سایر منابع:
سایر خبرها
عمل مستهجن یک آتلیه
وارش نیوز: رضا برای به دست آوردن مریم تلاش زیادی کرد. در دانشگاه عاشق اش شد و در برابر همه نارضایتی ها مانند کوه ایستاد. سرانجام....یک ماه بعد از عروسی و .... اتلیه ، عروسی تعریف کارش را از خیلی از دوستانش شنیده و باور دارد او تنها کسی است که می تواند لحظات شیرین این شب را به زیباترین شکل ممکن برای تمامی عمر ثبت کند. مطمئن بود که رضا برای راضی کردن او جان هم می
عجبا! این همه جان کندیم؛ یعنی کشک؟
، ماری رُز هم خواننده، آن هم چه خواننده ای، از آب درآمده است. دست تصادف یک جوان ایرانی به نام آقای عدل عاشق او می شود و چون این عشق بی آلایش بوده، منجر به ازدواج می گردد. خانم ماری رُز، که از نجیب زاده های انگلستان است، در سال 1922 روانه ایران می گردد و شاید برای اولین بار بعد از انقلاب شوروی، یک خارجی از راه روسیه پا به شهر ما می گذاشت. ورود او به شهرهای ما، داستان خوشمزه ای دارد
خواستگاری با یک جفت کتونی چینی!
کردم. گاهی فقط چند ساعت برمی گشت و دوباره می رفت محاسبه کرده بودم از یک سال که 12 ماه بود مثلا از یک سال 10 ماه و 14 روزش را نبود دقیقه به دقیقه اش را می نوشتم یاد ندارم شبی را بدون گریه خوابیده باشم. اما همیشه می گفتم که خدایا من با تو معامله کرده ام. حاج حسن زمان تولد هرچهار فرزند، خودش را رساند او که از شهید طهرانی مقدم چهار فرزند به یادگار دارد، می گوید که در زمان تولد هر چهار
ثروتمندترین مرد دنیا هستم
/> جیم: البته اولین حقوق کاراته همان مبلغی بود که گفتم ولی در کل اولین حقوقم را من خیلی زودتر گرفتم، بچه که بودم بعد از مدرسه کار می کردم می رفتم کارگری و پول تو جیبی ام را خودم درمی آوردم و به این مسئله هم افتخار می کنم. یادم است 14 سالم بود که رفتم یک دست لباس خوب کاراته گرفتم، البته لباس کاراته داشتم ولی خیلی معمولی بود و با 250 تومان لباس کاراته خریدم. سین: در چه سالی وارد تیم ملی شدید
سیری در جهان بینی و ایدئولوژی های سه گانه ازدواج
این وظیفه شماست که او را ببرید و با اتومبیل مناسب برگردانید. – گل آرایی ماشین عروس، دسته گلی که به دست می گیرد، لباس عروس، آینه و شمعدان و ... را حتما با هم و با سلیقه عروس خانم انتخاب کنید. – بعد از گذشت 6 ماه از عقد غالبا اختلاف نظرها شروع می شود؛ نترسید و هول نکنید! تا همسران با خُلق و خو و عادات هم آشنا بشوند و به اصطلاح قلق همدیگر دستشان بیاید قریب به پنج سال طول می کشد البته با گذشت زمان
ناگفته های همسر شهید کجباف از منطقه "بئرالحریر" سوریه
فعالیت پشت جبهه داشتم و بیشتر در بحث تدارکات بودم.در سال 1360 بود که من بعد از اهدای خون به شدت بیمار شدم و علی رغم میل باطنی خودم، پدرم برای ادامه زندگی ما را به تهران فرستاد. در این زمان برادرم نیز به عنوان چریک زیر نظر شهید چمران در جبهه های جنگ فعالیت می کرد. حاج هادی در سال 1360 در یکی از عملیات ها به شدت مجروح و به تهران منتقل شد. به سبب آشنایی برادرم و شهید کجباف و نسبت خانوادگی که
تنها گروه فارسی خوان ما بودیم
