سایر خبرها
عاشقان حسینی سوار بر قالیچه سلیمان
/> توحیدی در مورد نحوه آشنایی اش با کارگاه می گوید: زمانی که شنیدم قرار است این چنین کارگاهی راه اندازی شود خیلی خوشحال شدم و به چند نفر دیگر نیز که می شناختم موضوع را گفتم و همراه آن ها با هم کار را شروع کردیم. از او می پرسم زمانی که قالی می بافتی چه حاجت و نیتی داشتید؟ می گوید: تمام مدتی که پای دار بودم فقط برای شفای مریضان و سلامتی امام زمام عج دعا می کردم. 10 سال پیش پزشکان از
قتل به خاطر ایجاد مزاحمت برای خواهر
چند پسر جوان شدند که به گفته شاهدان عینی در درگیری حضور داشتند. با آغاز بازجویی ها یکی از متهمان به نام مسعود به قتل اعتراف کرد و درباره روز حادثه به کارآگاهان گفت: مدتی بود که فکر می کردم خواهرم با پسری غریبه ارتباط دارد. وقتی موضوع را با خواهرم در میان گذاشتم متوجه شدم چنین چیزی نیست و آن پسر برای او مزاحمت ایجاد کرده است. با برادرم تصمیم گرفتیم سراغش برویم و درس عبرتی به او بدهیم. به
میرکریمی: از خودم خجالت می کشم
خصوصی این فیلم دعوت کرد . از فیلم خوشم آمده بود و دوست داشتم کارگردان آخرین پرواز را ببینم . بعد از مدتی انتظار دیدم کارگردان جوانی با ریش جلو آمد و سلام کرد . در این زمان بود که برای اولین بار با احمدرضا درویش آشنا شدم و این آشنایی تا امروز برای من پابرجا مانده است . وی ادامه داد : فیلم های درویش برای من دنیایی حرف دارد . همیشه با کیمیا گریه کرده ام و معتقدم که فیلم دوئل بنیان جدیدی در
معرق، هم نشینی چشم نواز قطعه های رنگی در دماوند
داریم. عمویم نجار است. من کارهایش را می دیدم، از چوب خوشم می آید. اگرچه نقاشی من خوب است اما کار با چوب را ترجیح می دهم. نجمه کرمانی هستم، لیسانس زیست شناسی. چون خواهرم به مرکز می آمد من هم علاقه مند شدم. دوست دارم در این رشته معروف شوم و شاگردان زیادی هم داشته باشم. استادم خوب درس می دهد و آموزش او راضی کننده است. نجردی هستم، دیپلم و خانه دار. من کلاس های دیگر را هم آمده بودم
آیت الله طالقانی تا آخر عمر استکبارستیز، مردمی و زاهد باقی ماند
فارس نوشت: حمید رسایی نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی به مناسبت 19 شهریور سالروز درگذشت آیت الله طالقانی مطلبی را در فضای مجازی منتشر کرد. رسایی در این باره نوشت: امروز سالروز ارتحال مرد بزرگی به نام سید محمود طالقانی است کسی که امام امت(ره) لقب ابوذر زمان را به او داد. در کودکی منزل ما در خیابان ایران (همان کوچه منزل امروزی) فقط چند خانه تا منزل این
علی اصحابی: اخلاق، هنرمند را ماندگار می کند، همین و بس...
