سایر منابع:
سایر خبرها
پایم را بوسید تا رضایت مرا برای رفتن به جبهه جلب کند / شهدا می خواهند ما زینب وار راه شان را ادامه دهیم
به گزارش خبرگزاری فارس از شهرستان بهشهر، در طوفان خاکی که عادات روزمرگی مان برپا می کند و غبار غفلت را روی اهداف اصولی و متعالی مان می نشاند، دیدار با پدر و مادران سالخورده شهدا به مثابه حرکتی غبارزدا محسوب می شود، این صله رحم بیشتر برای احیای خودمان است، سرکشی از خانواده های شهدا به ویژه پدر و مادرانی که بعد از 21 سال از پایان جنگ، کهولت سن و شرایط کهنسالی، آنها را از حضور در محافل اجتماعی
قول و قرار شهادت به سبک یک غواص شهید
شهدای ایران : 28 اردیبهشت ماه بود که خبری مبنی بر کشف پیکر 175 شهید غواص با دستان بسته منتشر شد. سردار سید محمد باقرزاده فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح کشف آن ها را طی عملیات تفحص اخیر در ابوفلوس خبر داده بود. در واقع پیکر 175 شهید از مجموع 270 شهید تازه تفحص شده که در آخرین مرحله تبادل شهدا از مرز شلمچه وارد کشور شد، جمعی از غواصان شهید عملیات کربلای 4 بودند. بعد از
بنیاد در آینه مطبوعات
آغاز انقلاب و حرکت های خیابانی، او نیز وارد صحنه مبارزه شدپس از چندی با ورودش به سپاه، جهشی قابل توجه در شخصیت او به وجود آمد. پیشنهاد احداث یک مسجد در روستا توسط او و استقبال مردم باعث شد اهالی روستا دارای مسجد شوند. فعالیت های فرهنگی و ارتباط با مسجد بخشی از زندگی اش بود.محمد جواد در ضمن فعالیت های انقلابی درس و مدرسه را فراموش نمی کرد. اولین نهادی که بعد از انقلاب شکل گرفت، کمیته انقلاب اسلامی
یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم+عکس
متری در نیاوران زندگی را آغاز کردم و سر یک سفره غذا می خوردیم و چند روز بعد از عروسی حاج حسن به عملیات خیبر رفت. تا اینکه سال 65 در اوج جبهه و جنگ و موشک باران تلفنی به او اطلاع دادم که احتمالا پدر می شود و وقتی حاج حسن آمد دیگر مطمئن بودم که باردار هستم. زمان تولد زینب هم آمد و خودش مرا به بیمارستان نجمیه برد و در گوش زینب اذان و اقامه گفت و با توجه به اینکه زینب اول محرم به دنیا آمده
کلاس کنکور تنها 20 درصد در موفقیت تأثیر دارد
؟ حسینی: در مدرسه مخصوصا پیش دانشگاهی غیبت نکنند و برای انتخاب کتاب نخست به سراغ کتاب درسی بروند و وقتی به خوبی آنها را خواندند به سراغ کتب دیگر بروند. طاهره راستی، مادر امیر حسینی، خانه دار است. او می گوید موفقیت امیر مربوط به یکی دو سال منتهی به کنکور نیست بلکه از زمانی که امیر تحصیل را شروع کرده من و پدرش بهترین شرایط را فراهم کردیم تا امیر هیچ دغدغه ای جز تحصیل نداشته باشد
به احسان علیخانی, مجری برنامه ماه عسل حمله نکنید!
؟ برنامه ماه عسل در ماه رمضان سال ???? از آنها و فرزندخوانده شان دعوت می کند تا در یکی از قسمت هایش حاضر شوند. حضور در این برنامه باعث شهرت آنها می شود اما میلاد مدتی بعد فوت می کند. مسئولان ماه عسل هم در ماه رمضان 2 سال بعد (????) از پدرخوانده و مادرخوانده میلاد دوباره دعوت می کنند تا به برنامه بیایند و در اواخر برنامه، مجری، کودک حدودا 10 ساله دیگری به نام شاهین را صدا می کند، او را در آغوش می کشد و
حجاب برتر در قاب تصویر/ همت خبرنگاران بیرجندی در احیای یک معروف
بماند تا نوبت او بشود و عکس بگیرد. بعد از گرفتن عکس به خبرنگار شبستان گفت: چادری بودن را برای اولین بار نیست که تجربه می کنم اما این بار به خوبی احساس کردم که با چادر خیلی زیباتر شده ام. هلیا دختربچه دبستانی که بعد از پوشیدن چادر، او نیز همچون یک فرشته کوچک شده بود، با اصرار زیاد از مادر خود می خواهد که برایش یک چادر بخرد. از هلیا می پرسم چه احساس بعد از پوشیدن چادر داشتی؟ در جوابم گفت
به احسان علیخانی, مجری برنامه ماه عسل حمله نکنید!