خواهیم این خانم را معروف کنیم، الان در لاله زار کار می کند. ترانه: دوست دارم می دونی این کار دله... را همان جا سر میز گفتم. بعد از آن هم ترانه دختر دیوونه . بعد از آن مرحوم امیر پازوکی گفت فیلمی دارم که قرار است ایرج در آن ترانه بخواند و من ترانه آی آدمای خوشبخت را نوشتم و ایرج به جای فردین در فیلم مردان خشن خواند. بعد از مدتی متوجه شدم درحال رفتن به سمت موسیقی لاله زار هستم. برای همین خودم را از
حاضر نشد برای درمان، ترک وطن کند
کرد، به پدر گفتم باید به من قول بدهید که تا فردا صبح بهتر شده باشید و از این حال بیرون بیایید وگرنه فردا صبح باید برویم بیمارستان. خندید و با لحن خیلی شیطنت آمیزی، درحالی که به آسمان نگاه می کرد، گفت: اگر اون بالاییه گذاشت باشه . اما سه ساعت بعد که حالش بد شد و او را بردیمش بیمارستان، فهمیدم گویا از ساعت مرگش هم باخبر بوده چون حتی به رسیدن به صبحِ فردا هم امیدوار نبود. محمود استادمحمد قربانی
عروس هایی که با اسب به خانه بخت می رفتند
کرده، با چادری سفید ما را می بردند خانه تازه... یک عکاس هم می آمد و یک سه پایه می کاشت و دوربین بزرگش را آماده می کرد تا از عروس و داماد و فامیل خندان و شادمان عکس دسته جمعی بگیرد. عکس های سیاه و سفیدی که حالا مثل آلبوم های قدیمی و کهنه مان، حکایت از سال های دور دارد و بوی نوستالژی می دهد. مادر رو به مادربزرگ که دارد، چایش را در نعلبکی می ریزد سر می چرخاند و می گوید : همان دوره شما خوب
نگاهی به خاطرات معشوقه موسولینی
. البته خود موسولینی تصدیق می کرد که کلاریتا هم روشنفکر نیست اما فرد قابل اعتمادی برای دوست داشتن او بود. کلاریتا درباره موسولینی می نویسد که از بچگی عاشق تو بودم. امروز و همیشه من عاشق تو خواهم بود. به عنوان تشکر هم موسولینی به او قول داده بود که از هوس بازی های گذشته دست بردارد. البته موسولینی در سال های 1938 و 1939 به کلاریتا خیانت کرد. در کل رابطه بین بنیتو و کلاریتا مانند رابطه افسانه ای رومئو و
همگامی و همراهی استاندار و نمایندگان مجلس با معلمان یزد
رضا سلطان زاده مدیر مسئول هفته نامه آیینه یزد صبح روز پنجشنبه 25/4/94 پس از گذشت 80روز بعد از گردهم آیی گروه کثیری از فرهنگیان و مسئولان اداره کل آموزش و پرورش یزد با حضور عالی ترین مقام اجرایی استان، دومین جلسه هم اندیشی معلمان یزدی با شرکت محمدصالح جوکار نماینده مردم شهرستان یزد و صدوق و عضو کمیسیون امنیت ملی مجلس، اسفندیار اختیاری عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس و نماینده هموطنان زردشتی، سیدمحمد میرمحمدی استاندار و نماینده عالی دولت تدبیر و امید در یزد و تعدادی از معلمان شاغل و بازنشسته در سالن شهید دکتر سیدرضا پاک نژاد تشکیل گردید. سرمقاله شماره 406 و 409 آیینه یزد درباره اعتراضات قانونی و به حق فرهنگیان اعم از شاغل و بازنشسته و تبعیضات موجود و موضوع عدم پرداخت مطالبات معلمان و مشکلات معیشتی و از همه مهمتر اعتراض به تفاوتی که در حال حاضر دولت در پرداختی ها بین کارمندان هم سطح در بعضی از ادارات قائل شده به تفصیل مطالبی درج گردید. راقم این سطور در نشست اخیر وقتی متن ماده 26 و 27 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مبنی بر آزادی احزاب، جمعیت های سیاسی و صنفی و انجمن های اسلامی و تشکیل اجتماعات و شروط آن را که روی پارچه ای نوشته و در جایگاه نصب نموده بودند، مشاهده نمود خاطراتی مربوط به سال های 1356 و 1357 درباره بعضی از حوادث و