکینگ ساختمان پیدا شده، سوال کرد. افشین با شنیدن این خبر شوکه شد و با دیدن جسد متوجه شد دختری که شب گذشته در میهمانی آنها بوده، از ساختمان همان خانه سقوط کرده و به کام مرگ فرو رفته است. خیلی زود 2 پسرخاله و یک دختر جوان که در آن خانه حضور داشتند، بازداشت شدند.
چگونگی خنثی شدن کودتای نوژه از زبان کودتاگران
نیم ساعت بعد در حال برگشتن بودم که نعمتی را دیدم. گفت: که تعدادی پاسدار به داخل پارک آمده اند و من به همه ی خلبان ها گفتم که از این جا بروند و اول خیابان آریامهر غربی سابق بایستند، تو هم جلوی پارک باش... مشغول بررسی اتوبوس و شماره ی آن از جلو بودم که راننده ی اتوبوس به من نزدیک شد و گفت : شما بیژن هستید؟ گفتم : بله و پرسیدم : شما را آقای مهندس فرستاده است؟ گفت: بله... تیمسار محققی و نعمتی و زمانپور
قتل پسردایی بر سر پول جوجه کباب روز سیزده بدر
تکه شیشه شکسته تهدیدش کردم و از لای در به او ضربه زدم. مطمئن نیستم به شکم او خورده باشد. متهم در ادامه گفت: وقتی آرمین را به بیمارستان بردند، بلافاصله به کلانتری رفتم و در حالی که ماجرای درگیری را توضیح می دادم، خبر دادند آرمین فوت کرده است. شوکه شده بودم، فکر نمی کردم ضربه کاری باشد و منجر به او شود. بعد از توضیحات متهم، پدربزرگ او به پلیس گفت: دخترم سال هاست فلج است و روی صندلی چرخدار زندگی
این زن آواره به شوهرش دارو خوراند و او را با همدستی مرد کثیفی کشت و حالا.....+عکس
همین باعث شد دست به قتل یزنیم . وی درمورد شب جنایت گفت:وقتی وارد خانه نیلوفر شدم مسعود نیمه بی هوش بود اورا خفه کردم بعد جسدش را داخل حیاط پشت ماشینش گذاشتم قرار بود سمت تهران ببرم و در آنجا سربه نیست کنم اما ترسیدم و در حاشیه شهر او و ماشینش را اتش زدم و به نیلوفر گفتم جسد را در نزدیکی تهران رها کرده ام. اعدام قاتل نیلوفر و شهرام بعد از محاکمه گناهکار شناخته شدند و شهرام به قصاص
روایتی از زندگی شخصی تا سیاسی احمد توکلی/ چرا احمدتوکلی اوایل انقلاب با نخست وزیرشدن ولایتی مخالف بود؟
تحریک می کند خط بزن. تا کاملا با تعقل تصمیم بگیرد. چون زندگی با تو سخت است. مگر کدام قسمتش عاطفی بود؟ فرض کنید جاهایی که خطاب می کردم، خطاب احساسی عاطفی بود؛ می گفت اینها را ننویس. مثلا نوشته بودم عزیزم! حرف درستی زد و من هم از او اطاعت کردم. خاله ام خیلی مهربان هستند و من هر وقت بهشهر می رفتم به آنها سر می زدم. به خانه شان رفتم و دفتر را جلویم گذاشتم. حرف زدم و هرچه سعی
توکلی: اصولگرایان به نقش مردم کم اهمیت می دهند
کنید جاهایی که خطاب می کردم، خطاب احساسی عاطفی بود؛ می گفت اینها را ننویس. مثلا نوشته بودم عزیزم! حرف درستی زد و من هم از او اطاعت کردم. خاله ام خیلی مهربان هستند و من هر وقت بهشهر می رفتم به آنها سر می زدم. به خانه شان رفتم و دفتر را جلویم گذاشتم. حرف زدم و هرچه سعی کردم که مطلب را بگویم نتوانستم. رویم نشد. به نظر نمی آید آدم خجالتی ای باشید! آدم کم رویی نبودم، اما هرچه کردم
زندگی های خاکستری
کشاند. اوضاع مالی ما خوب نبود و شوهرم رفت سراغ فروش مواد مخدر و شد کارچاق کن یک عده از مواد فروشان حرفه ای. یک روز به من گفت: بیا زندان و یک کیسه شیشه که در خانه پنهان کرده ام را بیاور تا در زندان بفروشم و چک ها را وصول کنم. قبلا شیشه ها را داخل خانه جاسازی کرده بود و من از مکانش بی اطلاع بودم. یک روز با مادرشوهرم به زندان رفتم؛ در حالی که یک کیسه شیشه با خودم به زندان آورده بودم. من احمق و ساده حرف
وقتی خبر اعزام دوستانم را می شنوم حسرت می خورم/ برای امروزی ها قابل باور نیست که ریالی بابت مدافع حرم ...