بچرخند. اما داستان این زوج چه بود؟ برنامه ماه عسل در ماه رمضان سال ???? از آنها و فرزندخوانده شان دعوت می کند تا در یکی از قسمت هایش حاضر شوند. حضور در این برنامه باعث شهرت آنها می شود اما میلاد مدتی بعد فوت می کند. مسئولان ماه عسل هم در ماه رمضان 2 سال بعد (????) از پدرخوانده و مادرخوانده میلاد دوباره دعوت می کنند تا به برنامه بیایند و در اواخر برنامه، مجری، کودک حدودا 10 ساله دیگری به نام شاهین
ثروتمندترین مرد دنیا هستم/ بهترین ها را دارم، در رویا زندگی نمی کنم
مقابل از رفتار شما سوء استفاده کند؟ جیم: بله، متأسفانه تا دلتان بخواهد و اتفاقاً خیلی جاها هم فکر کردند که من متوجه نشدم و در کاراته هم این اتفاق خیلی افتاده، جاهایی که از رفتارم سوء استفاده کردند و فکر کردند که متوجه نشدم. سین: وقتی در زندگی به بن بست برسید چه می کنید؟ جیم: یاد مادرم می افتم و محتاج دعای مادرم می شوم، چون وقتی مادر دعا می کند همه درها باز می شود
چرخ زندگی می چرخد اما لنگ لنگان
فراموش کرده ایم او به ما یادآوری می کند. وقتی به چهره ابوالفضل نگاه می کنیم کاملا به مادر حق می دهیم که از زیبایی صورت معصومش تعریف کند. افسوس که حرف زدن برای ابوالفضل کمی مشکل است والا از او می خواستیم تا از حال و هوای مدرسه و دوستانش برایمان تعریف کند... از آرزوهایش بگوید... از روزی که دوچرخه آرزوهایش به ویلچر تبدیل شد و.... مادرش می گوید: وقتی ابوالفضل را با ویلچر بیرون می بریم با
جانبازان شیمیایی سند حقانیت ما هستند
همسران هر دو خواهرم در جبهه بودند و پدرم هم به طور جدی با اعزام من به جبهه مخالف بود. سال چهارم دبیرستان را در چنین دورانی شروع کردم؛ یعنی از یک طرف دغدغه اعزام به جبهه داشتم و از طرف دیگر باید خانواده را راضی می کردم. سال تحصیلی که به دی ماه رسید، دیگر طاقت ماندن در تهران و درس خواندن را نداشتم. همان زمان مسئولان مدرسه، دانش آموزان را برای اردویی به یکی از شهرهای شمالی می بردند. من هم با همین
خواستگاری با یک جفت کتونی چینی!
گاه کلامی لب به اعتراض نگشود. او در ادامه توضیح آن سال ها می گوید: بعد از تولد زینب و محمدحسین، بعد از آن خانه سعادت آباد را آماده کردیم و به آنجا رفتیم. روزی که می خواستیم اسباب کشی کنیم هم من گریه می کردم و هم مادر حاج حسن. دوری برایمان سخت بود. بعد از مدتی به خاطر تهدیدات منافقین مجبور شدیم دوباره به خانه مادر حاج حسن بازگردیم. سال 76 فرزند سوم مان به دنیا آمد. آن سال همان سالی بود که
سرهنگ سوری می گفت شما اسلام را برای ما زنده کردید/ از زندانبانی در مدرسه رفاه تا اذان گویی در پادگان ...