اتفاقات رخ داده در مسجد حظیره پایگاه مبارزان و انقلابیون یزدی و یا در بعضی از موسسات آموزشی استان که شخصاً شاهد آن بود در ذهنم خطور کرد که با گرامیداشت یاد و خاطره شهیدان عالی مقام بویژه شهدای بزرگوار معلم و دانش آموز و تعظیم و تکریم در برابر خانواده های معظم شاهد، ایثارگر، آزاده و همه کسانی که به طرق مختلف در راه پیشرفت نهضت اسلامی و علیه دست نشاندگی و ستمگری های رژیم سابق فعالیت و تلاش می نمودند به موردی از آن وقایع بدون شرح و توضیح اشاره نمایم. یکی از روزهای تابستان 37 سال پیش بعد از نماز ظهر وعصر در مسجد روضه محمدیه(حظیره) با حضور شهید محراب دیارمان آیت ا... شیخ محمد صدوقی(ره) و جمع کثیری از جوانان و طبقات مختلف مردم، نگارنده به عنوان مسئول تشکیل جامعه معلمان یزد که برابر با اسناد باقی مانده از ساواک منحله اعتصابات و تحصن و تظاهرات فرهنگیان را همگام با شهید صدوقی(ره) ساماندهی می کرد مطالبی درباره ظلم و بیداد حاکمان زمان و وضع نابسامان اقتصادی معلمان و تبعیضات ناروایی که وزارت وقت آموزش و پرورش و دولت در پرداختی ها اعمال می نمود با یادآوری نکاتی از حیف و میل مقامات دولتی و خارج کردن پول از مملکت، نکاتی را به اطلاع جمعیت حاضر در مسجد رساند و از جمله درباره یکی از مقامات عالی استان افشاگری کرد و خطاب به حاضران گفت ای مردم بدانید و آگاه باشید فلانی پانصد برابر حقوق من معلم رشوه گرفته است !! نکته قابل ذکر اینکه در اسفند ماه سال گذشته سیدمحمد میرمحمدی استاندار یزد در جلسه ای با متانت و سعه صدر و صرف وقت حدود سه ساعت همراه با معاونت سیاسی، امنیتی و اجتماعی استانداری نظرات عده ای از فرهنگیان را شنیدند. روز بعد یکی از همکاران تلفنی پرسید: چرا جامعه معلمان یزد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی کلاس ها و موسسات آموزشی را تعطیل می نمود و تظاهرات و تحصن و اعلام تعطیلی در اعتراض به عملکرد دولت وقت به راه می انداخت؟ اما در حال حاضر در آیینه یزد نوشته و در جلسه استانداری گفته می شود: کلاس ها نباید تعطیل شود. پاسخ دادم در آن زمان اجازه تعطیلی و تظاهرات را مرجعی آگاه و مجتهدی دانا و بزرگوار و عالم به زمان می داد مردم هم با دل و جان اطاعت می کردند و تا پای جان می ایستادند. در حال حاضر نیز مطابق با قانون هر شهروندی می تواند در برابر مقامات از بی عدالتی که بر او روا داشته شده انتقاد نماید و نسبت به احقاق حق خویش و جامعه کوشا باشد، اعتراض کند تا حق خود را بگیرد تمام دولتمردان و مسئولان ذی ربط هم وظیفه دارند در حد توان تبعیض و بی عدالتی موجود را از بین ببرند اما تعطیل کردن کلاس و سرگردان نمودن دانش آموزان و خدای ناکرده رها کردن آنان در کوچه و خیابان عواقب سوء و پی آمدهای ناگواری دارد که پذیرفتنی نیست. خوشبختانه در دو همایش برگزار شده تاکنون سخنرانان به عنوان نماینده معلمان شاغل و بازنشسته بر عدم تعطیلی مدرسه و کلاس و ادامه مذاکره با مقامات مسئول تاکید کردند. بعد از دستگیری یکی از معلمان پیشکسوت یزدی در تهران در سال 86 هنگامی که دادستان سابق تهران به شهرستان تفت آمده بود نزد او رفتم و گفتم: زندانی کردن هر معلم که برای گرفتن حق تضییع شده خویش و همکارانش اعتراض و انتقاد می کند اثرات ناگواری در جامعه باقی خواهد گذاشت