سایر منابع:
سایر خبرها
یک فیلم آبادانی با چاشنی ویکتور هوگو
جنوبی ها . بعد از جنگ بودم که کم کم خودمان را پیدا کردیم . چون جنوبی ها همه فکر می کردند جنگ یک هفته، ده روز الی شش ماه بیشتر طول نمی کشد و دوباره به شهرشان برمی گردند ولی جنگ سال ها طول کشید . پدرم همیشه با کتاب درگیر بود . در برهه ای شغل معلمی را رها کرد و به شرکت نفت رفت با این حال کتاب از دستش نمی افتاد . ضمن این که واقعا کمک مادرم بود، یعنی در کار خانه مدام کمک می کرد . الان که بزرگ شدم و یک
پسر نوجوان قربانی انتقام خواستگار مادر
هویت مقتول، به بررسی بانک اطلاعاتی و پرونده های افراد گمشده پرداختند که مشخص شد زنی روز قبل از کشف جسد با حضور در اداره پلیس و ارائه تصویر پسر 17 ساله اش به نام حسن، اعلام کرده او یک روز است خانه ر ا ترک کرده و بازنگشته و جستجویش برای یافتن تنها فرزندش بی نتیجه مانده است. در ادامه تحقیقات، ماموران با مطابقت جسدکشف شده با مشخصات و تصویر پسر گمشده، متوجه شدند مقتول فرزند این زن است. در
حوادث کوتاه از کشور
/> سرهنگ مرتضوی افزود: با انجام تحقیقات تخصصی و جستجو در فضای سایبری سرانجام هویت فردی که اقدام به این عمل مجرمانه کرده بود شناسایی و دستگیر شد. مرتضوی با بیان اینکه متهم از اقوام نزدیک شاکی است ادامه داد: این فرد متهم در اعترافات خود اعلام کرد پس از گذشت چند سال از بروزمشکلات خانوادگی و اختلاف با شاکیه به قصد انتقام از او، تصمیم به انجام این کار گرفتم. پایان گروگان گیری پس از 6 ساعت
استاد صمدی آملی: ولایت علی (ع)، قبل از غدیر محقق شده بود/وقتی رقیه (س) با سر بریده مواجه شد
. چطور می گویید:صلی الله علیه و آله و سلم، خداوند در قبل ازلی بر پیامبر و آلش سلام فرستاد.این جا هم در روزی که امام حسین به دنیا آمد گفت ذبح شده است. چگونه ذبح شده است در حالی که باید 57 سال دیگر ذبح شود؟این است که برای عالم شیعه، خداوند عزا و ماتم و عم و اندوه و قبض را مورد تعالی قرار داد. به قول استاد حسن زاده در الهی نامه:خدایا هر که بسط می خواهد به او عطا کن، اما به حسن قبض بده، که هر چه برکت
سازگار وژولیده وصرافان ودین پرور وانسانی وموید وحسان وسهرابی وشفق ودیگرشاعران وسوم محرم
دردم فقط یک بوسه ای از حنجر است وجه تشبیه سر من با سر تو این بود هر دو صورت سوخته گیسو پر از خاکستر است (قاسم نعمتی) *************** تا دوش تو سَریر مُقام رقیه بود عالم شبانه روز به کام رقیه بود تا روی زانوی تو سه ساله قرار داشت آغوش تو دوام و قوام رقیه بود هرجا که صحبت از عمو عباس می شنید بر عالمی تفاخُر نام
آیت الله مهدوی کنی از پایه های اصلی انقلاب بودند
تو امام صادق (علیه السلام) را قبول داری؟ چرا شیعه شدی؟ پدرت آدم خوبی نبود، علت این که تو پیرو امام صادق(ع) شدی چه بود؟ گفت: روزی منصور دوانیقی پدرم، محمد اشعث را خواست و گفت یک آدم قوی که کلاه سرش نرود و بتوان مأموریت مالی را به او واگذار کرد را معرفی کن که پدرم دایی اش، ابن مهاجر را معرفی کرد. منصور پولی به ابن مهاجر داد و گفت: به مدینه می روی و سادات حسنی و حسینی را پیدا می کنی. هر کدامشان را
اشعار ویژه شب پنجم محرم الحرام _ حضرت عبدالله بن الحسن (ع)
سرویس شعر آیینی عقیق: به مناسبت فرا رسیدن ایام محرم الحرام و عزاداری حضرت سیدالشهدا (ع) عقیق هر روز جدیدترین اشعار آیینی شاعران را به منظور استفاده ذاکرین اهل بیت منتشر می کند. علیرضا شریف: کِل کشیدند که حس کرد عمو افتاده نگران شد نکند چنگِ عدو افتاده پر گرفت از حرم و عمه به گَردش نرسید دید از اسب به گودال به رو افتاده سنگ و تیر از
اشعار ویژه شب چهارم محرم - ابناء الزینب
/> شیرهایم به پدر نه که به دایی رفتند دست رد گر بزنی دست ز دامان نکشم دست از این خیمه رسد از سر پیمان نکشم بعد از این شانه به گیسوی پریشان نکشم تیغ می گیرم و پا از دل میدان نکشم به تو سوگند که یک دشت به هم می ریزم چشم تا کار کند تیغ و علم می ریزم دختر مادرم و جان پس در خواهم داد او پسر داده و من هم دو پسر