/> هادی بیگ زاده نیز در جریان فتح رادیو در سال 57 شهید شد. من در جریان فتح دانشکده افسری، جام جم و رادیو بودم. بعد از آن نیز در مدرسه رفاه زندانبان بودم. سالار جاف، نصیری و هویدا من زندانبانشان بودم. دفاع پرس: شما در کمیته استقبال نیز بودید؟ نورایی: بله. حدفاصل میدان آزادی تا یک کیلومتر بعد از آن یعنی در خیابان آزادی مسئولش بودیم. شورای انقلاب و شهید بهشتی برنامه ریزی کمیته استقبال
از عشق تا جنایت
مذهبی دو کاری بود که باعث شد فرشته نسبت به تصمیم خود اطمینان حاصل کند و خانواده اش نیز قانع شوند چنین وصلتی نباید انجام شود. فاطمه در این باره می گوید: یک روز اصغر به خانه ما آمده بود خیلی از دست خانواده اش ناراحت بود. همین طور که داشت با فرشته صحبت می کرد به پدر و مادرش فحاشی کرد، فرشته خیلی ناراحت شد. به من گفت وقتی حالا مقابل من و خانواده ام به پدر و مادرش فحش می دهد، بعد از ازدواج حتما به من
روایت مادر شهید غواص از آخرین دیدار
/> مادر شهید جمال حبیبی می گوید: آخرین باری که به جبهه می رفت به من گفت: "همه دوستان من شهید شدند، نمی دانم تو راضی به شهید شدن من نیستی که نمی توانم به دوستانم بپیوندم. دعا کن که شهید شوم". شهید حبیبی سرانجام در عملیات کربلای 4 در کانال ماهی واقع در شلمچه به جمع دیگر غواصان شهید و همرزمش شتافت. و پیکر مطهرش در گلزار پایین زنجان به خاک سپرده شد.
روایت مادر شهید غواص از آخرین دیدار با فرزندش
شرکت نکرد . مادر شهید جمال حبیبی می گوید: آخرین باری که به جبهه می رفت به من گفت: "همه دوستان من شهید شدند، نمی دانم تو راضی به شهید شدن من نیستی که نمی توانم به دوستانم بپیوندم. دعا کن که شهید شوم ". شهید حبیبی سرانجام در عملیات کربلای 4 در کانال ماهی واقع در شلمچه به جمع دیگر غواصان شهید و همرزمش شتافت. و پیکر مطهرش در گلزار پایین زنجان به خاک سپرده شد .
آموزش و تربیت مهمترین و اثرگذارترین عامل زندگی آدمی شمرده می شود
و اصلاح گام به گام آن ها زمینه ی یک تحّول بزرگ اجتماعی و تربیتی را در میان مردمی که سال ها با فرهنگ جاهلی خو کرده بودند فراهم می آورد". [span ][7] اصلاح یک جامعه و تربیت نفوس، چیزی نیست که بتوان انتظار داشت با صدور یک بخش نامه و آیین نامه تحقّق پذیرد، بلکه این مسیری است که باید آن را با ایجاد زمینه های مساعد تربیتی، به تدریج و در نهایت صبر و شکیبایی پیمود و از شتاب زدگی پرهیز نمود.
داریوش فرضیایی را درزادروزش بشناسید
ماه رمضان سال 1381 با اجرای برنامه کودک و نوجوان و اسم مستعار هنری عمو پورنگ بین مخاطبان کودک و بزرگسال محبوبیت یافت. او به همراه امیرمحمد در برنامه ای که صداوسیما با همکاری اداره راهنمایی و رانندگی تدارک دیده بود (همیار پلیس) به عنوان مجری وبازیگر ایفای نقش کرده است. این دو باز با هم در برنامه های دیگری چون بوستان دوستان پورنگ و هزار و شصت و شونزده و کتابخانه عمو پورنگ همکاری
خاطره ای از شهید محمد باقر فتح الهی
بدر شدند باقر در انتظار چیزی بود که در عملیات یافت می شد در عملیات دنبال گمشده ای می گشت ولی حتی در چهارمین مرحله ایکه خود را در آغوش شهادت می انداخت آنرا نیافته بود. زمستان سال بعد هم در امتحان سالیانه جبهه آماده شد و شانس خود را آزمود و به عشق شهادت به جبهه رفت اما این بار در ساحل خونین اروند, این بار یکی از حماسه ترین نبردهای تاریخ جنگ به وقوع پیوست عملیات والفجر 8 باقر برای امتحان بیشتر خود را
خاطره ای از شهید یوسف قربانی
. یکی از روزها به دلیلی از من خواسته شد تا به گروهان دیگری منتقل شوم، ولی من نپذیرفتم، کلی هم ناراحت و عصبانی شدم. هرگز فراموش نمی کنم که او پیش من آمد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: چته پسر؟ این همه اخم و تخم می کنی که چی؟ آسمان که به زمین نیومده! اصلا بگو ببینم تو برا چی به جبهه اومدی؟ ها؟ برا تفریح؟ یا برا مهمونی؟ آدم که نبومده با این حرفا دلخور بشه؟ من نمی دونم اگه تو به جای من بودی چکار