سایر منابع:
سایر خبرها
2 جنایت، 2 روایت
. این بار بی گناهم حمید متولد سال 69 است و می گوید به خاطر شرکت در نزاع منجربه قتل و به عنوان مظنون به قتل در بازداشت است. با توجه به گفته شاهدان و مدارک موجود تو متهم به قتل هستی. این اتهام را قبول داری؟ نه. من بعد از آزادی از زندان تغییر شیوه داده بودم. چرا زندان بودی؟ به خاطر قتل. یعنی این اولین بار نیست که به اتهام قتل بازداشت می
شاید نقاشش خجالتی بوده
، جذاب ترین کاراکتر عاشق، و جذاب ترین کاراکتر از آدم های دوست داشتنی که کم بودند که کم آوردند ، این حواس پرت های دوست داشتنی معجزه ای هم در سینمای ایران و سینمای همه این سال ها. فرهاد با بازی فوق العاده و حساب شده علی مصفا با آن نگاه ها و میمیک چهره و حتی نوع لباس تن کردنش و رفتارش از همان اول دل مخاطب را با خود می برد. کاراکتر بی ریا و دوست داشتنی ای که زمان برایش در همان ساعت کودکی اتاق معشوقش جا
سفره های خالی، کوچه های بن بست
من. هیچی. خدا نگذرد از مادرم... . او هم بدبخت بود. بی سواد بود. من را شوهر داد به یک مرد 40ساله. 11 سالم بود. با یک مرد که جای بابایم بود ازدواج کردم. تپ تپ بچه آوردم. سه شکم پشت سر هم. شوهرم زود سقط شد مرد. آن سه تا بچه هم، همه شان مردند. نه تو کوچکی ها. نه. بزرگ بودند. داغشان را دیدم. اول دختر جوانم مرد. آرزوی 18 سالم. تصادف کرد. در همین بیمارستان لقمان، بغل برادرش جان داد. پسر بزرگم 35
ناگفته های زندگی نصرالله از زبان پدر
و مغازه خریداری کنم. ** ازدواج با ام حسن و چگونگی انتخاب نام حسن برای فرزند اول وی با اشاره به ازدواج خود با خانمی از خانواده "صفی الدین" که آنان نیز از سادات بودند، افزود: مدت اندکی از ازدواج ما نگذشته بود که در ماه هفتم شبی در رویای صادقه دیدیم که دو سید نورانی به خانه ما آمدند و در کنار من نشستند و خطاب به من گفتند که چند تا فرزند می خواهی؛ گفتم چند تا که دست من نیست ،هر
عاشق بچه ها هستم اما بچه نمی خواهم
، دیدم بهترین کار این است که بروم در آن وادی و از خانه به دوش به این شمایل جدید رسیدم. من چون کچل هستم، اگر ریش و سبیلم را هم بزنم شبیه کله پاچه عجیب و غریبی می شوم که اصلا قشنگ نیست. بعد آن ریش پروفسوری را پیدا کردم و فکر کردم جالب تر است. ازدواج سوم پدرم وقتی مادرم فوت کرد؛ پدرم باز هم ازدواج کرد. همسر دوم شان هم فوت کرد و برای بار سوم ازدواج کرد و با ایشان در مشهد زندگی می کند
گفت و گوی فوتبالی با نیوشا ضیغمی
فوتبالی هستید، درست است؟ چطور؟ شواهد چنین نشان می دهد. البته زیاد درباره فوتبالی بودنم حرف زده ام ولی علاقه مندی ام بیشتر به بعد از ازدواج بر می گردد. احتمالا وقتی در خانه پدر بودید از آن دخترهایی تشریف داشتید که پشت هم به پدر گله می کردید که چقدر اخبار و فوتبال، ما هم تلویزیون می خواهیم، درست است؟ دقیقا چنین بودیم. حال که فکرش را می کنم دلم
