سایر منابع:
سایر خبرها
هدیه تلگرام به دختری از استان گلستان (عکس)
به تصویر می کشد: فرزند پنجم خانواده بودم پدر و مادرم کم سواد و بیشتر وقت خود را مشغول کشاورزی بودند و هیچ وقتی برای ابراز علاقه نسبت به من نداشتند. آنها صبح که به منظور کار کشاورزی به بیرون از منزل می رفتند شب به خانه باز می گشتند و خسته از کار روزانه می خوابیدند. همین موضوع هم باعث شکاف بین من و والدینم شده بود و من در دنیای بیرون از خانه در جستجوی محبت بودم؛ من یک برادر دیگر هم داشتم
همسرم به خاطر پدرشوهرم اعتیادش را ترک نمی کند
زن جوان زمانیکه دید شوهرش به خاطر اعتیاد پدرش نمی تواند اعتیاد خود را ترک کند تصمیم به جدایی گرفت. به گزارش مردم سالاری، چندی پیش زن جوانی با مراجعه به دادگاه خانواده درخواست طلاق داد و در خصوص علت آن به قاضی گفت: آقای قاضی دیگر تحمل زندگی در کنار شوهرم را ندارم. وقتی با او آشنا شدم بعد از مدتی متوجه شدم که پدرش اعتیاد دارد. ولی به این موضوع اهمیتی ندادم و از آنجا که عاشق شوهرم بودم با
12 کیف قاپی در 3 ساعت
خریدن یک بستنی برای بچه ام را هم نداشتم و او اصرار داشت که بستنی می خواهد. به همین خاطر دوباره اشتباه کردم و مرتکب جرم شدم و سرقت را ادامه دادم. خانواده ات می دانند به چه جرمی دستگیر شده ای؟ بله، ماموران من و همدستانم را درخانه مان دستگیر کردند و همه این صحنه را دیدند. فکر می کنی حالا که همسرانت متوجه دستگیری و جرمت شده اند با تو زندگی خواهند کرد؟ من برای
خودمحوری مصدق نهضت ملی را شکست داد
مصدق السلطنه، همه پل ها را پشت سر خود، خراب کرده بود و در عالم خیال منتظر مردم بود که دیدیم کسی، حتی هواداران خود او هم به میدان نیامدند و یک مشت اراذل و اوباش به خیابان ها آمدند و زمینه موفقیت کودتاچیان را آماده کردند و بعد هم بی شرمانه مدعی شدند که من باعث پیروزی کودتا بودم و از خطاها و کج روی های خود یادی نکردند ... در این گفت وگو البته ایشان به ارسال نامه توسط آقای سالمی اشاره ای
چرا همسرم محافظ نداشت؟
. آن روز استثنائاً گوشی را برداشتند. به ایشان گفتم، خواب دیدم آمده ام منزل شما و آقای مطهری روی صندلی و افراد خانواده در اطرافشان روی زمین نشسته اند. شما گفتید اگر سئوالی داری از ایشان بپرس. اول خجالت کشیدم، ولی بعد من هم رفتم نشستم کنار بقیه و سئوالاتی را پرسیدم. ناگهان متوجه شدم که دیگر آقای مطهری را نمی بینم. می خواستم از خانم مطهری خداحافظی کنم و برگردم خانه که دیدم کیفم کنار دستم نیست. گفتم
سیمین غانم برای زنان ایران می خواند
ابراز احساسات متوجه می شوم که کارها را دوست دارند و گاهی پیش می آید که مخاطبان درخواست می کنند از بین کارهای جدیدم قطعه ای را دوباره اجرا کنم. ترانه سرایی کارهایتان را هم خودتان انجام می دهید؟ بله، مثل ترانه عاشقانه که خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت و باعث شد روی ترانه های دیگری که گفته بودم آهنگ بسازم. جدیدترین کارم واژه ها بود. کمی از آن را می خوانید؟ واژه
20 سال یک نفر هم نگفت دستت درد نکند!
