سایر خبرها
تصادف عجیبی که زندگی راننده را زیرورو کرد
باشید، می رسید به چنین روزهایی در 50 سال پیش. حالا، اینجا خانه مردی است که بیش از آنکه او را به محمدحسن روبندفروش بشناسند، به حسن طیاره می شناسند؛ آن هم به دلیل سانحه ای که تنها قهرمانش اوست. محمدحسن روبندفروش در ساعت 16 آن جمعه برای آوردن خانواده اش از رباط طرق واقع در هفت کیلومتری شهر مشهد در جاده نخریسی در حال رانندگی بوده است که با هواپیمای غول پیکر ارتش شاهنشاهی تصادف می کند. گویا
بررسی واکنش مردم به برنامه های احسان علیخانی!!
کافی برای آن نداشته. این نگاه در مورد افراد ثروتمند، معروف و حتی تحصیلکرده وجود دارد؛ از فوتبالیست و بازیگر گرفته تا پزشک و مهندس و سیاستمدار! علت آن هم تبعیض و شکاف طبقاتی عمیقی است که در کشور ما وجود دارد. با همین دیدگاه است که برخی فکر می کنند علیخانی نباید این همه طرفدار داشته باشد و حقش نیست! اما چه کسانی این حق را تعیین می کنند؟ کسانی که عموما هیچ آگاهی ای درباره کار رسانه، اجرا و
خشونت خانگی بیشتر اختلاف بین زن و شوهر
عنوان مثال درگیری بین دو برادر برای ارث و میراث. البته این امکان نیز وجود دارد که این دو برادر در دو خانه جدا زندگی کنند. به این نوع از خشونت، خشونت خانوادگی می گویند . خشونت خانگی بیشتر اختلاف بین زن و شوهر و فرزندان است. به نظر می رسد درگیری بین همسران بیش از سایر مسائل درگیری خانگی را شامل می شوند و بعد از آن اختلاف بین برادران و اختلاف بین خواهرها و خواهر و برادران و پدر و مادر با
مجیدی: بیگ زاده برگردد برای رقابت با او آماده ام
تا به لطف خداوند و دعای پدر، مادر و همسرم که همیشه پشت سر من بوده جایگاه ثابت را از آن خودم کنم. راستی مشکل مسکن و اینکه می خواستی همسرت را به تهران بیاوری حل شد؟ اتفاقاتی در حال رخ دادن است و ان شاء ا... با قول هایی که باشگاه داده طی چند روز آینده مشکل مسکن من هم حل خواهد شد تا بتوانم خانواده ام را به تهران بیاورم و خیالم از بابت همسرم که در شهرستان است راحت شود نویسنده : سیدیاسر رضوی
سلنا گومز، از خوانندگی تا فعالیت های خیرخواهانه
یونانی) خوانده می شود ولی متأسفانه در اکثر اوقات نام وی را سلنا می خوانند. مادر سلنا که فرزندخواندهٔ خانواده ای بود، اصلیتی ایتالیایی و پدر او اصلیتی مکزیکی دارد. سلنا در مورد فرهنگ اسپانیایی خود گفته: " خانوادهٔ من همگی جشن کویینسس داشته اند و ما به کلیسا می رویم. ما تمامی کار هایمان را بر حسب مذهب کاتولیک انجام می دهیم و هیچ سنت خاصی نداریم به غیر از رفتن به پارک و داشتن یک مهمانی
امروز حوزه های علمیه ، سپاه ، سازمان تبلیغات و نهادهای داعیه دار انقلاب باید به سمت فیلمسازی بروند / ...