ام ان شاا... جبران خواهدشد. اگر خواننده نمی شدی چی کاره می شدید؟ من کار ساخت و ساز را در کنار موسیقی دارم، که احتمالا اگر در خوانندگی موفق نمی شدم، همان را ادامه می دادم. از خانواده ات بگو؟ 4 تا برادر و 3 تا خواهر هستیم. یک خانواده پرجمعیت. یکی از آنها هم موسیقی کار می کند. دو تا از برادرهایم هم وکیل و قاضی هستند. سیستم کاری آنها با من بسیار متفاوت است پدرم هم
اعترافات تکان دهنده زن تاجیکی فراری از داعش
جنایت پیشگی گروه تروریستی داعش که از سوی غرب حمایت می شود را روشن کرده است که در پی می آید: شما چطور سر از سوریه درآوردید؟ من تا کلاس چهارم دبستان درس خواندم و به سختی می توانم بنویسم و بخوانم. پدرم معلول و مادرم خانه دار است. پدر و مادرم توانایی مالی نداشتند که من و دیگر خواهران و برادرانم را به مدرسه بفرستند بطوریکه هیچ کدام از اعضاء خانواده ما حتی دیپلم دبیرستان هم ندارد
روشنفکر یعنی جلال، روحانی یعنی طالقانی
دل خون از ایشان داشت و آخوند آمریکایی خطاب شان می کرد. آری! سخن بر سر جلال و طالقانی است. یکی ما را به اینجا رساند که بنویسیم؛ روشنفکر داریم تا روشنفکر! و دیگری ما را بدین جا رساند که بگوییم؛ روحانی داریم تا روحانی! فی نفسه، نه روشنفکر بودن ملاک است و نه روحانی بودن معیار که جلال چند صباحی ولو به اجبار پدر درس حوزه خوانده بود و طالقانی ولو به جبر روزگار غیرمرتبط با محافل روشنفکری نبود
تبریزی: آیت الله طالقانی عضو نهضت آزادی نبود
ببینند. *این عدم حضور ایشان در جلسات مجلس خبرگان هم به همین دلیل بود؟ بله. حضور در جلسات مجلس کار سختی بود. در آن سنین با آن وضعیت شما حساب کنید که چه فشاری می آید. آدم های عادی دو شب نمی خوابند اذیت می شوند. یک آدم با آن سن و سال و با آن گذشته رنج و حبس و مشکلات خوب عادی بود که یک نوع اذیت شود و بی خوابی های مستمر به حدی که او گاهی احساس می کرد که اگر خانه خودش نباشد بهتر است. چون
عزاداری مردم بر پیکر آیت الله طالقانی + تصاویر
چند سالی بود به سرپرستی مرحوم آیت الله حائری تأسیس شده بود، پرت شدم. همه جز من عوض شدند. در آنجا سابقه در درس و عبادت بود. قریب بیست سال تا بعد از وفات مرحوم پدر و آیت الله حائری در قم بودم، سپس با اصرار دوستان پدرم به تهران آمدم و خطری را که اخلاق و ایمان جوانان را تهدید می کرد، از نزدیک دیدم. چاره ای نداشتم جز آنکه به اصول اسلام و قرآن برگردم. مجالس بحث و تفسیری در خانه ها و
هم نشینی با دایی افتخار است
ساعی دیدید؟ بله، آن مسابقه ای که برد را در همان رستوران دژاوو دیدیم و چقدر هم خوشحال شدیم. حمید خیلی پسر خوبی است. در ضیافت که بودیم خیلی خوب بود اما وقتی رسیدم خانه، حمید کشتی اش را باخت و ناراحت شدم. بازی های علی دایی را دنبال می کردید؟ صددرصد، مگر می شود بازی های تیم ملی را ندید؟ من از بچگی بازی های ملی را دنبال می کردم و هنوز هم این عادت را دارم. همین بازی ایران و هند را هم
مادر افسرده 2 کودک خردسالش را سر برید!
