سایر منابع:
سایر خبرها
از دلتنگی های مادرانه تا شهادت مرتضی در آسمان/ روایتی از "کفش های سرگردان"
مجتمع صدایم کرد و گفت: اقوام جنگ زده تان که در خانه شما هستند باعث شده اند که همیشه 10 جفت کفش سرگردان درب آپارتمان باشد. این سخن مرا به یاد چند روز قبل انداخت که پای رزمنده ای را پانسمان کردم که تاول های بزرگی زده بود. گفتم: چرا پاهایتان تاول زده است؟ پاسخ داد: برای جمع آوری اطلاعات در گرمای طاقت فرسا به خاک خوزستان رفتم. پوتین بر پا نداشت و باعث شده بود که پاهایش تاول بزند. آن لحظه با خودم گفتم کدام کفش ها سرگردان است! کفش های آن رزمنده یا کفش های اقوام جنگ زده من که پشت درب خانه افتاده است! انتهای پیام/ ...
پیرشدن زنان در عنفوان میانسالی
سلامانه : روزنامه شرق در ادامه نوشت: فاطمه 54 سال دارد و در یک آرایشگاه کار می کند. او می گوید از مدت ها پیش کاسب و راننده او را مادر صدا می کرده اند و فاطمه از 47 سالگی متوجه شده که دیگر پیر شده است. او می گوید: اولین باری که کسی در خیابان مرا مادر خطاب کرد، یک هفته مانده بود تا 47ساله شوم. از میدان تره بار محل کلی خرید کرده بودم و کشان کشان خریدها را به سمت منزل می بردم. سربالایی
زنی که 7 ماه زیر تخت شوهرش می خوابید!
خوشحال است، خانواده ما یک خانواده مذهبی و انقلابی بود، پدر و مادرم کاملاً شرایط را درک می کردند، تربیت شده خودشان بودیم، وقتی امام خمینی را ولی امر خود می دانستند، می بایست در عمل هم نشان دهند، امام آن وقت مسئله جنگ را در رأس امور کشور دانستند، مگر می شد پیرو امام بوده باشیم و در منزل آرام و قرار داشته باشیم؟ از فامیل ها هم کسی به جبهه می رفت که مثلاً شما به رفتن آنها استناد کنید؟
ماجرای نخ و سوزنی که یک خانم برای استاد قرائتی پست کرد
سرویس علمی فرهنگی خبرگزاری حوزه ، بخش دیگری از سلسله خاطرات استاد قرائتی از سال ها فعالیت در عرصه تبلیغ دین را منتشر می کند. دو ختم صلوات متفاوت در فرودگاه در زمان جنگ تحمیلی، سفری به چین داشتم. هنگام برگشتن در فرودگاه، عدّه ای از تاجران نشسته بودند. تا وارد سالن انتظار شدم و مرا شناختند، صلواتی ختم کردند که من از نحوۀ آن فهمیدم این نوعی انتقاد و اعتراض است. بعد یکی از آنان
7ساعت تجربه مرگ
زده است. ناله می کردم و در همان حال متوجه شدم که در جای بسیار سردی هستم. نمی دانم چقدر زمان گذشت تا اینکه متوجه شدم در قفسه باز شد و مسئول سردخانه مرا بیرون کشید. به هر سختی ای که بود بلند شدم و نشستم. مسئول سردخانه با دیدن من از ترس زبانش بند آمد و فرار کرد. با تعجب همه جا را نگاه کردم. باور نمی کردم که در سردخانه و در قفسه نگهداری اموات هستم. چند دقیقه بعد چند نفر از کارکنان و پرستاران بیمارستان
از حمله گرگ و خرس به دختر جوان تا معلمی که مادر روستا شد
خاطرات شان قرار می دادند و باز هم اعتراف می کنم که این زبان و فهم و شعور و سرزندگی دانش آموزان در چنین روستای دور افتاده ای حکایت از تربیت معّلمی داشت که 4 سال از عمر جوانی خود را شبانه روز وقف این کودکان کرده بود؛ حتی گاهی به دلیل بارش برف و یخ زدگی جادّه (همان مسیر بی راهه را می گویم)تا 2 ماه به خانه پدر و مادرش که در شهر چالوس بود نمی توانست برود و امر مقدس معّلمی اش را عاشقانه انجام می داد
مشروح اتفاقات استیضاح وزیر راه در مجلس
روستاهای ما هر روز پس رفت کند و از 10متر راه استاندارد نیز بی بهره باشد. جناب آقای آخوندی مگر همین روستایی ها نبودند که امام راحل فرمودند پشتوانه ملت و کشور هستند مگر همین روستایی ها نیستند که اقتصاد کشور را به رونق درآوردند به یادآورید ما و شما هر چه داریم مرهون تلاش همین روستائیان است اگر رئیس جمهور یا رئیس و وکیل شدیم با رای اینان است و چه زود این قشر محروم فراموش می شوند حالا چرا باید