را زدیم، هرچند فرهنگ خواننده ی کُر بودن، خیلی در ایران وجود نداشت، اما گروه را تشکیل دادیم. اتفاقات زیادی هم افتاد و ما درگیر حاشیه هایی هم شدیم؛ اما سعی کردیم گروه را حفظ کنیم. گاهی از مسیر خارج می شدیم، اما به محض انحراف دوباره یاد هدف مان می افتادیم. اینجا آدم های مختلفی دور هم جمع شده اند. نه به این معنا که فضای دیگری برای کار نداشته اند، بلکه همه با نگرش های مختلف کنار یکدیگر قرار گرفته اند
گفتگوی جنجالی با امیر تتلو
. من می خوام یک سال فقط در سطح حرفه ای بازی کنم و با پست هام در اینستاگرامم و با تبلیغاتم در جاه های مختلف بگم درسته خواننده بودم اما موفق شدم و به جایی که می خواستم رسیدم و این یعنی خواستن توانستن است. خودت رو در چه سطحی از ورزش می بینی؟ به نظرت در سطح یک ورزشکارحرفه ای هستی؟ صددرصد حرفه ای. در فوتبال چه چیزی می بینی که از راه خوانندگی فکر می کنی نمی تونی به
رئیس جمهور مثل "فقرا" راه می رود!
وزیر کشاورزی شد. به جای دکتر سامی من وزیر بهداشت شدم و آقای قندی و آقای عباسپور هم به جای وزیران مخابرات و نیرو انتخاب شدند. ما چند نفر باهم بودیم و اسم خودمان را گذاشته بودیم وزاری مستضعف. ما حتی در جلسات هیات دولت کنار هم می نشستیم. اول انقلاب کار کردن شبیه حالا نبود من به خاطر همان یک سال و چند ماه وزارتم عینکی شدم. روزی 17 –18 ساعت در وزارت بودم و تازه در خانه پرونده های شخصی را که مشکلات خصوصی
اولیویرا: یک نفر در داخل باشگاه مشغول خرابکاری و شوخی با من است!/ برخی از بازیکنان در فهرست من نبودند
بیاورم و بگویم ببخشید. امروز دو ماه است که از پرتغال بیرون آمده ام و می خواهم کار دیگری انجام دهم و چیز جدیدی به روزمه ام اضافه شود. هدفم این است که همیشه برنده شویم و همه مشکلات را می دانم ولی خیلی راحت فهمیدم که مشکلاتم بیش از این است و دو سه جلسه ای که داشتم خیلی وقت برد و زمان گرفت اینها بهانه جویی نیست و من با 11 بازیکن تمرینات را در این فصل شروع کردم. وی ادامه داد: بازیکنان قطره قطره
غواصی که خادم امام رضا شد
؛ اما هر چه دوندگی می کردم فایده نداشت و می گفتند به هیچ عنوان به تو تعلق نمی گیرد. من هم به این پول خیلی احتیاج داشتم. یک روز که برای رفتن به سر کار از جلوی حرم رد می شدم بعد از سلام دادن، گفتم امام رضا من این پول را می خواهم! شاید خیلی هم آداب زیارت را رعایت نکردم. فردا صبح که محل کارم رفتم، همان مسئولی که قبلا می گفت اگر با وام همه موافقت شود، به تو یکی تعلق نمی گیرد، گفت: دیروز 10میلیون پول واریز
عراقی گفت کاش از نواب جدا نمی شدیم
تبره کرد، 4 سال من را به 8 سال افزایش داد. سال 35 به زندان رفتم و سال 43 آزاد شدم. جوان ترین، کم سن و سال ترین تبعیدی زندانی سیاسی در برازجان بودم. در این مدت واقعه 15 خرداد سال 42 اتفاق افتاد و نهضت امام خمینی پیش می آید. در اینجا مهدی عراقی و گروهش با نهضت امام همراه می شود و از نزدیکان امام قرار می گیرند. سال 43 که من آزاد شدم، مرحوم مهدی عراقی پیش من آمد و به من با همین لحن گفت: مهدی جان؛ وضع
زن اسیدپاش آزاد شد