شهدای افغانی بوده و من در آن لحظه در اتاق عمل بودم . بعد از انجام عمل جراحی در حلب، به دمشق رفتم و از آنجا با همسرم تماس گرفتم؛ او به من گفت برای شما اتفاقی افتاده؟ گفتم نه اتفاقی برای من نیافتاده؛ گفت: ولی آقاسید خیلی ناراحت بود و گمان کردم برای شما اتفاقی افتاده ؛ من هم گفتم سید دیروز تمام کرد ! گفت نه سید سالم است و زنگ هم زده بود؛ من هم تازه با همسر سید حرف زده ام و نگرانی از بابت
راز کیارستمی شدن
باید بازی می کردم به من توضیح داد. صحنه، زمانی بود که من می بایست پسرم را از مادرش، (مانیا اکبری) برای آخر هفته تحویل می گرفتم. در حینی که من با پسرمان سروکله می زدم، مانیا اکبری به کیارسمتی گفته بود: چقدر کامران خوبی است؟ و عباس جواب داده بود: یک عمر است که دارد این صحنه را بازی می کند زیرا که من هم از همسرم جدا شده بودم و هر پنجشنبه غروب، باید می رفتم و فرزندم را از مادرش تحویل می گرفتم. این جریان
جبهه رفتن علیرضا دیر می شد، تب می کرد!
. آپارتمانی کوچک و محقر که شاید جمعش به 50 متر هم نمی رسید. این خانه کوچک هدیه علیرضا به مادرش بود که به پاس همه مهربانی های مادرانه اش، در نبود پسر شهیدش سقفی بالای سر خود داشته باشد. وارد خانه که می شویم مادر به استقبالمان می آید و می گوید به خانه علیرضا خوش آمدید ناخودآگاه مادر شهید را که هنوز بی قرار و بی تاب است در آغوش گرفتم. تا نشستیم شروع کرد به روضه خواندن: جگر گوشه ام رفت... علی من
سیاهه جنایت های اسرائیل ضداسرای فلسطینی / عکس
خواهرها و مادرم را حاضر می کند و با آنها هم بستر می شود. در آن شب بازجوها مجبورم کردند نامه ای را بنویسم که شبیه به افرادی به نظر آیم که خودکشی می کنم. نامه خطاب به همسرم بود. سپس من را سوار بر خودرویی کردند و در مسیر من را به شدت کتک زدند تا اینکه به اردوگاه ارتش رسیدیم. در آنجا من را وارد زندان کردند و ضرباتی را به شکمم می زدند. آنها مرا با آتش شکنجه می کردند. آنها آنقدر به سرم ضربه زدند که روی
بازخوانی یک جنایت/ قاتلی که مدال افتخار گرفت!
بدهی ها با اندکی سرمایه به تهران آمدیم. مجبور شدم در آن سن در سفارت آمریکا آبدارچی شوم. در این بین توانستم دیپلم بگیرم و دوره زبان انگلیسی را بگذرانم. بر اساس قرعه کشی از خدمت سربازی معاف شدم و چون سواد داشتم مرا به کتابخانه سفارت فرستادند و در آنجا کتابداری را یاد گرفتم برای همین توانستم لیسانس کتابداری را در عرض دو سال از دانشگاه تهران بگیرم. در کتابخانه پارک شهر مشغول کار بودم که در حین موضوع