سایر منابع:
سایر خبرها
کودک بی گناه قربانی تسویه حساب مواد مخدر
به گزارش خبرنگار ما، صبح روز 28 اردیبهشت ماه کودک 9 ساله که مهدی نام دارد برای خرید خانه را ترک کرد. زمانی که بازگشت مهدی به خانه به طول انجامید، اعضای خانواده با نگرانی پلیس را از ماجرا باخبر کردند. در حالی که جست وجو برای یافتن نشانی از کودک گمشده شروع شده بود، مرد ناشناسی با پدر مهدی تماس گرفت و گفت با همدستی دوستانش کودک او را ربوده و تنها در قبال گرفتن پول حاضر به آزادی او است. این مرد
کمتر خلافی است که مرتکب نشده باشم!
نتوانستم از این ماده افیونی فاصله بگیرم. هم اکنون نیز تمایلی برای ترک اعتیاد ندارم چرا که اعتیاد من ترک نشدنی است. شب ها دیر به منزل می آمدم و پدر پیرم دوست نداشت در کنار او باشم. او حتی پول های اندکش را از ترس من پنهان می کرد و به همین دلیل مدام با یکدیگر درگیر بودیم تا این که شب حادثه، در حالی که اوایل بامداد شیشه مصرف کرده بودم، به خانه بازگشتم و پدر پیرم را به طرز وحشیانه ای با ضربات میله آهنی کتک زدم و دست و پایش را شکستم. چند ساعت بعد بود که فهمیدم پدرم دیگر نفس نمی کشد
مرد شیشه ای جزئیات قتل پدر89ساله اش را تشریح کرد
جنایی ادامه داد: آن شب وقتی پیکر بی حال پدرم روی زمین افتاد من هم دیگر به طبقه بالا نرفتم و در همان نزدیکی خوابیدم. صبح روز بعد وقتی بیدار شدم دیدم پدرم نفس نمی کشد و جان خود را از دست داده است. ترسیده بودم و به همین دلیل هم با رها کردن جسد پدرم از منزل گریختم. در بین راه تصمیم گرفتم تا موضوع را به برادرم اطلاع بدهم. این بود که با لباس های خون آلود به سمت خانه برادرم رفتم و به همسرش گفتم پدر را کشته
اعدام 9 مجرم در زندان رجایی شهر کرج
به گزارش جام جم، نخستین اعدامی که دیروز پای چوبه دار قرار گرفت، محمود 30 ساله بود. او 13 دی سال 86 راننده 52 ساله خودروی نیسان را به قصد سرقت خودرو به قتل رسانده است. مرد قاتل در جلسه دادگاه که در شعبه 74 دادگاه کیفری برگزار شد، در مورد روز قتل گفت: آن روز مرد راننده تنها بود. او را به بومهن کشاندم و با ضربات چاقو به قتل رساندم. سپس جسدش را در حاشیه جاده رها کردم و با سرقت خودرو به
ماجرای یک قتل خانوادگی هولناک
فرش های خانه و موزاییک های حمام گذراند. رد خونی که تمامی نداشت و روی دیوارها هم پاشیده بود. او ساعت ها بعد، به خودش آمد اما حالا پایش به یک پرونده قتل باز شده بود. پس نقشه ای کشید. گوشی اش را برداشت، سیم کارتش را عوض کرد و با خانواده پسرعمه اش تماس گرفت. خود را فردی معرفی کرد که سلیمان را ربوده و در ازای آزادی اش 300 میلیون تومان درخواست کرد. 26 اردیبهشت 91 بود. آنسوی خط تلفن، مردی
برخورد نزدیک با بی ام و i8
اینکه کدام رنگش را انتخاب کنم حسابی سردرگم می شدم! همین حس و حال عجیب و غریب بود که من را برای پرس و جو درباره این خودرو مجاب کرد که بخواهم به هر شکلی شده وارد نمایشگاه شوم و درباره خریدار آن سوال کنم که چه کسی برای داشتن این ماشین وارد نمایشگاه می شود؟ قصد اینکه به روش نفوذی معمول خبرنگارها خود را به عنوان خریدار ماشین جا بزنم نداشتم و دوست داشتم از نزدیک با خود واقعی خریدار روبرو شوم
سیاه ، سفید ، خاکستری !!