ناشناس برای تسویه حساب با شوهرم به باغ آمده بودند. آنها وقتی با فریادهای من و شوهرم روبه رو شدند، پا به فرار گذاشتند. من که با زحمت فراوان توانسته بودم طناب ها را باز کنم متوجه شدم همسرم دچار سوختگی شده است. پلیس همان موقع به باغ مورد نظر رفت و با پیکر نیمه جان احمد روبه رو شد. این مرد 54 ساله به بیمارستان منتقل شد، اما ساعتی بعد به خاطر شدت سوختگی روی تخت بیمارستان جان سپرد. وقتی
جزئیات تجاوز به دختر 17 ساله در تهران
به گزارش ساری نیوز ، آن روز شماره تلفنش را گرفتم و برای او SMS فرستادم. دوستی ما آغاز شد. سجاد می گفت بزودی همراه خانواده اش به خواستگاری ام می آید. دانشجوی رشته کامپیوتر بود و می گفت پس از گرفتن مدرکش جشن عروسی را برپا می کند. دختر جوان ادامه داد: یکی از روزها سجاد با من تماس گرفت و مدعی شد که پدر و مادرش می خواهند عروس آینده شان را ببینند و به این بهانه مرا به خانه اش دعوت کرد. آن
علت جدایی رضا رویگری از همسر اولش +عکس
نماینده : از کودکی اطلاعات هفتگی در خانه ما بود، همیشه شنبه ها دم کیوسک منتظر بودم تا مجله بیاد و با ولع مطالبش را بخوانم. سالهای دور، یادش به خیر. این روزها دیگر وقت مطالعه ندارم. حرف های رضا رویگری با ما از این دیالوگ آغاز شد. هرچند که از سال 90 تا به امروز چندین و چندبار با وی تماس گرفتیم و هربار به نوعی گفتگوی ما به تاخیر می افتاد. سرانجام توانستیم برنامه گفتگو را با رضا رویگری
نامه زیباکلام به ظریف
/> وزیرمحترم خارجه دولت جم جاه ابدمدت وقوی شوکت جمهوری اسلامی ایران، با سلام وتحیات، قبل از هرچیز می بایستی اعتراف نمایم که یکی از انگیزه هایم درنگارش این نامه علاقه ام به شما می باشد. خداوند جمیع رفتگان شما را ببخشد و بیامرزد. مادربزرگی داشتم که خداوند رحمتش کند، اندرباب حکایت دوست و دشمن میگفتند: "دوست همیشه می گوید گفتم؛ درحالیکه دشمن می گوید می خواستم بگویم". من خودم را دوستدارشما می دانم و
یک گفتگو با امیر تتلو: دوست داشتم حرف هایم را بزنم... راه اش موسیقی رپ بود
درس می خوندم دوست نداشتم. باید تکالیفم رو سر زمان خودش انجام می دادم و این هیچ وقت حس خوبی بهم نمی داد. خیلی باهوش بودم. چون شب امتحان می خوندم و قبول هم می شدم. نمره قبولی یا نمره خوب؟ نمره قبولی رو به خوب دیگه. آخه سوال های امتحان و با توجه به درک خودم جواب می دادم. یعنی اول سعی می کردم سوال رو بفهمم بعد جواب بدم. کلا خیلی بچه جالبی بودم. دم خودم گرم! چند تا خواهر
حادثه ها
سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران نیز گفت: این زلزله ربطی به گسل های محدوده تهران نداشت. 3 بار اعدام، مجازات قاتل آتش افروز حکم سه بار قصاص مرد جوانی که ویلای زنی را در دماوند به آتش کشیده و موجب مرگ یک پسر معلول و دو زن میان سال شده بود، در دیوان عالی کشور تأیید شد. به گزارش باشگاه خبرنگاران جوان، مأموران دوم تیر سال 91 در جریان وقوع آتش سوزی در دماوند قرار گرفتند و با حضور در
اولیویرا: مشکلات ما بیش از آن چیزی است که انتظارش را داشتم