از کارواش تا کلین شیت
روز صبح، گودمرنینگ ! وضعیت درسی ات چطور بود؟ درسم خیلی خوب بود و نمره های بالا می آوردم اما با بعضی از درس ها مشکل داشتم و مجبور می شدم ناپلئونی قبول شوم. کدام درس ها را سخت یاد می گرفتی؟ بعضی از درس ها را کلا نمی شد یاد بگیری. مثلا هر چی زبان انگلیسی می خواندم باز تأثیری نداشت. اصلا از زبان خوشم نمی آمد. اما حالا شرایط فرق می کند. مجبورم برای پیشرفت
درس و مشق به محل زندگی شما باز می گردد
این روزها بسیار آگاهانه برای سرنوشت فرزندانشان گام برمی دارند و مشورت را یک اصل می دانند. اگر شما هم نگران کلاس اولی هایتان هستید، با ما باشید. دغدغه اولی ها سحر: دختر من بسیار خجالتی است. می ترسم که این کمرویی سبب شود که در مدرسه آسیب ببیند. رضا: وقتی دخترم را برای سنجش به پایگاه بردم، متوجه شدم برخلاف دختر من برخی بچه ها می توانند بخوانند و بنویسند. نگران بودم که او
داریوش فرهنگ و همسرش نازیتا اربابیان + عکس پسرش مانی
دانشجویی یک روز دیر به کلاس رسیده بودم رفته بودم تا پدرخوانده را در سینما ببینم استاد ما سخت برآشفته شد که چرا فیلم های پیش پا افتاده هالیوودی رفته ای؟ من از او برآشفته تر شدم و از فیلم دفاع کردم. فیلمی سرشار از هنر کارگردانی، بازیگری، فیلمبرداری و نور و میزانسن و سناریو و موسیقی... آن روزها موج فیلم های اروپایی در برابر امریکایی مد زمانه بود و اکثریت منتقدین داخلی و خارجی هم توجهی به این
داستان نجات دختر شهیدی که کارتن خواب بود
تا بتوانند به راحتی زندگی سالم و روشن را تجربه کنند. شاید مینا یکی از این زنان باشد. زن جوانی که آشنایی با او بهانه ای شد برای شنیدن ناگفته های انسانی از خطا بازگشته، زنی که دوست دارد و اراده کرده که خود و فرزندش را از تاریکی دور نگاه دارد. کمی از خودت بگو؟ 34 ساله هستم در 19 سالگی ازدواج اولم را انجام داده ام و در 25 سالگی از همسرم بخاطر اعتیادش جداشدم، بعد از جداشدن از
"روایت تسنیم از دوران بازنشستگی معلم قصه های مجید"
بینید، مال یکی از معلم ورزشی های مدرسه بود که هنوز هم در قید حیات است. تسنیم:شاید همکارانتان به شما به خاطر نقشی که داشتید، غبطه خورده بودند. درست است؟ مرتضی حسینی: در ابتدا نه ولی بعد از آن، بله. البته من مسئولیت زیادی داشتم و در روزهای تعطیل شب، صبح های زود و ساعات دیگر با آنها همکاری می کردم و فیلم برداری بودم اما خب آن روز این سعادتی بود که نصیب من شد. تسنیم: بدون
کلید صبر به هر قفلی می خورد!
معلول قطع نخاعی است که اگر روزها و سال ها هم با او به صحبت بنشینید، محال است او شکایتی از وضعیتش کند. سختی و مشقت های زندگی اش را برایتان تعریف می کند اما روح صبر درصورتش پیداست و آن یأسی که بعضی از ما در اثر یک اتفاق ساده دچارش می شویم، هیچ اعتباری پیش او ندارد. مهرداد زندی روز تولدش را 22سال بعد از حضورش در این دنیا می داند! عجیب نیست وقتی خودش می گوید: سال 72دوباره متولد شدم و این بار پا به دنیای
تنها آرزوی پدر شهیدان جهان آرا
سرش را پایین انداخت اما خیلی خوشرو و محترمانه با من برخورد کرد و پاسخ سؤالاتم را داد. رفتار او باعث شد تا از آن پس حجابم را رعایت کنم. * چطور ازدواج کرد؟ مراسم عقد ابتدایی او سر مزار علی، برادرش در بهشت زهرا(س) جاری شد. مراسم عقد رسمی هم با سادگی در منزل همسرش و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان برگزار شد. یک جلد کلام الله مجید و یک سکه طلا به عنوان مهریه تعیین شد
همسرم می گفت شغل ما یعنی شهادت
؟ ؛ چراکه ایشان هنگامی که یک هفته به شهادت شان مانده بود برای مرخصی آمده بودند و به من گفته بودند باید به همه فامیل سر بزنیم؛ شاید فرصتی دیگر پیش نیاید ؛ من از این حرف ناراحت شدم؛ اما او در پاسخ به من با لبخند و آرامش خاصی گفت شغل ما یعنی شهادت؛ لباسی که بر تن ماست یعنی شهادت؛ شما باید آماده باشید که وقتی من رفتم چند ساعت یا چند روز بعد از رفتنم خبر شهادتم را بشنوید. وی افزود: من که شوکه شده
