عملیاتی می شد. شب منزل بودم . معاونم تلفن زد و گفت تعدادی از افسران و درجه داران ما را دستگیر کرده اند . گفتم الآن می آیم ببینم چه خبر است. در راه پادگان عده ای نقاب دار از خودرو نظامی پیاده ام کردند، چشمانم را بستند و مرا با خود بردند. با تحمل سختی ها و فشارهای روحی بسیار دو هفته بعد از آغاز جنگ تبرئه و آزاد شدم. چند روز بعد از کشف کودتا و حدود یک ماه مانده به جنگ تعدادی از متهمان را با لباس
مملو از اسیر و غنائم خبری نبود. البته این تعبیر خوبی هم نیست که بگوییم تا زمانی که حسن بود عملیات ها خوب پیش می رفت و به محض شهادت ایشان شکست بر ما تحمیل شد؛ اما اگر این دو مقطع قبل و بعد از شهادت ایشان را درنظر بگیریم با توجه به آن همه هوشمندی، دقت در شناسایی ها، مدیریت زمان و شناخت خوبی که از دشمن داشت، می توانیم اقرار کنیم تا آخر جنگ خلأ حضور ایشان پر نشد. خبرگزاری دفاع مقدس: به
آید ؛خواهش می کنم به او بگو ،شاید بتواند کاری برای پسرم انجام دهد .من به او گفتم مجید در جبهه است و فکر نکنم که به این زودی به مرخصی بیاید ،اما به هر حال هر وقت او را دیدم در این رابطه با او صحبت می کنم . خوشبختانه مجید روز بعد برای انجام ماموریتی به بوشهر آمد و من به دوستم خبر آمدن مجید را دادم .او نزد مجید که در مسجد بود رفت و پس از آن ماجرا را برای مجید باز گو کرد ،مجید به او گفت :عمل پسر
استراحت پرداختند. اینها که رفتند، یک نفر را تنها دیدیم که از عقب می آمد. به محور ما که رسید، برادران در یک ستون، کاملاً مشخص بودند. بعد دست هایش را به طرف بچه ها (به نشانه علامت یا اظهار تعجب) گرفت و از اول تا آخر گروهان را نگاه کرد. تمام بچه ها را یکی یکی دید؛ حتی شاید هم شمرد. رفت به طرف آن 4 نفر. بعد عراقی های دیگر را صدا زد. آن 4 نفر هم آمدند و سریع از پهلوی ما رد شدند. آنها به سرعت سوار ایفا
فاصله به خواستگاری من آمد. ابتدا به برادرم و بعد توسط او ماجرا را به پدرم گفت. شناخت کاملی از آقامهدی نداشتم، ولی می دانستم از خوب های شهر ارومیه است. یک جلسه با هم صحبت کردیم و و نهایتاً تصمیم به ازدواج گرفتیم." مدرس درباره خرید عقد خاطره جالبی دارد: "قرار عقد گذاشته شد. من خرید عروسی را قبول نکردم و گفتم چیزی نیاز ندارم. دو روز مانده بود به عقد که وقتی از بیرون به خانه آمدم، مادرم گفت
زبانه می کشید و درست همان جایی که من نشسته بودم، بمب آتشزا منفجر شده بود و شعله آتش بطرف آر. پی. جی و مهمات آن زبانه می کشید. قصد داشتم به درون سنگر رفته و به هر شکل ممکن آتش را خاموش کنم که شهید اسماعیلی فریاد زد: برگرد... برگرد... دیگه کاری ازت ساخته نیست... زود باش، الآن مهمات منفجر می شه... و همین طور هم شد. هنوز پای دوم من درون آب بود و تقلاّ می کردم آن را هم به روی آکاسیف بکشم که گلوله های
کار می کرد، یک بار دیگر هم پیش آقا رفته بود؛ ولی دوباره هم رفت. خیلی دوست داشت آقا را ببیند. بچه ماخوذ به حیا و کم حرفی بود. تمام وقتش را صرف تلاوت و درسش می کرد. * خودتان چه احساسی داشتید وقتی که شنیدید شاگرد چندین ساله تان بعد از سال ها، مقام برتری مالزی را برای ایران به دست آورد؟ بیژنی: ما یک سرمایه را از دست دادیم که هنوز شکوفایی اش ادامه داشت. این محصول نگاه و ایدئولوژی اش