سایر منابع:
سایر خبرها
سفره های خالی، کوچه های بن بست
. تصادف کرد. در همین بیمارستان لقمان، بغل برادرش جان داد. پسر بزرگم 35 سالش بود. حمیدرضا از غصه خواهرش سکته کرد و مرد. پسر کوچکم هم تصادف کرد و از بین رفت. حمیدرضا که مرد دلم خوش بود، که بچه اش یتیم شده، ولی هنوز مادر دارد. خدا بزرگ است. می گذرد. سه سال نگذشت که زد و مادر بچه هم مرد. بچه را آوردم پیش خودم. چه آوردنی!!! چه جوری باید تأمینش می کردم. او را، خودم را. زد و افتادم زندان. به چه جرمی؟ قاچاق
ماجرای گُل خوردن صوری از ولیعهد در مدرسه نظام/ به ما گفتند فردا اعدام خواهید شد!/ شاهد سقوط فاو بودم ولی ...
شوم و همین هم شد. امور تربیتی بیشتر تمرکز خود را روی بچه ها داشت تا آنها را کنترل کرده و از پیوستنشان به مجاهدین و چریک های فدایی جلوگیری کند. برای اینکه اطلاعاتمان به روز باشد و بتوانیم در بحث ها هم شرکت کنیم، مطالعه ی زیادی داشتیم. جنگ هم شروع شده بود و در این حین چندبار هم به منطقه رفت وآمد داشتم. اما در سال 62 امور تربیتی را کنار گذاشته و پس از پشت سر گذراندن یک دوره کار کوتاه در
قتل و تجاوز دختر 6 ساله توسط پسرعمویش
به گزارش : هفته گذشته مردی با مراجعه به پلیس آگاهی سبزوار، از ناپدید شدن دختر 6 ساله اش به نام مهدیه در منطقه صالح آباد سبزوار خبر داد. این مرد در شکایت خود گفت: امروز دخترم در حال بازی مقابل خانه بود که به طرز مرموزی ناپدید شد. همه جا را گشتیم، اما او را پیدا نکردیم. پس از این شکایت و با توجه به حساسیت موضوع، تیمی از ماموران پلیس آگاهی تحقیقات در این زمینه را آغاز کردند. کارآگاهان در
مسئولان جشنواره فیلم مادر را همراهی کنند
خانواده در بهبود جامعه موثر است و مادر در هر جامعه ای ستون خانواده است و اگر نباشد خانواده ای وجود ندارد اشاره شده باشد. بازیگر گاهی به پشت سرت نگاه کن خاطرنشان کرد: باید دید آیا مادران نسل جدید می توانند ستون یه خانه باشند و خانواده تشکیل دهند این ها همه دغدغه هایی است که باید در این نوع جشنواره های تخصصی به آنها پرداخته شود و توجه داشته باشیم که اگر از بخش شعارگونه بیرون آییم می توانیم با ایده
فرزند تک تیرانداز پرآوزه ی کهگیلویه و بویراحمدی: گردان تک نفره زرین 3هزار شلیک موفق داشت
سال 1342 در شهر رضای اصفهان ازدواج می کند. ایشان در زمانی که خبر ی از انقلاب و اسلام در کشور نبود، برای ازدواج دنبال زنی مومن می گردد و به حمد خدا مادر را که اهل نماز، روزه و قرآن بود پیدا می کند و با ایشان ازدواج می کند. مادر همیشه می گوید: وقتی پدر به خواستگاری من آمد ایشان را فردی پر کار و زحمتکش دیدم؛ انسانی مومن و متعهد. برای همین با مهریه کم با ایشان ازدواج کرده و مهمانی خیلی ساده ای هم برگزار
گفته های تکان دهنده بازماندگان سیل
سلامانه : از محله جیحون که وارد خیابان 16 متری امیری می شوی، با حجله های جوانان و مردم سیاه پوشی رو به رو می شوی که فضای محله را غم انگیز کرده است. وقتی از چند روز قبل شنیده ای که حدود10 نفر فقط از این محله در منطقه سولقان حضور داشتند و سیل و کشته شدن تعداد زیادی از مردم و از همه اسفبارتر پرپر شدن رفقای نزدیکشان را جلوی چشمشان دیده اند، تصمیم می گیری برای شنیدن دیده ها و اتفاقاتی که گذرانده اند به سراغشان بروی. محمد یکی از جوانانی است که تصمیم می گیرد چند روز قبل از مراسم ازدواجش آخرین روزهای ...