آفلاین رویاها
؛" افشین" ! تا صفحه باز آن را دیدم چشمم برق زد؛ با اینکه موقع ناهار بود و دائما به مادرم که نگران برگشتن به خونه بود رد تماس می زدم با دوست جنتلمنی که پیدا کرده بودم سرگرم شدم .... هنوز خودش را بعد یک ماه ندیده بودم ولی دوستی هایمان هر روز در باز و بسته شدن صفحاتی در صفحه ای که تمام دلخوشیم شده بود محکم و محکم تر می شد. پسری ظاهرا آرام و مظلوم با چشمهای قهوه ای و عینک بدون فریم، اولین بار
اجیر شدن آدمکش از سوی یک زن توطئه گر
رسیدم تخته فرش را که جسد لابه لای آن پیچیده بودم داخل کانال آبی انداختم و برگشتیم در بین مسیر ناصر که متوجه جسد شده بود تلفنی موضوع را به پلیس اطلاع و مرا تحویل مأموران داد. مریم همسر اسماعیل نیز در اعترافاتش گفت: شوهرم خیلی خسیس بود به همین خاطر از او جدا شدم اما چون پسرعمه ام بود با میانجیگری بستگان و به خاطر پسرم با او دوباره ازدواج کردم. یک روز تلفن خانه مان به صدا درآمد
این پدر، یک قرن از پسرش بزرگتر است!
ازدواج دختر تصمیم می گرفت و وقتی خضر به خواستگاری من آمد پدرم قبول کرد تا با او ازدواج کنم. سال های اول زندگی بسیار سخت بود زیرا علاوه بر تفاوت سنی گویش های ما نیز باهم متفاوت بود و به سختی حرف همدیگر را متوجه می شدیم. او روزها گله را برای چوپانی بیرون می برد و من در خانه نان می پختم و هیزم می شکستم. او مرد زحمتکشی است و در این سال ها با وجود تنگدستی سعی می کرد تا امکانات زندگی را فراهم کند. وقتی
قاتل دختر6 ساله، پسرعمویش بود
بازجویی های فنی قرار گرفت. جزئیات جنایت او در اعترافاتش گفت: چند سال قبل پدرم فوت کرد و مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد. با این حال من با خانواده عمویم زندگی می کردم و مثل فرزندشان بودم. از 2 ماه قبل نزد مادرم رفتم تا با او زندگی کنم ولی باز هم به خانه عمویم رفت وآمد داشتم تا اینکه روز حادثه فکری شیطانی به سرم زد و تصمیم گرفتم دختر عمویم را بدزدم و او را به قتل برسانم. به این
احترام به پدر و مادر، راز موفقیت در زندگی/ اخلاق از خود ورزش مهم تر است
در فوتبال حرف اول را می زند و اخلاقیات تا حدود زیادی ، رنگ باخته است.چرا؟ در حال حاضر بازیکنان دو نفر را بیشتر نمی شناسند یکی آن شخصی که به آنها پول می دهد و دیگری فردی که به آنها بازی می دهد و این مسئله باعث شده که احترام افراد بزرگتر در فوتبال نادیده گرفته شود. بهتر است که در فوتبال همان طور که نظاره گر هستیم مواظب رفتارهای خودمان باشیم، احترام در حال حاضر در فوتبال وجود ندارد
تحلیل سلحشور از رستاخیز، بدون دیدن فیلم/ افشای نقشه عربستان برای محاصره کامل ایران/ ذوق زدگی خواننده لس ...