یزدفردا:ستوانیکم محمد مروتی:وقتی به گذشته بر می گردم و خاطرات و اتفاقاتی که برایم رخ داده را مرور می کنم ، باورش برایم خیلی سخت است . در نوجوانی پدرم را که راننده ماشین سنگین بود بر اثر سانحه تصادف از دست دادم ، مادرم ناخواسته همسر عمویم که فردی معتاد و از نظر اخلاقی فاسد بود شد و زندگی برای من و مادرم سیاه شد . هنوز صدای سیلی های محکمی که مادرم ازعمویم به خاطر نداشتن پول خرید مواد می
اعترافات سنگدل شیشه ای در بازرسی صحنه قتل
در نیز ضرباتی به سرش زدم. او هنگام خواب، آجرها را پشت در اتاق می گذاشت تا من وارد اتاقش نشوم! متهم این پرونده جنایی ادامه داد: آن شب وقتی پیکر بی حال پدرم روی زمین افتاد من هم دیگر به طبقه بالا نرفتم و در همان نزدیکی خوابیدم. صبح روز بعد وقتی بیدار شدم دیدم پدرم نفس نمی کشد و جان خود را از دست داده است. ترسیده بودم و به همین دلیل هم با رها کردن جسد پدرم از منزل گریختم. در بین راه تصمیم
ماشینک ها؛ رویاهای کودکانه رانندگی
اسباب بازی های قدیمی و خاطره انگیز نبود. در این صفحه با نگاهی کوتاه به اسباب بازی ماشینک می پردازیم: ماشینک باز... ماشینک ساز در کارگاه های اسباب بازی هستند ماشینک سازهایی که تا همین چند سال پیش ماشینک باز بوده اند، یکی از آنها مسعود غلامزاده است. جوان اهل شهرری که عشق ماشین هوش از سرش ربوده است و غرق شدن در دنیای خودرو او را واداشته است که مجموعه ای از اسباب بازی ماشینک ها
60 روز شکنجه پسربچه سیستانی
عصر خبر: به گزارش ایسنا، روزنامه شهروند نوشت: روز 28 اردیبهشت امسال یعنی درست 2 ماه پیش بود که مهدی 9 ساله صبح زود از خواب بیدار شد. مادرش او را برای خرید صبحانه به مغازه فرستاد ولی یک ساعتی گذشت و مهدی به خانه برنگشت. مادرش کم کم نگران شد و به دنبال مهدی گشت ولی اثری از او نیافت. او در نهایت با نگرانی با شوهرش تماس گرفت و موضوع را با او درمیان گذاشت. در حالی که همه به دنبال این پسر نوجوان می
زندگی پر ماجرای آیت الله آزاد قزوینی از زبان خودش
دادم شما را دستگیر کنند، درد شدیدی اعضای مرا فرا گرفت. درآن حالت نذر کردم اگر خوب شدم، کاری به شما نداشته باشم. بعد از این نذر، کاملاً خوب شدم. * تو را در راه خدا دادم یادم هست در یکی از این مراسم، وقتی که مردم در حال سینه زنی بودند، من با این که نوجوان بودم با این اشعار شروع به خواندن این نوحه کردم: شمر گفتا به حسین حالیا دوران من است روز جولان من است شه
فرار جاده ای به سوی نابودی
راهنمایی بودم که با پروانه دوست شدم، دختر خیلی خوبی بود. از مدرسه دیگری به مدرسه ما آمد و نمراتش هم خوب بود. پروانه وقتی دید من درسم ضعیف است، خواست کمکم کند. گفت به خانه مان می آید و در درس ها کمکم می کند اما من از اینکه دروغ هایم برملا نشود گفتم که من به خانه شان می روم. کمک های پروانه مؤثر بود تا جایی که در پایان سال تحصیلی جزو شاگران نسبتاً خوب شده بودم. همین موضوع باعث شد پیوند میان