ربودن نوه آلمانی برای رسیدن به خانه میلیاردی
اقامت در آلمان شدم و وضعیت مالی خوبی هم پیدا کردم. پس از آن هم راهی تهران شدم و خانه گران قیمتی هم در شمال پایتخت خریدم تا هر موقع به ایران می آیم خانه مستقلی داشته باشم. شاکی ادامه داد: یک ماه قبل که تلفنی با مادرم حرف زدم، احساس دلتنگی کرد و خواست برای دیدنش به ایران بیایم. مادرم گفت که دلش برای نوه اش هم تنگ شده و اصرار کرد پسرم را به ایران بیاورم تا اینکه چند روز قبل همراه پسر سه ساله ام به
پدر بزرگ ایرانی نوه آلمانی اش را ربود
پسر 3 ساله ام به نام دانیال که متولد آلمان است به ایران سفر کردم. این درحالی بود که همسرم با ما نیامد و قرار شد ما خیلی زود برگردیم. در ایران هم در یک هتل ساکن شدم تا مزاحم خانواده ام نباشیم. بعد از چند روز اقامت در ایران و درست شب بازگشت به آلمان متوجه موضوع عجیبی شدم. پدرم، پسرم را با خودش بیرون برده بود. دیر شده بود و باید هرچه زودتر به فرودگاه می رفتم اما وقتی با پدرم تماس گرفتم تا از او
ربودن نوه آلمانی از سوی پدربزرگ در تهران
پدربزرگ و مادربزرگش را ببیند اما اتفاق عجیبی افتاد. وی افزود: روز گذشته برای کاری از خانه خارج شدم اما وقتی به خانه برگشتم اثری از سام و پدرم نبود. گمان می کردم پدرم با نوه اش برای تفریح به بیرون رفته است و به همین خاطر خیالم راحت بود تا اینکه چند ساعت بعد تلفن خانه به صدا درآمد. در کمال ناباوری از پدرم شنیدم که پسرم را به گروگان گرفته است. باور نداشتم پدرم دست به چنین کاری بزند. او در ازای آزادی
200 شهید گمنام را به خانواده هایشان رساندم
می پرسم که در جوابم خاطره ای می گوید. ماجرا از این قرار است که چند روز پیش در خانه شهید ابوطالبی، یکی از همین شهدایی که با کمک دکتر تولایی و همکارانش شناسایی شده، مراسم تجلیل با حضور خانواده های شهدا برگزار می شود. دکتر تولایی خاطره جالبی دارد از این مراسم خودمانی: مثل تمام مراسم ها من را هم یک جا نشاندند. یکی یکی پدرومادرهای شهدا با یک قاب عکس به دست وارد می شدند. پدر شهیدی را هدایت کردند و کنار
حجت الاسلام کرمی :حادثه عاشورا شوک عظیمی به جامعه اسلامی بود که تمام عقل ها را متحیر گذاشت
بکشد کفاره اش چیست؟ عمر سعد شروع کرد به خندیدن. به حاجی برخورد پرسید چرا می خندید؟ گفت: خنده ام برای این است که چند روز پیش سر پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله را میان دو رود با لب تشنه کشتند کسی نیامد حکم شرعش را بپرسد، بفهمد این کار درست است یا نه؟ آنوقت تو برای کشتن یک مگس آمدی کفاره بدهی؟ روز عاشورا ده ها نفر را ذبح کردند هیچکس برایش مهم نبود، یک مغازه به نشانه اعتراض یا به نشانه تسلیت
شایسته گزینی خودمانی
از طرفی همه مدیران در جایگاه کلان و کلی ماجرا از بی عدالتی و عدم توجه به معیارهای شایسته گزینی می نالند؛ اما وقتی در میدان عمل کار به خودشان می کشد، نخستین نقض کننده این موضوع خودشان هستند. چند وقت پیش یک نفر زنگ زده بود که من فلانی هستم و برای استخدام پسرم زنگ می زنم. از ایشان پرسیدم پسر شما فرم استخدام پر کرده است؟ گفت: هنوز نه؛ ولی انتظار دارم که استخدام شود. سوابق کاری و تحصیلات پسرش را
مرد سیاست و کارهای اجرایی نبودم
به معلممان تاکید می کند و می گوید اصلا دوست ندارد من از پنج سالگی با سواد شوم مادرم می گفت دوست دارد تا من فرصت دارم بچگی کنم و سرگرم بازی باشم تا درگیر یک آموزش زود هنگام شوم. خلاصه این ماجرا باعث شد تا من ازپنج سالگی مدرسه را شروع کنم... وقتی قرار شدبه مدرسه بروم سر از پا نمی شناختم، دیگرلازم نبود ادای بچه مدرسه ای ها را دربیاورم یا با حسرت نگاهشان کنم. در همان روز ها حس می کردم انگار