که جبران آن به سادگی امکان پذیر نخواهد بود. سپاس از دولت تدبیر و امید و مقامات امنیتی که اجازه دادند در سال 94 معلمان و کارگران خواسته های بحق خود را بیان کنند. بدان امید که برابر با قانون، معلمان بتوانند کانون های صنفی ساماندهی کنند و با رعایت ضابطه و مقررات در صورت نیاز گردهم آیی داشته باشند. اینک نظر خوانندگان را به خلاصه ای از بیانات و پیشنهادها و اظهارات سخنرانان در آن همایش به شرح زیر جلب می نماید: جلسه با تلاوت آیاتی از قرآن مجید و نواختن سرود جمهوری اسلامی ایران و خیرمقدم از طرف منصور میرزایی فرهنگی پیشکسوت و مجری مراسم آغاز شد سپس سیدحسین هاشمی دبیر فوق لیسانس زبان ضمن خیرمقدم گفت: در روز معلم با هزاران تبلیغ و پارچه های چسبیده بر دیوار و در عمل هیچ از او تجلیل می کنند و توضیحاتی در این باره ارائه نمود. سپس به مشکلاتی که بعد از معرفی خود برای شرکت در جلسه با حضور دکتر نوبخت و سایرین پیش آمده بود پرداخت ولی از قول دیگر نمایندگان استان ها شنیده بود که همگی روش یزد را در هم اندیشی راهی مقبول یافته که برای احقاق حق خواهان پیاده نمودن آن برنامه در استان هایشان بوده اند. سپس خانم ونوس عامری فوق لیسانس حسابداری با ارائه آماری درباره بودجه وزارت آموزش و پرورش و ساعات کار معلمان مطالبی اظهار داشت و با طرح مسائلی پیرامون فرسودگی ساختمان ها، عدم تجهیز کارگاه ها و مراکز تحقیق و پژوهش گفت: آموزش و پرورش ریشه است و بقیه شاخ و برگ، بعضی از مسئولان شاخه و برگ را چسبیده اند و ریشه را فراموش کرده اند. در مورد استیضاح وزیر آموزش و پرورش نیز گفت: جهت گیری ها کاملا سیاسی و در ارتباط با عزل و نصب ها بوده نه کار آمدی، اما موقعی که راجع به بودجه بحث شده بود وزیر آموزش و پرورش در سفر خارج بوده است، سپس گفت حیفم می آید از داستان شیرین توافق نگویم، داستانی که ریشه در عقلانیت ایرانی ها دارد، ضمن اینکه سرشان را خم نکردند هرگز میز مذاکره را نیز ترک نکردند. خدمت نمایندگان محترم و نماینده محترم دولت می گویم ما بارها و بارها گله خواهیم کرد و در صحنه خواهیم ماند ضمن اینکه لحظه ای کلاسمان را تعطیل نخواهیم کرد و میز مذاکره را ترک نخواهیم کرد، که حق مسلم ماست. آنقدر می ایستیم تا هیئت دولت و نمایندگان به سمت ما توجه کنند و ما به احترام آنها کلاهمان را بر می داریم. در ادامه آقای جلیل طیبات به نمایندگی از بازنشستگان مشکلات این قشر را برشمرد و خواهان رسیدگی عاجل به وضع آنها شد و گفت: متاسفانه میانگین حقوق بازنشستگان در ماه 900 هزار تومان است، تازه عروس و داماد و نوه هم به جمع آنها اضافه شده است. در این هنگام مجری برنامه که در فاصله دعوت از هر سخنرانی اشعار و جملات زیبایی پیرامون همایش قرائت می نمود از دکتر اختیاری نماینده زرتشتیان دعوت نمود به ایراد سخن بپردازد. اسفندیار اختیاری کلام را با نام آفریننده دانا شروع کرد و گفت: آمار قبولی دانشگاه، پزشکان برتر، مهندسین برتر اینها یک شبه در یزد اتفاق نمی افتد. این فرهنگ و اصول ما است و هیچ کس نمی تواند این اصول را زیر سوال ببرد.