برقرار می کند و دختر هم همینطور به خانواده اش خیانت می کند و بدون اجازه مادر و پدر با پسر دوست می شود . ایشان با بیان اینکه تازه پا را فراتر گذاشته ایم خیانت زن و شهر نسبت به هم و ارتباط نامشروعی تحت عنوان دوست ، که این ارتباط سابق اسم بسیار زشتی داشت اما امروز اسم زیبایی گرفته است عنوان کرد: این موضوع را سینمای ایران دنبال می کند نه سینمای غرب و حتی ما در فیلم های کره ای هم نداریم و سینمای
خانواده شهدا و ایثارگر نیروهای انتظامی مورد تجلیل قرار گرفتند
: سرمایه گذاری و توجه به فرزندان شهدا دل شهدا را شاد می کند. فرزندان شهدا ادامه دهنده راه پدرانشان هستند معاون فرمانده نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران نیز در این مراسم با بیان اینکه همسران شهدا اسوه های ایثار و شهادت هستند افزود: این بانوان به دلیل در دو نقش پدر و مادر ایفای نقش دارند لذا اسوه ایثار بوده و رسالتی خطیر بر عهده دارند. سردار محمدتقی عصار بیان کرد
شب هایی که روی کارتن صبح می شود
. رفتم پیش یکی از بچه محلامون گفتم حسن این چیه؟ گفت بیا بشین. جگر مرغ درست کرد با هم خوردیم. بعد، از همان جنسی که پیدا کرده بودم، به من تزریق کرد. هروئین بود. 40 روز روی پشت بام خانه شان بودم، هروئین مصرف می کردم. بعد آمدم خانه، دیدم حال بدی دارم. معتاد شده بودم. چند سال بعد به خاطر مواد افتادم زندان. توی زندان 6 سال پاکی داشتم. یادم هست که یک روز مادرم آمد ملاقاتم. گفت مادر با خودت
رزمندگان غیرایرانی شهروند ایران می شوند؟
می دانند. اسفنانی، سخنگوی کمیسیون حقوقی و قضایی مجلس معتقد است که نظام های حقوقی روی اعطای تابعیت بسیار سختگیر هستند و قانون مدنی ما هم از این امر مستثنی نیست: توجیه مطرح کنندگان طرح این است که این افراد اگر تابعیت ایرانی بگیرند در آینده منافع قابل توجهی برای ما خواهند داشت اما قانون ما در مورد تابعیت تا آنجا سختگیر است که حتی به فرزند مادر ایرانی و پدر غیرایرانی هم تابعیت ایرانی نمی دهد، برای
سهمیه مناطق محروم برای کنکوری های ورزنه ای جایی ندارد/ طعم شیرین موفقیت در سایه محرومیت های شهر
نبود آن در بخش را یکی از محرومیت های جوانان بخش عنوان و تصریح کرد: متاسفانه مسافت ورزنه تا شهر اصفهان طولانی است و اگر کسی بخواهد به کلاس کنکور رود باید چند ساعتی را در مسیر طی کند و تازه اینکه هزنیه گزافی را باید بپردازد که از توان برخی خانواده های شرق اصفهانی خارج است ولی آزمون قلم چی در شهر برگزار شد و این تنها فوق برنامه بچه های کنکوری این منطقه است. وحید در پاسخ به این سوال که آیا
چرا در نیمه دوم دهه 90، دختران فراری زیاد می شوند؟
از خانه ، رفتار فردی و سلامت روان باشد ما می دانیم که 23.6 درصد جمعیت 15 تا 60ساله ما یک مشکل روان شناختی دارند که خیلی هم تفاوت آماری با کشورهای دیگر ندارد. اگر در خانواده پدر و مادر روشهای درست فرزند پروری را نداند احتمال اینکه فرار از خانه بیشتر است، اگر بچه های ما با تنها مشکلی که برایشان پیش می آید و مهارت حل مشکل را نداشته باشند به فرار از خانه فکر کنند این مسائل پیش می آید. در کشورهای دیگر
سیاست زدایی از جامعه
اوراد عرفانی کهن سیاست را کار کوتوله ها می پنداشت و یا در زمانی نزدیک تر ضرب المثل سیاست پدر و مادر ندارد ساخته شده است . آیا با این تفاسیر کنشگرانی که دارای تربیت اخلاقی هستند می توانند به این عرصه وارد شوند؟ یا اگر با تقلید از روحیات قومی حجم کینه های رد و بدل شده در برنامه های قومی آن قدر زیاد باشد که به مرگ و فاجعه و بدنامی برسد، آیا مردمی که اهل حجاب و حیا هستند می توانند وارد عرصه شوند؟