گفت وگوی منتشر نشده با هادی نوروزی
. نام روستای مان هم واقعا جالب است. * از همان ابتدا به دنبال فوتبال بودی یا مانند خیلی از مازندرانی ها کشتی گیر بودی؟ یادم است در محله ما یک زمین خاکی وجود داشت که هر روز با بچه های محل در آن زمین فوتبال بازی می کردیم هر روز ما فوتبال بود. از کودکی فوتبال را واقعا دوست داشتم. البته پدرم طرفدار کشتی بود و این ورزش را خیلی دوست داشت. به اصرار پدرم سه تا چهار سال کشتی گرفتم اما بعد
گفت وگوی منتشر نشده با هادی نوروزی +عکس
ها کشتی گیر بودی؟ یادم است در محله ما یک زمین خاکی وجود داشت که هر روز با بچه های محل در آن زمین فوتبال بازی می کردیم هر روز ما فوتبال بود. از کودکی فوتبال را واقعا دوست داشتم. البته پدرم طرفدار کشتی بود و این ورزش را خیلی دوست داشت. به اصرار پدرم سه تا چهار سال کشتی گرفتم اما بعد تغییر رشته دادم و به فوتبال آمدم. * تا چند سالگی کشتی گرفتی؟ تا 14 سالگی کشتی گرفتم و
خانه یا فروشگاه زنجیره ای
ایرادی ندارد اما اگر این تبدیل به عادت شود دیگر مسأله فقط خرید نیست. سارا 29 ساله یکی از کسانی است که خرید شده پناهش: هر وقت حال روحی خوبی ندارم راهی بازار می شوم. بعد از هر خرید آنقدر احساس آرامش می کنم که نگو. اما چند روز نگذشته دوباره راهی می شوم یک بار آن قدر کیف و کفش خریدم که مجبور شدم یک ماشین دربست بگیرم و تا خانه بروم. آنقدر ساک و بسته خرید داشتم که همه توی خیابان با تعجب نگاهم می
جنون خرید، یک اختلال اضطرابی است
نیست. سارا 29 ساله یکی از کسانی است که خرید شده پناهش: هر وقت حال روحی خوبی ندارم راهی بازار می شوم. بعد از هر خرید آنقدر احساس آرامش می کنم که نگو. اما چند روز نگذشته دوباره راهی می شوم یک بار آن قدر کیف و کفش خریدم که مجبور شدم یک ماشین دربست بگیرم و تا خانه بروم. آنقدر ساک و بسته خرید داشتم که همه توی خیابان با تعجب نگاهم می کردند. سارا برایم می گوید انگار هر بار خرید
گفت وگوی منتشر نشده با هادی نوروزی /آرزوی قلبی ام این است که امسال به قهرمانی برسیم+صوت
زمین فوتبال بازی می کردیم هر روز ما فوتبال بود. از کودکی فوتبال را واقعا دوست داشتم. البته پدرم طرفدار کشتی بود و این ورزش را خیلی دوست داشت. به اصرار پدرم سه تا چهار سال کشتی گرفتم اما بعد تغییر رشته دادم و به فوتبال آمدم. * تا چند سالگی کشتی گرفتی؟ تا 14 سالگی کشتی گرفتم و بعد به ورزش فوتبال روی آوردم. فوتبالم را از پرسپولیس قائمشهر شروع کردم که مدت سه سال در آنجا بودم و بعد
گفتگوی منتشر نشده از کاپیتان فقید پرسپولیس/ آرزویی که نوروزی به گور برد
همان ابتدا به دنبال فوتبال بودی یا مانند خیلی از مازندرانی ها کشتی گیر بودی؟ یادم است در محله ما یک زمین خاکی وجود داشت که هر روز با بچه های محل در آن زمین فوتبال بازی می کردیم هر روز ما فوتبال بود. از کودکی فوتبال را واقعا دوست داشتم. البته پدرم طرفدار کشتی بود و این ورزش را خیلی دوست داشت. به اصرار پدرم سه تا چهار سال کشتی گرفتم اما بعد تغییر رشته دادم و به فوتبال آمدم. * تا
همسری که زندگی نمی کند اما ممنوع الخروج می کند
رفتارهای محمد برایم خیلی مشکوک بود. شب ها خیلی دیر به خانه می آمد و تلفن های مشکوکی داشت. یک بار تصمیم گرفتم محمد را تعقیب کنم و بعد متوجه شدم تنها 3 روز در هفته به سرکار می رود، 3 روز دیگر را مشغول با زنان دیگر است. واکنش محمد آنقدر برای لیلا تعجب برانگیز بود که هنوز هم نمی خواهد آن را باور کند: محمد روابط جنسی آزاد داشت و در حقیقت بیمار روانی بود. همسر من یک نوع معتاد رابطه جنسی شده بود و حاضر بود برای