ایران با غرب، مردم انتظار کاهش قیمت انواع کالا و محصولات تولیدی را دارند اما عملکرد و اظهارات وزیر صنعت به گونه دیگری است.بر خلاف خواست عمومی، وزیر صنعت بعد از حصول مرحله اول توافق برجام اعلام کرد که قیمت خودرو های داخلی که در زمان تحریم ها جهش فوق العاده ای داشته است در زمان برداشته شدن تحریم ها کاهش نمی یابد.رسانه ای کردن هدفمند موضوع مجوز افزایش 6 درصدی کالاهای اساسی را نیز درست در زمانی که مردم
ثروتمند ترین مرد دنیا
بدآموزی نداشته باشد! سین: در مدرسه تجدید هم آوردید؟ جیم: بله، تا دلتان بخواهد، اولین تجدیدی که آوردم کلاس اول ابتدایی درس املاء بود البته بازیگوش بودم ولی از درس بدم نمی آمد. سین: درس مورد علاقه تان چه بود؟ جیم: همه درس ها را دوست داشتم ولی از ریاضی بدم می آمد. سین: تا به حال در دوران مدرسه، از طرف معلم هایتان تنبیه شدید؟ جیم: بله زیاد
گزارشی از زندگی زنان خیابانی معتاد+تصاویر(16+)
. دوس نداشتم کسی بدونه اما وقتی بچه م به دنیا اومد، دکتر از تشنج و استفراغ بچه فهمید معتادم. از ترس اینکه بچه مو بگیرن، بلافاصله بیمارستان رو دو در کردم. دکتر بهم گفت که پسرم معتاده. شیرم رو نمی خورد، دائم گریه می کرد. تشنج داشت. وقتی شربت تریاک بهش می دادم بهتر می شد. پول نگهداریشو نداشتم. همه وسایل خونه رو فروخته بودیم. یه شب شوهرم بچه رو برد، بعد از دو ساعت برگشت. 700 هزار تومن فروخته بودش. یه
اگر من ممنوع التصور هستم خل ها باد ممنوع النفس شوند
خانه پیش مادرم. کمی از رابطه ات با مادرت برای مان بگو؟ من و مادرم با هم رفیق هستیم. او باید استراحت کند و من هم نوکری اش را کنم. به خاطر این که در دوران فوتبالت آنقدر او را اذیت کرده ای می خواهی حالا جبران کنی؟ خودم شخصا او را اذیت نکردم اما فوتبالم چرا. مادرم در دوران جنگ خیلی سختی کشید اگر دنیا را هم برای او بهشت کنم باز هم کم است. بعد از
قتل پدر به خاطر پیامک های عاشقانه!
که رفتار پدرم تغییر کرده بود و مرتب مادرم را کتک می زد. من و محسن نیز از این موضوع خیلی ناراحت بودیم تا اینکه مدتی پیش متوجه شدم پدرم از طریق پیامک با یک زن در ارتباط است، موضوع را به مادرم گفتم تا اینکه صبح روز حادثه خواب بودم، با صدای فریاد پدرم بیدار شدم دیدم برادرم با چاقو به جانش افتاده است. پس از قتل با کمک برادرم و مادرم جسد پدرم را داخل خودرویش گذاشتیم و به بیابان های اطراف
قتل فجیع یک زن در برابر چشمان دخترش
مشغول به کار بودم اما از حدود چهار ماه پیش بیکار شدم. به همین خاطر تصمیم گرفتم تا با سرقت، هزینه های خودم را تأمین کنم. با اطلاع دقیقی که از وضعیت زندگی برادرزنم داشتم، تصمیم گرفتم تا به هر شکل ممکن طلا و جواهرات آنها را سرقت کنم. وی افزود: روز جنایت به خانه برادرزنم و خانواده اش رفتم. پسر قربانی در داخل کوچه با دوستانش بازی می کرد و به همین خاطر در ورودی ساختمان باز بود. خودم را به
بنیاد در آینه مطبوعات
دیدم جلوی مسجد محل مان کلی آدم داخل یک صف طولانی ایستادند. گفتند این صف تذکره کربلاست و بعد، از توی آن همه آدم اسم من را صدا زدند گفتند فاطمه میرزایی اسم شما درآمده برای کربلا. از خواب پریدم مطمئن شدم محمود شهید شده. صبح به حسن گفتم آماده باشید شاید امروز برای مان میهمان بیاید. خانه را آب و جارو کردم. بعد از چند روز خبر شهادت محمود را برا یمان آوردند. همان شبی که خواب کربلا را دیدم محمود شهیدشده