ادعای فاطمه آلیا بعد از انتشار گزارش عملکرد معاونت زنان
خانوادگی بر پایه حقوق و اخلاق اسلامی باشد. درباره تقویت نهاد خانواده و جایگاه زن در سیاست های کلی برنامه ششم توسعه، گفت: خانواده به منظور سلول پیکره جامعه سالم همواره باید مورد توجه قرار گیرد، لذا نهاد خانواده که به تربیت نسل آینده می پردازد باید از زنان و مردان فعال و پویایی برخوردار باشد که در عرصه جامعه موفق باشند. نماینده مردم تهران، ری، شمیرانات، اسلامشهر و پردیس در مجلس شورای
برنامه های آخر هفته تلویزیون
ارتش نرسد. آنها نیمی از پول ها را آتش زده و وانمود می کنند که همه پول ها سوخته و نابود شده است و .... شبکه دو سیما سینمایی آلبرت دوست نامرئی من به کارگردانی یورگو پاپاواسیلیو، پنجشنبه 1مرداد ماه ساعت 9 صبح در قالب برنامه سینما صبحانه از شبکه دو سیما پخش می شود. در خلاصه داستان با بازی سوزانه سیمون و دومینیک راک آمده است: مکس، آنا و دانیل یک خانواده شاد و خوش بخت هستند
چطور اختلافات با خانواده همسر را حل کنیم؟
شکایت و انتقاد از عامل شکل گیری شخصیت فرد معنا می شود که تحمل این واقعیت را برای او سخت و دشوار می کند. پرتوقعی را کنار بگذارید اگر توقع دارید مادر همسرتان به هنگام رفتن شما به محل کار از فرزندان شما نگهداری کند، اگر توقع دارید پدر همسرتان همیشه به فکر وضعیت مادی زندگی شما باشد یا اگر خواهان آن هستید که خانواده همسرتان همیشه مطیع و فرمانبر خواسته های شما باشند و... باید بگوییم
تکفیرهای سیاسی جدید؛ از انتخابات تا مذاکرات
دوست و باطنِ دشمن وارد میدان شوند، فضا را غبارآلود کنند.... آیا این جریان انحرافی اعتقاد دارند که طرف ایرانی مذاکره کننده که به عنوان فرزند انقلابی و مجاهد از سوی رهبر معظم انقلاب لقب گرفته است باطن دشمن دارد؟! و یا با اینکه رهبری انقلاب در خطبه های نماز عید سعید فطر فرمودند: چه متن توافق تصویب بشود یا نشود اجر تیم مذاکره کننده محفوظ است باز نیز بر اندیشه های منحرف خود پایبندند؟ فارغ از بحث نقد
برای نجات پسرم از اعدام فقط 2هفته مهلت دارم
؟ ما بارها مراجعه کردیم اما نتوانستیم پدر و مادر مقتول را به طور مستقیم ببینیم و آنها از طریق رابط هم حاضر نشدند با ما صحبت کنند اما از طریق برادر آن مرحوم موفق شدیم دو بار حکم را به تعویق بیندازیم. برادر مقتول با پدر و مادرش صحبت کرد و آنها حاضر شدند حکم را به طور موقت اجرا نکنند. پرونده رسول در حال حاضر در چه مرحله ای است؟ خانواده مقتول اول گفتند 500میلیون برای بخشش رسول باید به آنها بدهیم اما در
خاطره ای از شهید محمد باقر فتح الهی
یک روز به او گفتم باقر جان پایت خوب شده حالا نرو گفت: آری دیگر من و تو مشغول عشق مادر و فرزندی بشیم ناموس ما دست دیگران بیفتد. قرآن از بین برود من خواهم رفت این پایی که می بینی می لگند و راه نمی تواند برود پا روی حرفها می گذارد و می رود. از سابقون مقرب جنگ بود که از سابقون شد و وفادرار جنگ حق علیه باطل ماند باقر در خانواده ای مستضعف و مذهبی بزرگ شد و در این دو کلمه راز انقلاب نهفته است
کودکانی که سایه بی عدالتی بر سرشان سنگینی می کند