/> سرمربی تیم تراکتورسازی تصریح کرد: هیچکدام از بازیکنانی که من در لیستم به باشگاه داده بودم، امسال نبودند و من وقتی به تبریز برگشتم با بازیکنان جدیدی روبه رو شدم و به اجبار به سراغ بازیکنان خارجی رفته و با آنان قرارداد بستم. اولیویرا گفت: من این مشکلات را پیش بینی کرده بودم. در حال حاضر مشکلات ما بیش از آن چیزی بود که من انتظارش را داشتم اما همچنان از بازیکنانم حمایت کرده و به این کار خود
متن تک نگاری شایسته تقدیر در مسابقه ریزنگاه به نمایشگاه کتاب
چند روز قبل تر، مثل همیشه، تب و تاب رفتن به نمایشگاه شروع شده بود. برای من اما، آن حال و هوای همیشگی و انتظار و شوق رفتن به نمایشگاه کتاب، ترکیب شده بود با فعالیت متفاوتی که امسال قصد داشتم انجام دهم: این بار، جزئی تر و دقیق تر ببینم و آنچه دیده ام را ثبت کنم: یک مشاهده گر نیمه حرفه ای باشم. کارهای شخصی و اینکه می خواستم زمانی طولانی را در نمایشگاه و شلوغی آن بگذرانم، باعث شد روز پنج شنبه را انتخاب
اولین مسلمانان ایران، گیلانی بودند
بیرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم، در این هنگام اسود از اطاق خارج شد و تا مرا دید بسیار ناراحت گردید وی در حالی که دیدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت: از کجا آمدی و چه کسی به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوی؟ دیلمی گوید: وی سرم را چنان فشار داد که نزدیک بود از پا در آیم. در این هنگام آزاد از دور جریان را دید و فریاد بر آورد: اسود از وی درگذر، و اگر وی فریاد آزاد را نشنیده بود مرا
کنکاش درباره سیّدجمال و فراماسونری
درفش راستین روشنگر، مجله عروه الوثقی بود، که می توانست به آسانی، به دست دو همگام انتشار یابد، که دو دوستی و یگانگی هم پیمان بودند... ارنست رنان هنگامی که با سید جمال الدین روبه رو می شدم و گفت وگو می کردم، آزاد اندیشی، بزرگ منشی و اخلاصی که از قلب او می تراوید، اینگونه در نظرم می آورد که گویی با یکی از مشاهیر پیشینیان روبه رو شده ام، گویی به چهره ابن سینا یا ابن رشد می نگرم، با یکی از
ابتهاج؛ مردی که روزگاری الگوی زندگی من بود
در این گونه جلسات نداشتم. به خودم گفتم خدا به من رحم کند. ابتهاج چنان باصلابت حرف می زد که گویی میدان جنگ است و او فرمان عملیات جنگی را صادر می کند. بالاخره ابتهاج بلند شد، با من دست داد و گفت برو کار را تحویل بگیر. تو فقط به من گزارش می دهی و از من دستور می گیری. با رنگ و روی پریده از اتاق ابتهاج خارج شدم که منشی گفت چه شد؟ گفتم: من خیلی درباره ابتهاج شنیده بودم ولی چنین چیزی
بیرانوند: رفتگر بودم؛ خیلی هم راضی ام
را. من افتخار می کنم که این کارها را انجام دادم و خدا را شکر خداوند مزد زحمات و زجرهایی را که کشیدم به من داد. در این مدت با خانواده ات در ارتباط بودی؟ - نه. آن اوایل که به تهران آمدم پدر و مادرم اصلا از من خبری نداشتند. من تمام مواقعی که داشتم کار می کردم خانواده ام فکر می کردند هنوز خانه عمه ام هستم. آنها نمی دانستند دارم کار می کنم. دارم رفتگری می کنم. یک بار وقتی در کارواش