به جرات بگویم که آموزش و پرورش از دانشگاه هم مهمتر است. اسفندیار اختیاری به رتبه بندی معلمان هم اشاره نمود و گفت بگذارید حداقل این شروع شود چون روی آن کار کارشناسی شده آری، من معتقدم باید بین کارمندان عدالت باشد به ویژه اگر قبول داریم فرهنگیان استادان ما و تاج سر ما هستند. آن گاه نوبت به نماینده دیگر، دکتر جوکار رسید. ایشان ضمن تبریک عید فطر و تشکر از تیم هسته ای و دست اندرکاران همایش و دکتر اختیاری که حرف های دل همه را زد گفت باید به راهکارهای عملیاتی برسیم ما هم جدا از خانواده فرهنگی نیستیم من هفت سال در سازمان بسیج فرهنگیان و در ارتباط با آنها بودم. وزارت آموزش و پرورش را بعنوان یک وزارتخانه قبول نداریم زیرا کارش با سایر وزارتخانه ها فرق می کند اینجا دستگاه انسان سازی است،آدم تربیت می کند کار صنعتی نمی کند، ولی تولید انسان فرهیخته می کند، انسانی که در همه ابعاد تاثیرگذار است. سپس استاندار یزد سیدمحمد میرمحمدی به ایراد سخن پرداخت و گفت: امیدوارم شاگرد خوبی برای معلمان عزیزم باشم. همیشه دعا گوی عزیزان هستم و بر دست آنها بوسه می زنم که با کف زدن های ممتد حاضران روبرو شد. میرمحمدی اظهار داشت: در ارتباط با مسئله آموزش و پرورش یک موضوعی را خواستم عرض کنم که جلسه هم اندیشی را اگر بتوانیم ابعاد وسیع تری به آن بدهیم شاید بازتاب آن زیبنده تر برای همه ما باشد و به این دلیل یک وقتی این احساس نشود که فرهنگیان تنها برای مسائل مادی جمع می شوند ما فرهنگیانی را می شناسیم که کمتر به مسائل مادی خودشان توجه دارند. اینکه الان دولت آیین نامه ای تنظیم کرده و می خواهد اجرا کند بگذارید ادامه بدهد و اگر مجلس بخواهد صورت دیگری را انجام دهد، هر کار بهتری هم توسط مجلس دنبال شود و قدم جدیدی هم که می خواهند برداشته شود. سپس در ارتباط با بازنشستگان گفت: واقعیت این است که سیستم حقوقی ما بعد از بازنشستگی جنبه سقوطی دارد. هنگامی که شاغل بودیم حقوق داشتیم، اضافه کار هم داشتیم، مأموریت داشتیم، مزایا داشتیم وقتی بازنشسته می شویم فقط حقوق می ماند، از آن طرف ما بودیم و خانممان و بچه ها، بعدها داماد می آید، عروس می آید و نوه می آید و می رسد به 15 نفر. ببینید 15 نفر کجا و 3 نفر کجا؟ از یک طرف با افت درآمد و از طرف دیگر با هزینه سرسام آور روبه رو می شویم، این یکی از مسائلی است که با آن مبتلا هستیم و بعضی به شغلی دیگر رو می آورند ولی همه این امکان را ندارند. ما کاملاً حس می کنیم و متوجه هستیم شاید در همین نشست ها و هم اندیشی ها بتوانیم به راهکارهایی برسیم. بعد نوبت به محمدجواد حسامی فر از دبیران دبیرستان های یزد رسید که با بیان مطالب موثری مسائل مطرح شده را جمع بندی نمود و از مسئولان تشکر ویژه کرد که از ابتدای جلسه تا انتهای برنامه با حوصله و سعه صدر حضور داشته و مخصوصاً از استاندار و احمد شیرزاد مدیر کل آموزش و پرورش و پیشکسوتان و مدیران اسبق اداره کل آموزش و پرورش سپاسگزاری نمود و سپس با عرض تبریک عید سعیدفطر و تیم مذاکره کننده که در جدالی بسیار طولانی با نتیجه عالی موفق شدند گفت: می خواهیم ببینیم چرا آموزش و پرورش مورد بی مهری واقع شده در جلسه قبل هم گفتیم و آنقدر می گوییم تا درخواست های بحق فرهنگیان نهادینه شود و همگان به این باور برسند که باید پاسخگو باشند. در پایان مجدداً از دکتر جوکار سپاسگزاری گردید که از وجود کانون صنفی معلمان دفاع کرد. جلسه در ساعت 12:30 با ذکر صلوات بر محمد(ص) و آل محمد پایان یافت. مدیر مسئول ...