به وسیله انسان، زندگی مشقت بار خود را ترک می گوید. مرگ این کودک بر اساس اظهارات به دلیل شرایط نابسامان خانواده و اعتیاد پدر بوده است. اگرچه برخی نیز مسبب این آزارها را دوست پدر اشکان اعلام کرده اند که کودک مدتی به دلیل اختلافات خانوادگی نزد او زندگی می کرده است. چندی بعد در شهریورماه همان سال بنابر اعلام مشرق نیوز، شهروندان شهرستان شوشتر دختربچه هشت ساله ای را در یک پارک شناسایی می کنند
مردم به اعمال مداح هم نگاه می کنند/آقا فرمود مجالستان خالی از موعظه نباشد
احکام مداحی را یاد بگیریم همه چیز احکام دارد مداحی هم احکام دارد، گاهی شرایط زمانی و مکانی به شکلی است که من نباید لخت بشوم، نباید قمه بزنم. الان دشمن از بعضی کارهای ما سواستفاده می کند. من در کشور بحرین منبر می رفتم، آنجا وقتی دسته های قمه زنی هزارنفره بیرون می آید، خیلی وحشناک است و انسان جرأت نمی کند حتی نگاه کند. همان وقت در تلویزیون یک مستند نشان می دادند که پرنده ای می آید و برای بچه اش لانه
این چراغ علم را به قیمتی عجیب در بهای خون خریده اند
. پدر رمز شهادت او را "راستگویی، درستکاری، پایبندی به نماز، پیرو خط رهبری بودن" می داند و می گوید: داریوش به بیت المال خیلی حساس بود. برای نظام و مملکت بسیار دلسوز بود و چند وقت که میهمانش بودم می دیدم صبح زود برای کار از منزل بیرون می رفت و دیروقت برمی گشت، وقتی می پرسیدم که چرا این قدر دیر برمی گردی، در جواب می گفت: کارم زیاد است و باید انجام وظیفه کنم. مادر شهید هم در بیان
سریال دردسرهای بچه های طلاق ادامه دار است
محسن ایمانی روانشناس در خصوص بر عهده گرفتن سرپرستی فرزندان از سوی مادر هنگام طلاق اظهارکرد: اغلب مادران در زمان طلاق دچار افسردگی می شوند و توانایی برقراری ارتباط خوب با کودکان خود را ندارند ، مادران با نگرانی های بی مورد خود نمی توانند از لحاظ عاطفی به وظایف خود عمل کنند. وی افزود: پس از جدایی پدر و مادر فرزندان با کمبود محبت پدر مواجه می شوند که در رشد جسمانی آنان بی تاثیر نیست.
آخرین خبرها از بهنام صفوی پس از عمل جراحی تومور مغزی
در پی شدت گرفتن تومور مغزی بهنام صفوی خواننده پاپ محبوب کشورمان و پیامد آن عمل جراحی بر روی وی، جهت جویا شدن حال این خواننده جوان به بیمارستان عرفان ، محل بستری شدن بهنام صفوی رفتیم و با خانواده بهنام صفوی و رییس بیمارستان عرفان گفتگویی داشتیم . پدر بهنام صفوی ، این خواننده پاپ ، در خصوص وضعیت پسرش اظهار داشت: دیروز طی عمل جراحی، تومور مغزی برداشته شد و بهنام در حال حاضر دوره نقاهت را
تاثیر زیارت امام رضاعلیه السلام در نشاط روحی و روانی زائران
دوری از تهمت و غیبت و دروغ و ریا و نگاه ناروا و رابطه ناسالم که زمینه ساز هزاران آسیب فردی و اجتماعی و بستر همه ناهنجاری های روانی و اجتماعی است، دور کردن انسان از شادی است؟ آیا سفارش به ارتباط با کانون عظمت و کمال یعنی خداوند متعال و رسیدن به سکون و اطمینان قلب در پرتو این ارتباط که محور اصلی آموزه های دینی و مذهبی است، شادی بخش نیست؟ آیا دستور به نماز و عبادت و صله رحم و
گوارا باد شهد شهادت بر آنان و نام و یادشان گرامی باد +عکس