قاسم سلیمانی از قاسم میرحسینی می گوید
برگزار شود. یکی از برنامه هایی که برای اختتامیه در نظر گرفته شده رونمایی از چندین کتاب است. یکی از این کتاب ها زندگی نامه و رشادت های شهید قاسم میرحسینی قائم مقام لشکر 41ثارالله خواهد بود. همچنین دیدار با خانواده های شهدا، تولید ویدئو کلیپ و تقدیر از مادران و پدران شهدا در روز اختتامیه کنگره از دیگر برنامه ها هستند. تعداد دانشجوی استان سیستان و بلوچستان 45 نفر است. تصویر سرلشکر قاسم سلیمانی را در کنار شهید قاسم میرحسینی نشان می دهد.
در گفت وگو با کونیکو یامامورا روایت شد؛ زندگی یامامورا از کیوتو تا فکه و از بودا تا اسلام
آشنا شدم که برای تجارت به ژاپن آمده بود. در حین همین آشنایی با دین اسلام آشنا و مسلمان شدم. بعدها با همین جوان ایرانی که آقای بابایی بود ازدواج کردم و یک سال در شهر کوبه در ژاپن ماندیم. وقتی فرزند اولم به دنیا آمد و ده ماهه شد، به ایران آمدیم. در ایران هم خدا دو فرزند دیگر هم به ما داد: بلقیس و محمد. البته محمد وقتی 19 ساله بود در عملیات جنگ تحمیلی در منطقه فکه به شهادت رسید. چطور شد که
عزت امروز کشور به برکت خون شهدا است
اکرم(ص) بودند؛ پیامبر متوجه نگاه مهربانانه زبیر به امام شد و به زبیر فرمود که تو علی(ع) را دوست داری؟ وی گفت آری علی(ع) هم خویش و قوم من است و هم من شیفته خصال او هستم؛ سپس پیامبر فرمود گمان دارم که تو روزی در مقابل او شمشیر می کشی که زبیر بسیار تعجب کرد و ناراحت شد و گفت مگر می شود که چنین روزی فرابرسد؟. حسینی بوشهری افزود: سال ها گذشت و زبیر روز به روز به امام نزدیک تر می شد؛ او از تنها
محمدرضا را از دکمه لباس شناسایی کردم
این گونه سرنوشت محمدرضا را رقم زده بود که این انتظار 16 سال بعد در معراج شهدا به پایان برسد. در ادامه ماحصل گفت وگو با "زهره شایگان" خواهر شهید محمدرضا شایگان و "سیدمحسن خوش دل" همرزم شهید را می خوانید: ایام کودکی برادرتان چگونه گذشت و آیا روحیه انقلابی را از همان کودکی در او احساس می کردید؟ شایگان: محمدرضا کودکی بازی گوش، مهربان، شوخ طبع و با ادب بود. روحیه انقلابی
خدمت باروری سالم یا خیانت تحدید نسل؟!
بهداشت است، صورت نگرفتن بازنگری اساسی در شاخص های برنامه سلامت باروری، به خصوص تعریف بارداری های پرخطر است. در طرح تنظیم خانواده یا همان باروری سالم، به بارداری های خارج از بازه سنی 18 تا 35 سال و بارداری های چهارم به بعد، به اصطلاح بارداری پرخطر گفته می شود! اما آیا خطرناک بودن این بارداری ها، مبنای علمی دارد؟ بر اساس کدام باور علمی متواتر، بارداری پنجم، بارداری خطرناک شمرده می شود و بارداری چهارم
محبوب ترین باور های غلط بارداری
به گزارش پایگاه خبری شباویز ، 9خرافات رایج عبارتند: اگر شکمت تیز شدی، حتماً پسر دار می شی یا حالا که شکمت پهن شده دختر میزایی شاید یکی از مسخره ترین و البته محبوب ترین باور های غلط بارداری همین اصول تعیین جنسیتی باشد که بدون کوچک ترین مدرک مستند علمی نسل به نسل در خانواده ها می گردد. شاید زمانی که سونوگرافی و آمنیوسنتز اختراع نشده بودند، حدس درست اطرافیان درباره جنسیت جنین
قصه عجیب یک ازدواج با 61 سال اختلاف سنی!