از عشق تا جنایت
هم فحش خواهد داد. یک شب وقتی برای دیدن فرشته آمد مست بود؛ به حدی که فرشته کاملا از رفتارش متوجه شد چه اتفاقی افتاده است. روزی که فرشته گفت این نامزدی را به هم می زند، پدرشوهرم با اصغر و خانواده اش صحبت کرد و گفت دخترش دلایل قابل قبولی دارد. فرشته خودش هم به اصغر گفت تو به قول هایت عمل نکردی، نه به سربازی رفتی و نه درست را ادامه دادی. گفت تو به خانواده ات توهین کردی. وقتی با من ازدواج کنی
چهارمین ازدواج تام کروز خبرساز شد
مشترک اهمیت می دهد. او بعد از جدایی از همسر سومش کیتی هولمز در سال 2012 تا کنون قصد ازدواج نداشت و این موضوع را بارها در مصاحبه هایش عنوان کرده بود ولی روز گذشته با نامزد بسیار جوانش در یک گشت و گزار خیابانی دیده شد و خبرنگاران و سایتهای مربوط را در رابطه با این موضوع به چالش کشید. همسر قبلی تام کروز، کیتی هولمز بود و نامزد کنونی او یک دختر جوان 22 ساله است که در عرصه مد و لباس فعالیت می کند. یکی از فرزندان تام کروز همسر آینده تام کروز
آش پشت پایی که حاصلش 2 شهادت و یک عروسی بود
خیلی ساده بود، علی حدوداً بعد از 6 ماه از عروسی اش به شهادت رسید، بعد از شهادت علی آقا، پسرم مرتضی با همسرش ازدواج کرد و الان سه دختر دارد. فارس: عکس العمل حاج آقا چطور بود؟ حاج آقا خودش فردی انقلابی و همانطوری که گفتم پاسدار بود ولی بعداز شهادت علی احساس می کنم بیشتر از شهادت اصغر ناراحتی کرد، به نظرم به خاطر تازه داماد بودن علی بود، عروس ما هم سن زیادی نداشت، دیدم همسرم گریه
چطور اختلافات با خانواده همسر را حل کنیم؟
، همسرم با من که حرف می زند طرف مرا می گیرد و مادرش را متهم می کند و وقتی با مادرش حرف می زند طرف او را می گیرد و مرا گناهکار می داند، تنها به این دلیل که می خواهد دعوا را ختم به خیر کند... سامان دادن رابطه های دو خانواده با عضوهای جدید که همان عروس و داماد هستند، بی هیچ تردیدی به عهده پسر و دختر جوان خانواده هاست، گاه پسران و دختران از سر ناآگاهی و بی تجربگی و گاه به تقلید از سبک زندگی
جنیفر لوپز، از بازیگری تا خوانندگی
رسانه های جهان پیگیر آن هستند. اولین رابطه جنیفر لوپز با شان کامز بود که جنیفر را در مراسم جوایز گرمی سال 2000 همراهی نیز کرد. جنیفر لوپز سپس در عین حال که همسر کریس جاد، بازیگر آمریکایی بود، وارد رابطه ای عاشقانه با بن افلک شد. رابطه لوپز با مارک آنتونی، از رابطه های طولانی وی بود. این رابطه در سال 2004 شروع شده و در سال 2011، بعد از 7 سال ازدواج، با طلاق پایان گرفت. در فوریه 2008 جنیفر لوپز
مقتول نامردی کرده بود!