بیمار روانی برای فرار به پلیس گفت قبلا" مردی را کشته است
با اعلام موضوع به بازپرس ویژه قتل، پسر جوان بازداشت و به پلیس آگاهی منتقل شد. روز گذشته با انتقال مهرداد 29 ساله به شعبه هفتم بازپرسی دادسرای امور جنایی، پسر جوان در تحقیقات مدعی شد، پدرم 100 میلیون تومان برای راه اندازی یک شرکت به من داد. در خیابان با مردی 40 ساله آشنا شدم که او ادعا کرد می تواند شرکتی برایم راه اندازی کند . وقتی پولم را گرفت چند روزی خبری از او نشد تا این که او را در
عاقبت تلخ رابطه پنهانی زن با مردی که پیش از ازدواج دوست اش بود
چندسال نیز با او زندگی کرده است. مونا - همسر کریم- وقتی متوجه شد مأموران همه چیز را در مورد زندگی او فهمیده اند، لب به اعتراف گشود و گفت: قبل از ازدواج با مردی به نام مهبد رابطه داشتم و با هم خیلی خوب بودیم اما بنابر دلایلی پدرم اصرار کرد با کریم ازدواج کنم. اول زندگی با کریم را دوست داشتم اما بعد به دلیل رفتارهای نامناسب او از شوهرم بدم می آمد تا اینکه دوباره رابطه ام با مهبد آغاز شد. او طرح
اختلاس 500 میلیون تومانی از بانک برای خرید گوسفند
ارتباط پنهانی من با خودش را به خانواده ام اطلاع خواهد داد. من نیز مجبور شدم با در اختیار قرار دادن کلید خانه به حمیدرضا و ساخت یدکی، او را در این سرقت همراهی کنم. این دختر افزود: شب حادثه وقتی به اتفاق والدینم خانه را ترک کردیم، تلفنی خالی بودن خانه را به حمیدرضا اطلاع دادم و او نیز با کلید یدکی، جواهرات و پول های پدرم را سرقت کرد و روزی که پدرم ما را با هم دید، از حمیدرضا می خواستم تا دیگر کاری
10 راز از زندگی عطاران که نمی دانستید!
اصلا قشنگ نیست. بعد آن ریش پروفسوری را پیدا کردم و فکر کردم جالب تر است. ازدواج سوم پدرم وقتی مادرم فوت کرد؛ پدرم باز هم ازدواج کرد. همسر دوم شان هم فوت کرد و برای بار سوم ازدواج کرد و با ایشان در مشهد زندگی می کند. نمی توانم سیگار را ترک کنم سیگار کشیدن به نوشتن کارهایم کمک می کند. دو سال آن را کنار گذاشتم اما باز به سراغش رفتم. البته چند وقتی است که
گفت وگویی منتشرنشده با ستاره درگذشته هالیوود/ پایان غم انگیز عمر شریف
دارم. چون حیوانی است که عزت نفس دارد. مسابقه اسب سواری را هم خیلی دوست دارم. روزی یک اسبی می خرم و تربیتش می کنم. دوست دارم هرچه پول دارم برایش بدهم. من به حرف های منجمان و کف بین ها اعتقادی ندارم. ولی یادم می آید زمانی که بچه بودم یک روز نزد یک کف بین یونانی رفتیم. من به همراه دوستان مدرسه ای خودم بودم. به کف دست من بادقت نگاه کرد و بعد گفت: تو مرد مشهور و مهمی خواهی شد. من حرف هایش را آن وقت جدی نگرفتم. چون خیلی بازیگوش بودم.