علی اکبر شیرسلیمیان هفته نامه آیینه یزد تصویری گویا و منتشر نشده از تجمعات و اعتصابات قبل از انقلاب که توسط جامعه معلمان یزد برنامه ریزی شده بود با حضور صدها نفری دانش آموزان در یکی از موسسات آموزشی یزد که در ردیف اول به ترتیب از سمت راست نفر دوم مدیرمسئول آیینه یزد، شهید والامقام دکتر سیدرضا پاک نژاد، عباس آرایی، حجت الاسلام والمسلمین شیخ محمود کلانتر دیده می شوند. انقلاب ها و تحرکات قبل و بعد از آن فراز و فرودها دارد و طلوع و غروب هایی غیر از روز و روزگاری عادی، که البته این رویدادها لازمه هر انقلاب و دگرگونی اجتماعی است. آنها که از وضع زمانه خود روی برمی گردانند و تحول خواه می شوند خود می دانند که باید بهای تقابل با زورگویان و زورمداران را بپردازند و از همه چیز خود مایه بگذارند تا به اهداف بلندشان برسند و جامعه را برابر آرمانهایشان بسازند. از مصادیق بارز این سخن، انقلاب اسلامی ایران بود که از آغاز تا پیروزی بر طاغوت، مردم این دیار کهن همگی چون دستی واحد دست از دل و جان شستند و به استقبال وقایع و حوادثی رفتند که هر یک مقاومتی چون کوه می طلبید و گاه تا به خون پاکان رنگی نشد کار به سامان نرسید، از جمله روزهای به یاد ماندنی حوادث بعد از پیروزی انقلاب که طلوعی آرام و بی سروصدا داشت و غروبی آرام تر، اما روز هفتم تیرماه 1360 این آرامش قبل از طوفان بود و ساعتی پس از اینکه شفق از سرخی افتاد دست هایی ناپاک از آستین جمعی منحرف و زیاده خواه به در آمد و حادثه ای آفرید که داغ و دردش برای همیشه تاریخ بر جان ملتی ماند که جرمش تنها حق خواهی و دین سالاری بود به همین جهت کسانی که حقی نه برای دیگران قائل بودند و نه بویی از تعالیم عالیه اسلام برده بودند آتشی برافروختند که شعله هایش جای جای ایران اسلامی را در کام خود فرو برد و شهر و دیاری نماند که از آفات و خساراتش در امان مانده باشد. اما دیار دارالعباده یزد که در تاریخ پر افتخارش سهمی سازنده در حرکت های دینی و مردمی داشته در این عرصه بزرگ شهادت دینش را به انقلاب و اسلام ادا کرد و دو سید بزرگوار و دو تحصیل کردة متعهد و مجرب را در قتلگاه حزب جمهوری تقدیم نظام اسلامی کرد که هر یک از این دو برادر بزرگوار اسوه و الگویی در فداکاری برای افکار و اندیشه های بلند جدشان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) بودند، دو برادری که در همه عمر کوشیده بودند در مکتب اسلام بکوشند و یاد بگیرند سپس به دانسته هایشان عمل کنند و در نهایت آموزگارانی دلسوز برای آموزش جامعه شان باشند. مردم ایران اسلامی عموماً و ساکنان دارالعباده یزد خصوصاً نیک می دانند که شهید دکتر سیدرضا پاک نژاد هنوز نوجوانی نورس بود که خواب شهادتش در آن شب آنچنانی را ده ها سال قبل دیده بود و می دانست چه می کند، چه می خواهد، و سرانجام زندگی اش به کجا منتهی خواهد شد، به همین جهت هیچ یک از جاذبه های مادی دنیا پیش چشمش بزرگ نیامد و فریب ظواهر مادی دنیا را نخورد و آهوی جان پاکش سر صحرای دیگری داشت و برای آن آرمان متعالی روز می شمرد تا به مقام شامخ شهادت که عمری به هوای درک آن انتظار کشیده بود رسید. جالب اینکه این در شرایطی بود که برادر دیگرش جناب دکتر سیدعباس پاک نژاد اسیر دست دشمنی بی رحم بود و او نگران حال عباسشان و پدر و مادر دردمند و چشم به راهشان نیز، با این همه او تنها به مسلخ عشق نرفت بلکه برادر دیگرش دکتر سیدمحمد را هم با خود برد و او را هم در این فیض بزرگ شریک و سهیم کرد. راستی چه دشوارتر از دشوار بود آن شبی که حاج سیدابوالقاسم پاک نژاد و بی بی زینب مدرسی ضمن بدرقه این دو ذریة زهرای مرضیه از آنان خواستند شب برای شام به منزل برگردند و در آن سفر، شبی با آن دو باشند اما دست تقدیر پایان آن شب را به گونه ای دیگر رقم زده بود واین سید و سیده که چشم به راه عباسشان بودند به فراق ابدی سیدرضا و سیدمحمد مبتلا شدند و در همان ساعات اولیه انفجار متوجه شدند حادثه حزب جمهوری چه گوهرهایی را از جمع