ندادی؟ از همان زمان کار کردم تا کمک خرج خانواده ام باشم. خانواده برایم خیلی مهم است و برای راحتی آنها همه کار کردم؛ حتی دور درس و ازدواج خط قرمز کشیدم. چرا مرتکب قتل شدی؟ مقتول نامردی کرد.خواهرم را اذیت کرده بود.اول به او قول ازدواج داده بود و بعد از اذیت و آزار او گم و گور شد. چگونه متوجه شدی خواهرت مورد اذیت و آزار قرار گرفته است؟ یک روز به خانه آمدم و
مردانی که برای خوشبختی زنانشان در زندان آب خنک می خورند/ مهریه بهانه ای برای تجارت
گروه اجتماعی آناج: زمانی که پیوندی آسمانی بین دختر و پسر عقد شد، مهریه به عنوان هدیه ای از سوی داماد برای عروس خانم تعیین شد، مهریه ای که بنیان ازدواج را محکم می کرد، کسی نمی دانست زمانی برسد که این هدیه ازدواج بهانه ای برای طلاق شود. مهریه، بهانه ای برای گسستن پیوند مقدس ازدواج که برخی از عروس ها با پول آن بعد از طلاق به تجارت می پردازند.. هستند کسانی که ازدواج می کنند تا
یک هفته هفت چهره؛ از مهدوی کیا تا تتلو
،هفته) خسرو شکیبایی : مردم منو می دیدن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مامانم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابا مخ تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ، به خدا گفت ، به همین زمین قسم گفت اندیشه فولادوند : مادرت نپرسید عاشق کی شدی ؟ نپرسید اسمش چیه ؟ خسرو شکیبایی : مادرا که از آدم چیزی نمی پرسن . همه چیو خودشون می دونن از فیلم "حکم" به یاد خسرو شکیبایی و به مناسبت
سالروز تولد سام درخشانی یک ماه پس از ازدواجش!
عقد او، آقای پژمان بازغی و همسر ایشان بودند که پس از جاری شدن خطبه ی عقد سام درخشانی و عسل خانم، سام دست همسرش را می گیرد و برای صرف نهار به رستوران خونه که دیگر الان رستوران همسر عسل خانم به حساب می آید رفتند. سام درخشانی و همسرش "عسل" سایت سیمرغ سالروز تولد چهل سالگی سام درخشانی و همچنین ازدواج ایشان را تبریک می گوید. فیلم شناسی سام درخشانی سینما
چهره ها در شبکه های اجتماعی (137)
بهمن مفید در آن حضور دارد باشد و با وی عکس یادگاری نگیرد! احتمالی نزدیک به صفر. این دست شوخی ها در بین ستارگان فوتبال رایج و معمولی است! سلفی عمار تفتی و امیرمحمد زند و سایر همکاران در پشت صحنه کار جدیدشان که به زودی از تلویزیون پخش خواهد شد. دورهمی خانم های بازیگر در جشن تولد گلاره عباسی، تازه عروس سینمای ایران. سوگل طهماسبی، مهراوه شریفی نیا و سودابه بیضایی این جشن
عروسی 30 میلیارد دلاری ماه در خیابان های تهران! + تصاویر
، همگی بی اختیار شروع به کف زدن کردند و فریادهای پیروزی و هیجان سر دادند. در خیابانها اتومبیلها چراغ های خود را روشن کردند و در یک لحظه صدای بوق اتومبیل ها گوئی خبر عروس شدن هزاران دختر جوان را اعلام می کرد و به قول یکی از شب زنده داران، دیشب، ماه عروس شد و داماد دو تن از زمینیان بودند که سر همسرشان هوو آوردند! مردم از وقتی که روزنامه های عصر – دیروز - را خواندند تا پاسی از
سلنا گومز، از خوانندگی تا فعالیت های خیرخواهانه
فیلم "نقشه محافظت از شاهزاده خانم" را خوانند و مدتی بعد برای این تک آهنگ موزیک ویدئویی ساختند. این آهنگ در رتبهٔ 82 لیست "100 آهنگ پاپ بیلبورد" قرار گرفت. در سال 2008، وی بعد از امضا قراردادی با شرکت "هالیوود ریکوردز" شروع به کار بر روی اولین آلبوم خود کرد و اعلام کرد که گروهی به نام "سلنا گومز و صحنه" را تشکیل داده است. در سال 2009، این گروه اولین آلبوم خود را به نام ببوس و بگو منتشر کرد
دوبلور برنامه دیدنی ها کجاست و چه می کند؟
دبیرستان مان آقای حیدر صارمی که یکی از بازیگران تئاتر و سینما و گوینده رادیو نیز بود و دستی هم در دوبلاژ داشت، بعد از اجرای تئاترمان به پشت صحنه آمفی تئاتر دبیرستان آمد و به ما خسته نباشید گفت. من که می دانستم ایشان به شکل حرفه ای تئاتر کار می کنند، اصرار کردم من را برای تماشای تئاتر با خودش ببرد چون از همان ابتدای نوجوانی بسیار به هنر تئاتر علاقه داشتم. آقای صارمی به من گفت: تو صدای گرم و خوبی داری
یکی از میان ما
سازمان دیگر گفتند: خیلی بدتر از تو هم هست. گفتم: من بد از بدترم اما زندگیم را دوست دارم و می خواهم بسازم با زندگی ام و با سختی ها بجنگم اما گفتند نه! پس چه طور زندگی تان عوض شد؟ خودم راه افتادم دور بانک ها. سه سال پیش من بیست و دو میلیون یعنی هفتصد تومان پانصد تومان وام گرفتم و توانستم این خانه ی سی و هفت متری را در حصه بخرم. اولش از پانصد تومان شروع شد رفتم پانصد تومان وام قرض الحسنه گرفتم بعد
بوسه جالب صالحی بر بازوی لاریجانی/ اگر زنان در قدرت بودند شاهد داعش نبودیم/ گزینه نهایی اصلاح طلبان برای ...