توطئه خانوادگی برای قتل پدر خانواده
عصبانی شوم و تصمیم به قتل او گرفتم. روز حادثه برای اینکه پدرم را بکشم، وقتی که صبح زود بیدار شد اول با پارچه ای که دور گردنش پیچیدم بی حالش کردم و در همین حین ضربات زیادی بر بدنش زدم که همین ضربات هم باعث مرگش شد. مادر و خواهرم در این قتل نقشی نداشتند و آنها برای اینکه به من کمک کنند قبول کردند در قتل حضور داشته باشند. بعد از قتل هم جسد را جایی بردیم و مدعی شدیم پدرمان گم شده است . بعد
محله ای که عزادار شد/ برادر نجات یافته از سیل : لودر می زد، جنازه می آمد بالا
موجی 8-7 متری از گل و لای جلوی چشمانم ظاهر شد. موج من را روی درختی پرتاب کرد. بیشتر از این چیزی یادش نمی آید جز اینکه آن روز محمد می خواست سور عروسی اش را بدهد اما حالا اهالی به همسرش تسلیت می گویند و برگه ترحیمش را روی خانه اش می چسبانند. محمد و حسین با چهار نفر دیگر به رودخانه کن رفته بودند. دو نفرشان غرق شده اند، دو نفر ناپدید و دو نفر زنده مانده اند. سه گروه که سرنوشت شان متفاوت از هم است. آنها
قتل مادر مقابل چشم فرزند
حال بازی کردن با دوستانش بود و به همین علت درب ورودی ساختمان باز بود. خودم را به واحد آپارتمانی محل زندگی مقتول رسانده و زنگ خانه اش را زدم؛ پس از باز شدن در خانه توسط مقتول، قصد ورود به خانه را داشتم که مقتول مانع شد اما من با قرار دادن پا در میانه در، مانع از بسته شدن آن توسط مقتول شدم؛ در همین زمان مقتول شروع به داد و فریاد زدن کرد و من نیز در حالی که بسیار ترسیده بودم با چاقوی همراه خود چند
داستان زن سرگردان در شهر
قربانی طلاق پدر و مادرش است و زندگی خودش نیز به شکست انجامیده است. وی ادامه داد: پدرم راننده کامیون بود و مادرم خانه دار. آنها هیچ تفاهمی نداشتند و ازدواج اجباری شان با طلاق خاتمه یافت. پس از مدتی پدرم با زن دیگری ازدواج کرد و من زیر دست نامادری سختگیر و انتقامجو بزرگ شدم. 14 ساله بودم که برایم خواستگار آمد. من هم به اصرار خانواده تن به ازدواج اجباری دادم ولی از چاله به چاه افتادم. شوهرم
قتل مادر مقابل چشمان دختر 10ساله
در کوچه، در حال بازی کردن با دوستانش بود و به همین علت درِ ورودی ساختمان باز بود. خودم را به واحد آپارتمانی محل زندگی مقتول رساندم و زنگ خانه اش را زدم. پس از بازشدن درِ خانه توسط مقتول، قصد ورود به خانه را داشتم که او مانع شد، اما من با قراردادن پا بین در، مانع از بسته شدن آن شدم. در همین زمان مقتول شروع به داد و فریاد کرد و من نیز در حالی که بسیار ترسیده بودم، با چاقوی همراه خود، چند
فرزندان شهیدم را با رزق حلال کارگری پرورش دادم
بیامرزد. همین طور هم شد وقتی خبر شهادت رسول را آوردند همان بچه ها جمع شدند و برایش مراسم گرفتند. همه محل پسرم را می شناختند. همیشه هم می گویند خدا رسول را بیامرزد که قرآن خواندن را به ما یاد داد. ما هر وقت قرآن می خوانیم اول برای رسول می خوانیم و بعد برای خودمان. رسول مفقودالاثر شد بحق گفته اند شهید که باشی یک بار شهید می شوی، مادر شهید که باشی هر روز. مادر شهید مفقودالاثر که