فرهنگ استفاده از شبکه های اجتماعی را نداریم
خندد) اعتراف می کنم که خیلی برایم دوست داشتنی بود و لذت بردم اما به همان اندازه هم به فکر فرو رفتم و تصور کردم چقدر زیبا بود اگر من هم با این سن یک پسر یا دختر جوان داشتم. در آن صورت دیگر مادر و فرزندی مان شبیه به ارتباطی دوستانه می شد. در آن لحظه با تمام وجود دلم خواست من هم مادر بودم و تا شب با خودم می گفتم عجب اشتباهی کردم و کاش من هم در همان سنین ابتدای جوانی ازدواج کرده بودم و الان
پذیرایی در استخبارات عراق با طعم کابل و لگد+تصاویر
در زیر می خوانید بخش نخست جلسه گرم و صمیمی رویش نیوز با این رزمنده فدارکار و آزاده سرافراز است: ضمن عرض تبریک سال روز ورود آزادگان سرافراز به میهن اسلامی، لطفاً در ابتدا خود را معرفی کنید و بیان فرمایید که دوران کودکی شما چگونه گذشت و از چه طریقی ما محیط های مذهبی آشنا شدید؟ من علیرضا بهرامی هستم. در یک خانواده مذهبی و مستضعف در محله لسان الارض که آخر گلستان شهدای اصفهان است
دارایی ام را با خدا نصف کردم
مشتاقمان می کند تا از شهدایش بیشتر بدانیم. ابتدا از شهید حسین عالمی می پرسم و او با همان لهجه شیرین شمالی اش از دردانه زندگی اش برایمان اینگونه روایت می کند: من چهار فرزند داشتم دو دختر و دو پسر. همه دارایی ام را با خدا نصف کردم و حسین و ناهید شهدای خانه عالمی ها شدند. حسین فرزند دوم خانواده بود. من کشاورز بودم و روی زمین کار می کردم تا لقمه نان حلالی را برای خانواده ام به دست بیاورم. ما در
آمده ام شاه پناهم بده
غسل زیارت را انجام دادیم، لباس های تمیز پوشیدیم و راهی حرم شدیم. دستپاچه بودم اما سعی می کردم مدام ذکر بگویم تا آرامشم را حفظ کنم و زیارت درستی انجام دهم. وقتی به حرم رسیدیم، من هیچ نوع سابقه ذهنی از آنجا نداشتم. گنبد زیبای طلایی، صحن ها، انگار واقعا خودم را در بهشت می دیدم. یکباره، در داخل حرم، توانستم بر احساساتم غلبه کنم. اول به نیت مادرم، بعد پدرم و بعد هم به نیت سایر اعضای خانواده و دوستان
شهرام حقیقت دوست:هنر نزد گیلانیان است و بس
گودرزی، دستیار کارگردان با من تماس گرفت و پیشنهاد بازی در این نمایش را داد که من با توجه به شناختی که از گروه حرفه ای کار داشتم و تعریف هایی که همه این سال ها از سعادت لرزان... شنیده بودم، بلافاصله بازی در این نقش را پذیرفتم. علاقه فراوانم به متن های علیرضا نادری و شناختم نسبت به محسن علیخانی (کارگردان) و بازیگرانی که بی اغراق جزو بهترین های تئاتر و سینما هستند، باعث شد بدون دغدغه، حضور در این
روناک یوسفی در یک نگاه به همراه مجموعه تصاویر
دفتر دبیرستان می ایستاد، اما چون شاگرد زرنگ بوده، از خطایش چشم پوشی می کردند. می گوید: به خاطر تقلبی که در امتحان به دوستم رسانده بودم، سه روز اخراج شدم و نمره ام صفر شد. دانشگاه به محض اینکه دیپلمش را گرفت، وارد دانشگاه نشد، بلکه وقفه ای در آن به وجود آمد، چرا که در مدرسه به تدریس نقاشی و خطاطی می پرداخت تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت دانشجو شود و در رشته مهندسی طراحی صنعتی پذیرفته شد