شده بودم. وقتی به خانه می رسیدم کسی منتظر من بود و برایم غذا پخته بود و به من محبت می کرد. سال 1374 خداوند محمد را به ما داد. وی با بیان اینکه "از اینکه صاحب فرزند پسر شده بودم و نامم زنده می ماند خیلی خوشحال بودم"، گفت: شب ها وقتی از چوپانی بازمی گشتم سعی می کردم به همسرم کمک کنم و محمد را داخل گهواره قرار می دادم و برایش لالایی می خواندم. سال بعد خدا فاطمه را به ما داد. خوشبختی ما کامل
سفر کربلا، شکرانه برداشت محصول مردمان هشت بندی +عکس
به آن ها گفتم که شما عیدی روزه داری تان را از خداوند گرفته اید و من از شما می خواهم که به پاس این لطف خدا، علاوه بر آن که شکرگزار پروردگارتان هستید، خاطرات خود را در طول سفر بنویسید. همچنین اعضای تنها یک کاروان از زائران هرمزگانی با نذر 14 هزار صلوات در سفر به عتبات، دست به تسبیح شدند و سفر را با نام رسول خدا صلی الله علیه و آله معطر کردند. خواندن کتاب هم یکی دیگر از برنامه های بانوان این کاروان هاست تا در طول سفر با شخصیت حضرت زینب سلام الله علیها بیش تر آشنا شوند.
معیار ارزش انسان ها در داستان خضر و موسی
زنان است توجه شود، گرچه ممکن است برای ناباوران امور معنوی چندان جلوه نکند . در متون دینی گرامیداشت مَقْدمِ مادران مایه ورود بهشت است چه این که خط مَشیْ و کیفیت رفتار مادر در تربیت فرزندِ وارسته اهل بهشت نقش تعیین کننده ای دارد و از حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله در این باره دو مطلب رسیده است یکی آن که: الجنّة تحت أقدام الأُمّهات (2) و دیگر آن که اذا کنت فی صلاةِ التطوّع فاِن دعاک والدک فلا
ضرغامی:پدرم هیچ وقت تلویزیون نخرید
به گزارش طلوع یزد ، عزت الله ضرغامی، رئیس سابق رسانه ملی خاطره ای را در خصوص علاقه دوران کودکی اش به تلویزیون در صفحه شخصی اش در اینستاگرام منتشر کرد. وی با انتشار تصویر زیر نوشت: از کودکی به شدت به تلویزیون علاقمند بودم. هیچگاه پدرم نخرید؛ خدا رحمتش کند. کار خوبی کرد! برای دیدن فوتبال و سریال سرکار استوار (!) به خانه همسایه ها می رفتیم؛ خدا رحمت شان کند. زهرا خانم
چهره ها در شبکه های اجتماعی (140)
در کبابی! مانند تو نیست که یک پایش در کلینیک دندانپزشکی است یک پایش هم خانه عمو تتل اینا! جمله ناقص محمود گبرلو را کامل کنید. (0 نمره) دلتنگ همه عاشقان سینما ...... . 1) هستم 2) نیستم 3) از اولش هم نبودم! 4) نیستم ولی دلتنگ صندلی برنامه هفت هستم! مجتبی میرزاجانپور و فرهاد قائمی در سالن بولینگ. احتمالاً بولینگ یکی از ورزش
3 برادر نماینده مجلس شهید عملیات مرصاد+تصاویر