دستگیری قاتل در طرح جمع آوری متکدیان
صورت گرفته معلوم شد این مرد بعد از قتل مادرش خانه را ترک کرده است. متهم دیروز در دادسرای ویژه مبارزه با قتل تهران تحت بازجویی قرار گرفت و با اعتراف به جرمش گفت: اختلافات من با خانواده ام از زمان فوت پدرم شروع شد. برادرم تمام اموال پدرم را به نام مادرم کرده بود و مادرم از ارثیه پولی به من نمی داد من آن زمان همراه فرزندم در خانه مادرم زندگی می کردم و با او اختلاف داشتم تا این که قرار شد
رنگ کردن مشتری
بقیه پول را روز تنظیم سند در محضر به او پرداخت کنم. همچنین قرار گذاشتیم تا روز محضر خودرو در پارکینگ بماند. شاکی درباره روز محضر هم توضیح داد: روزی که وارد محضر شدم، فروشنده همراه زنی که او را خانم دکتر شریفی معرفی کرد وارد محضر شد. فروشنده گفت خودرو به نام خانم دکتر است که با آن به مطب می رفت. آن زن کارهای انتقال اسناد را انجام داد. بعد از انجام کارهای اداری، بقیه پول را به آنها پرداخت
رابطه نزدیک شهرام قائدی و دخترش سارینا
خاندان سارینا: دوست نداشتم مادرم هم بازیگر بود. من از وقتی که فهمیدم بابام چه کاری انجام می دهد و بازیگری چیست همیشه این حرف مادرم که می گفت برای هر خانواده ای یک نفر بازیگر باشد، برای یک خاندان کفایت می کند. پز بابای معروف سارینا: از همان بچگی متوجه شدم که پدرم معروف است. مثلا به مهمانی ها می رفتیم مدام به من توجه می کردند یا در مراسمی شرکت می کردیم، همه به بابا
نیمه شب در پاریس
و بازیگری واکنشی نشان ندادند و هیچ گاه نگفتند این کار خوب است یا بد. از چند سالگی ایران را ترک کردید؟ به دلیل مشغله پدرم که دیپلمات وزارت خارجه بودند در دوازده سالگی به ازمیر ترکیه رفتیم و مدتی در آنجا بودیم و بعد از آن به پاریس رفتیم و تا دوره جوانی در پاریس در کنار خانواده مشغول زندگی و تحصیل شدم. در دوره تحصیلی دبیرستان در پاریس درسی را می خواندیم که به تئاتر مربوط بود و
ما همه آلبرت انیشتین هستیم
آدم ها در دوران کودکی، کلا یک جور دیگر دنیا را می بینند. مثلا وقتی بچگی این ترانه را می شنیدم: خواهش می کنم نرو، خواهش می کنم. تصور می کردم این را باید برای مهمان ها خواند تا شب در خانه مان بمانند تا بیشتر با بچه هایشان خانه را به هم بریزیم. و وقتی در بیت دوم می گفت: تو رو مثل بچه آهو من نوازش می کنم. کاملا گیج می شدم. بعد فرض می کردم شاعر دارد تمثیل وار از مهمان نوازیِ ایرانیان صحبت می کند. بچگی
پدرم 10 سال به من تجاوز کرد/تصاویر
می گوید که وقتی به سن 14 و 15 سالگی رسید، شبی پدرش به زور به او تجاوز جنسی کرد: “ترسیده بودم، شوکه شده بودم و یک گوشه ای گرفته بودم خودم را (کز کرده بودم).”خودش می گوید: “به مادرم فرصت نمی داد چیزی بگوید. این تجاوز جریان داشت تا بالاخره باردار شدم. وقتی حمل گرفتم، پدرم کوچ مان را به جای دیگری در کابل انتقال داد و از آنجا به بغلان رفتیم. در بغلان طفلم به دنیا آمد و پدرم او را برد و در صحرا رها کرد
پدری که تنها درآمد زندگی اش یارانه است
آشنایان توقعی هم نداریم به هرحال آنها هم زندگی دارند فقط این را بگویم که بعد از خدا در این دنیا من تنها همسرم را دارم و همسرم نیز تنها من را دارد. خانواده ام اصرار داشتند زندگی ام را ترک کنم من همسرم را خیلی دوست دارم و از روز اول وابستگی و علاقه شدیدی به هم داشتیم، رقیه نیز حرف همسرش را تایید می کند و می گوید: هادی زمانی که سالم بود همیشه سعی می کرد لحظات شادی را برایم فراهم کند تا هیچوقت
مشهد دوست داشتنی و دلرباست
ادگاردو روبین و یا به عبارت درست تر دکتر سهیل اسعد پیش روی شماست. اگر موافقید گفت وگویمان را از زندگی خانوادگی شما آغاز کنیم. این طور که متوجه شدم شما دورگه آرژانتینی- لبنانی هستید. - (می خندد) نه! دورگه نیستم. هرچند خیلی ها چنین تصور می کنند، ولی پدر و مادر من هر دو لبنانی تبارند. درست است که مادرم در آرژانتین متولد شده، اما اصالت لبنانی دارد. پدرم هم که از لبنان به آرژانتین
مرد شیشه ای: می خواهم از دست مادرم به زندان بروم!