اظهاراتش گفت: صبح که خانه را به قصد رفتن به محل کارم ترک کردم، همسرم و بچه ها کنار هم خوابیده بودند. ظهر که به خانه برگشتم کسی در را باز نکرد. در را با کلیدباز کردم و وارد خانه شدم. چند بار همسرم را صدا زدم اما پاسخی نداد. دلهره عجیبی داشتم. به سمت اتاقی که اعضای خانواده ام آنجا خوابیده بودند، رفتم که با صحنه دلخراشی روبه رو شدم. وی اضافه کرد: پسر12 روزه مان محمدجواد و دخترم حدیث 6 ساله
گردشگر آلمانی : عاشق مردم ایران شده ام
می گویم که عاشق مردم شدم. در شهرهای بزرگ آلمان مردم خیلی با هم در ارتباط نیستند. آنها در یک خانه زندگی می کنند اما با هم زندگی نمی کنند. من هیچ کدام از همسایه هایم را نمی شناسم. حتی در خوابگاه دانشگاه که پنج نفر بودیم و آشپزخانه و سرویس مشترک داشتیم هر وقت کسی کاری در آشپزخانه داشت صبر می کردیم کارش تمام شود که با هم رو به رو نشویم . ما با غریبه ها حرف نمی زدیم. شنیده ایم شما گیاه خوار
کابوسی به نام خیانت
تعهدات خود را زیر پا گذاشته بود، دیگر از خودم و کارم که باعث شد از زندگی ام غافل بمانم بدم می آمد، آن روز با جر و بحث های طولانی و تهدید، به او هشدار دادم سرش به زندگی خودش باشد و به زندگی اش توجه کند. مدتی را حرف شنوی داشت ولی این اواخر متوجه شدم دوباره اقدام به برقراری روابط متعدد نامشروع می کند که شب حادثه بدون اینکه کنترلی بر اعمالم داشته باشم با چندین ضربه چاقو او را از پای درآوردم و
هشدار دهنده ترین آیه در قرآن
المخلِصون . این که بگویی من این کار را کردم و اگر نمی کردم فلان و ...، این اخلاص نیست، تمام است. من نبودم، یکی دیگر. مگر خدای متعال بند به بنده قرهی است. ما فکر می کنیم بله، من بودم، درست شد و اگر نبودم، نمی شد. پروردگار عالم بسته به من نیست. من بسته به خدا هستم. عرض کردیم در همین سوره بقره، آیه 127 می فرماید: وَ إِذْ یَرْفَعُ إِبْراهیمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْماعیلُ رَبَّنا
طالب لو: رامبد جوان زرنگی کرد
بعد از برنامه تماس نگرفت که گلایه کند؟! نه، مشغول بوده و نتوانسته تلفن قبل از برنامه مرا بردارد. بعد از پایان خندوانه اتفاقاً به منزل پدرم رفتم و... البته برنامه ضبط شده بود و با یک روز تأخیر پخش شد. حرف های دلی جالبی در این برنامه زدی. خودم هم باورم نمی شد این صحبت ها را انجام داده باشم. بعضی از حرف ها را تا به حال نزده بودم. همسرت بابت این حرف ها شاکی نشد؟
بداخلاق نیستم، حقم را می خواهم/ کرار: همسرم گفت من و بچه هایت مهم تر هستیم یا اردوی استقلال؟!
، آنجا نیز عذرم را خواستند، حرف من این بود، ما که می خواهیم به اردو برویم، باشگاه که می خواهد برای من بازیکن اتاق بگیرد، برای خانواده ام نیز اتاق بگیرند، من پیش بازیکنان باشم و زن و بچه ام چند طبقه بالاتر یا پایین تر، این حرف بدی نبود، قبول نکردند، بعد مجبور شدم خانواده ام را به کرج ببرم، صبح آنها را به منزل یکی از آشنایان که خودشان در خانه نبودند بردم، گفتم شب شام می آورم، شما حساب کنید همسر و
گل سازی و نقاشی روی پارچه در دماوند