گریه کردند و بعضی ها هم چیزهایی گفتند. آقای دکتر حسن روحانی هم که کنار من نشسته بود، وقتی به این جمله رسید که حاج احمد آقا از قول حضرت امام گفتند من جام زهر را سر می کشم و قطعنامه را می پذیرم، به شوخی به من گفت: “حاج محسن! بساطت را جمع کن و برو. تو به درد زمان جنگ می خوردی و به درد زمان آتش بس نمی خوری!” [1] [1] – تاریخ شفاهی سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران، گفت وگو با محسن رفیق دوست، به
ناگفته های هسته ای
شورای عالی سه پروژه تصویب شد: راه اندازی اصفهان در 12 فروردین 1380، پایان تأسیسات نطنز در سال 1380 و آغاز غنی سازی در سال 1381. در آن زمان سازمان انرژی اتمی به ریاست غلامرضا آقازاده، فکر می کرد که می توان بعد از آغاز غنی سازی آن را به اطلاع آژانس جهانی انرژی اتمی رساند. امری که به نظر روحانی از ضعف اطلاعات حقوقی و سیاسی سازمان انرژی اتمی برمی خاست (ص 48) چراکه آنان فکر می کنند غنی سازی زیر 20 درصد
ستایش نامادری
به نام پروردگار عالم که چوپان من است ستایش نامادری نویسنده:سیروس قزلباش تقدیم به بانو (میم) ستایش برای جشن تولد 7سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود . ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد. پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت: – بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها – توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها – شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن. – هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه – راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی – باشه بابا باشه خانوم جون – البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها – هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد. آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند . قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند. صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند. انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت 9 صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد. اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به 40 سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد... ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت . بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند... یکسال بعد ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود . سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت. وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد ... چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است... درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است ... به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد ... از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد ... چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود... جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت . نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند. هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند . هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت : – مادریک هدیه میخوام بهت بدم – عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن. – این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید – عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده. همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت . مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد. به نام خدا مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی ...جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم. توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم... وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود . پایان ...
وسوسه باجگیری 50 میلیونی
عشق خیالی مرد کشاورز کافی بود تا یک اخاذی میلیونی از تازه عروس و داماد طراحی شود. محبوبه 27 سال دارد و بتازگی ازدواج کرده است، او پانزدهم بهمن ماه به یک عابربانک مراجعه کرد تا مقداری پول از حساب بانکی اش برداشت کند. نوعروس جوان کیف پول خود را کنار صفحه کلید دستگاه گذاشت و مشغول عملیات بانکی شد و پس از برداشت پول، یادش رفت کیف کوچک خود را بردارد. زن جوان نیم ساعت
ازدواج با گوبلز
. اما هیتلر علاقه ای به صحبت با این و آن نداشت. درعوض سعی می کرد زنی را که در کنارش نشسته بود، آزرده کند. هر پنج دقیقه میز را ترک می کرد و برای بحث به اتاق دیگری می رفت . این ازدواج سروصدای زیادی برپا کرد. تا آنجا که یک روزنامه تیتر زد: یک رهبر خرد نازی با یک زن یهودی ازدواج کرد . چند روز بعد یعنی در ابتدای سال 1932 گوبلز در آپارتمان همسرش مستقر شد که در نزدیکی مقر صدراعظم قرار داشت. از همان