خانواده پاک نژاد گرفته و چه مردان خالص و خدومی را به کام آتش و خون برده است! اما آخر آن شب نقطة پایان زندگی شرافتمندانة این دو مردانه مرد عرصه فداکاری و ایثار و شهادت بود و روح و رضوان حضرت دوست، اما وقتی والدینشان به یزد وارد شدند بار دیگر حضور حضرت زینب سلام الله علیها به مدینه تکرار شد و او که چون اجداد پاکش با قامتی رسا سربرافراشته بود تا دشمن از دیدنش خوشحال نشود نمی دانست او به مردم داغدار یزد تسلیت بگوید یا مردم او را به خاطر افتادن دو نخل تناورش دلداری بدهند و راستی که آن روز و روزها ساعاتی به یاد ماندنی بود که ساکنان دیار دیر پای یزد هرگز آن ساعات و لحظات را فراموش نمی کنند. اما اینکه شهید بزرگوار آیت ا... صدوقی که یک عمر به دکتر سیدرضا و برادرانش به چشم فرزندی نگاه کرده بود چه حالی داشت خودش می دانست و خدا. اما مردم با تمام وجود حس کردند که او چگونه این درد جانکاه را بر دل خود گذاشت و محکم و استوار ایستاد تا مبادا بزدلان زبونی که دستشان به این خون ها آغشته بود احساس غرور کنند و این حرکت مذبوحانه را پیروزی برای خود قلمداد کنند و چنین بود تا تیر ماه بعد که دستی دیگر از آستین مزدوری دیگر از آن جمع پراکنده به در آمد و آن عالم بزرگ و روحانی اندیشمند را نیز به خیل عظیم احیاء عند ربهم یرزقون ملحق کرد. گوارا باد شهد شهادت بر آنان و نام و یادشان گرامی باد. ...
تقاضای مرگ، ممنوع
تقاضای مرگ لازم نیست. نجات از سؤال قبر یکی از مشکلات قبر، سؤال دو ملک مقرب خدا یعنی نکیر و منکر (بشیر و مبشر) از میت است؛ [لذا] این دعا رضیت بالله ربّا و بالاسلام دیناً را که در اعمال و تعقیبات مشترکه نماز در اوایل مفاتیح الجنان آقاشیخ عباس قمی آمده و متضمن اقرار به توحید و امامت و وحی و نبوت است را حفظ کرده و پس از هر نماز بخوانید. وقتی زبان شما به آن کلمات عادت کرد و هنگامی که شما
اضافات تشریفیه (2)/ جلوه هایی از یاری پروردگار
می گویند. “والوعد و الوعید بهما حقّ” در زیارت آل یاسین می خوانیم خدایا من شهادت می دهم وعده ها راجع به بهشت و وعیدها راجع به جهنم حق است. خب این هم یکی از اشارات. باز به عنوان زیبایی مثل “رزق الله” می رسیم؛ روزی خدا. ما هرچه داریم و نداریم مال خداست. در اینکه مال خداست شکی نیست. آنچه زور برمی دارد این است که من و تو باور کنیم مال خداست. این مهم است. بله، دست رنج خودم هست و برایش زحمت
ستاره های معروف سینما چرا ازدواج نمی کنند؟
درباره ازدواجش باشد، این طور پاسخ می دهد: این سوال ها به دور از نزاکت است! . اما مهرانه مهین ترابی جزو معدود بازیگرانی است که از صحبت درباره دلایل تجردش امتناع نمی کند و خیلی راحت می گوید به نفع موفقیت شغلی اش از ازدواج چشم پوشیده: ازدواج را دوست داشتم، اما باید تنها می ماندم. من هم عاشق فرزند هستم و دوست دارم برای افراد خانواده ام آشپزی کنم. اما از آنجا که بازیگری وجودم را ساخته بود، نمی توانستم
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
شوهرم حسود است
با سلام، از ازدواج ما 9 سال می گذرد و دو فرزند دارم، در حال حاضر هم 35 ساله هستم. شوهرم نسبت به خانواده ی من، پدر، مادر و خواهرم حسود هست. قبلا به خواهرم با اینکه بچه بود حسودی می کرد، الان روی برادرهام و زندگی شون این حس رو داره، نمیذاره با کسی رفت و آمد داشته باشم. الان هم سر همین موضوع چند روزی است قهرکرده، وسایلش را جمع کرده، با اینکه می دانسته باید دخترهامو برای مدرسه می بردمشون، با