. با یکی دو نفر از کارآموزان ایشان هم مصاحبه ای انجام می دهم. محدثه ابراهیم پور هستم. در کلاس نگین استاد شرکت کردم و راضی بودم. همچنین گل های بلندر را به مدت 2 ماه آموزش دیدم. تاج بلندر با فوم را هم یاد گرفته ام. من در خانه هم کار می کنم. موفق شدم تعدادی از دست ساخته ام را بفروشم. این کلاس ها بسیار موثر و خوب است. روحیه آدم را عوض می کند. کارآموزی که حاضر نشد نامش را بگوید
پیرزن تنها را چه کسی کشت؟
رد کرد و گفت: من با کوکب اختلاف داشتم و دلیل آن پولی بود که از او قرض گرفته و در بازپرداخت آن ناتوان بودم، اما اختلافات ما به هیچ وجه به حدی نبود که بخواهم به خاطر آن دست به جنایت بزنم و پیرزن را به قتل برسانم. من قبل از این قتل چند بار که کوکب برای پس گرفتن پولش با من مشاجره کرده بود عصبانی شدم و او را تهدید کردم، اما هرگز به فکر عملی کردن تهدید نیفتادم و هرچه گفتم فقط حرف هایی از سر عصبانیت بود
نسلی که منجمد می شود
از نظر قانونی آسان تر است. میز دو نفره هزینه اش از صندوق امانات کمتره حرف زدن از هزار در، بار اول هیچ کدام مان نیست. یک بخش آن کشید به آینده نزدیک و کار و درس و ازدواج. این مواقع باید گفت ان شاءالله. بخش دیگر کشیده شد به میز دو نفره در کافه پاتوق من. سال های سال است نگار از چهار قلوهایی حرف می زند که باید خانه اش را شلوغ کنند. به یکی کمتر هم راضی نیست. پیش ترها تصور می کردم یک
پدر بی رحم 30 سال دخترش را قربانی اعمال پلید خود کرد + تصاویر
می داشت . پس از آن مرا به خانه ای در ” کورن وال ” در نزدیکی ” سالتاش ” برد و در آنجا حبس کرد من که مانند یک کنیز و برده به جای مدرسه رفتن مجبور به آشپزی و تمیز کردن خانه بودم تا شب که او به خانه باز می گشت و مرا مورد اذیت و آزار قرار می داد . پس از یک سال هنگامی که یکی از همسایه ها خبر گم شدن ” بوبی ” را در سال 1990 در یک خبر ویددیویی در تلوزیون دید او را شناخت و با پلیس تماس
اعتیاد در زنان، دروازه ظلمات خانواده
اعتیادم و سقوط در تاریکی بود. لبخند تلخی بر لبانش می نشیند و ادامه می دهد: دو ماه اول که مصرف می کردم، شیشه باعث ایجاد یک حس قدرت در من می شد و از طرفی ذهنم به صورت شگفت انگیزی باز شده بود، احساس می کردم درس ها را بهتر از قبل می فهمم. اما بعد از مدتی مصرف کردن، دچار توهم شدم، احساس قدرت کذایی داشتم، چیزهایی را می دیدم که برای دیگران قابل درک نبود، ولی خودم متوجه نبودم که در چه گردابی گیر
فرزندم با پول روضه مرا به زیارت امام رضا (ع) برد تا حلالش کنم
داد به مکانی مقدس هجرت کند و به روستای امامزاده ابراهیم (بابا بزرگ) رفت و تا پایان عمر در میان مردم به ترویج آموزه های دینی پرداخت و در محوطه حرم به خاک سپرده شد . *از فرزندان شهیدتان بگویید؟ 6فرزند پسر و2دختر، سید ابوالحسن موسوی فرزند بزرگم بود سال 1336 به دنیا آمد، سال 1354 بود جهت فراگیری علوم دینی به حوزه علمیه خرم آباد رفت و از محضر شهید محراب آیت الله مدنی کسب فیض کرد و
اعتراف دختر پسرنما به سرقت از مسافران
معرفی کرد. او که به خاطر عذاب وجدان با مراجعه به کلانتری 111 تهران خودش را معرفی کرده است، در مورد زندگی اش گفت: چند سال قبل پدر و مادرم را از دست دادم و هیچ کسی را ندارم. طلبکاران پدرم هرچه از او مانده بود از من گرفتند. چون سرپناهی نداشتم، شب ها را در خیابان ها، پارک ها و ایستگاه های اتوبوس می گذراندم و روزها گدایی می کردم. چند سالی را به همین وضعیت گذراندم تا این که سنم بالاتر رفت و