به شهادت رسیدند. قبل از این عملیات، پدر شهیدان مظفر به شش پسرش گفته بود: اگر به عملیات مرصاد نروید شما را حلال نمی کنم و این گونه بود که خانواده مظفر از شش برادر حاضر در عملیات مرصاد، سه شهید را تقدیم انقلاب کردند تا برگ زرین دیگری از کتاب فرزندان خمینی رقم بخورد. مادر شهیدان مظفر، راوی مظلومیت کوکب اسکندری مادر سه شهید (شهدای مظفر) سال هاست راوی مظلومیت شهدا و
روایتی خواندنی از کسی که خبر شهادت می داد
آقای یاراحمدی می روند خانه ای در یکی از روستاهای خرم آبادکه خبر شهادت بدهند. آقای یاراحمدی می گفت به آن جا که رسیدیم توی خانه رفتیم. تصور کن یک خانه روستایی، یک حیاط بزرگ و بعد خانه، دیدیم پدر آن شهید دارد نماز می خواند. من و عاطفی روی سکوی خانه نشستیم تا نمازش تمام بشود ما همین جور نشستیم. سلام نماز را گفت: السلام علیکم و رحمت الله و برکاته. بدون این که ما شروع کنیم گفت سلام علیکم. می دانم برای
نقش غواصان شهید در مذاکرات/ نسل آینده جور صلح امروز را می کشد
بعد از سال ها از داغشان دل ها و راز دست های بسته آخر فاش شد آری نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها در ادامه محمد حسین جمشیدی نیز شعر خود را به این شرح به خانواده شهدا تقدیم کرد: هر جا که اسم تو وسط اومد رفت و یه گوشه با تو خلوت کرد دنیاش قد قاب عکست بود با منطق از دنیاش صحبت کرد: می گفت بچه م، تازه دوماده رختای
مرگ مرموز یک زن در شعله های آتش
به بیمارستان رساندم، با ورود به پرستار بخش گفتم من مادر زهرا هستم، گفت همان زن جوانی که شوهرش او را سوزانده بود چقدر دیر آمدید زهرا هر روز که بیدار می شد سراغ شما را می گرفت، متأسفانه به خاطر سوختگی زیاد صبح تمام کرد و برای علت دقیق مرگ، جسد به پزشکی قانونی منتقل شد. یکی از هم اتاقی های زهرا که پسر جوانی بود و به علت برق گرفتگی دچار سوختگی شده بود نیز به من گفت زهرا تا لحظه آخر گفته که
فرزندخواندگی؛ یک نمایشنامه در چهار پرده
همون موقع تصمیم می گیریم. ضمنا قصد داریم بعد از 2 سال برای بچه دوم هم اقدام کنیم که باتوجه به مسأله محرومیت، فرشته بعدیمون هم باید پسر باشه. انشاءالله خدا، این روزهای خوب رو به همه بده تا بتونند فرزندشون رو در آغوش بگیرند. انتهای پیام http://www.shafaqna.com/persian/
آنهایی که معجزه آسا از سیل سیجان نجات یافتند
بچه ها گفته بود که آب اونو چند کیلومتر توی اون تاریکی تا روستای سرزیارت برده و با وجود آسیب هایی که دیده بود تونسته خودش رو کنار یک باغ بکشونه و با کمک خواستن خودشو نجات بده. شرایطی که پدرم داشته خیلی بدتر از من بوده و خدا خیلی به ما رحم کرده. هنوز هم باورنمی کند که زنده است و می تواند درکنار خانواده باشد. سال دیگر میوه باغش را بچیند و باز با صدای رود و چهچهه بلبلان... اما نه، این خاطره تلخ همیشه در گوشه ذهن اش خواهد بود. خاطره تلخ روستا و معجزه ای که برای او رخ داد.