اما از من کلاهبرداری کرد و یک روز که او را در نزدیکی مسیل باختر در شرق تهران دیدم با چاقو به او حمله کردم و او را کشتم و جسدش را داخل رودخانه انداختم. پول را از کجا آوردی؟ پدرم به من داد. مادرت مدعی است که معتاد به شیشه هستی و چندین بار به خاطر مشکل روحی و روانی در بیمارستان بستری بودی؟ بله، بعد از اینکه ترک تحصیل کردم، معتاد به شیشه شدم اما دو سال است که ترک کرده ام و فقط
عزیزی:اگر وضع مالی ام خوب بود،مادرم فوت نمی کرد/در سرعین شغال تیزپای فوتبال آسیا شدم
است از آن بازی می گوییم.در بحث فوتبالی،فوتبال ما چیزی نداشته است که مرتب از آن بازی می گوییم.کاش در فوتبال ما اتفاقی افتاده بود. عزیزی درباره اینکه فرد صریحی است بگوید چه نظری درباره رامبد جوان و خندوانه دارد بیان داشت:من همیشه حرف هایم را صریح می زنم.این را هم بگویم که رک بودن را از پدرم گرفتم.به طور کلی یکی دو برنامه شما را دیدم و متوجه شدم شما باعث خنده می شوید و این مهم است.آدم ها
هرگز نمی توانم عقب نشینی کنم
نیروی هوایی به دلیل پروازهای زیاد عباس، تصمیم گرفتند او را به تهران منتقل نمایند که او موافقت نکرد. گفت من به تهران نمی روم... پرواز را دوست دارم و می خواهم به مردم خدمت کنم. همیشه به من می گفت که از پول این مردم من دوره دیده ام و خلبان شده ام. گاهی به من می گفت: آیا می دانید از پول این مردم و این کشور چه قدر برای ما خرج کردند و ما را فرستادند آمریکا تا دوره ببینیم؟ من هرگز نمی توانم عقب نشینی کنم
زندگی شیرین جانباز شیمیایی با زنبورهای عسل
اقتصادی امروز باشیم. آقای ندیمی! ابتدای همکلامی مان از ورودتان به دفاع مقدس برایمان بگویید. به لطف خداوند من از همان ابتدا در جریان فعالیت های انقلاب بودم. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج وارد بسیج شدم. با شروع جنگ تمام سعی خود را می کردم تا به جبهه بروم که متأسفانه پدرم موافقت نمی کردند. فرزند ارشد خانواده بودم و برای پدرم کمی دشوار بود که اجازه بدهد من راهی جنگ شوم
نقشه ای 23 روزه در برابر سیاهی اعتیاد
آخرین روز سفرش از هدفی که برای آن روزها و شب ها رکاب زده بود این گونه گفت: فرزند اول خانواده هستم و وقتی 7 سالم بود پدرم بر اثر بیماری از دنیا رفت. بعد از مرگ تلخ پدر با وجود آنکه سن کمی داشتم به جای بازی های کودکانه مرد خانه شدم و از مادر و برادر کوچک و دو خواهرم مراقبت کردم. روزها در گرمای دشتستان کارگری می کردم و در کنار آن نیز درس می خواندم. کارکردن باعث شد روی پای خود بایستم و همیشه از اینکه