حرفهای تکان دهنده یک دختر خیابانی +عکس
لبانش پاک نشد، جواب داد: نه، نترسیده بودم. اون زمان از لحاظ روحی اون قدر داغون بودم که دیگه چیزی برام مهم نبود. حتی اولین مشتری اش را هم به خاطر دارد. یک پیرمرد بالای 50 سال. - از اون کار 30 هزار تومن گیرمون اومد. فکر کن، سال 85 بود، 30 هزارتومن واسه ما خیلی پول بود. منوی کافی شاپ را به دستش می دهم. می گوید رژیم است. از رژیمش هم برایم تعریف می کند که پیش دکتر فلانی
کابوس های وحشتناک رهایم نمی کند
زن 33 ساله ای که در جنایتی هولناک 2 فرزند دختر و پسر خردسالش را پس از خوراندن قرص های خواب آور به قتل رسانده بود، هنگام بازسازی صحنه جنایت در حضور قاضی ویژه قتل عمد گفت:دیگر از این وضعیت خسته شده بودم و نمی توانستم به تنهایی از آنان نگهداری کنم!! به گزارش خراسان، این زن جوان که هم اکنون به دستور قاضی سید جواد حسینی در بیمارستان روانپزشکی مشهد بستری است توسط کارآگاهان اداره جنایی پلیس
تجاوز به دختر 8 ساله در دستشویی مدرسه یک روستا
عهده گرفت و مرا از زادگاهم به روستای چهل من سنگ آورد. در اینجا بزرگ شدم و اهالی به من کمک می کردند. در کودکی چند بار قربانی آزار و اذیت شدم اما به خاطر ترس موضوع را به کسی نگفتم تا این که یک سال قبل ازدواج کردم و همسرم چهار ماهه باردار است. همیشه حس حقارت داشتم و نمی دانم چرا دخترک را ربوده و مورد آزار و اذیت قرار دادم. شاید تاثیر همین آزار و اذیت ها باعث این کار شده باشد. از کار خود
امامزاده سریال تنهایی لیلا کجاست؟ + عکس
این امامزاده می داند. محسن عابدینی امامزاده را با لفظ آقاسید خطاب می کند و می گوید: این آقا سید خیلی کارها برای من کرده است و من هم خیلی دوستش دارم. شفای پیرمردی که استخوان پایش خرد شده بود از او درباره کرامات امامزاده می پرسم. می گوید: در زمان گذشته که ایزوگام و قیرگونی به این شکل وجود نداشت مردم برای استحکام سقف خانه هایشان خاک و شن و ماسه را با دستگاهی به نام غلطان روی پشت
نفیسه روشن: زندگی را در سفر دوست دارم
به سفر بروم البته تور مزایای خاص خودش را دارد اما این مزایا شاید بیشتر به درد افرادی با سن و سال بالاتر بخورد که زمان دقیق خواب و غذایشان و رفت و آمد مرتب برایشان از اهمیت بیشتری برخوردار است و دوست دارند در سفرهایشان نیز نظم وجود داشته باشد. اما برای جوانان و بخصوص افرادی که مشتاق به سفر هستند این موارد خیلی مهم نیست مثلا ما اگر ناهار هم نخوریم بالاخره عصرانه یک چیزی می خوریم و بهم ریختن نظم خوابمان آنقدرها اذیت مان نمی کند.
مجری نیمرخ سکوتش را شکست
شد و 5400 نفر در آن حضور پیدا کردند و حدود 4 نفر هم پذیرفته شدند که فکر می کنم الان از میان کسانی که پذیرفته شدند من و یک نفر که اکنون گوینده خبر رادیو است باقی مانده ایم. بعد از آن بود که دوباره تست دادم و در سال 73 برای نیمرخ به کارگردانی محمد حسن زاده انتخاب شدم. درباره سبک هم باید بگویم من خیلی دوست نداشتم مثل بقیه اجرا کنم و علاقه مند بودم اجرای متفاوتی داشته باشم. در اجرای آن