خودکشی دانشجوی نخبه دانشگاه شریف
رسیدم، مردم جمع شده بودند. روی جنازه پارچه انداخته بودند اما هنوز اورژانس نیامده بود. از همهمه جمعیت فهمیدم که جنازه یکی از اعضای خانواده من است. رفتم نزدیک تر ببینم کیست، دیدم پسر خودم است. خانواده شایان آخرین بار او را سر میز شام دیده بودند. او سال گذشته هم از خودکشی حرف زده و دکتر برایش قرص تجویز کرده بود. چشمان مرد مشکی پوش پس از گفتن این حرف، ثانیه ای بسته شد؛ حادثه برایش زنده شده
خودکشی دانشجوی نخبه دانشگاه شریف در پارک
دوباره در پارک پلیس یک نفر خودکشی کرده و ماشین پلیس آمده و مردم جمع شده اند. مرد سپید موی دستانش را در هم قفل کرد و ادامه داد: وقتی به پارک رسیدم، مردم جمع شده بودند. روی جنازه پارچه انداخته بودند اما هنوز اورژانس نیامده بود. از همهمه جمعیت فهمیدم که جنازه یکی از اعضای خانواده من است. رفتم نزدیک تر ببینم کیست، دیدم پسر خودم است. خانواده شایان آخرین بار او را سر میز شام دیده بودند. او سال
شغل دوم هنرپیشه ها چیست؟
امیدوار/ بر چهار گوشه اش/ به زندگی/ اصلا/ جاروبی باید تمام زندگی را/ می دانی/ این حوالی زندگی را چشم انتظار دیده ام .... بخشی از شعر این خانه به شعر می ماند از مجموعه ی می توانستم سر به هوایت باشم است. تینا پاکروان؛ کارگردان و بازیگر البته ترجیح داده تا برای مخاطب کودک و نوجوان بنویسد. کتاب دیشب خدا را عاشق کردم و مجموعه شعر دیشب در حوالی یک انار گم شدم ازجمله آثار پاکروان در حوزه ی ادبیات
شهادت گذرنامه لقاءالله و وسیله عبور از تعلقات دنیوی است
راهم شود . خدایا خودت شاهدی که چند روز از عقد نگذشته بود که به جبهه رفتم . یک ماه بعد از ازدواج به جبهه رفتم . خدایا شاهدی که در طول یک سال ازدواج 8 ماه آن را در جبهه بودم از حال مادر مریضم خبرداری . که این ها همه می توانست برای من مانند دیگران بهانه ای باشد ولی از این ها گذشتم .
دولت هنوز مشغول آواربرداری است
. مثلا بعد از انقلاب بسیار در مورد آگاهی زنان از حقوق و تکالیف شان سخن گفته شد، اما این امرمنوط به رعایت اخلاق ازسوی مردان در خانواده است. الان زنان ما آگاه تر شده اند اما مردان با اخلاق تر نشده اند. مردان می خواهند مانند پدران و پدربزرگان شان در خانه عمل کنند اما دختران به سبک مدرن، به همین دلیل مشکل ایجاد می شود. چند وقت پیش گفتید نتایج طرح ملی امحای خشونت علیه زنان در دولت احمدی نژاد
با یک لگد محکم مسأله را حل کردم!
. رفتم پیش یکی شان، کنار چند نفر از شهدا که جنازه هایشان را به نحوی آورده بودند این طرف خاکریز و رویشان پتو کشیده بودند... گفتم: اینها که زیر پتوها خوابیده اند و مادرهایشان چشم براهشان اند بسیجی اند؟ً! "آره، بسیجی اند. آن وقت توی سرباز اسلحه ات را محکم چسبیدی که دزد نبردش؟! دو دستی اسلحه را چسبید و گفت: این اسلحه سازمانی من است، اگر بدهم یقه ام گیراست! پسر! اینجا توی این وضعیت، سازمان کجا بود... بده من آن لامصب را!! نمی داد، ... با یک لگد محکم مسأله را حل کردم. اسلحه را برداشتم و دویدم بالای خاکریز. ...
زنبیلت را در صف شیمی درمانی بگذار!
حسرت نگاه شان می کرده و اشک می ریخته. می گوید: بچه ام را از امام رضا دارم. سلامتی اش را هم از خودش می خواهم. صورتش شکسته و درهم است مثل دلش. آخ که چقدر دلش را سوزاندند اهل فامیل که گفتند بچه را به زور از خدا گرفت، نتیجه اش همین می شود! آخ که گاهی چقدر بی رحم می شوند این مردم! مادر، چشم از رضا برنمی دارد. پسر اصرار دارد که خودش می تواند برای شیمی درمانی بیاید. چطور می تواند با آن هیکل تحلیل