قاتل زن جوان دستگیر شد
صحنه جنایت، از جمله دو فرزند( دختر 10 ساله و پسربچه 6 ساله) و همسایه طبقه بالایی مقتول پرداختند. پسر مقتول در اظهارات خود به کارآگاهان گفت: در حال بازی کردن در داخل کوچه بودم که عمو سیاوش به سمت خانه ما رفت و وارد ساختمان شد. دختر مقتول نیز که در زمان درگیری در داخل خانه حضور داشت و شاهد صحنه چاقو خوردن مادرش بود به کارآگاهان گفت: به همراه مادرم در داخل خانه بودیم که عمو
وسوسه شدم
عدد انگشتر طلای مقتول را سرقت کرده ای؟ نه وقتی وارد شدم درگیری آغاز شد و من فرصت نکردم که سرقت کنم و فقط فرار کردم. به کجا فرار کردی؟ ابتدا به درمانگاهی رفتم و زخم دستم را پانسمان کردم و بعد به خانه ام رفتم و مقداری از وسایل شخصی ام را برداشتم و از خانه بیرون آمدم. چند روزی در پارک ها و خیابان ها بودم تا اینکه در کرج دستگیر شدم. پس چرا خودت را به پلیس معرفی نکردی؟ سکوت می کند. چرا کرج رفتی؟ مادرم در کرج زندگی می کند برای دیدن بچه هایم رفته بودم که دستگیر شدم. ...
بنیاد در آینه مطبوعات
حسنی که اکنون ساکن محله فردوسی است، زندگی در محلات مختلف را تجربه کرده اما برادرش را بچه کوچه شیرازی معرفی می کند و می گوید: مادرم اصالتا مشهدی و پدر یزدی است. وقتی ازدواج می کنند چند سال اول زندگی را در چناران ساکن می شوند و باغ میوه اربابی را اداره می کنند. بعد از چند سال پدرم مریض می شود، به مشهد می آیند و در خانه پدربزرگم در کوچه شیرازی ساکن می شوند. من و خواهر و برادر بزر گترم هم در
یک ساعت با نوه های شهید طهرانی مقدم+عکس
مورد ازدواج 10 دقیقه بیشتر نشد. خوب به یاد دارم که حاج حسن سخت ترین شرایط دنیا را برایم ترسیم کرد و گفت: من 6 ماه، 6 ماه جبهه هستم و ممکن است شهید شوم، کار و خانه ندارم و خیلی چیزهای دیگر که بعدها خودش می گفت هرکاری کردم که نه بگویی قبول نکردی! شاه داماد؛ پسرک موفرفری و نمکی خانم حیدری گفت: حاج حسن آن روز یک پسر نمکی، موفرفری، خوش اندام بود. با شلوار چهار جیب و کتانی همراه با
سعید دبیری: زمانی که می خواستم مزد زحمات سی ساله ام را بگیرم ممنوع الکار شدم!
. یک معلم خصوصی ارمنی داشتم و روزهایی که پدرم نبود با پول هایی که جمع کرده بودم هفته ای یکی، دو روز به خانه ما می آمد. تا اینکه پدرم متوجه شد. همان موقع در کلوپ لیدو هم گیتار می زدم و این شرایط برای خانواده من قابل قبول نبود. درواقع دیگر در آن خانه جایی نداشتم. در خیابان جمهوری یک اتاق از یک آپارتمان را اجاره کردم و به مدرسه عالی روزنامه نگاری دکتر مصباح زاده رفتم و اما بعد از دو سال به خاطر موزیک
همه چیز درباره زندگی سلنا گومز!
دیگران] هستم!" سلنا همچنین با "تونی ملیلو" و "سندرا کمپوز" (که هر دو خانه های مد بزرگ کار کرده اند.) همکاری داشته است. وی دربارهٔ این همکاری گفت: "وقتی تونی و سندرا را ملاقات کردم، از همان اول با آن ها احساس راحتی کردم و الان آن ها مثل خانواده ام می مانند. آن ها خیلی خلاق اند و من این را که می توانم هر وقت که خواستم به آن ها زنگ بزنم و دربارهٔ همه چیز با آن ها حرف بزنم را دوست دارم. آن ها